Categorized | شعر

به مناسبت اولین شعری که پدرم سروده

احتمالا زمانی که حرف از پدر و مادرها به میان می‌آید، همه می‌گویند که پدر و مادر من با بقیه فرق دارند و از همه بهترند، این خاصیت مادر و پدرهای خوب هست که بچه­‌ها را به چنین سخنی وا می‌دارد.

من هم مادر و پدرم را از به‌ترین­‌ها می­‌دانم چرا که با برخورد خوب آن‌ها توانسته‌ام راه خودم را پیدا کنم و زمانی که از جانب آن­‌ها مخالفتی نمی­‌بینم، دل ­گرمی‌ام در کاری که انجام می‌دهم بیش‌تر می­‌شود و به­‌تر کار می­‌کنم.

یکی از خصوصیت‌های خوب پدر من این است که می‌تواند با هر قشر و در هر سنی که مخاطب­‌اش باشد، ارتباط خوبی برقرار کند، طوری که در بیش­‌تر موارد دیده­‌ام دوستان پدرم از خودم جوان‌تر هستند و با این­ که با طرز تفکر پدرم یکی نیستند، اما دوستان خوبی برای هم شده‌اند، من هم کم و بیش این خصوصیت پدرم را به ارث برده­‌ام.

داشتن پدر هنرمندی که نوازنده­‌ی تنبک و دف است و اهل شعر و موسیقی و ادبیات و بسیار اهل سفر و … از نعمت­‌هایی است که من از آن بهره­‌مند بودم و به آن افتخار می­‌کنم، پدری دارم که هر هفته مرا از سن ۹ ساله‌گی تا کلاس موسیقی همراهی می‌کرد و با عشق، هر چه در یادگیری موسیقی نیاز داشتم، برای‌ام فراهم می‌کرد و فقط به این امید بود تا در روزهای پیری‌اش به خانه­‌ام بیاید و برای‌اش بنوازم.

پدرم نه تنها از نظر من، که از نظر دوستان و آشنایان‌ام هم بسیار دوست داشتنی و خوش لباس و اهل معاشرت است و ­سفر با او حتما خاطره‌ی خوبی در ذهن‌ها به جا می‌گذارد.

مدتی است که پدر و مادرم در سفر هستند و کم­‌تر توانسته‌ایم با هم باشیم. پدرم دو دختر دارد، من و خواهرم شادی، که ما هم مثل دختران دیگر، عزیز پدر هستیم و دل ­تنگ‌اش، پدرم هم این روزها بیش­‌تر از گذشته دل تنگ‌مان می­‌شود و بارها به زبان می‌آورد که دل‌تنگ‌تان شده‌ام، طوری که وقتی این حرف را می‌زند، سعی می‌کنم بغض‌ام را از پشت تلفن حس نکند و اگر در اینترنت مشغول حرف زدن با او هستم، چشمان اشکی­‌ام را نبیند.

امروز اتفاق جالبی افتاد، پدرم همیشه علاقه به شعر داشت و زیاد شعر می­‌خواند اما تا به امروز شعری نگفته بود، امروز با خوش­‌حالی با من تماس گرفت و گفت قلم و کاغذ آماده کن، گفتم برای چه؟ گفت دوری‌ات با من کاری کرده که امروز نشستم و قلم­‌ام را به دست گرفتم و برای­‌ات شعر گفتم.

شعرش را برای‌ام خواند، تشویق‌اش کردم و بسیار تشکر کردم اما اشک‌ام را برای آغوش مدیار نگه داشتم و وقتی شعر را برای مدیار خواندم، در آغوش‌اش گریه کردم از دل‌تنگی برای مادر و پدرم.

قصد کردم شعری که پدرم برای من و مدیار سروده و اولین شعرش در طول ۵۵ سال زنده­‌گی­‌اش محسوب می‌شود را در وبلاگ بنویسم.

می­‌نویسم و اشک‌ام همراه‌ام است:

شیدایی من، بگو کجایی

چندی است که رخ نمی­‌نمایی

بی روی تو طاقت‌ام نمانده

دوری تو جان به لب رسانده

دل می­‌کشد از فراق‌ات آهی

دل خسته نبینم‌ات الهی

از دوری تو، مرا غمی هست

دیدار تو مثل مرهمی است

شیدا، تو عزیز و دل­‌ربایی

شیدا تو نمک بما سوایی

مدیار همان یار وفادار

آن را که بود خدا نگه دار

مشغول بود به کار مردم؟

در راه خدا نگردد او گم

ارسال کنم بر او سلامی

هم تا بر او، دو سه کلامی

چونی و چه­‌گونه‌یی تو با ما؟

خوبی و سلامتی تو بابا؟

خواهم ز خدا به حق مولا

خوش­‌بخت شوی به هر دو دنیا

بسپارم­‌تان به حی دادار

می‌بوسم­‌تان خدا نگه دار

محمد علی جهان‌بین

1 Comments For This Post

  1. parvaneh Says:

    شیدا جان

    من هم الان پشت کامپیوترم در محل کارم در امریکا که کسی اشک نمی ریزد دارم مثل باران اشک می ریزم
    پدرت را سالها پیش دیدم و همیشه به بزرگواری اش غبطه می خوردم، بزرگ مردی که همیشه متواضع و مهربان بود
    اما خواندن این شعر مرا تا پدر خودم برد ، تا سال ۸۱ که ناگاه او را برای همیشه از دست دادم
    دیدم در این تنهایی ، این سکوت ، این بغض های همیشه رسوا شعری برایم جایی خوانده نمی شود

    خدا حفظش کند ، بزرگ ترین دارایی زندگی اند پدر و مادر

Leave a Reply

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان