دورهی اول:
یک روزهایی را یادم میآد که من چشمهایام را از خواب ناز باز میکردم و بوی نان تازه در خانهیمان پر شده بود. تا من به خودم میجنبیدم که برای رفتن آماده شوم، مامان برایام صبحانه آماده کرده بود و وقتی میگفتم: «مادر من دیرم میشه، نمیخورم. از کره و عسل و پنیر تبریز و شیر بدم میآد» میگفت: « اینها با اونهایی که قبلا امتحان کردی فرق داره شیدا، بیا بخور مامان، ببین چهقدر خوشمزه است، تازه مربای آلبالو هم داریم و برایات پنیر خامهیی هم گرفتم» اینطور بود که من به هوای ترکیب طعم خوب مربای آلبالو و پنیر خامهیی گول میخوردم و میرفتم پای میز آشپزخانه و با مامان صبحانه میخوردم.
وقتی تمام میشد، مامان ناهارم را برایام در ظرفی میریخت و به خبرگزاری میرفتم، از وقتی هم که پام رو از خونه بیروم میگذاشتم سوژه برای گزارش میدیدم تا وقتی میرسیدم به خبرگزاری. اما سردبیر محترم بعضی وقتها صدایام میکرد و میگفت:«چند وقتی است از خیرین مدرسه ساز گزارشی کار نکردهایم، چه گزارش تهیه کن» و وقتی من میگفتم: «جناب … به خدا من در سرویس هنری، مشغول هستم» میگفت: « میدونم کجا مشغولی، ولی این گزارش رو بنویس، به قلمات میآد». من هم در حالیکه شوکه شده بودم که کجای قلم من به خیرین مدرسهساز میآید، از روی اجبار شمارههای چند نفریشون رو پیدا میکردم و زنگ میزدم اما برخیشون برخلاف اینکه اول مصاحبه خیلی اصرار داشتند که نامشان ذکر نشود که خدایی ناکرده، ریا صورت نگیرد، آنقدر نشانی از خودشان و همسر و فرزندانشان میدادند که خواهرزادهی کوچک من هم بعد از خواندن مصاحبه بیدرنگ میتوانست نامشان را به زبان آورد!
بعد از اینکه از گزارشهای سفارشی خلاص میشدم، میرفتم سراغ اون چیزهایی که دوست داشتم، مصاحبه با اساتیدی که دوستشان داشتم و رفتن به برنامههایی که دوست داشتم، برای تهیه گزارش.
وقت ناهار میشد و همهی بچهها حاضر میشدند، یا غذاهای خبرگزاری را میگرفتند یا برخیشون مثل مادر و پدر من معتقد بودند که هیچ چیز غذای خانه نمیشود. با هم ناهار میخوردیم و کلی سر به سر هم میگذاشتیم، بچهها ظرفهای غذایشان را میشستند و من همانطور که غذایام تمام شده بود، ظرف نشسته را برای مامان میگذاشتم و میرفتم سراغ مصاحبهها و گزارشها.
وقتی که تایم کاری هم تمام میشد، خداحافظی و قرارهای روز بعد برای برنامهها بود که با بچههای سرویس فرهنگی هنری تنظیم میکردیم و بچهها با اتوبوس میرفتند و من چون حوصلهی شلوغی و دعواهای داخل اتوبوس و این که اگر پیرزنی سوار شد، عذاب وجدان بلند شدن از سر جایام را نداشته باشم، تاکسی را انتخاب میکردم و وقتی به خانه میآمدم تمام خستهگیهایام در میرفت وقتی که مامان مهربان همه چیز را برایام فراهم کرده بود. برایام میوه پوست میکند و میآورد تا وقتی در حال فیلم دیدن هستم، بخورم، بعد هم شام حاضر و آماده و چیده شده روی میز منتظر اهالی خانه بود.
در دورانی که اشاره کردم، یادم نمیآید، لباسی شسته باشم و حتا یکبار در خانه غذا درست کرده باشم و ظرفی شسته باشم، حتا دقیقا یادم نمیآید که آیا حداقل وسایل میز را برای شما آماده میکردم یا نه؟
دورهی دوم:
باز هم روزهایی را به خاطر میآورم که تازه با مدیار آشنا شده بودم و سر به هوا شده بودم، بعضی صبحهای زود با مدیار قرار داشتم و برای همین وقت زیادی برای صبحانه خوردن در خانه برایام باقی نمیماند، در خبرگزاری هم بیشتر دوست داشتم برنامههایی را انتخاب کنم که حوالی خیابان ابوریحان در انقلاب باشد، که وقتی برنامه تمام شد، یا قبل از آن بتوانم سریع مدیار را ببینم و خستهگیام در بره. شارژ موبایلام خیلی زود تموم میشد، همراه اول ۹۱۹ داشتم و تقریبا هر سه روز یکبار شارژ میخریدم، اما فایدهیی نداشت. برنامهها و کنسرتها و تئاترها را دو نفری میرفتیم و چون بعد از اجرا با مدیار هم دربارهی برنامه حرف میزدم، دیدم برای نوشتن گزارش بازتر میشد و کارم پیشرفت داشت. بعد

از مدتی در روزنامهها و خبرگزاریهای معتبرتری کارم را شروع کردم و از پیشرفت کارم آنهم با آن سرعت خیلی راضی بودم. شبها دیرتر به خانه میرفتم، شام را بیرون از خانه با مدیار میخوردم و تئوری مامان و بابا برای خوردن غذای خانهگی هر روز کمتر اجرا میشد. بعضی شبها هم حتا مامان از من ناراحت میشد که چرا دیر به خانه میروم.
تا اینکه به دوران نامزدی رسیدیم و آن هم شیرینی دیگری داشت، مدیار دوستان زیادی داشت که دوستشان داشتم، مسافرتهای یک روزه، مهمانیها و برف بازیها با افشین و الهام و محمد حسین و روزهای خوبی که با حامد آشنا شدم، مسافرتهای شمالی که با دوستان مدیار و شادی و دوستاناش میرفتیم و شبهایی که تا ساعت ۴ صبح با مدیار در خانهشان فیلم میدیدیم و صبح مادر مدیار یک ساعت سعی میکرد که ما را از خواب بیدار کند، اما فایدهیی نداشت و …
یک روز از روزها که در دفتر نشر شهر خورشید (محل کار مدیار) نشسته بودم، متوجه شدم که خبرگزاری ایلنا دوباره کار خودش را از سر گفته و با خوشحالی رفتم طبقهی پنجم که اگر در سرویس هنری کسی را نیاز داشتند، همکارشان شوم، که خوشبختانه این اتفاق افتاد و من دوستان زیادی را آنجا دیدم و از همان روز در آنجا مشغول به کار شدم.
خبرگزاری ایلنا درست روبهروی دفتر مدیار قرار داشت و خودتان تصور کنید که ما در روز چند بار همدیگر را میدیدیم. سردبیر هم همیشه با شوخی به من میگفت: « تو نرو، ایشان را دعوت کن بیان به خبرگزاری و در کنارت باشند!»
آن روزها هم هیچ نسبتی با کارهای آشپزخانه و تمیز کردن خانه و لباس شستن نداشتم، مامان که من را خوشحالتر از پیش میدید، به خندههای بیپروا و بلند من راضی بود و مثل همیشه تمام کارهایام را انجام میداد بدون کوچکترین شکایتی.
دورهی سوم:
تا این که به مرحلهی سوم زندهگیام رسیدم و با خبرگزاریها و روزنامههایی مواجه شدم که حالا دیگر به دلیل اینکه همسر مدیار بودم، برایشان سخت بود که در آنجا کار کنم و من هم دلام نمیخواست کسی سانسورم کند و این بود که برای مدتی از کار بیکار شدم و خیلی ناراحت بودم، چون من کسی بودم که حتا چند ساعت را نمیتوانستم در یک جا،
ساکت و آرام بنشینم، چه برسد به اینکه در خانه بمانم و کار نکنم. حالا هم به ویراستای کتابهای نشر مدیار مشغول هستم و برای بعضی سایتها بدون نام یا با اسم مستعار مطلب مینویسم. البته فعالیتهایی که الان مشغولاش هستم را هم دوست دارم، چون با سیاسی کاری خبرگزاریها نسبتی ندارد و کسی آنرا سانسور نمیکند.
در همین حین بود که به خانهی مشترک با مدیار رفتم و آن زمان بود که با خیل عظیمی از کارهایی که تا به آن زمان، حتا یک بار هم تجربه نکرده بودم، روبهرو شدم. غذا درست کردن و تمیز کردن خانه و ظرف و لباس شستن و …
هر چند که این روزها تمام این کارها را ماشینهای دوستداشتنی انجام میدهند، اما باید یک تصویر ذهنی حتا از نحوهی کار کردن ماشینها داشت که من به چون هیچ وقت در خانه
نبودم و یا اگر بودم مامان مهربان تمام کارهایام را انجام میداد، این تصویر ذهنی را نداشتم و روزهای اول را به سختی تجربه میکردم.
درست کردن غذاهای سخت و خوشمزهی ایرانی که نیاز مبرمی به جا افتادن دارد یکی از مشکلاتی بود که با آن مواجه شده بودم. اما توانستم، مثل تمام کارهایی که قبل از انجاماش حتا فکرش را هم نمیتوانم بکنم که آنرا انجام میدهم، این را نیز توانستم، حالا من و ماشین لباسشویی و قابلمهها و گاز آشپزخانه و … دوستان خوبی برای هم هستیم و یک ارتباط دو سویه بین ما برقرار شده، من از آنها استفاده میکنم و کارهای روزانهام را انجام میدهم و از آن طرف، آنها از تنهایی در میآیند.
پینوشت:
۱٫ ببخشید که اینقدر طولانی شد این نوشته، فکر کنم بد جوری توی گلوم گیر کرده بود این حرفها.
۲٫از مامان مهربان ممنونم چون زمانی که در خانهشان بودم مرا وادار به انجام کارهای خانه نمیکرد. اگر این کار را انجام میداد، حالا کارهای خانه برایام تازهگی نداشت و احتمالا خستهترم میکرد.
۳٫ از مدیار هم ممنونم که هر غذایی درست میکنم طوری با من برخورد میکند که فکر کنم اگر در یک مسابقهی آشپزی بینالمللی شرکت کنم، حتما رتبهی اول را کسب میکنم و باز ممنوم چون سرم را با کتابهای جذاب و فیلمهای قشنگی که میشناسد گرم میکند تا یاد روزهای پرکار گذشته نیافتم و حسرتشان را نخورم.
۴٫ از تمام وسایل خانهیمان هم تشکر میکنم که راههای میانبری هستند برای انجام سریعتر و بهتر کارهای روزانهام.


مهر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۷:۵۱ ب.ظ
شیدا، داشتم این مطلب رو می خوندم و دلم براتون خیلی بیشتر تنگ شد، بشینیم و دعوا کنیم قلیون بکشیم، راستی، کلی وقته قلیون نکشیدم!
ولی خیلی قشنگه، شیدا رو در حال کار کردن در خونه ببینی، داره غذا درست می کنه، ظرف می شوره، بهت نمیاد!!!
مهر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۸:۲۹ ب.ظ
بیا و ببین شیدا چه خانهداری شده
)
من هم دلام بینهایت برای اون روزهای خوب تنگ شده یک تنهای عزیز…