حلقه‌ی پر از عشق و تعهد به انگشت چهارم دست چپ همه‌ی دوستان‌ام خودنمایی می‌کند

DSC00542این روزها از خیلی چیزها دور مانده‌ام. از قرارهای‌ام با دوستان صمیمی‌ام در رستوران‌های مختلف شهرمان که من آن‌قدر بلند بلند آن‌جا حرف می‌زدم و می‌خندیدم که اغلب با چشم ‌غره‌های صاحب رستوران روبه‌رو می‌شدم و مجبور می‌شدم غذایی که این‌قدر در میان‌اش حرف زده بودم که از دهن افتاده بود را سریع تمام کنم و از رستوران خارج شویم.

یا روزهایی که من یک دسته‌ی بزرگ از گل‌های رنگی و تازه می‌گرفتم و یواشکی به محل کار مدیار می‌رفتم و غافل‌گیرش می‌کردم و مدیار هم گل‌های تازه‌اش را به صدها گل خشکی که یادگارش از روزهای پیش با من بودن بود، اضافه می‌کرد و با هم ناهار می‌خوردیم و بعد پیاده از خیابان ابوریحان راه می‌افتادیم و کتاب‌فروشی‌ها را مرور می‌کردیم و وقتی به چهارراه ولی‌عصر می‌رسیدیم، ناخودآگاه به سمت تئاتر شهر کشیده می‌شدیم و نمایشی می‌دیدم.

یا شب‌هایی که با دوستان مدیار تصمیم می‌گرفتیم نخوابیم و صبح زود کله‌پاچه بخوریم و راهی شمال شویم و تا خود شهرهای شمالی بخندیم و آواز بخوانیم و وقتی رسیدیم سریع تنی به آب بزنیم و بساط کباب و تخته و … را به راه بندازیم و همه‌ی غم‌های دنیا را فراموش کنیم.

اما از همه بیش‌تر دل‌ام برای روزهایی تنگ است که در جمع دوستان‌ام تنها دختر متاهل بودم و دوستان‌ام کلی سر به سرم می‌گذاشتند که چه عجله‌یی بود؟ و وقتی من از عشق‌ام به مدیار می‌گفتم فقط کتک‌ام می‌زدند و می‌گفتند خسته نشدی این‌قدر از هر ۱۰ کلمه‌ات، ۱۲ بار گفتی مدیار؟ و می‌خندیدیم و می‌گفتم صبر کنید، من هم به این روزهای شما می‌خندم، بالاخره می‌رسد آن‌روزی که شما هم برای‌ام از حس پرشورتان به همسرتان بگویید و همه با هم می‌گفتند که نه! غیر ممکن است! ما ازدواج نمی‌کنیم.

اما این روزها، روزهایی است که تمام دوستان‌ام ازدواج کرده‌اند و تعداد دوستان مجردم به صفر رسیده، خیلی‌هاشان با این‌که بعد از من ازدواج کرده‌اند در انتظار تولد فرزندشان هستند و من مانده‌ام با حس عجیبی که برای‌ام تازه‌گی دارد. حسی که نمی‌دانم خوش‌حالی‌است یا نگرانی. حسی که به معنای تمام شدن دوران باکره‌گی‌ی دوستی‌های‌ام است. شوخی‌های‌مان حالا رنگ دیگری گرفته، حالا وقتی می‌خوام به تک‌تک‌شان فکر کنم یاد همسران‌شان هم می‌افتم و حس دوگانه‌یی ذهن‌ام را فرا می‌گیرد.

این روزها، روزهایی است که دوران بی‌خیالی و جوانی کردن دوستان‌ام تمام شده، همه متعهد شده‌اند و پای‌بند به اصولی که پیش از این رعایت نمی‌کردند، این روزها شیطانی کردن برای‌شان بی‌معنی شده، همان‌طور که برای من از دو سال و نیم پیش معنایی نداشت، این روزها فقط دل‌شان با همسران‌شان هست، با کسانی که انگشتر پر از عشق و تعهد را به انگشت چهارم دست چپ‌شان آویخته‌اند تا نقش همسر را ایفا کنند. نقشی که پیش از این تنها در بعداز ظهرهای کش‌دار روزهای تعطیل در کافی‌شاپ‌ها و سینماها خلاصه می‌شد، امروز عمیق‌تر شده است.

برای همه‌ی دوستان‌ام که این روزها، متاهل شده‌اند آرزوی خوش‌بختی می‌کنم اما دل‌ام می‌خواهد این نصیحت را بکنم که همیشه همسرتان را صمیمی‌ترین دوست‌تان بدانید، نه فقط یک شوهر. که اگر نگاه‌تان به او مثل یک دوست باشد، روزهای رنگی زنده‌گی‌تان تمام نشده بل‌که فقط پررنگ‌تر شده است.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

3 Comments For This Post

  1. ترانه کشاورز Says:

    شاید شیدا جون شما از ناحیه همسر شانس آوردی ولی بعضیها شانس خوبی ندارند و شوهرشون با اینکه میداند همسرش به او خیلی علاقه دارد او را مورد آزار و اذیت قرار میدهد و به او بی احترامی میکند. امیدوارم که همه خوشبخت باشند ولی باید بپذیری که در جامعه امروز و با این اوضاع و احوال زندگی و عشقبازی کمی سخت شده!!!
    در ضمن تا یادم نرفته مادر شدنتون رو به شما تبریک میگم و امیدورام همیشه شاد و آزاد باشی.!

  2. الهه Says:

    زیبا می نویسی…

  3. شیدا جهان بین Says:

    ترانه ی عزیز درست می گی و ممنون. راستی من مادر نشدم ترانه. حالا حالاها هم خیال مادر شدن ندارم عزیز دلم :) )

Leave a Reply

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان