جاناش در خطر است، سکوت خانوادهاش او را در اتاقهای بازجویی در هم میشکند، پشت خطهای تلفن حرفهای بازجو را تکرار میکند و امیدوار است که خانوادهاش درک کنند که این کلمات او نیست، در هم شکسته و گریان است و شاید به تمام آنچه که نکرده اعتراف کرده باشد، شاید در تکنویسیها هر چه میدانسته از دوستاناش نوشته و حالا که چند روز از آن گذشته، از خودش بیزار است، شاید حالا آرزو میکند که بازجو به سراغاش بیاید تا پس از گذشت چند روز کشدار انفرادی بتواند با کسی حرف بزند، حتا اگر به قیمت سیلی خوردن و شنیدن ناسزا تمام شود.
خانوادهاش اما، ترسیدهاند، فرزندشان نخستین زندانی سیاسی در کل خانواده است و اعدامها و حبسهای طولانی را در این روزها دیدهاند و به گفتهی بازجوی فرزندشان، فکر میکنند اگر خبر منتشر نشود و همه چیز در سکوت باقی بماند، فرزندشان آزاد میشود و همه چیز به خوبی تمام میشود، اما نمیدانند این سکوت لعنتی هراسانگیزشان، در حال رقم زدن سالهای جوانی فرزند بیگناهشان است که زیر دست مسئولان قضایی شکنجههای روحی میشود و کم آورده است.
من اما، تصمیم میگیرم خبر بازداشت، ممنوعالخروجی، تفتیش خانه، بیگناهی، اتهام ارتباط با بیگانه و … را منتشر کنم و بگویم که او مستحق زندان نیست، بگویم که از شما نترسیدهام و میدانم انتشار خبر بازداشتیها چه ضربهیی به شما میزند، که به رسالتام عمل میکنم، که چشم بینا، گوش شنوا و وجدان بیدار مردم هستم. پس مینویسم، در هر جایی که بتوانم و فکر کنم که موثرتر است مینویسم.
خانوادهاش اما، با من برخورد میکنند و از من میخواهند که واقعیت را وارونه جلوه دهم که به مذاق بازجوها خوش آید، که نکند در میان بازگو کردن واقعیتهای هولناک، به بازجوها بر بخورد و امکان تماس را از فرزندشان بگیرند، از من میخواهند بنویسم که همه چیز آرام است، برخوردها مناسبترین برخوردها و آزادی فرزندشان زود هنگام است.
او اما، هر ثانیه به خود میلرزد، پیشنهاد اعتراف تلویزیونی و بازگو کردن هر آنچه انجام نداده را بهای آزادیاش قرار دادهاند، مرور میکند. آرش رحمانیپور اعتراف کرد و به دار آویخته شد، من اعتراف میکنم و آزاد میشوم؟
من اما، با چشمانی نگران در انتظار حرکت به موقع خانواده و عمل صحیح او هستم، در دلام خدا خدا میکنم که زودتر موقعیت خطرناک را درک کنند، زودتر اعتراضی، حرفی، سخنی از خانوادهاش بشنوم که آیندهاش را تغییر دهد.
او اما …
شیدا جهانبین

