پلههای دادگاه خانواده برای بسیاری از زنان ایرانی آشنا است و به سان پلههایی است که یا رو به بهشت میرود و یا هدایت کننده به سمت جهنمی است که پس از طلاق و چسباندن برچسب زن مطلقه بر روی او، در انتطارش است.
زنی که رنج از تبعیض در چشمان گود افتادهاش نمود دارد، زنی که قانون کشورش در بسیاری موارد او را مانند یک انسان بالغ نمیداند، کسی که شهادتاش در دادگاه برابر یک مرد نیست، زنی که دیهاش نصف دیهی کامل انسان است، زنی که نمیتواند رئیس جمهور شود، زنی که مجبور است پوششی با نام حجاب اسلامی داشته باشد، زنی که حق حضانت فرزندی که ۹ ماه تمام در بطناش رشد کرده و به انسان تبدیل شده را ندارد و … و در کشوری زندگیمیکند که قانون اساسیاش دارای هزاران مشکل و تبعیض است و به هر طرف که نگاهی میاندازد، ظلم مردانی که بالای سرش ایستادهاند و از مردانگی تنها داشتن حقوق بیشتر را فهمیدهاند را میبیند، مگر میتواند نفس بکشد و از عهدهی مسئولیتهای مادرانهاش به خوبی برآید؟
زنی که نگاههای هرزهی رهگذران در خیابان در اماناش نمیگذارد، زنی که اگر مطلقه باشد یا همسرش فوت شده باشد، میتواند در ازای مهریهیی اندک در حد یک خرما، برای نیم ساعت به عقد موقت مردی درآید و زمانی که مرد ارضا شد و نیم ساعتاش تمام شد، هیچ حق و حقوقی ندارد، مگر میتواند به دخترکاش بگوید که تو هم مانند برادرت هستی. تو و برادرت در نگاه قانون به یک اندازه انسانید؟
نه، نمیتواند ظلمی که بر خودش رفته را اینبار برای دخترش تجربه کند، به یاد روزهایی میافتد که همسرش با قلاب کمربند او را کتک میزد و سیاهیهای به جا مانده بر روی تناش با اینکه در قانون پر اشکال جمهوری اسلامی، یکی از شرایطی است که در صورت استمرار میتواند دلیلی بر طلاق باشد، اما در مقابل مردی که قاضی است و به حقوق مردانهاش مینگرد، گواهی نمیشود برای طلاق و جدایی از مردی که کتک میزند.
نداشتن حق طلاق، اقامتگاه، خروج از کشور، اشتغال و … مسائلی است که روح زنان ایرانی را میخراشد، اینکه دختری برای ازدواج باید اجازهی پدر و یا جد پدری را داشته باشد، اینکه اگر حتا برای مدت چندین سال به عقد موقت مردی در بیاید، نفقهیی برای او تعیین نشده و مرد میتواند از پرداخت هرگونه پول به عنوان نفقه به او خودداری کند مسائلی نیست که زنان دیگری که در دنیایی متفاوت زندهگی میکنند حتا تصور روشنی از آن داشته باشند. ارث رسیدن به فرزند دختر مانند فرزند پسر نیست و در کل میتوانیم بگوییم نگاهی که از جانب بیشتر مردان در جمهوری اسلامی به زن میشود تنها معطوف به داشتن رابطهی جنسی است که اگر زن بدون دلیل موجه از نظر اسلام! از آن ممانعت کند، مرد میتواند او را طلاق دهد.
در جمهوری اسلامی وقتی زنی از وجود زن دیگری در زندهگی همسرش آگاه میشود، نمیتواند او را متهم به خیانت کند چون آنگونه که آموزههای تحریف شدهی دینی با قانون اساسی ایران پیوند خورده، هر مرد میتواند چهار زن عقد کرده و هزاران زن صیغهیی داشته باشد در حالیکه زن عقد شده باید تا آخرین روز زندهگیاش به مردی که همسرش است، وفادار باشد و هر چه مرد با زنان دیگر هم ارتباط داشته باشد، دم نزند چرا که میگویند سنت پیامبران است.
همین است که نگاه مصرفی به زنی که از همسرش جدا شده و یا همسرش فوت کرده بالا میرود و آن زن بیچاره هم برای اینکه نام «مطلقه بودن» برچسبی بر او است و به همین دلیل پیدا کردن شغلی مناسب و داشتن خانهیی اجارهیی برای او سخت است، تن به ازدواج موقت با مردانی میدهد که بیشترشان متاهل هستند.
زنانی که حاضر به ازدواج موقت میشوند به دو دلیل عمده اینکار را انجام میدهند. اول اینکه گذران زندهگی در شرایط کنونی برایشان آنچنان سخت است که از پس هزینههای جاری زندهگیشان هم بر نمیآیند و دیگر اینکه ترس از رفتار خشونت آمیز حکومت، نسبت به داشتن روابط آزاد و نامشروع زن و مرد که با مجازاتهای بسیار سختی همراه است و بیشتر مجازات آن معطوف به زنان میشود، حاضر به تن دادن به ازدواج موقت میشوند.
این میشود همان دور باطل، چرا که آن زنی که از همسرش جدا شده، یکی از دلایلاش وجود زن دیگری در زندهگی مشترکاش بوده اما پس از جدایی و زمانی که درک میکند جایگاهاش مانند گذشته نیست و گذران زندهگی برایاش سخت شده در بهترین حالت تن به ازدواج موقت میسپارد تا بتواند گذران زندهگیاش باشد. اما میداند همسر مردی که این روزها با او میخوابد، چه حالی دارد. و این درد است. درد زن بودن در سرزمینی که زیبایی زنانه جرم است و باید آنرا پشت پوششی عجیب پنهان کرد.
پلههای دادگاه خانواده همیشه با غم پر شده، اما غمی که در نهان خود آزادی به همراه دارد، آزادی از قید و بند مردی که مسلح به حقوق بیشتر بوده و در زندهگی مشترک طبق قانون ریاست خانواده از خصایص او است. مردی که آزادنه میتواند مثل مردهای زنباره هر روز با زنی سر کند و ناماش را بگذارد ازدواج موقت و زیر پوشش اسلام آنرا پسندیده جلوه دهد.
آیندهی زنی که از همسرش جدا شده، سخت است، خیلی از مردان ایرانی، مهریهیی که حق زنان است را به سختی پرداخت میکنند و حضانت فرزندان را هم از زنی که واژهی مقدس مادر برایاش به کار برده میشود، دریغ میکنند.
سیاست مردانه و زن ستیز کشور هم در هر زمینهیی سعی در کمرنگ جلوه دادن زنان در اجتماع میکند و در آخرین اقدامات خود برای ورود به دانشگاهها سهمیهی جنسیتی تعیین کرده و این بدان معنا است که از پیشرفت زنان جامعه هراس دارد، چرا که دو سوم قبولی دانشگاهها از آن دختران است و این باعث هراس مردانی است که از زنان تحصیلکرده میترسند، چرا که تحصیل میتواند آنها را با حقوق نداشتهی خودشان آشنا کند و زمینهی مخالفت با قوانین تبعیض آمیزی باشد که در سی سال اخیر و پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ رو به فزونی داشته است.
پایان دادن به زندهگی مشترک در جمهوری اسلامی، همیشه باید در مقابل چشمان و با رضایت مردی صورت گیرد که نام قاضی دادگاه بر او نهادهاند، در دادگاههای خانواده، در اتاقهای کوچک و راهروهایی شلوغ که پر است از زنانی که درد مشترک را میتوان از چشمان اشکآلودشان حس کرد، درد بیعدالتی و هراس از آیندهیی مبهم، باز هم مردان هستند که پیروز شده از اتاقها خارج میشوند و قوانین تبعیض آمیز جمهوری اسلامی از آنان حمایت میکند.
اما اتفاقی که در روزهای اخیر و به ویژه پس از انتخابات ایران شاهد بودیم، نشان از حیات و حضور پررنگ جنبش زنان حتا در اقدامات سیاسی ایران دارد، اینکه نام ندا آقا سلطان، (دختر ایرانی که به دست دولت کودتا کشته شد) جهانی شد و بسیاری از مردم دنیا جنبش سبز را به نام او میشناسند، گام بزرگی از حضور زنان را نشان میدهد و نوید بخش آغاز دورهیی است که در آن زن و مرد با تساوی حقوق در کنار هم فعالیت کنند و جامعه را پر از زیباییهای ناشی از حضور در کنار یکدیگر کنند. حضوری که منجر به آزادی همهجانبهی کشور و اجرای بندهای حقوقبشر میشود.
پینوشت:
این مقاله در سایت http://www.l-ecriture-sans-calmants.net منتشر شده است و متن انگلیسی آن در اینجا و متن فرانسهی آن نیز در اینجا قرار دارد که ترجمهی فرانسهی آن توسط دوست گرامیام انجام شده.
شیدا جهانبین


بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۳:۵۹ ق.ظ
این دردیست ریشه دار، که با قلم توانای شما بخوبی به تصویر کشیده شده و با شجاعت و درایتی که زنان کشورمان از خود نشان داده اند ، بزودی خط بطلانی روی همه این تبعیضات و ستم ها کشیده خواهد شد…
بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۱:۱۱ ق.ظ
یعنی یک روزی میاد که …..آآه.فقط امیدوارم سن ما اجازه این رو بدهد که اون روز رو ببینیم.