آدم خرافاتی نیستم اما یادم میآید یک بار در مسیر زندهگیام زنی قرار گرفت که از روی نگاهام آیندهام را برایام گفت. آیندهی هنری، تحصیلی، زناشویی و…
آن زمان تازه تار به دست گرفته بودم و آموزش میدیدم . خبر از اولین اجرای بزرگام در ۹ سالهگی داد و همان شد. روزی در یک سالن بزرگ، مادرانی که برای جشن عبادت دخترکان معصوم ۹ سالهشان با شادی دور هم جمع شده بودند؛ اولین اجرایام را در حضور ۵۰۰ نفر داشتم. چیز زیادی از نواختن نمیدانستم اما پدرم این را مقدمهیی برای بالا رفتن اعتماد به نفس دخترکاش برای اجراهای بزرگتر میدانست.
آن زمان سال دوم دبستان بودم و باورم نمیشد وقتی که آن زن از دانشگاه و رشتهی پرتحرکام حرف میزد. برایام میگفت: رشتهیی را در دانشگاه میخوانی که شبها خسته به خانه میآیی و دلات برای آرامش و خانوادهات تنگ میشود. میگفت: اسمات را در روزنامهها میبینم.
که همان شد، رشتهی ارتباطات و شاخهی روزنامهنگاری، انتخاب من بود که به آن عشق میورزم. روزهای پرکار، آن هم در سرویس فرهنگی، هنری و مصاحبههای جالب با کسانی که استادان موسیقیام بودند و شرکت کردن در اجراهایی که لذتاش هنوز در خاطرم مانده.
به زندهگی زناشوییام رسید: سنام هنوز به عاشق شدن قد نمیداد اما گفت ازدواجات با عشق است. با مردی قدبلند که به دو نام صدایاش میکنند و ازدواجتان سر و صدای زیادی دارد. برایام گفت: همسرت کسی است که به واسطهی عملی که انجام داده، شهادت یک مرد روحانی برای رهاییاش نیاز است. مهربان و عاشق است.
دنیا چرخید و چرخید تا به ازدواجام هم رسید و همان شد که او گفت. زندهگی را برایام در پس عشقی قوی و صبری قویتر ترسیم کرد و این پایان حرفهایاش بود: صبر.
دیگر چیزی نگفت. اما آنهایی که گفت اندکاندک رسید و هربار که اتفاقها برایام رخ میداد، یاد حرفهای آن روز آن زن میافتادم و با خودم میگفتم کاش بیشتر میدانستم، کاش بیشتر میگفت…
حالا با تنها کلمهیی که در پایان حرفهایاش گفت، دست و پنجه نرم میکنم. صبر میکنم. صبر میکنم. اما کاش میدانستم تا کی …

