پیش از این نوشته بودم که خوشبختانه یا متاسفانه در دبیرستان غیرانتفاعی فرهنگ، مخصوص رشتهی ادبیات و علوم انسانی که حداد عادل آنرا تاسیس کرده بود درس میخواندم. خوشبختانه از این جهت که دبیران مدرسه تحصیلکرده و از مقطع فوقلیسانس به بالا بودند و بیشتر آنها از اساتید بنام دانشگاهها بودند و به صورت تخصصی درسهای رشتهی ادبیات را با ما کار میکردند و کلاسهایی مانند حافظ شناسی و گلستان و بوستان و شاهنامه و … داشتیم و متاسفانه از این جهت که مدرسه به صورت خانوادهگی اداره میشد، حداد عادل موسس مدرسه، طیبه ماهروزاده همسر او به عنوان مدیر مدرسه، زهرا حداد عادل دختر او و عروس خامنهیی مشاور و … (که در کل نفهمیدیم در مدرسه چه کاره است) و فاطمه داوودی عروس او به عنوان دبیر حافظ شناسی و بنتالهدی حدادعادل دختر کوچک او به عنوان شاگرد (بخوانید جاسوس) در مدرسه حضور داشتند و پس از ازدواج زهرا حدادعادل با مجتبا خامنهیی جو مدرسه به کلی سیاسی شده بود و رفته رفته از اساتید خوب آن کاسته میشد و به جای آنها دبیرانی که در حوزه درس خوانده بودند در کلاسها حاضر میشدند که در یک نمونه دبیری در کلاس درس به ما میگفت که اگر به آقای خاتمی رای بدهید سر پل صراط در قیامت به درون آتشها خواهید افتاد…
هر وقت به گذشته و دورانی که در مدرسه فرهنگ داشتم فکر میکنم، اعصابام به هم میریزد که چهگونه آنها را تحمل میکردم. خواندن روایت حدادعادل از ازدواج دخترش با مجتبا خامنهیی بهانهیی شد تا دوباره به آن خاطرات بازگردم. اینکه حدادعادل به چه دلیل باید الان از خاطرات ازدواج دخترش با مجتبا خامنهیی را بگوید و بخواهد در تکتک جملاتاش از به اصطلاح سادهزیستی خامنهیی بگوید و در گفتههایاش به جای آنکه از دخترش که به عنوان عروس ماجرا بوده حرفی به میان آورد فقط حرفهای خامنهیی را تکرار کند را همه میدانیم، در این روزها آقایان بیش از پیش احساس خطر کردهاند و باید اینگونه از هم تعریف کنند، به این امید که مردم بگویند بهبه چه خامنهیی ساده زیستی بر ما حکومت میکند.
به گفتهی حدادعادل خامنهیی حقوق رهبری ندارد و خرج خود را تنها از خانهیی که در دوران ریاست جمهوریاش در جنوب تهران داشت در میآورد و در زمان ازدواج پسرش با دختر او بارها تاکید کرده که ما هیچ پول اضافهیی نداریم و … من فقط نمیدانم پول ماشین دولت و رانندهی آن و خانمی که در آن بود و زهرا را که عروس خامنهیی شده بود با خود به مدرسه میآورد از کجا تامین میشد؟ پول خانمی که باید در ماشین حضور داشت تا زهرا با راننده تنها نباشد و گناهی پیش نیاید را چه کسی پرداخت میکرد؟ آیا فقط برای زهرا، تنها با مرد در ماشین بودن گناه داشت؟ چون وقتی زهرا در مدرسه بود و ماشین دولت و راننده در انتظار او بودند، آن خانم با راننده تنها بود، آیا برای او گناه نبود یا اینکه آن خانم با راننده صیغهی محرمیت خوانده بودند؟!
زمانیکه مادرم برای خواهرم جهیزیه میخرید همسر حدادعادل هم با مادرم به خرید جهیزیه برای زهرا میرفت و تقریبا هرچه خواهرم در جهیزیهاش داشت و حتا بیشتر از او را برای زهرا خریده بود، وسایلی هم که مادرم برای خواهرم میخرید هیچکدام ایرانی نبود و به زمان خودش از بهترین کالاها بود، حالا حدادعادل تنها از یک فرش و حلقهی دامادش که تنها ۶۰۰ تومان خرج داشته سخن میگوید و میخواهد اینگونه از سادهزیستیاش بگوید!
نمیفهمم، آیا اینکه خامنهیی به عنوان پدر شوهر در مراسم عقد حضور نداشته اتفاق جالبی است که حدادعادل آنرا بازگو کرده؟ در سردمداران اسلام هم چنین چیزی نشنیده بودم که برای ازدواج فرزندان خودشان حاضر نشوند. بعد با آب و تاب از تعجب خودشان از اینکه به بیت رفتهاند و خامنهیی بیدار بوده سخن گفته. آیا واقعا تعجب دارد پدر شوهری که در مراسم عقد فرزند خودش حاضر نشده و بیدار مانده باشد تا عروس به خانه بیاید؟!
زیاد در بین مذهبیها دیدهام که استخاره میکنند، به آن اعتقاد ندارم اما میدانم کسی که به استخاره معتقد است طبق آن عمل میکند، حدادعادل گفته خانوادهی خامنهیی یکبار استخاره کردند و خوب نیامد و پس از یکسال دوباره استخاره کردند و خوب آمد و مراسم عروسی سر گرفت. اینها سر خودشان و خدایشان را هم کلاه میگذراند، وقتی دلشان میخواهد و مصلحت نظامشان این است که عروسی سر بگیرد، آنقدر استخاره میکنند تا خوب دربیاید و بگویند استخاره خوب بود!
نکتهی دیگر اینکه یادم است مادر یکی از دوستانام که در جوانی همکار همسر حدادعادل در یکی از مدرسهها بود برایام میگفت از زمانی که زهرا نوجوان بود، دو خانواده از وصلت او با مجتبا خامنهیی خبر داشتند و قرار بود این اتفاق بیافتد که این هم برایام جالب است.
پیشترها که با خانوادهی حدادعادل رفت و آمد داشتیم و من برای آنها بارها تار نواخته بودم و خواهرم هم سنتور و شخص حدادعادل هم بیاندازه دوست داشت، دخترشان زهرا آرزو میکرد که مثل خواهرم سنتور بنوازد اما مسائل حاکم بر خانوادهاش اجازه نمیداد اما بعد از ازدواجاش در مدرسه تمام موسیقیها را حرام میدانست چرا که مجتبا خامنهیی همسرش حتا تلویزیون را در خانه روشن نمیکرد چون موسیقی را به کل حرام میدانست!
حتا به یاد دارم که زهرا همیشه درد دل میکرد که پدر و مادرم حتا برای خریدن کفشهایام مرا با خود نمیبرند و از سر خیابان خودشان برایام کفش میخرند و همیشه دلام به حالاش میسوخت، نمیدانست که برای بقیهی عمرش هم آنها تصمیم میگیرند و ازدواجاش هم به سلیقهی خوش نخواهد بود. در کل اینچیزهایی که حدادعادل با افتخار از آن نام میبرد، هر کدام عقدههایی است که در دل فرزنداناش جای گرفته و این سیاست کثیفشان است که باعث شده فرزندان خودشان را هم نادیده بگیرند و آنها را فدای مصلحتشان کنند.
پیش از این خاطراتام را دربارهی مدرسهی فرهنگ نوشته بودم، بخوانید:
خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۱)
خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۲)
خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۳)
خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۴)
خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۵)
خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۶)
خاطراتی از دبیرستان فرهنگ(۷)
خاطرات دبیرستان فرهنگ (قسمت پایانی)


آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۳:۵۴ ب.ظ
سلام. من فارغ التحصیل دوره پنجم دبیرستان پسرانه فرهنگ هستم و اسرار زیادی از خاندان غلومعلی و دست پروردگان خونخوار آنها در دبیرستان دارم.
میخواستم بدانم شما با آقای جهان بین، مرد بزرگواری که حسابدار و مدیر مالی دبیرستان پسرانه فرهنگ بود و بعضاً با هم روزهای تعطیل به استخر مدرسه دخترانه فرهنگ می رفتیم نسبتی دارید یا خیر؟
موفق و پایدار باشید.
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۴:۰۰ ب.ظ
حمید جان لطف داری. بله من دختر کوچک ایشون هستم. هم من و هم خواهرم در دبیرستان (زندان) فرهنگ درس خوندیم. خوشحال می شم باهاتون در ارتباط باشم و اسرارتون رو بشنوم
)
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۴:۲۵ ب.ظ
سلام . من هم هم از فارغ التحصیلان مدرسه فرهنگ هستم . دروره ما تقریبا توسط رفقای فرید حداد و امام صادقی ها اداره می شد . اما بیشتر بچه ها ضد ایدئولوژی مدرسه بودند. البته آن موقع فرید حداد چهره نسبتا خوبی داشت . و البته خود آقای حداد هم که در فرهنگستان بود و آنجا روزگار می گزراند هم چهره متفاوت با الان را داشت . ولی چه کنیم که روزگار خیلی از ادمهارا تغییر می دهد و از ریشه شان دور می کند. حداقل شستشوی فکری ان موقع برای بچه ما اثری نداشت . الان فکر می کنم وضع مدرسه بدتر شده و تنها گونه مایخولایی بسیجی در ان یافت می شود. مطلبتان هم جالب بود . این طنزها فقط برای آررام کردن وجدان خفته شان کاربرد دارد . نگران نباشید
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۴:۳۰ ب.ظ
سلام
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۵:۱۰ ب.ظ
سلام. شما؟ loool
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۹:۵۴ ب.ظ
خیلی عالی بود.
دارم فکر میکنم چقدر وحشتناکه در خاندان اینها دختر بودن
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۹:۵۷ ب.ظ
ممنون مهدی جان. درسته در خاندان اینها دختر بودن خیلی دردناکه
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۸ ب.ظ
Really interesting. Specially the last part abou SANTUR and TAR.
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۲ ب.ظ
خیلی زیبا نوشتید.
واقعا ممنونم
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۶ ب.ظ
salam tu in weblog yeki az hamkelashaye dokhtaraye musavi yek nameh be khamnehee neveshte khundanesh fekr konam jaleb basheh
http://www.mirhoseinmusavi.wordpress.com
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۱ ب.ظ
ممنون دوسستان عزیزم
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۵ ب.ظ
شیدا بابا من هم تو فرهنگ درس خوندم بابات را هم می شناسم مرد شریفی بود تو چه جراتی داری این ها رو می نویسی شاید خانواده حداد ببینند برای بابات بد نشه
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۳ ب.ظ
سلام شیدا جان! چه خوش قلم و ساده از تحجر این قوم الظالمین می نویسی. جنس قلمت رو دوست دارم
آبان ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۸ ب.ظ
سلام آرش جان
ممنون دوست گرامیام
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۲ ق.ظ
تک تک جمله هایت را با حس میکنم .من در مجموعه معلم درس خواندم که یک جور کهریزک بود . کنار آقازاده هایی که باباهاشون هر روز تو تلویزیون مزخرف میگن .لعنت به اون سال ها .
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۲ ق.ظ
حسین جان برایات خوشحالام که از آن روزها فاصله گرفتی
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۶ ق.ظ
امشب بطور اتفاقی وبلاگ شما رو دیدم و نشستم تمام خاطراتتون رو که از اوین فرهنگ
تعریف کردید خوندم واقعا جایه تاسف داره باسه همچین افرادی که با اسم فرهنگ و با
اسم ادبیات و علوم انسانی همچین مدارسی رو بوجود میارند
قلمتان بسیار زیبا و دلنشین بود
به امید آزادی بیان و اندیشه
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۲ ق.ظ
ممنون مهدی عزیز. اسم خوبی برایاش گذاشتی، اوین.
