Archive | انتخابات

Tags: , , , , , , , ,

رای من به تغییر بوده است، نه به آیت‌الله خمینی


dsc_0062-edit1آن روزی که با وجود دلایل زیاد برای رای ندادن، تصمیم به رای دادن آن‌هم به تغییر، گرفتم، آرزو کردم با انتخاب کسی که به او رای می‌دهم مبانی و اصول اشتباه جمهوری اسلامی تغییر کند و تکرار مکررات و تایید آن‌ها نباشد. می‌دانستم کسی که به هر حال مورد تایید شورای نگه‌بان جمهوری اسلامی قرار گرفته، ریشه در همین نظام دارد اما جذب شعارهای زیبای آن شدم و تبلیغی شدم برای مهدی کروبی و تغییر، با آرزوی نداشتن زندانی سیاسی، رعایت حقوق‌بشر، نداشتن دانش‌جوی محروم از تحصیل، حقوق برابر زن و مرد و هزار آرزوی دیگر.

تا به امروز بیش از آن‌که از عمل‌کرد میرحسین موسوی راضی باشم از کروبی راضی ام اما این دلیل نمی‌شود که اشتباه‌های او و میرحسین موسوی را نادیده بگیرم فقط به این دلیل که عده‌یی آن‌ها را رهبران بی‌چون و چرای جنبش سبز انتخاب کرده‌اند و حرف آن‌ها را مثل چشم و گوش بسته‌ها فرمان‌بری می‌کنند. حتا زمانی که میرحسین موسوی بیانیه صادر می‌کند و سخن‌رانی ویدیویی انجام می‌دهد، با بسیاری از اصول فکری و سخنان‌اش مخالف هستم، کسی که دوران آیت‌الله خمینی را دوران طلایی تاریخ معاصر ایران می‌داند و همیشه در حال نقل کردن خاطرات خود از آن دوران و از آیت‌الله خمینی است، کسی نیست که بتوانم به او اعتماد داشته باشم و رهبری‌ام را به او بسپارم.

سخنان تند و بی‌پروای کروبی و افشاگری‌های‌اش باعث شد تا نظر مثبتی نسبت به او پیدا کنم اما او هم معتقد به نظام است و بارها این ‌را ذکر کرده با این تفاوت که میرحسین حرفی از اصلاح قانون اساسی (صریحا) نمی‌زند اما  از زبان کروبی بارها این مورد را شنیده‌ام. حتا در یکی از فیلم‌های تبلیغاتی مهدی کروبی اتفاق جالبی افتاد که کم‌تر کسی به آن توجه کرد، کروبی با حضور در منزل شخصی که فرزندش به دست جوانی کشته شده بود، رضایت خانواده را گرفت و آن جوان را از حکم اعدام نجات داد. این یعنی قدم مثبت و بزرگی که نشان از مخالفت او با چنین احکامی دارد. این اقدامی عملی و گامی مثبت در جهت رفع چنین احکامی در قانون جمهوری اسلامی بود که موسوی هیچ‌گاه به طور عملی آن‌را انجام نداده است.

مساله‌یی که بحث روز و موضوع هر محفلی در این روزها شده است، پاره شدن عکس آیت‌الله خمینی است که دستاویزی برای دولت کودتا جهت تخریب جنبش سبز و بهانه‌یی برای آنانی است که جنبش سبز را ادامه‌ی راه آیت‌الله خمینی می‌دانند و می‌خواهند در این میان نام او را بر سردر جنبش آویزان کنند، این در حالی است که بسیاری از افرادی که از نخستین ثانیه‌های شکل‌گیری جنبش سبز حضور داشتند، هیچ‌گاه نمی‌خواستند و نمی‌خواهند که عکس آیت‌الله خمینی را بالا بگیرند. به دلیل این‌که عمل‌کرد او را قبول ندارند.

این‌که رسانه‌های اصلاح‌طلب و آن‌هایی که حامیان چشم و گوش بسته‌ی اصلاح‌طلبان و رهبران فکری آن‌ هستند حالا عکس ایشان را به عنوان یکی از نمادها قرار دهند و از مردم بخواهند که چشم‌های‌شان را به روی جنایت‌های بزرگ دهه‌ی شصت و حکم‌های تیرباران و اعدام‌هایی که به دستور مستقیم آیت‌الله خمینی صورت گرفت ببندند، بی‌انصافی است.

مردمی که از جان‌شان مایه گذاشتند تا در صفوف جنبش سبز باشند و هسته‌ی اولیه‌ی شکل‌گیری آن هستند، باید خودشان تصمیم‌گیری کنند، الان زمانی نیست که تنها به دلیل این‌که رای به فلان شخص دادند، اگر می‌بینند که آن‌ها خلاف میل‌شان عکل می‌کنند، جانب آن‌ها را بگیرند، شاید در روزهای آینده رهبرانی که برای جنبش سبز انتخاب کرده‌ایم از ما بخواهند برای نشان دادن این‌که با اصل نظام مشکلی نداریم، بیاییم و کفن‌پوش از ولایت فقیه دفاع کنیم. آیا ما باید این‌کار را انجام دهیم؟ حمایت از آیت‌الله خمینی کم از حمایت از ولایت فقیه این روزها نیست. حتا می‌توانیم این‌گونه نگاه کنیم که پایه‌های ظلمی که از وجود ولایت فقیه این روزها به ما روا می‌شود، بنیان‌گذاری داشته که آن هم آیت‌الله خمینی است.

