مینویسم برای آنهایی که مظلومانه همچنان در زندان هستند و کمتر به یادشان میافتیم، نامهایی که به هر دلیلی از گزارشهای مراکز معتبر دور مانده و حمایتی از آنها نمیشود، نامهایی که به دلیل انفرادی کار کردن و متعلق نبودن به طیف خاصی از قلم میافتند و با وجود سابقههای پررنگشان در کار روزنامهنگاری در هیچکجای گزارشهای سازمانهایی مثل گزارشگران بدون مرز جایی ندارند.
مینویسم از دوستی که همسرش شبها به دنبال نام شوهرش در اینترنت میگردد و خبر از او نمیبیند، گزارشهای پر زرق و برق حامیان روزنامهنگاران در بند را میخواند و هر چه به دنبال نام همسرش میگردد اثری از آن نمیبیند.
از آنهایی مینویسم که فقط اگر از اعتصاب غذا به بیمارستان منتقل شوند برخی یادشان میافتد که گزارشی هم دربارهی آنها بنویسند، آن برخی، چون به دنبال مطرح کردن خودشان هستند تنها از آنهایی گزارش مینویسند که نامی دارند و وقتی اسمشان در گزارشهایشان بیاید آمار بازدید از گزاراششان بالا میرود و سردبیر ذوق میکند از اینکه فلان خبرنگارم که بعد از انتخابات از سوراخی که چند سال پنهان شده بود درآمده، گزارشهای پربینندهیی مینویسد. برای سردبیر فرقی نمیکند که متن گزارش تکرار مکررات است، فقط اینرا میخواهد که مجموعهاش مطرح شود و لینکهای زیادی در جایجای اینترنت داشته باشد.
از مسعود لواسانی مینویسم که دادگاهاش چند بار به تاخیر افتاده و کسی به یادش نیست. از جواد ماهزاده که جمعی از روزنامهنگاران به انتشار نامهیی در حمایت از او بسنده کردند و دیگر هیچ خبری از او نشد.
از فریبا پژوه که چهار ماه است در زندان است و پروندهاش تکمیل شده و دستور آزادی دارداما آزاد نمیشود، از مظلومیت خانوادهاش که دیگر نمیدانند چه باید بکنند تا آزادی فرزندشان را به تماشا بنشینند.
مسعود لواسانی زمانی که در خبرگزاری مهر بود و پس از آن گزارشها و تحلیلهای خوبی در کارنامهاش دارد، او از منتقدان خیلی از رفتارهای حکومت بود و در وبلاگی که داشت، حرفهایاش را منتشر میکرد. حالا بیشتر روزها را در زندان سیبزمینی پخته میخورد، سهماش تنها یکبار در هفته ملاقات پسرکاش است. فضای جایی که بازداشت است سرد است و جسماش را بیمار کرده است.
جواد ماهزاده را نمیدانم چه میکند، حتا نمیدانم دادگاهاش برگزار شده یا نه؟ فقط میدانم مظلوم در زندان مانده. روزنامهنگار و رماننویسی که از اول آبان ماه تا کنون در زندان است و ناماش در گزارشهای سازمان گزارشگران بدون مرز که حامی تمام روزنامهنگاران است حتا برای یکبار هم نیامده.
فریبا پژوه، روزنامهنگار و وبلاگنویس ۴ ماه را دور از خانواده در زندان بوده، در سلولی سرد که باعث بیماری روحی و جسمیاش شده، فریبا از دوستانام است، هر بار که با مادرش حرف میزنم گریه امانام نمیدهد، مادرش بیطاقت شده، صبرش تمام شده و نمیداند چه کاری انجام دهد تا دخترش را در خانهاش به آغوش بکشد.
دوستانی که نام بردم، اندک اخباری در موردشان وجود دارد، خیلیهای دیگر هستند که حتا نامشان را نمیدانیم و در زندان به سر میبرند. بیاییم خبررسانی در مورد زندانیان را عادلانه تقسیم کنیم. بیاییم آنهایی که زیر سایهی اصلاحطلبان نبودند و فردی فعالیت میکردند را هم زندانی محسوب کنیم و برایشان دل بسوزانیم. کمتر کاری که از دستمان برمیآید، زنده نگهداشتن نامشان است تا به روز آزادیشان برسیم. این کوچکترین کار را از آنها دریغ نکنیم.
پیشنهاد من:
- به همین راحتی از فرهاد
- از سی سال حکومت تنها عکسی مانده و بس از مدیار
- جنب و جوش حیرت انگیز سازمان حفاظت محیط زیست در ماجرای کپنهاگ! از محمد درویش
شیدا جهانبین


آذر ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۶:۰۴ ب.ظ
آفرین بر این حس انسان دوستی.
تبریک میگم شیدا جون