
امروز دو بار در دلام گریستم، اول برای مظلومیت زنی که در شهر و دیار خودش تنها است و تنها خواستهاش از خدا یک فرزند است، که خدا تا به امروز که او ۴۱ سال دارد، خواستهاش را برآورده نکرده. زنی که طبق قانون نانوشتهیی باید مسئولیت تمام کارهای خانه را به دوش کشد و دم نزند، زنی که دلاش به وسعت یک دریا است و برایام به مانند مادر است، زنی که هر لحظه میگوید اگر تو از زندهگیام بروی، تنهایی میمیرم و من هراس لحظهیی را دارم که باید خداحافظی کنم. کسی که اگر خم به ابروی من یا مدیار ببیند، مریض میشود از غصهی ما. زنی که جای بزرگی در قلبام دارد و با زبان بیزبانی حرفهایام را به او میفهمانم و در آغوشاش تمام دلهرههایام زنگ میبازد…
و دوم برای مردی که بهانهام برای نفس کشیدن است و هربار غم، تمام قلبام را میگیرد، به دادم میرسد و من همهی غصهها را فراموش میکنم، مردی که نمیتوانم دوریاش را تحمل کنم و وقتی ذهناش را پر از درد روزگار میبینم، کلافه میشوم از اینکه او همیشه در میان اشکهایام راه خندهیی برایام باز میکند وغمام را میگیرد و در دلاش پنهان میکند، تا دیگر به سراغام نیاید و مرا به گریه وادار نکند، اما دلاش سنگین میشود و به فکر میرود. مردی که سخت دوستاش دارم و به اندیشهاش ایمانی بیمثال دارم…
پینوشت: دلام یک تغییر بزرگ در زندهگی میخواهد، این روزها به جز خبر بد چیزی نشنیدهام. دلام روشنی روزهایی که تازه با مدیار آشنا شده بودم را میخواهد با همان احساس تعلق به مردی که دوستاش دارم و یک زندهگیی رها، بدون دغدغهی نان و مسئولیت زندهگی.


مهر ۲۲م, ۱۳۸۸ at ۹:۱۵ ب.ظ
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است………… خواهری جونم
مهر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۷ ق.ظ
بسیار زیبا و با احساس نوشته اید.خوشا بحال آنانی که دوستشان دارید و دوستتان دارند.
مهر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۳:۲۰ ق.ظ
شیدا جونم بی نظیر و با عشق نوشتی خیلی لذت بردم بیش از ۵ بار خوندم اولین بار که صدات را شنیدم حدس زدم که چقدر لطیف و دوست داشتنی هستی کاشکی بیشتر می تونستم با هات حرف بزنم. نمی دونستم که تو هم می نویسی. امشب با اینکه خیلی خسته ام ولی نمی تونم از اینجا برم بیرون.خیلی خوشحالم که این اتفاقات اخیر دوستان گلی مثل شما پیدا کردم امیدوارم را بطه مون عمیقتر از این بشه
مهر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۰ ب.ظ
به هوشنگ:
شما همیشه به من لطف داری
ممنون دوست عزیزم
مهر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۲ ب.ظ
به لیلا:
ممنون لیلا. من و مدیار هم خیلی دوستت داریم و از این که باهات آشنا شدیم بی اندازه خوشحالیم. امیدوارم یک روز از نزدیک همدیگر رو ببینیم لیلا جان
مهر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۴ ب.ظ
به شادی:
چشم خواهری مهربونم. هستم در انتظار سحر
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۷:۰۹ ب.ظ
کار ما گریه ست این روزها…همیشه کنار هم و خوشبخت باشی
مهر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۷:۴۳ ب.ظ
به عسل:
)
باید طاقت بیاریم رفیق. روز خندهی ما هم فرا میرسه. قربونت برم تو هم همیشه خوشبخت باشی عسل خانومی