من به شخصه با وجود این‌که اعتماد بسیار زیادی که به جنبش سبز دارم و با وجود این‌که آن‌را قبول دارم به دلیل خودجوش بودن و مردمی بودن آن و به هزاران دلیل دیگر، اما حاضر به بالا نگه‌داشتن پرچم دفاع از آیت‌الله خمینی که به معنای قبول داشتن نظام جمهوری اسلامی است نیستم و آن را مسیری انحرافی در جنبش سبز می‌دانم که به بی‌راهه ختم می‌شود و اگر به بار نشیند فقط افسوس من و امثال مرا به دنبال خواهد داشت.

پیش‌نهاد من:

پی‌نوشت:

اگر راه‌پیمایی از سوی کروبی و موسوی اعلام شود، از آن حمایت خواهم کرد اما نه به آن دلیلی که آن‌ها راه‌پیمایی را راه می‌اندازند، بلکه برای حفظ یکپارچه‌گی جنبش سبز، اما از آن به نحو دیگری استفاده می‌کنم. مطمئنا حمایت من و امثال من از آیت‌الله خمینی نخواهد بود، بلکه می‌خواهیم از آن فرصت برای بروز عقاید خودمان استفاده کنیم.

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (8)

Tags: , , , , , , , ,

تاریخ تکرار می‌شود


چند روز پیش در سایت بالاترین یکی از اعضا عکسی از میرحسین موسوی را در حال نماز خواندن و وقتی که در حال قنوت کردن بود، قرار داده بود و به عنوان توضیح آن نوشته بود: اوج بندگی و عرفان در این تصویر مشخص است. تعدادی از اعضا هم به آن رای مثبت داده بودند اما بسیاری از دوستان با قرار دادن این عکس در سایت موافق نبودند و در قسمت کامنت‌ها آن‌را نقد کرده بودند.

تعجب کردم از این‌که دقیقا شاهد تکرار تاریخ هستم، همیشه در کتاب‌ها خوانده بودم که چندین سال یک‌بار تاریخ در سرزمین‌ها تکرار می‌شود و چه خوب است که از آن عبرت گرفته باشیم تا دچار زوال آن دوره‌ی تاریخی که در حال تکرار شدن است، نشویم. سن‌ام به آن زمانی که مردم ایران عکس آیت‌الله خمینی را در ماه می‌دیدند! قد نمی‌دهد. ولی هربار از زبان پدرم آن خاطرات را می‌شنوم فکر می‌کنم که مردم آن زمان احساسات را به جای دیدن راه اصلی ملاک قرار داده بودند و این‌گونه بود که عکس خمینی را در ماه می‌دیدند و این‌گونه بود که روزگارمان سیاه شد.

گذاشتن تصویر فردی در حال نماز خواندن و چنین توضیحی برای عکس آودن جز تخریب چیز دیگری نیست، حال آن‌ که کسی که این عکس را در سایت قرار داده، معتقد است که با هدف دفاع از میرحسین این عکس را در بالاترین قرار داده است. اما این چه دفاعی است؟ قرار دادن عکس فردی در حال نماز خواندن هم شد دفاع؟ عکس از نماز خواندن خیلی‌های دیگر هم موجود است. آیا باید عکس آن‌ها را هم پخش کنیم و بگوییم در حال دفاع از آن‌ها هستیم؟! به شخصه معتقدم هر فردی که اجازه دهد از نماز خواندن‌اش که می‌گویند ارتباط شخصی با خدا است، عکس بگیرند، منظور و هدف خاصی دارد. مثل این عکس که در تونل رسالت گرفته شده است.

بت سازی در بین افراد کشورمان رواج بسیاری دارد، همه یکتا پرست هستیم، اما از افراد به اقتضای زمان بت می‌سازیم. همین مساله یکی از دلایلی است که موجب انحطاط هر جنبشی می‌شود. یک‌بار سالیان پیش از یک رهبر ساده، بت ساختیم و این شد وضع آزادی و امنیت کشورمان. یک اشتباه را چند بار قرار است تکرار کنیم؟ من و هم‌سالان من در روزهای انقلاب حضور نداشتیم و شاید اگر موسوی را در حد یک بت بیانگاریم، کم‌تر راه خرده گرفتن بر ما باز است، اما  آن‌هایی که در دروران انقلاب بودند و شاهد نتیجه‌ی آن‌ همه توجه به فردی که رهبری مردم را بر عهده گرفته بود، بودند؛ چرا باید این اشتباه را بار دیگر تجربه کنند؟

