از آنجایی که تمام دوستان من و مدیار در زندان هستند و فقط تعداد انگشت شماری که تعداد آنها که به انگشتان یک دست هم نمیرسند، آزاد اما از هر زندانییی زندانیترند و از آنجایی که امشب دلام برای تک تکشان پر کشیده و دوست دارم بدانند که به یادشان هستم و از آنجایی که عذاب وجدان بدی به هزار و یک دلیل، این روزها به سراغام میآید فقط اسامیشان را مینویسم، که دوره کنمشان.
بهاره هدایت . تارا سپهریفر . جواد ماهزاده . حمید مافی . رشید اسماعیلی . ساسان آقایی . سلمان سیما . سما بهمنی . سورنا هاشمی . شیوا نظرآهاری . عبدالله مومنی . علیرضا فیروزی . فرزاد کمانگر . فواد شمس . مجید دری . مرتضی سمیاری . مسعود باستانی . مسعود لواسانی . مهدی عربشاهی . مهدیه گلرو . میلاد اسدی . نعیمه دوستدار . وحید پوراستاد . پیمان عارف . کاوه قاسمی کرمانشاهی . کوهیار گودرزی
شما هم هر روز نام دوستان در بندتان را مرور میکنید؟ شما هم هر روز دلتان غصهدار آنهایی که در زندان هستند و نامی از آنها نیست، میشود؟ شما هم عذاب وجدان میگیرید؟
شیدا جهانبین


بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ at ۹:۲۷ ب.ظ
شیدای عزیزم ازت ممنونم. مراقب خودت و شوهر گلت باش. امیدوارم هیچ وقت بد نبینی. وقتی از بچه ها یاد می کنی برای من و بقیه خانواده ها خیلی دلگرمیه عزیزم. برام دعا کن دلتنگی این روزها همه گیر شده از اینهمه ظلم و بیداد….. پس دیگه گفتن از دلتنگی فردی محو می شه تو این دریای غم. الیس الصبح بقریب!!!!
اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۸:۲۲ ق.ظ
من بودم اونجا که شماها هستید الان. بچه بودم دهه شصت بود. همه یا اون تو بودند یا فراری. مادربزرگم سر نماز زار می زد خدایا بچه ونوه ام را به تو سپردم. شانس آورد عمویم زنده ماند خودش و زن وبچه اش. از مرز پاکستان فرار کردند.
ماها ماندیم توی غربتی به اسم وطن. هر جا می رفتی ذکر مصیبت بود. به خدا اونی که بیرون است دردش هزار برابر است. من کشیده ام می دانم. بابایم خرج چند تا خانواده را می داد یادم نیست. دوستای اعدامی اش بودند. همه دکتر مهندس استاد دانشگاه.
شاید برای همین است که هر بار موقعیتی پیش می آید برگردم ایران بهانه ای پیدا می کنم که برنگردم. هنوز جای زخمم مانده تا خوب شود. اما یک چیزی را بگویم : این مردم دلم را گرم می کنند همین که آقایان جرات اعدام کردن هنوز ندارند خودش خیلی است. نشان میدهد که زمان عوض شده است. حالا آقایان عوض نشده اند بماند.
می دانی همان مادربزرگم بود سر نمازش زار میزد می گفت : خدا را شکر گرفتند تمام این گروهکها و دسته ها را گرفتند قلع وقمع کردند. دیگه بچه های مردم نمی روند سراغ سیاسی بازی. یک پسرش از اعدام فرار کرده بود و آن یکی پسرش هنوز که هنوز است توی وزارت اطلاعات پرونده دارد!!!! یعنی مردم ما این طوری بودند.
زندگی ایرانی سخت است و دلخوشی کم دارد. اما این روزها هم بهر حال پایانی دارد…..