خاطرهیی که امروز میگویم، از بدترین خاطراتی است که از دبیرستان فرهنگ به یاد دارم.
روز شنبه بود و من در کلاس سوم دبیرستان درس میخواندم، طیبه ماهروزاده، همسر حدادعادل مدیر مدرسهی فرهنگ بود و با اینکه خود را دارای مدرک دکترای رشتهی علوم تربیتی معرفی میکرد، به هیچ عنوان برخورد صحیح با نوجوان را نمیدانست و این را حتا میشد از شکایتهای دخترش که میگفت مادرم برای خرید کفش برایام، مرا با خود نمیبرد و خودش برایام کفش میخرد، فهمید.
روز شنبه بود و ماهروزاده با خانم کردی یکی از ناظمان مدرسه سر زده به کلاس ما آمدند و گفتند روسریهای خود را بردارید. ما هم چنین کردیم و ماهروزاده با خودکاری که در دست داشت، موهای بچهها را وارسی میکرد و بلند و بلند به بچهها میگفت، چرا دیشب حمام نرفتی؟؟؟ مگر امروز شنبه نیست!!
من بینهایت تعجب کرده بودم و به هیچ عنوان دلیل رفتار او را نمیفهمیدم، حتا اگر حرفاش درست بود (که نبود) و بچهها حتما باید جمعه شب به حمام میرفتند، رفتار او برایام قابل هضم نبود. اینکه جلوی بچههای دیگر کلاس با کسی برخورد میکرد و چیزی میگفت، اعصاب مرا به هم ریخته بود. به من رسید. خودکارش را لابهلای موهای من برد و وقتی متوجه شد که حمام رفتهام گفت: این چه کشی است که به موهایات بستهای؟؟؟؟!!!
من گفتم عیباش چیست؟ گفت مگر من نگفتم باید سادهزیستی را بیاموزیم شاید بچههای مدرسه قدرت خرید چنین گلسری را نداشته باشند و بر روی سر تو ببینند و دلشان بخواهد. (لازم به توضیح است که بیشتر بچههایی که در این مدرسه درس میخواندند از خانوادههای سرمایهدار بودند که میتوانستند حدود ۸ سال پیش برای یکسال درسخواندن فرزندشان در این مدرسه، شهریهی یک میلیون تومانی پرداخت کنند)
من کشی که به سرم بود را برداشتم و گفتم این گل سر خیلی ساده است و واقعا هم چنین بود و من برای خرید آن کش فقط ۵۰ تومان پرداخت کرده بودم.
وقتی دید که گلسر من ساده است، گفت: خیلی پهن است!!!!! خانم کردی که مثل نوچههایاش در کنار در کلاس ایستاده بود را صدا کرد و کش من را روی تکه کاغذ قرار داد و به دست خانم کردی داد و گفت این را ببر در دفتر و از کلاس خارج شد، حالا من به شدت عصبانی مانده بودم و بچههای شاکی. معلم کلاس هم هیچوقت در مقابل ماهروزاده جرات به زبان آوردن کلمهیی نداشت. به خانم کردی که هنوز در کلاس حضور داشت گفتم: الان با این کش چه میکنید؟ او گفت: ضمیمهی پروندهی شما میشود و یک نمره از انضباط شما کم میشود. من که به شدت عصبانی بودم بلند گفتم: شما حق ندارید چنین کاری انجام دهید و خانم کردی با عصبانیت از کلاس خارج شد.
معلم به درس خود ادامه داد اما من نمیتوانستم از شدت ناراحتی و توهینی که به من شده بود، به درس او گوش دهم. ناگهان یکی دیگر از ناظمان ما به کلاس آمد و گفت: شیدا جهانبین بیا دفتر خانم ماهروزاده با شما کار دارد.
همهی بچهها جوری به من نگاه میکردند که انگار قرار است به شکنجهگاه بروم و میگفتند مواظب خودت باش.
به دفتر رفتم، ماهروزاده تنها در دفتر بود. گفت این چه صداهایی بود از خودت درآوردی؟
من گفتم: صدای بلند بود. حق من نیست برای این گل سر نمره انضباط ام کم شود. شما و خانم کردی برخورد خوبی نکردید.
ناگهان چنان فریادی بر سر من کشید که از ترس، رنگام پرید و گفت: وقتی خانوادهات را برای این حرفات به مدرسه خواستم متوجه میشوی . برگرد سر کلاس.
آن روز برای من بدترین روز دوران تحصیلام بود. نمیتوانستم، توهینی که به من کرده بود را فراموش کنم. روز گذشت و من به خانه آمدم، از وقتی به خانه رسیدم، ناخودآگاه گریه کردم تا وقتی که به خواب روم. مادر و پدرم که وضع روحی مرا دیده بودند و از برخوردهای مدرسه خبر داشتند، تصمیم گرفتند به هیچ عنوان سال تحصیلی بعدی، مرا به آن مدرسه نفرستند، به دلیل اینکه من کاملا دچار افسردهگی شده بودم.
فردای آن روز با منزل ما تماس گرفتند و مادرم را به مدرسه خواستند. ماهروزاده مادرم را به اتاق خودش برد و ماجرا را به شیوهیی دیگر تعریف کرد و وقتی مقاومت مادرم را دید، بحث را جمع کرده بود.
بعد از آن روز ماهروزاده، در جلساتی که برای بچهها میگذاشت، همیشه به کنایه میگفت: مادری که ناخنهایاش بلند است، از فرزندش چه انتطاری میتوان داست؟! منظورش مادر من بود!
آن سال نمره انضباط من به دلیل پهن بودن کش سرم ۱۹ شد!
اینجا مصاحبهیی با ماهروزاده، همسر … حداد عادل را بخوانید.
پینوشت: هر چه گشتم، عکسی از ماهروزاده پیدا نکردم تا در متن قرار دهم!
]
]>


اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۸ ب.ظ
سلام
نوشته ها پاک شده اند
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۳:۱۷ ب.ظ
نه دوست عزیز نوشته ها را از آرشیو می توانی مطالعه کنی.
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۹:۲۰ ب.ظ
سلام مریم جان. ببخشید متین یاد آوری کرد به من، کلاس دوم بودیم. فکر می کنم شما اون موقع در دبیرستان نبودی. اما با چیزهای دیگه ی نوشته ام که مشکل نداری. داری؟
یادت نیست چیزهایی رو که نوشتم یا می خوای یادت نیاد؟
توی وبلاگ قدیمی ام کامنت بچه ها در تایید حرف هام هست. البتیه یادم می یاد، کلا شما جزو بچه هایی بودی که با مدرسه مشکل پیدا نمی کردی و مدرسه هم با شما همین طور.
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۵ ب.ظ
سلام شیدا جان. راستش من روزهای مدرسه را خیلی خوب به خاطر دارم. خیلی چیزهایی را که نوشتی که خوب به نظرم عجیب است ولی چون من نبودم و نمی دانم نمی توانم نظر بدهم باید از بچه هایی که بودند نظر بخواهی اما درباره ی حرف هایی که درباره ی خانم قاسمی زدی خیلی مخالفم. من کاملا حرف هاش رو به یاد دارم آن روز که درباره ی این مسائل حرف زد و اصلا با آب و تاب تعریف نکرد خیلی مختصر و در پرده اطلاعاتی را که لازم است یک دختر ۱۸ ساله بداند (کسی که در سن نزدیک ازدواج است) با حیا و ادب لازم توضیح داد. و این خیلی قدم مثبت و روشنفکرانه ای بود. به خاطر این که متاسفانه در فرهنگ ما این ایراد وجود دارد که صحبت از این مسائل تابو هست و خیلی از مادر پدرها رویشان نمی شود اطلاعات لازم را در این زمینه به فرزندانشان بدهند و فرزندان اگر سؤالی داشته باشند رویشان نمی شود که بپرسند. و ایشان به عنوان آموزگار دینی و احکام خیلی کار به جا و درستی کرد و وظیفه اش را انجام داد. درباره ی خانم بقاییان من با خیلی عقاید و نظراتش مشکل داشتم ولی این چیزهایی که گفتی را که نبودم و نمی دانم و در این حد از ایشان ندیدم. من هم در مسائلی با مدرسه مشکل برایم پیش آمده ولی هیچ وقت برخوردهای بد و نا مربوطی این طور که شما گفتی ندیدم. و من فکر می کنم قطعا سختی و برخورد نا به جایی بوده که تورا این قدر عصبانی کرده که این طور با خشم بنویسی ولی از چیزی که در زمینه ی خانم قاسمی یادم می آید به نظرم می رسد که این عصبانیت و به قول خودت نفرت باعث شده همه چیز را با همان دید ببینی و یادت بیاید. من کاملا به نظراتت احترام می گذارم و نظر خودم را گفتم. من از مدرسه ی فرهنگ خاطره ی بدی ندارم و معلم ها و دوست های خوبی که آن جا داشتم و هنوز هم دارم برای من خاطره ی خوبی به جا گذاشته است و برای خیلی های دیگر هم همین طور است. امیدوارم تو هم نظر من برایت قابل احترام باشد.
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۶ ب.ظ
راستی انگار نظر قبلی من پاک شده!
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۹ ب.ظ
مریم جان کامنت قبلی ات اشتباها پاک شد.
اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۳ ب.ظ
مریم خانم. انگار که شما هیچ وقت در آن دبیرستان درس نخواندهاید. این حرف شیدا تنها نیست و بسیاری از شاگردان آن دبیرستان این خاطرهها را بیان کردهاند و من به شخصه تا به حال بسیاری از این خاطرهها و حتا بدتر از اینها را هم شنیدهام. اگر شما به این نوع طرز تفکر علاقه و دلبستهگی دارید دلیل بر نبود چنین چیزهایی نمیشود.
کتمان واقعیت دردی از این همه کژاندیشی و زشتی که در این دبیرستان و نظام آموزشی ما میرود دوا نمیکند
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۴:۱۴ ب.ظ
با سلام
می فهمم درس خواند در این محیط یعنی چه. خود من هم ۳ سال در این محیط بودم و تنها سال آخر دبیرستان مفهوم آزادی را فهمیدم.