مردی از جنس بنفشه‌های زیبای کردستان

ssصدای فرزاد کمانگر برخی روزها در خانه‌مان می‌پیچد، صدایی که امیدی بی‌بدیل در آن موج می‌زند، صدایی با لهجه‌ی شیرین کردی و به نرمی معلمان دوران کودکی‌ام. پیش از آن‌که فرصت کنم خبرهای خوب را برای‌اش بگویم، می‌خنداند مرا، حال و احوال‌ام را می‌پرسد و اگر ردی از خسته‌گی در صدای‌ام پیدا کند، آن‌قدر خوب حرف می‌زند که همه چیز فراموش‌ام شود.

وقتی تلفن را قطع می‌کنم باورم نمی‌شود که او زیر حکم اعدام است، خودم را که به جای‌اش می‌گذارم، می‌بینم قطعا روحیه‌ی او را نداشتم و احتمالا هر بار که با دوستی تماس می‌گرفتم به جای این‌که مثل فرزاد به دوست‌ام امید دهم، طوری حرف می‌زدم که او وقتی گوشی را قطع می‌کرد، اشک‌های‌اش سرازیر می‌شد. نا گفته نماند خیلی وقت‌ها که صدای فرزاد را می‌شنوم بغض گلوی‌ام را می‌فشارد. همیشه تصور می‌کنم روزی را که او آزاد شده و با مادر و برادران مهربان‌اش در دشت‌های کردستان شادی می‌کند و زنده‌گی‌اش را سر و سامانی می‌دهد.

روزهای عمر فرزاد عزیز یکی پس از دیگری می‌گذرد، روزهایی که می‌توانست رها از هر بندی زنده‌گی کند. روزهای جوانی‌اش را پشت میله‌های اوین بود و بی‌شک روزشماری برای خود از روزهای باقی‌مانده‌ی عمرش درست کرده است. نمی‌داند که آیا حکم اعدام اجرا می‌شود یا نه، برای همین هر روز که چشمان‌اش را باز می‌کند فکر می‌کند آخرین روز عمرش است.

می‌دانم دل‌اش برای دشت‌های کردستان، برای دخترکان زیبای کردستان، برای پسرکان استوار کردستان، برای کلاس‌های درس‌اش، برای خانه‌های محقر شهرش، برای رنگ تند بنفشه‌های حیاط خانه‌اش، برای یک دل سیر آغوش مادرش و گره کردن دست‌های‌اش در دستان برادران‌اش تنگ است. برای‌اش آرزوی طول عمر آن‌هم در روزهای آزادی خودش، مردم شهرش و ایران‌اش می‌کنم.

پی‌نوشت:

باز هم نامه‌یی دیگر از فرزاد کمانگر مهربان را خواندم و دل‌ام لرزید از این‌که نکند اعدام احسان و امثال او مقدمه‌یی باشد برای از دست دادن او و امثال او.

Leave a Reply

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان