بوی کتاب و نمایش‌گاه‌اش

از زمانی که به یاد می‌آورم، حضور در نمایش‌گاه کتاب یکی از سنت‌های پدرم و بعد از آن خواهرم و بعدتر هم خودم شد. ذوقِ پیدا کردن کتاب‌هایی تازه و آشنایی با نشرهای جدید و دیدن آن همه کتاب در کنار هم، مست‌ام می‌کرد.

اردیبهشت ماه که از راه می‌رسد، دل‌ام پر می‌کشد برای سالن‌ها و غرفه‌هایی که پر است از کتاب، پر است از کاغذ و پر است از شور دانستن.

از سال ۸۶ حسی که به نمایش‌گاه کتاب و ناشران پیدا کردم، خیلی تغییر کرد، چون از نزدیک با ناشری آشنا شده بودم که تمام اشتیاق زنده‌گی‌اش صرف چاپ و نشر کتاب می‌شد، به عنوان جوان‌ترین ناشر، مصاحبه‌یی با او انجام دادم که سردبیر خبرگزاری هیچ وقت اجازه‌ی انتشار آن را نداد.

گذشت و گذشت تا زنده‌گی‌ام با زنده‌گی‌یِ این ناشر جوان گره خورد و از آن روز به بعد، کتاب و نمایش‌گاه کتاب برای‌ام حال و هوای دیگری پیدا کرد، صاحب کتاب‌خانه‌یی شدم که می‌توانستم مدت‌ها از کتاب‌های‌اش بخوانم و تمام نشود، با نویسنده‌هایی آشنا شدم که پیش‌تر نمی‌شناختم‌شان، ویراستاری کتاب‌های آن نشر دوست داشتنی را به عهده گرفتم و با شور، تمام سطرهای کتاب‌هایی که قرار بود زیر چاپ بروند  را می‌خواندم و تصحیح می‌کردم، ناشر جوان از سرعت عمل‌ام راضی بود و این می‌شد که کتاب‌ها برای نمایش‌گاه کتاب در اردیبهشت ماه آماده می‌شد و روزهای آخرِ باقی مانده تا نمایش‌گاه کتاب را ثانیه شماری می‌کردم.

هیچ وقت همهمه‌ی دل‌نشین نمایش‌گاه کتاب از یادم نمی‌رود، هیجان دیدن تمام نشرها در کنار هم چیزی نیست که بتوانم فراموش‌اش کنم. اما دریغ و درد که…

پی‌نوشت:

  • جا دارد تا نام مسعود لواسانی عزیز، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس در بند هم در این نوشته ذکر شود، چرا که تمام آن‌هایی که با خبرنگاران فرهنگی در ارتباط بودند، بی‌گمان مسعود لواسانی و گزارش‌های ناب‌اش را در مورد تغییر مکان نمایش‌گاه کتاب از مقر نمایش‌گاه‌های بین‌المللی به مصلای تهران را به یاد می‌آورند. حالا، مسعود را از مهر ماه در زندان اوین نگه داشته‌اند و همسر و پسرک معصوم‌اش در حسرت یک لحظه آزادی او هستند.

شیدا جهان‌بین

Leave a Reply

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان