قیام خیابان‌ها

این روزها سبز برای‌ام یاد سبزه و چمن را به همراه ندارد، این روزها سبز با خون برادران و خواهران‌‌ام گره خورده. ناخودآگاه وقتی در خیابان‌ها و روی تابلوهای سبز را می‌بینم، چشمان‌ام روشن می‌شود و ضربان قلب‌ام بالا می‌رود و به دنبال نشانه‌یی دیگر می‌گردم که ثابت کند این رنگ سبز بیهوده نیست و معنایی دارد.

این روزها هوای شهر تهران که مثل همیشه سیاه و کثیف است را وقتی می‌بینم؛ بی‌وقفه به یاد گازهای اشک‌آور و مات شدن صحنه‌های فرار دختران و پسران ایرانی‌ می‌افتم، صحنه‌هایی که فرار آن‌ها را تیره می‌کند و قدرتی به پاهای‌شان می‌دهد تا بتوانند نجات‌بخش خودشان باشند.

880324_Mousavi_azadi01این روزها خیابان انقلاب و میدان آزادی برای‌ام تنها یک خیابان ساده نیست، برای‌ام حکم سرزمین مقدسی را دارد که باید با احترام پای‌ام را در آن بگذارم چرا که وقتی قدم در آن می‌گذارم، شاید خون خشک شده‌ی برادران‌ و خواهران‌ام زیر پای‌ام باشد. احساس مالکیت‌ام به خیابان‌های تهران این روزها بیش‌تر شده. می‌دانم که دل آن‌ها هم از ظلمی که به ساکنان‌شان می‌رود، به درد آمده ولی زبان سخن گفتن ندارند. می‌دانم که آن‌ها هم دل‌شان نمی‌خواهد جسم‌ سنگین ماشین‌هایی که برای قتل عام مردم در روزهای حساس آماده می‌شوند را روی قیلب خود تحمل کنند، می‌دانم که روزی آن‌ها هم قیام خواهند کرد.

این روزها پدرم ساکت‌تر از همیشه و مادرم نگران‌تر است. این روزها مادران داغ‌دار زیاد شده‌اند، مادرانی که فرزند پشت میله‌های سرد زندان‌ها دارند، هر روز بیش‌تر می‌شوند، پدرانی که با دیدن جسد فرزندشان، زحمات خود را برای پرورش انسانی آزاده نقش بر آب می‌بینند، مگر می‌توانند مثل سابق در هوایی که روزی دولت کودتا، تنفس در آن‌را هم قدغن اعلام می‌کند، نفس بکشند و دم نزنند؟ مگر تاب شنیدن حرف‌های مردکی که فرزندشان را بزغاله و گوساله می‌خواند را دارند؟ نه، آن‌ها می‌شوند حامیان داغ‌دار جنبش مردی که حاضر هستند جان‌شان را هم فدا کنند تا خون فرزندشان پای‌مال نشود و این‌گونه است که جنبش سبز و مردمی‌مان تداوم پیدا می‌کند و خروشی بیش‌تر پیدا می‌کند.

این روزها بیش‌تر از سابق، در خلوت‌ام، به نقطه‌یی خیره می‌شوم و فکر می‌کنم، فکر دوستان دربندم که خبری از آن‌ها نیست آزارم می‌دهد، فکر سرنوشت آن‌هایی که به عنوان عاملان رژیم بی‌گانه در روز عاشورا دستگیر شدند و قرار است حکم اعدام بگیرند، قلب‌ام را به درد می‌آورد، فکر وضعیت بد اقتصادی سرزمین‌ام که مردم را گرفتار کرده، ناراحتم می‌کند، وقتی به سرنوشت کودک‌ام که قرار است در رژیمی فاسد نفس بکشد، فکر می‌کنم، نمی‌توانم تحمل کنم، دستان‌ام ناخودآگاه مشت می‌شود و رنگ سبز که لکه‌های خون سرخ و تازه‌ی برادران و خواهران‌ام در آن است، مرا وادار به مبارزه می‌کند، مبارزه‌یی که با قلم‌ام هم می‌توانم انجام دهم، می‌توانم حتا اگر بیانیه‌یی برای تجمع ندیدم بنویسم، از پلیدی روزهایی که در ایران می‌گذرد و از سیاهی دل‌های آنانی که مشت‌شان را گره کردند و علیه مردم ایران که  محل شهادت‌شان در خیابان‌ها بوده است شعار دادند، بنویسم. از شجاعت مادرانی که فرزند کوچک‌شان را با خود به خیابان‌ها می‌آورند و پیشاپیش مردان شعار می‌دهند و قصد دارند که سرنوشت‌ کودکان‌شان را سبز کنند، از …

می‌نویسم. می‌نویسم. می‌نویسم…

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

1 Comments For This Post

  1. کاوه Says:

    سلام! در گوگل ریدر فید این پست نمی اد (پیغام خظا می ده)

Leave a Reply

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان