از هر چه بگذرم، از شما نمی‌گذرم

green_rabbitبرخی افراد یا اقدام‌ها هستند که نمی‌توانم به آن‌ها خوش‌بین باشم، با نگاه بدی به آن‌ها می‌نگرم و همیشه از این‌که نمی‌توانم در مورد برخی‌شان نگاه‌ام را اصلاح کنیم معذب هستم. اما با سر و کله زدن فراوان و کلنجار با خودم تصمیم می‌گیرم چشم‌های‌ام را به روی گذشته‌شان ببندم و به اکنون‌شان نگاه کنم و اقدام‌های روزشان را مد نظر قرار دهم. از همین روست که توانسته‌ام در ماه‌های اخیر به افرادی نظیر کروبی که می‌دانم پیش از این اشتباه‌های زیادی هم داشته‌اند اعتماد کنم، البته نه از نوع صد درصدش، اما اعتمادم آن‌قدر بوده که در انتخابات از او حمایت کنم، چون اقدام‌های روزش را مدنظر قرار دادم و نه گذشته.

سعی کردم با دوستانی که پیش از این حس خوبی‌ به آن‌ها نداشتم ارتباط برقرار کنم، حتا اگر ماهی یک‌بار هم که شده برای‌شان در مطالب‌شان نظری بگذارم و حرفی بزنم، تا جزو آن دسته افرادی نروم که بیش‌تر آدم‌های دور و اطراف‌شان را گناه‌کار می‌بینند و خودشان را بدون کوچک‌ترین گناهی می‌پندارند.

خودم را جای آدم‌ها با سابقه‌ی بدی که در ذهن‌ام داشتند قرار دادم و با این جمله که «شاید اگر من هم به جای آن‌ها بودم همین را انجام می‌دادم» سعی کردم چشم‌ام را به روی چیزی که از نظر خودم خطای شخصیتی آن‌ها بود ببندم تا شاید دل حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با آن‌ها را پیدا کنم، با خیلی‌ها توانستم و با برخی هنوز نتوانسته‌ام.

منظورم از بیان این مقدمه این بود که بگویم، اما یک سری از گناه‌هایی که آدم‌ها و یا شرایط حاکم مرتکب شده‌اند برای‌ام نابخشودنی است. هرچه فکر می‌کنم که چه‌طور می‌توانم احمدی‌نژاد و از او بزرگ‌تر خامنه‌یی را ببخشم، نمی‌توانم. جنبه‌های مثبت بسیار بسیار کمی (که در نهایت آن‌ها هم به خاطر دورویی‌شان است) که از این دو و نظام‌شان در ذهن‌ام می‌آید، به هیچ عنوان با بدی‌های‌شان برابری نمی‌کند، می‌دانم اگر به جای آن‌ها بودم چنین نمی‌کردم. می‌دانم اگر به جای خامنه‌یی بودم و با کلک احمدی‌نژاد را رییس‌جمهور ایران کرده بودم، حداقل آن‌قدر انصاف داشتم که افراد بی‌گناه کشورم را نکشم و می‌دانم اگر هم این کار را انجام داده بودم، در خطابه‌های‌ام کشتار واضح و آشکاری که از سوی نیروهای‌ام رخ داده بود را به گردن کشورهای دیگر نمی‌انداختم.

هر چه بیش‌تر از روزهایی که دوستان‌مان کشته شدند می‌گذرد بیش‌تر می‌فهمم که روند حاکم بر ایران‌مان یک دیکتاتوری بزرگ است از آن نوع دیکتاتوری‌هایی که در کتاب‌های تاریخ‌مان خوانده‌ایم و احیانا سری تکان داده‌ایم که مگر می‌شود آدمی تا این اندازه پست و خودبین باشد؟

خدا را شکر می‌کنم که در خانواده‌یی به دنیا نیامده‌ام که چتر حمایت کورکورانه‌ی‌شان برای این نظام و حکومت دیکتاتوری همیشه باز باشد، راضی‌ام از این‌که از زبان افراد خانواده‌ام مشکلات اقتصادی را بشنوم و بدانم که آن‌ها هم مانند خود من به مشکلات اقتصادی برخورده‌اند، اما در نهان از پول‌هایی که پیش از این به دلیل هم‌کاری‌شان با دولت و سپاه و بسیج و … جمع‌ کرده‌اند استفاده نکنند.

این روزها روزهایی که استخوان‌ می‌شکند، افراد بی‌گناهی هستند که در این رقابت و این روزگار سخت اقتصادی در میان چرخ‌دنده‌های بزرگ و آهنینی که دیکتاتوری در ایران به راه انداخته له می‌شوند و ما خبردار نمی‌شویم.

روزگار بدی است، هر چه فکر می‌کنم که می‌شود از گناهان سردم‌داران دیکتاتوری ایران، به بهانه‌های خوب و اعمال خوبی که انجام داده‌اند بگذرم، نمی‌توانم، چرا که از زمان تولدم تا به امروز هیچ کار نیکی از آن‌ها ندیده‌ام و هیچ احترامی‌برای‌شان قائل نخواهم بود.  به همین دلیل است که ذکر هر روزه‌ام این است که از هرچه بگذرم، از شما نمی‌گذرم…

شیدا جهان‌بین

2 Comments For This Post

  1. کاوه Says:

    راستی الان خمینی کجاست و در چه حالی است؟ کسی که مرجع تقلید بود،رساله نوشته بود کسی که خودش را عین اسلام می دانست .
    راسی الان کجاست و چه می کند؟ او که حتی موسوی هم او را امام می نامد…
    و آیا چنین انسانهایی چگونه می توانند رفتارشان را خوب بدانند و انتظار رفتن به بهشت را داشته باشند؟

  2. شیدا جهان بین Says:

    کاوه جان الان کامنت‌ات رو دارم دوست عزیز :)

Leave a Reply

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان