اینکه دو سه روز مانده به اعدام انسانی بیگناه، پرچم دفاع از حقوقبشر را بالا نگه داریم و بگوییم محکوم میکنیم، محکوم میکنیم، نباید اعدام شود، هشدار میدهیم و … شاید کاری از پیش ببرد اما نتیجهاش در مقابل اعتراضهای عملی هیچ است. به قول همسرم، اگر در زمان اعدام احسان فتاحیان، ده هزار نفر پشت در زندان بودند و اعتراض خود را به حکم، ابراز میکردند، آیا باز هم احسان بدون اینکه اجازهی ملاقات با والدیناش در آخرین لحظات زندهگیاش را داشته باشد، اعدام میشد؟ آیا جرات میکردند چنین گستاخانه زندهگی پسری ۲۷ ساله که در روزهای آخر عمرش، برای اعتراض به حکم اعداماش اعتصاب غذا کرده بود را به پایان برسانند؟
شاید در زبانمان حرفهای زیبایی بچرخد، هر زمان نوبت اعدام فردی از راه میرسد، اعدامها را محکوم کنیم، خارج از کشور زندهگی کنیم و به بهانهی دفاع از حقوقبشر و مردم بیدفاع ایران، بودجههای کلان بگیریم اما آنرا به نفع مردم ایران خرج نکنیم، شاید خودمان را به افرادی که به عنوان مبارز در سطح ملی شناخته شدهاند، بچسبانیم تا از بر او شهرتی به دست آوریم و بعد متوجه شویم که او هم مانند دیگران و چه بسا بدتر از دیگران بوده و او را رها کنیم و بشویم دشمن درجه اولاش، شاید شماره حساب اعلام کنیم برای نجات زنی از حکم اعدام و وقتی ذره ذره در آن حساب پول جمع شد، ناپدید شویم و شایدهای بیشمار دیگر، اما بدانیم که تنها محکوم کردن کافی نیست، باید مبارزه کنیم، مبارزهیی هدفمند و عملی تا رسیدن به روزی که ریشهی صدور چنین حکمهایی کنده شود.
اعدام احسان فتاحیان، یک تست بود برای سنجیدن میزان عکسالعمل مردم به خصوص مردم کردستان. همانطور که میدانیم فعالان کرد بیشماری در زندان با حکم اعدام رو به رو هستند و هر لحظه ممکن است که زمان اعدام آنها نیز سر برسد. با این تفاوت که میزان شهرت آنها متفاوت است، یکی گمنام است و حکم اعدام دارد، دیگری شناخته شدهتر است. همیشه مردم کردستان را مردمی سختکوش و مبارز تصور میکردم، به خصوص زمانیکه حرف از اعدام یکی از یارانشان به میان میآمد، فکر میکردم اگر چنین اتفاقی رخ دهد، عکسالعمل شدیدی از مردم در آن دیار خواهم دید، اما احسان اعدام شد و …
یکی دیگر از نمونههایی که در زندان است و در انتظار اجرای حکم اعدام، فرزاد کمانگر است، فرزاد کمانگر مهربان و معلم سختکوشی که حتا به من از ورای راههای ارتباطی و تلفن، درس میآموزد. او هنوز یک معلم است، او یک زندانی محکوم به اعدام پر امید است که با صدایاش روحام تازه میشود.
تصور اینکه فرزاد را از ما بگیرند و برای اجرای حکم آمادهاش کنند، برایام آنقدر دشوار است که همیشه سعی کردهام، عاقبتاش را به ناخودآگاه ذهنام بسپارم. اما پس از اعدام احسان، این فکر هر لحظه بیشتر به لایههای رویی ذهنام خطور میکند. به هر صورت و با وجود حمایتهای گستردهی فعالان حقوق بشر و نهادهای بینالمللی، فرزاد همچنان زیر حکم اعدام است در ایرانی که جمهوری اسلامی در آن حاکم است و این جمهوری اسلامی، دستگاهی به نام قوهی قضاییه دارد و در راس آن به تازهگی فردی قرار گرفته که در کارنامهی حضور چند روزهی خود، چند اعدام را جای داده است.
میترسم، از عاقب دوستانام در زندان میترسم، از عاقبت فرزاد کمانگر، مردی از جنس گلهای بنفشهی دشتهای کردستان میترسم. از عاقب خودمان میترسم، روزها را برای رسیدن روز اجرای حکم محکومی میشمریم، به این امید که فعالیتهایمان نتیجه دهد و حکم منتفی شود، اما اجرا میشود. از آن زمانی که روزها را برای رسیدن اجرای حکم اعدام خودم بشمرم، میترسم…
بخوانید:

