سلمان اکبری نه دختر بود، نه نقاش، اما محکوم به اعدام

طناب دار

برای دل‌آرا دارابی همه‌ی دوستانی که در گوشه و کنار دنیا مشغول بودند، بسیج شدند، انسانیت هم همین را می‌گفت، که جمع شویم برای این‌که خون دختری هنرمند که در نوجوانی حکم اعدام برای او صادر شده، ریخته نشود، که این‌چنین نیز شد و حکمی که قرار بود اجرا شود، به تعویق افتاد که باز هم امیدوارم، در این میان، خانواده‌ی مقتول رضایت دهند و حکم اجرا نشود.

بعد از توقف اجرای حکم به این فکر کردم که تعداد بی‌شماری از دوستان‌ام که ادعای فعالیت های حقوق بشری می‌کنند، موج‌سوارانی هستند که هر از چندگاهی موج‌های تازه را شلوغ‌تر می‌کنند و در آخر کار وجدان‌شان پیش خودشان راحت است، که کاری انجام داده‌اند. 

سلمان اکبری نوجوان دیگری بود که‌ از ۱۷ ساله‌گی‌اش تا کنون به مدت ۸ سال، هر شب را با کابوس اعدام به صبح می‌رساند. این مطلبی بود که در همان شبکه‌ی اجتماعی فیس‌بوک، مثل کمک برای دل‌آرا دارابی به اشتراک گذاشتم، اما هیچ یک از آن دوستانی که برای دل‌آرا نامه‌ها نوشتند و تماس‌ها گرفتند و هرجا که توانستند مطلبی کار کردند، حتا آن‌را در لیست علایق خود درج نکردند. نمی‌دانم چرا؟ شاید چون دختر نبود! و یا شاید چون هنرمند نبود! شاید تا اجرای حکم‌اش زمان باقی است و فعالان حقوق بشر باید سه روز مانده به اجرای حکم، به یاد فعالیت بیافتند! شاید …

بخشی از رنج‌نامه‌ی سلمان اکبری که در سال گذشته توسط مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران منتشر شد: “فریاد می‌زنم نیاز به کمک شما دارم تا بی‌گناهی‌ام را اثبات کنم و به آغوش خانواده‌ام بازگردم، قبل از این‌که دیرشود و بی‌صدا به یکی از جوخه‌های اجرای اعدام سپرده شوم، امیدوارم که مدافعان حقوق بشر مرا در این احقاق حق و مبارزه برای به دست آوردن عدالت و آزادی تنها نگذارند.”

دل‌ام می‌گیرد از این همه تبعیضی که حتا در یک حمایت کردن ساده می‌بینم، دل‌سرد که نه، دل‌زده می‌شوم از آن‌ها.

خبر آزادی سلمان و بخشش او را در همین لحظه گرفتم، خبری که در این روزهای خاکستری، از همه چیز بیش‌تر خوش‌حال‌ام کرد. او از فعالیت‌های فعالان حقوق بشر تشکر کرده است، اما نمی‌داند، آن‌هایی که برای مثال خود را در فیس‌بوک فعال معرفی می‌کنند فقط دچار توهم‌اند و برای‌اش هیچ گروه و کمپین و صفحه‌یی درست نکرده‌اند.

نمونه‌ی دیگرش، حکیمه یکی دیگر از زنان سرزمین‌ام است که با سی سال سن در شرف محکومیت به اعدام است که یک سال از بازداشت او می‌گذرد، در حالی که این یک سال را زیر بدترین شکنجه‌های جسمی و روحی برای اعتراف کردن به قتل یکی از بستگان‌اش گذرانده است.

این مطلب هم در همان فیس‌بوکی که امضاها شد برای بسته نشدن‌اش به روی ایرانیان، به اشتراک گذاشتم و باز هم چیزی ندیدم. پس کجاست آن حقوق برابر انسان‌ها. بدتر از حکومتی که ادعای بی‌عدالتی آن‌را می‌کنیم ، جلوه نکنیم. کاش همه‌ی ما به صفتی که آن‌را یدک می‌کشیم شبیه باشیم و از درمیان فعالان حقوق بشر دقیقه نودی، جای نداشته باشیم.

پی‌نوشت: تا کنون در بلاگ‌اسپات می‌نوشتم، اما به این‌جا نقل مکان کرده‌ام و تا آن‌را درست بیاموزم، چند وقتی زمان می‌برد. اگر شکل و شمایل‌اش به هم ریخته است، ببخشید.

Leave a Reply

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان