حالا که ذهن کوچکات آرامش گرفته و خیالات راحت است که در کنار مادرت روزگار میگذرانی برایات مینویسم از دلهرههایام وقتی که در دلات به اندازهی ۹ سالی که از زندهگیات گذشته بود، غم داشتی و وقتی مرا میدیدی به روی خودت نمیآوردی و فقط با حرفهایی که وقتی از زبان دخترک ۹ سالهیی مثل تو، خارج میشود، همه مات میشوند، مرا در دلام به تشویق وا میداشتی که با وجود مشکلاتات در زندهگی کوچکات، هنوز میخندی و به مادرت که از فرط مبارزه با ناعدالتی به گوشهیی میخزید و قرصی میخورد تا دقیقهیی بخوابد، آرامش میدادی و خندهات هر روز رنگی تازه داشت.
دخترک زیبای خانوادهی ما، در تمام مدتی که از تو دور بودم، هر روز صبح و هر شب وقتی میخوابیدم، بوسهیی برایات میفرستادم به یاد شبهایی که میگفتی “باید پیش خاله شیدا بخوابم”. یاد اولین روزی که برایام با تمام ناتواناییهای دوران نوزادی صدا درمیآوردی و من با خوشحالی میگفتم “زینب حرف میزند”، یاد روزهایی که اولین طعم به جز شیر مادرت به دهانات آمد و خوشات آمد، یاد اولین روزی که راه افتادی، یاد روزهایی که برایات موسیقی پخش میکردم و با خوشحالی پاهایات را تکان میدادی و من میگفتم “زینب داره میرقصه” یاد روزی که اولین بار به مهدکودک رفتی و من در تمام راه برگشت در کنار مادرت اشک ریختم، یاد اولین روزی که به مدرسه رفتی و من در کنارت در میز و نیمکت مدرسهات نشستم و باز وقتی به خانه آمدم، گریه کردم، یاد آن روز آخری که زمان جدا شدنمان بود و تو میخندیدی چون فکر میکردی به زودی همدیگر را میبینیم و خودت را به آغوشام میچسباندی و من که موهایام خراب شده بود، به دستشویی آنجا رفتم و مشغول درست کردن موهایام شدم در کنار آدمهای دیگری که به آنجا میآمدند و تو و مادرت با دوربین همیشه آمادهتان آمدید و آخرین عکسها را از من گرفتید، یاد آن روز آخر که چهرهی همه را نگران میدیدم و مجبور بودم لبخند سردی تحویل دهم که اشک جلوی دیدهگان کسی نیاید، همه و همه در این روزها که دیگر مثل سابق به تئاتر و کنسرت و سینما نمیتوانم برم، در نظرم میآید و هر بار بغض گلویام را میفشارد اما حضور مردی که دوستاش دارم مانع از غلطیدن اشک روی گونهام میشود.
تو دیگر در خانهی پدریمان نیستی، زندهگیات در جای دیگری رقم خورده و با مادرت که بی تابانه در انتظار این روزهای آزادی برای تو بود، در آرامش و راحتی زندهگی میکنی. از دو روز دیگر باید به مدرسهی جدیدی بروی که هیچ کس را نمیشناسی و در کشوری زندهگی کنی که تا چشم کار میکند برج میبینی، تو و مادرت تنها نیستید که ما هر لحظه با شما زندهگی میکنیم.
تنها کودک خانوادهی ما، زینب عزیز و دوست داشتنی من، روزت هزار بار مبارک. تنهایی را در کشور دیگر طاقت بیار تا وقتی مثل الان که به ۹ سال پشت سر گذاشتهات نگاه میکنم، چیزی جز تحسین کردنات به ذهنام نمیرسد، تحسینات کنم که این مرحله از زندهگیات را هم با بزرگواری گذراندهای…
مرتبط:
قدم در راه بیبرگشت نعیمه دوستدار


مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۳:۵۳ ب.ظ
من تصور انروزی را میکنم که خواهر زاده زیبای شما،زینب ، بدور ازهمه بی عدالتی ها و تنگ نظری های جاری در این کشور، در ازادی بزرگ شده وهمانند خاله شجاع خود دارای افکار و اندیشه های بلند گردیده….. و انگاه چقدر بوجود شما افتخار خواهد کرد….
مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۴:۰۵ ب.ظ
ممنون از لطف شما دوست عزیز من
مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۴:۴۶ ب.ظ
bavaram nemishe nini koochaki ke too madrese ba shadmani khabare be donia amadanesh ro behemoon gofti, hala 9 saleshe. sheida too keshvar haie jahan sevom baraie pishraft ensan nagozir taeme jodayi az khanevade ro micheshe
مهر ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۵:۰۲ ب.ظ
متین خاطرت هست که با چه اشتیاقی منتظر ورود کوچکترین عضو خانوادهمان به دنیا بودم؟ و اینکه کاملا حق با توست. برای پیشرفت نیاز به تحمل کمی سختی داریم