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۴ ق.ظ
سلام، من هم در دبیرستان فرهنگ پسرانه درس میخواندم، خدمت آقای جهان بین هم زیاد میرسیدم، قصدم از کامنت هم همین عرض ارادت بود، هنوز هم چهره ایشان پیش رویم هست، سلام من را به ایشان برسانید. راجع به مدرسه فرهنگ هم، کمابیش دقیق بود، یکی از بچه ها گفته، و راست هم گفته که شاید هیچکس به اندازه ما بچه های فرهنگ (دختر و پسر) به ذات بیمایه این خانواده پی نبرده باشد. به هر حال گفتن بعضی چیزها نه اخلاقی و نه صحیح. علی ای حال، خدمت پدر سلام برسونید
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۴ ق.ظ
سلام حسین جان. درست است. این را هم اضافه کنم که ما به دلیل دختر بودمان با محدودیتهای بیشتری هم روبهرو بودیم. سلامت باشید، پدر هم سلام میرسانند اما شاید اگر الان پدر را ببینید نشناسید. با سابق خیلی تفاوت دارند
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۲:۳۴ ق.ظ
سلام شیدای عزیز. عالی نوشته بودید. خواهر من ۴-۵ سال پیش که می خواست علوم انسانی بخونه، دبیرستان فرهنگ رh انتخاب کرده بود و با وجود اینکه اصلا هم مذهبی نیستیم، به خاطر معلمهای خوب اونجا خودش و مادرم هر دو حاضر بودن حتی چادر هم سر کنند. تا اینکه یکی از مشاورهای مدرسهش جو بسته فرهنگ و دلایل واقعا عجیب اخراج بعضی از بچه ها از اونجا را شرح داد که باعث شد خواهرم کاملا منصرف بشه و دبیرستان دیگری رو انتخاب کنه. من الان دارم از راه دور اون خانوم مشاور را حسابی دعا می کنم
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۲:۴۸ ق.ظ
salam 2ta dorooghe dige eene ke: 1 – chejoori yeki yek angoshtare aghighe zanoone baraye agha hedye avarde boode
2 – agar be khaterati ke zane hadad dar hodoode sale 79 (fekr konam) neveshte moraje-e konid mibinid ke doroogh goo kam hafeze ast
oo migoft ke zane agha khodesho moarefi nakard va faghat goft ma khamene-ee hastim bad ma fahmidim zane agha boode
eeno too roozname dar madreseye pesaraneye farhang khoondam va motmaenam
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۳:۰۴ ق.ظ
سلام مستانهی گرامی. ممنون.
خوشحالام که اشتباه ما رو مرتکب نشدید و نگذاشتید که خواهرتون به اون مدرسه بره.
موفق باشی
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۳:۰۶ ق.ظ
دقیقا رضا جان. دروغگو کمحافظه است …
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۲ ق.ظ
شیدا جون سلام خیلی قلم زیایی داری مرسی من هنوز خاطرات مدرسه ات نخونده ام ولی میخوام بدونم که تو چرا اون مدرسه را انتخاب کردی؟
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۱ ق.ظ
شیدا جان ؛ دل نوشته تان را خواندم . نیچه می گوید : ” برای اینکه بت پرست نباشی ، کافی نیست که بت ها را شکسته باشی ، باید خوی بت پرستی را ترک گفته باشی .” متاسفانه ما فرزندان آدم ، پس از هزاران سال و با وجود شکستن هزاران بت ، هنوز از ترک خوی بت پرستی عاجز مانده ایم . از این رو است که از همنوعان خود نیز بت می سازیم و به جای خدا ، در مقابلشان به سجده می افتیم .
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۲ ب.ظ
سلام لیلا جان. ممنون. ماجرای رفتن من به مدرسهی فرهنگ خیلی مفصله. توی خاطرات مربوط به مدرسهی فرهنگ همه رو توضیح دادم عزیزم
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۴ ب.ظ
به غربت عزیز:
نصیحتی که کردید کار سختی است که همهی ما آرزویاش را داریم و به عنوان شعار، خیلی خوب از آن استفاده میکنیم، امید که در ثانیههای زندهگیمان جاری شود.
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۲:۱۷ ب.ظ
ما یک دوره از شما بالاتر بودیم.یک کلاس از دو کلاس ما رو سال پیش دانشگاهی اخراج کردن چون از پسمون بر نمیومدن بسکه فضا رو سیاسی کردیم و شب نامه و پوستر پخش می کردیم.با فارغ التحصیلی ما،معلمای خوب هم همراه ما اومدن بیرون.و زهرا و فاطمه داوودی از بعد ما معلم شدن.یک بار با بقایی بحث کردم.دقیقا با همین کلمات بهش گفتم: تو یه دیکتاتوری!
اونم کم نیاورد و گفت: من با تمام وجودم به دیکتاتوری اعتقاد دارم.یه خاطره دیگه هم که ازش دارم اینه که ما فردای استیضاح مهاجرانی(که رای نیاورد) شیرینی پخش کردیم تو مدرسه.بقایی اگه چاره داشت هممونو میزد.از عصبانیت می خواست گریه کنه
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۲:۲۳ ب.ظ
حداد تقریباهر ۵ شنبه میومد مدرسه سخنرانی می کرد.یه بار انتخابات بود(یادم نیست مجلس،شوراها یا چی).می دونید که همه ی انتخابات ها جمعه ها برگزار می شن،و فرصت تبلیغات ۴ شنبه شبها تموم میشه.حداد ۵ شنبه صبح توی سخنرانیش شروع کرد از لیست ائتلافی خودشون حمایت کردن.یکی از بچه ها بلند شد حرفشو قطع کرد گفت:آقای دکتر عذر می خوام اما مهلت تبلیغ تموم شده و شما دارید تو وقت غیر قانونی تبلیغ می کنید.لطفا بحث رو عوض کنید!!!!!و جمع بچه ها از خنده ترکیدن و حداد بحث رو عوض کرد
))))
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۲:۴۱ ب.ظ
سوده جان ای کاش همهی ما جمع میشدیم و این خاطراتمان را مینوشتیم، فکر میکنم برای مردم جالب باشه خوندن این نوشتهها. بعد از کنفرانس برلین و سانسورها و دستکاری صدا و سیما در پخش اون خانم بقایی ۳ یا ۴ بار فیلم را برای ما پخش کرد و مجبورمون کرد که تحلیل بنویسیم، اون هم تحلیلی که خودش میخواست
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۳:۰۸ ب.ظ
شیدا جان سلام ،
پیامبر(ص) می گه تو صورت متملق خاک بپاشید . تو پاشیدی . دمت گرم .
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۳:۲۴ ب.ظ
ممنون دوست عزیز. تنها کاری که فعلا از دستام بر میآمد همین بازگو کردن بود که انجام دادم
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۶:۳۵ ب.ظ
سلام عزیزم:
باورم نمی شد که بعد از مدتها با بچه هایی روبرو بشم که فضاهایی مثل فضای من رو تجربه کرده باشن.
جالب تر از اون اینه که من هم تو مدرسه ای مثل تو درس خوندم: من رفاه می رفتم و البته برای دبیرستانم نورهدایت. بامزه این که همون مدیر ارجمند شما بچه هایی رو که از نظر فرهنگ خاطی و غیر قابل بخشش بودن می فرستاد به مدرسه ما و به عبارتی پس از اخراج می فرستاد مدرسه ماو می گفت اینجا شاید تحملتون کنن تا بالاخره درسه رو بخونید و برید پی کارتون! خیلی از دوستام هم مدرسه ایت بودن و خودم باهات درد آشنا. بازم می یام اینورا که خیلی خوشحال شدم جایی مثل وب تو رو پیدا کرده ام
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۰ ب.ظ
سلام سارا جان
آره خبر از بچههای اخراجی مدرسهمون داشتم. اینقدر اون روزها برام تاریکه که یادآوریاش هم اذیتام میکنه
آذر ۱م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۱ ب.ظ
سلام.
مطلب شما را خواندم. درباره آن دبیرستان من هم چیزهایی شنیده ام. اما فقط شنیده ام. قضاوتی له یا علیه آن نمی توانم بکنم. شما خودتان بوده اید و چشیده اید. اما چند نکته در مطلب شما هست که اگر ناراحت نمی شوید از آنهاانتقاد کنم.
پیش از نکات خودم به این مطلب اشاره کنم که من بر اساس صحبتهای آقای حداد که شما لینکش را گذاشته بودید، طرح مسأله می کنم. در آیین ما هم اصالت بر برائت و راستی سخن است، مگر آن که عکس آن ثابت شود. بنابراین برای بنده، قول آقای حداد درباره مراسم و خواستگاری و … همانقدر معتبر است که قول شما درباره مطالب مدرسه و زهرا خانم و …. بر همین اساس هم هست که اصولاً آنچه می گویم قضاوت نیست. بلکه اشاره به اشتباهاتی است که به لحاظ روشی در سخن شماست. راست و دورغ آنچه گفته اند را جز خدا نمی داند. اگر راست است، الحمدلله، اگر دروغ است، از شر همه دروغگویان به خدا پناه می بریم.
۱- استخاره دقیقاً امری است مربوط و متکی به شرایط زمانی. بنابراین اصلاً عجیب و اشتباه نیست که کسی در موردی، حتی به فاصله ای بسیار کوتاهتر از این استخاره کند. البته با توجه به جمیع شرایط استخاره، یعنی اول تعقل، بعد مشورت و در صورت پنهان بودن زوایا و نرسیدن به نتیجه، استخاره کردن.
۲- اینکه همسر آقای حداد عادل جهیزیه مفصلی برای فرزندش که عرس آقای خامنه ای است تدارک ببیند، چه ارتباطی به ساده زیستی آقای خامنه ای دارد؟ نهایت آنچه می توان از این مطلب نتیجه گرفت این است که خانواده حداد عادل ساده زیست نیستند یا حتی از آن هم بیشتر، فرزند آقای خامنه ای ساده زیست نیست. ( که البته در استنتاج چنین نتیجه ای هم اما و اگر وجود دارد.)
۳- من هم با سوال شما که می خواهید بدانید پول آن راننده و خانم همراه زهرا از کجا تأمین می شده، همراه و موافقم
اصل قضیه یعنی با راننده آمدن و همراه داشتن زهرا که ایرادی ندارد. مسأله این است که ماشین ظاهراً (شما خیلی دقیق مشخص نکرده اید) دولتی بوده. این یعنی استفاده شخصی از بیت المال. هرکسی هم که به این کار دستور داده، از شخص پیغمبر(ص) تا شخص آقای حداد عادل، بنابر ضوابط و قوانینی که خود پیامبر (ص)بیان کرده اند، مرتکب خلاف شده است. ولی چرا این مطلب در ارتباط با ساده زیستی آقای خامنه ای و به صورت کاملاً ژورنالیستی آورده شده؟ شاید آقای حداد، از امکانات خودش سوء استفاده می کرده.
۴- شما ظاهرا بین مراسم عقد و عروسی خلط کرده اید. از متن اینطور بر می آید که عقد را آقای خامنه ای خوانده اند. اما عروسی در منزل آقای حداد برگزار شده. از آنجا که در دین ما اصل موضوع عقد است، عدم حضور در مجلس عروسی از سوی آقای خامنه ای – با توجه به همین دلیل و دلایل دیگر – عجیب نیست.
