Categorized | شخصی

نامه به دوستی که نمی‌خواند مرا

dsdsdsمنتظر می‌مانم تا تایپ کردن‌اش تمام شود، می‌نویسد که فکر خودکشی به سرش زده، به ذهن عزیزی که به این حرف‌ها می‌خندید، با خنده به من می‌گوید: شیدا دیگه قلیون جواب‌ام رو نمی‌ده، رفتم سراغ سیگار.

می‌گویم: نکن این‌طوری با خودت. این‌طوری پیش بری یک سال دیگه باهات حرف بزنم داری حرف از شیشه و … می‌زنی‌ها.

می‌گوید: نه حواسم هست، به اون‌جاها نمی‌رسم.

می‌خندد، اما با چشمان‌اش نه. با لب‌های‌اش می‌خندد. چشمان‌اش حکایت از تنهایی دارد، مدت‌ها بود که به شعرها و نوشته‌های‌اش گوش نداده بودم، یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهایی که وقتی خانه‌اش بودم برای‌ام انجام می‌داد، خواندن شعرها و نوشته‌های‌اش بود، با آن صدای زیبا و لحن‌ زیباترش. همیشه وقتی خودش شعرهای‌اش را می‌خواند بیش‌تر خوش‌ام می‌آمد. چه آرزوهایی برای کتاب شعرش داشتیم، یادش به خیر.

شعر جدیدش را از دفتری که همیشه پر است از تکه کاغذهای کوچکی که در تاکسی و محل کار شعرهای‌اش را با مداد روی آن‌ها نوشته، پیدا می‌کند و می‌خواند. سرم را به زیر انداخته‌ام تا صورت زیبای‌اش را وقتی کلمات درد را تکرار می‌کند نبینم. مرا به هیجان آورده از این شعر زیبای‌اش. کلمات‌اش در کنار هم‌دیگر چفت شده، انگار همیشه این ترکیب‌ها وجود داشته، شعری پست‌مدرن که قلب‌ام را درد می‌آورد.

در شعرش از تنهایی‌اش، از خانواده‌اش، از زنده‌گی سیاسی‌اش، از جامعه‌اش، از دغدغه‌های‌اش می‌گوید. از روزهایی می‌گوید که چند ماه پیش خودش آن‌را انتخاب کرده، اما انتخاب سختی بوده. غرورش اجازه نمی‌دهد که بگوید، کاش این‌‌را انتخاب نمی‌کردم، شاید هم  دلیل، غرورش نباشد، دخترک‌اش باشد که حالا هر روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. عاقل و زیباتر می‌شود و خانواده‌اش را محکم و پایدار می‌خواهد.

برای‌ام یکی از نامه‌هایی که چند وقتی است شروع به نوشتن‌شان کرده را می‌خواند. مانا… مانا…

نوشته است: مانا! تمام روزنامه‌های کنار تخت‌ام هر شب روی صفحه‌ی ترحیم باز می‌ماند . من از هیچ‌جای دنیا خبر ندارم…

کاش درون شعرهای‌ات جا داشتی، کاش حقیقت داشت وقتی در نامه‌ات به مانای‌ات می‌گفتی همیشه در کنارم هستی، در خیابان، در خانه، در تخت‌خواب. کاش کنارت بود مانای‌ات. نمی‌خواهم منتظر تایپ کردن‌ات بمانم و برای‌ام بنویسی که فکر خودکشی این روزها مدام در سرت می‌پیچد. نمی‌خواهم منتظر تایپ کردن‌ات باشم و تو بگویی هیچ چیز مثل قبل نیست.

برگرد به روزهای آرامش‌ات عزیزم. برگرد به روزهایی که در زنده‌گی‌ام بزرگ‌ترین کار را انجام دادی، برگرد به روزهای شلوغ و رنگی گذشته که خانواده‌ام اعتمادی بی‌مثال به تو داشتند و من را به دست‌ات می‌سپردند تا مراقب‌ام باشی. برگرد به روزهایی که با هم به آرایش‌گاه می‌رفتیم، ناخن‌های‌مان را لاک‌های رنگی می‌زدیم، برای دخترک‌ات کتاب می‌خواندیم، منتظر می‌شدیم تا بقیه برسند و همه دراز بکشیم در مقابل تلویزیون خانه‌ات و فیلم ببینیم.

جمع‌مان پاشیده، هرکدام‌مان گرفتار اتفاق‌هایی شده‌ایم که در آن روزها فکرش را هم نمی‌کردیم، ولی تو استوار بمان در زنده‌گی‌ات، بمان و به فکر خودت باش، به فکر دخترک‌ات. باز هم در کنار هم جمع می‌شویم، باز هم من و تو بر سر نوبت قلیان کشیدن دعوای‌مان می‌شود و من نوبت خواهرزاده‌ات را می‌گیرم و فقط خودم قلیان می‌کشم. باز هم شب‌هایی پر از شعر و شراب در انتظارمان است.

فقط تو طاقت بیار…

Leave a Reply

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان