اولین حسی که شاید نشان از علاقه و فکر من به موسیقی سنتی بود در جملهیی در ۸ سالهگی خودش را نشان داد. «بابا ابرها را ببین، شبیه تار شده».
پدرم که خودش اهل هنر است و نوازندهی تنبک و دف، وقتی در دختر ۸ سالهاش علاقه به یادگیری موسیقی را مشاهده کرد، بیدرنگ مشغول بررسی اساتیدی شد که با کودکان کار میکنند و وقتی از علاقهی من به ساز «تار» خبردار شد سراغ استاد هوشنگ ظریف را از دوستاناش گرفت و راهنمایی شد به یک آموزشگاه موسیقی در خیابان شریعتی به نام آموزشگاه موسیقی بهارلو. اولین روز را همراه پدر و خواهرم که نوازندهی سنتور بود به آموزشگاه رفتیم. زنده یاد بهارلو، مدیر آموزشگاه استاد مسلم ویلون بود که اساتید معتبری را در کنار هم جمع کرده بود. وقتی من را دید و از علاقهی من به تار با خبر شد، بیدرنگ مرا به استاد ظریف معرفی کرد و استاد هم ساز را به دستام داد و نحوهی دست گرفتن ساز را به من آموخت و فهمید دختری که حالا ۹ ساله شده، انگشتان کوچکی دارد که کفاف پردهگیری مناسب را در تار نمیدهد، برای همین به پدرم پیشنهاد داد که برایام سازی کوچک و خارج از استاندارد سفارش دهد، که من بتوانم به راحتی انگشتگذاری را انجام دهم.
پدر هم که از هیچ چیز برای دختراناش دریغ نداشت، برایام ساز کوچکی سفارش داد و از آن به بعد من برای مدتی کوتاه نزد استاد ظریف و بعد از آن استاد امیرهوشنگ نادرزاده، آموختن ساز را آغاز کردم. با سرعت زیادی پیشرفت داشتم آن هم به دلیل سن کم و کم بودن دل مشغولیهایام بود، به طوری که استاد بهارلو برای تبلیغ آموزشگاهاش، هر وقت هنرجوی تازهیی از راه میرسید، من را بر روی یک صندلی کوچک مینشاند و میگفت ساز بزن و وقتی ساز زدنام تمام میشد، آن هنرجو ثبتنام میکرد، هفتهیی یک بار به آموزشگاه میرفتم و دوستان زیادی پیدا کرده بودم که البته همهگی از من بسیار بزرگتر بودند. پدرم در تمام مدت همراهام بود و فقظ لذت میبرد.
تا وقتی که طبق تجربهاش به این نتیجه رسید که من باید اجراهای خودم را آغاز کنم تا بتوانم به راحتی در مقابل جمع بنوازم، برای همین در یکی از جلسههای اولیا و مربیان دبستانام که تعداد زیادی از مادران و پدران حضور داشتند، در حالیکه من تازه وارد ۱۰ سالهگی شده بودم، برایام تکنوازی تار ترتیب داد و آن روز اولین تجربهی اجرای من بود.
پدر سفارش زیادی به من داشت که اگر در اجرا هر اتفاقی افتاد نباید حواسات از ساز پرت شود، برای همین، من که غرق در نواختن بودم، اصلا متوجه ترکیدن دو بادکنکی که درست روبهروی صورتام رخ داد نشدم و این بود که پدرم را به اجراهای بعدترم امیدوارتر کرد.
روزها گذشت و من بزرگتر شدم و نیاز به ساز استاندارد داشتم تا اینکه به همراه پدر و استادم به منزل استاد فرهمند رفتیم که سازهای بسیار عالی و خوشصدا و بینقصی میساختند. استادم پیشنهاد کرد که من برای استاد فرهمند ساز بزنم و وقتی ساز زدنام تمام شد، او هم بهترین سازش را به من پیشنهاد داد و این سازی که الان مونسام است، همان ساز است.
بزرگ و بزرگتر شدم و اجراهایام هم بیشتر و بزرگتر میشد و پدر و خواهرم هم همراه من ساز میزدند و پدرم هم که صدای خوبی دارد، آواز میخواند و روزهایام پر از آواها و نتهای موسیقی بود تا اینکه درگیر دانشگاه و پس از آن شغلام شدم و برای حفظ آنها، کمتر و کمتر به سازم میرسیدم و روزها میآمد که دست به ساز نمیزدم.
شیدایی که استادش بدون کتاب و اینکه صدای ساز را برایاش ضبط کند، به او در آموزشگاه قطعهیی را میآموخت و شیدا آنرا در ذهناش مرور میکرد تا به خانه برسد و هر روز تمرین کند و هفتهی دیگر آنرا تحویل دهد، وقتی برای ساز زدن پیدا نمیکرد و این بود که پدرم هر روز بیشتر نگران تمام زحماتی میشد که از ۹ سالهگی کشیده بودم.
حالا مدتی است که دست به ساز بردهام، هنوز نمیتوانم مثل گذشته بنوازم، اما سعیام را میکنم که به روزهای خوب گذشتهام برسم و پیشرفت کنم.
- فیلم اولین اجرای جدیام پس از سالها که به اصرار مدیار ضبط شده را همینجا میگذارم تا روزهای بعد، پیشرفت خودم را با شما هم سهیم باشم و بتوانیم مقایسه کنیم.


آبان ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۳:۰۴ ق.ظ
Hi Skeida,
Honey you’re good very good. I enjoyed very much listening to your music.
دی ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۶:۱۷ ب.ظ
I really love to hear you playing! so wonderful! it’s a present each time.
this very precious for me!
maybe one day you could get this blogentry translated to English? translating it with the googletranslator doesn’t really tell me what you are describing; I can just guess, but so many words read like “Angshtgzary”, or Mynshand Zdnam Myrftm Hfthyy Hmhgy Hmraham Dbstanam so they don’t give any sense to me; there is no hurry – music is everlasting …and I’m just interested to read how did you learn to play your TAR
love and thank you …