در پایان این نکته را هم عرض کنم که با شما موافقم که طرح این موضوع و نقل آن (البته به شرط صحت گفته و صحت نقل) جالب نیست.
تا یادم نرفته اضافه کنم که من در متن خبر، هیچ سندی ندیدم. ناقل، تنها اسم خبرگزاریش را آورده (خبرگزاری زنان ایران) و این اصلاً نشانه خوبی نیست.
آذر ۲م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۷ ق.ظ
سلام نعیم گرامی؛
من در مورد مسالهیی که در مورد استخاره آوردید اطلاعاتی ندارم اما به جد معتقدم که اگر حرف خدا یکی است، پس استخاره هم باید یکی باشد در غیر اینصورت میتوانیم مسائلی مثل حجاب و ازدواج چندبارهی مردان که در قرآن ذکر شده را با توجه به فضای کنونی و موقعیت زمانی تغییر دهیم.
در مسالهی دوم اگر خاطراتام را میخواندید شاید بیشتر متوجه میشدید، پس از ازدواج این دو با یکدیگر خانم ماهروزاده و خود عروس خانم به اضافهی حدادعادل بیشتر اوقات در مورد جهیزیهی محقرانه و ساده سخن میگفتند ولی در اصل هیچوقت این چنین نبود.
در مورد سوم ماشین دولتی بود و اگر از پول حدادعادل تامین میشد، حتما پیش از ازدواج این دو هم آنرا میدیدیم. این ماشین از بیتالمال بود و چون زهرا همسر مجتبا خامنهیی شده بود به او اختصاص داده شده بود.
نکتهی چهارم هم عینا همان سخنان حدادعادل را آوردم، نمیدانم عقد کجا بوده و عروسی کجا. چون حدادعادل آنرا ذکر نکرده است، اما به یاد دارم که در کتاب تعلیمات دینی میگفتند که حضرت محمد در شب عروسی فرزندش به طور کامل حضور داشته و بینهایت خوشحال بوده و بر آنهم تاکید داشته است.
آذر ۱۰م, ۱۳۸۸ at ۷:۴۰ ب.ظ
سلام مجدد. ممنون که پاسخ دادید.
۱- جمله حرف خدا یکی است، کاملاً چند معنایی است. یعنی چه که حرف خدا یکی است؟ بله حرف خدا در شرایط کاملاً یکسان برای موضوع واحد معین یکی است، ولی کیست که نداند در هر لحظه ای از این جهان، هزاران تغییر ریز و درشت اتفاق می افتد که ما از برخی و تنها برخی از آنها باخبریم.
۲- همچنان ایراد به جای خود باقی است. این که دیگران بین حرف و فعلشان تفاوت وجود دارد، چه ارتباطی به آقای خامنه ای دارد؟ در بدترین حالت، ایشان در تربیت فرزند موفق نبوده اند. این امر در تاریخ سوابق فراوان دارد و به هیچ پدری را به جرم بدی فرزند محاکمه نمی کنند.
۳- به گزاره تان دقت کنید: «ماشین دولتی بود و اگر از پول حدادعادل تامین میشد، حتما پیش از ازدواج این دو هم آنرا میدیدیم.» به نظر خودتان گزاره معتبری است؟
۴- همانطور که ذکر کردم، در رسم اعراب صدر اسلام، مراسم عروسی، همان مراسم عقد است و بنده دلایلم را برای استنباط تمایز عقد و عروسی در صحبتهای آقای حداد عنوان کرده ام.
همه این مطالب به کنار. من به دنبال روشن کردن مغالطاتی هستم که به دلایل فراوان، در گفتار و قضاوتهای روزمره ما موج می زند و اگر خودمان در مظان این نوع قضاوتها و گفتارها واقع شویم، شکوه و گله خواهیم کرد.
از صبر و حسن توجه شما سپاسگزارم.
آذر ۱۴م, ۱۳۸۸ at ۸:۰۲ ق.ظ
ممنون مهدی عزیز. اسم خوبی برایاش گذاشتی، اوین.