دست و دلام به نوشتن از زندانی شدنات نمیرفت، هر روز با خودم میگفتم، فردا آزاد میشود برادر مهربانام که روزگار پر فراز و فرودی را با هم گذراندهایم، اما نیامدی. علیرضا، باورش برایام سخت است که بیش از ۱۰ روز گذشته است و هنوز هیچ خبری از تو در دست نیست و هر روز صبح، با امید شنیدن خبری از تو از بچهها احوالات را میپرسم و کسی چیزی نمیداند.
علی کلاییرا هم دیروز گرفتند و من به یاد سال گذشته هستم که چه روزهایی را با حضورش در نمایشگاه کتاب تجربه کردم و او اکنون در ناکجا آباد گرفتار شده است.
دلام از این روزهای پر از تبلیغ انتخاباتی خون است. روزهایی که نبودن تو و زندانیان سیاسی عقیدتی دیگر را درون خبرهای خود گم کرده است. آخرین نوشتهات را خواندم، با خودم گفتم، مخاطب نوشتههایات حتما میداند که اینها را برایاش مینویسی و چقدر بیشتر از ما نگرانات است.
به امید آزادی تو و علی کلایی نشستهایم.

