خارجی، آخرین نیمکت حیاط ورودی واحد تهران مرکز دانشگاه آزاد.
امروز ۱۳ آبان ماه است. مدیار که فکرش به شدت مشغول چیزی است که بیان نمیکند، بر روی نیمکت نشسته و شیدا پشت سر هم و بدون کوچکترین مکثی از بلاهایی که خاندان حداد عادل در مدرسهی غیرانتفاعی فرهنگ که مخصوص رشتهی ادبیات و علوم انسانی است، بر سر دانشآموزان از جمله خود او، میآورده و میآورند، برای مدیار میگوید و مطالبی که عنوان میکند به حدی غیر قابل باور و ضد حقوق بشر است که مدیار در پی درک کردن کامل آن و احتمالا کوبیدن حداد عادل، همسرش، دخترش که عروس خامنهای است، عروساش، پسرش، دختر کوچکاش که خامنهای پسر دیگری برای او ندارد و برخی معلمهای آن مدرسه از جمله خانم بقایی معلم تاریخ که میگفت هر که با خاتمی رای دهد سر پل صراط خدا او را به آتش جهنم میسپارد و در آخرین روزهای سال که تمامی مدارس، شور و حال سال نو را دارند، عکس ۷ سردار شهیدی که یا سر نداشتند، یا دستشان قطع شده و … را به همراه نوار کویتی پور در مدرسه میگذاشت و وقتی از او دلیل کارش را میپرسیدی میگفت: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا……….. است.
مدیار با نگاه همیشه کنجکاوش به شیدا زل زده است و شیدا مانند همیشه، در حالی که خنده، لابهلای حرفهایاش موج میزند، میگوید و میگوید تا اینکه نگاهی به ساعت میاندازد و یادش میافتد که با پدرش قراری داشته و باید برود.
شیدا: آقای سمیعنژاد ببخشید اینقدر پر حرفی کردم. من باید برم.
مدیار: خواهش میکنم حتما فردا منتظرم تا بقیهی ماجراها را تعریف کنی.
شیدا: پس میبینمتان.
مدیار: خوش باشی.
شیدا باید برود اما نگاههایشان دل از هم نمیکند. هر دو به این فکر میکنند که از فردا بیشتر با هم بمانند تا بیشتر همدیگر را بشناسند و این مقدمهیی برای دوستی آنها باشد.
روز میگذرد.
فردا و فرداهای دیگر میآید و شیدا ناباورانه اثری از حضور مدیار در دانشگاه نمیبیند تا اینکه متوجه میشود، مدیار را در بعد از ظهر همان روز دستگیر کردهاند و در سلولهای انفرادی زندان اوین روزگار میگذراند…