هم‌چنین از این دست است خبر انتخاب زهرا رهنورد به عنوان سومین متفکر تاثیر گذار جهان! وقتی این خبر را هم خواندم بسیار تعجب کردم و دلیل آن‌را به هیچ وجه متوجه نشدم. آیا واقعا لیاقت آن‌را دارد؟ آیا نبودند افرادی که لایق‌تر باشند؟ آیا زهرا رهنوردی که در این زمان از برگزیده‌گان انتخاب شده است، تاثیر و نقش مهمی در جنبش سبز ایران داشت؟ آیا در روزهای راه‌پیمایی که ما و مادران‌مان در میان باتوم و گازهای اشک‌آور بودیم، او نیز حضور داشت؟ یا فقط به دلیل ملاقات از زندانیانی که آزاد شده‌اند و دیدار از مادرانی که فرزند از دست داده‌اند، او برگزیده شده است؟

جنبش سبز امروز ایران، به راحتی به دست نیامده و مخصوص یک نفر و آن هم میرحسین موسوی نیست. این جنبش متعلق است به تک‌تک افرادی است که کوچک‌ترین قدمی در راه آن برداشته‌اند. وجدان‌ام قبول نمی‌کند که وقتی قرار است برای نواده‌گان‌ام از جنبش سبز بگویم، آن‌را مدیون میرحسین موسوی و به خصوص همسرش بدانم، من این جنبش را مدیون خون سهراب و ندا و اشکان و … و تمام روزهایی که دوستان‌ام در زندان محبوس بودند می‌دانم.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (4)

Tags: , , , , , , , , ,

به عاملان اعتراف‌گیری خرده بگیریم


صد روز از بازداشت فریبا پژوه، روزنامه نگار و وبلاگ‌نویس گذشته است و وضعیت او هم‌چنان نامشخص است. این در حالی است که پرونده‌ی وی از نطر مسئولان تکمیل شده و قول آزادی او به خانواده‌اش داده شده است، اما هنوز چنین اتفاقی نیافتاده است.

وضعیت سلمان سیما، فعال دانش‌جویی و دانش‌جوی دانش‌گاه آزاد نیز هم‌چنان نا مشخص است و اطلاع دقیقی از او در دست نیست.

ساسان آقایی دیگر روزنامه‌نگار در بند نیز هم‌چنان باز داشت است و هنوز اتهامات‌اش مشخص نیست.

مهرنوش اعتمادی، فعال حقوق زنان و از اعضای کمپین یک میلیون امضا در وضعیت نامشخصی زندانی است.

جواد ماهزاده و مسعود لواسانی، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس هم‌چنان در بازداشت هستند و ….

از این دست اخبار این روزها زیاد به چشم می‌خورد، هنوز تعدادی از افراد سرشناسی که بلافاصله در حوادث پس از انتخابات بازداشت شدند در زندان هستند؛ یا هنوز حکم نگرفته‌اند و یا با احکام سنگیبی روبه‌رو شده‌اند.

عامل تمام این بازداشت‌ها را هم خوب می‌شناسیم و هر روز تلاش می‌کنیم که با خبررسانی موثر در مورد یاران دربندمان عرصه را بر آن‌ها تنگ‌تر کنیم و همین‌طور می‌دانیم که بسیاری از عزیزانی که زندانی شدند به دلیل فشارهای بسیاری که در زندان بر روی آن‌ها بود، دست به اعتراف زده‌اند، اعتراف‌هایی که شاید ما از آن‌ها انتظار نداشتیم اما باید درک می‌کردیم که شرایط آن‌ها بحرانی است و این در حقیقت خواسته‌ی قلبی آن‌ها نیست. اخیرا هم فیلمی از اعتراف‌های یکی از عزیزان‌مان که در بازداشت بوده، منتشر شده است، برای‌ام مهم نیست که توسط چه کسی و با چه هدفی منتشر شده است و قصد ندارم که نام منتشر کننده‌ی آن‌را بیاورم، اما فکر نمی‌کنید به جای خرده گرفتن بر آن عزیزی که اعتراف کرده و بر کسی که آن‌را پخش کرده (که به شخصه معتقدم بازی‌چه‌ی دست کودتاچیان قرار گرفته و اقدام به پخش آن فیلم کرده است) به‌تر است به اصل ماجرا بپردازیم و به آن‌هایی که باعث شدند تا کسانی که دوست‌شان داریم و به آن‌ها اعتقاد داریم، اعتراف کنند خرده بگیریم.

چراب باید همیشه اصل را رها کنیم و به فرع بچسبیم؟ این‌را در نظر بگیرید که در میان جر و بحث‌های ما در این باره چه کسی سود می‌برد. آیا جز این است که همام عاملان اعتراف‌گیری هستند که از این آب گل آلود ماهی می‌ گیرند؟ با دعوا بر سر این‌که فیلم را چه کسی پخش کرده فقط و فقط اجازه دادیم تا کودتاچیان به هدف خود نزدیک‌تر شوند.

در نهایت، پس از خواندن مطالبی که در این مورد نوشته شد، فقط و فقط دل‌ام می‌خواست عزیزانی که اعتراف‌هایی در زندان داشته‌اند که برای مردم عجیب به نظر می‌آمد، بیایند و توضیحی هر چند کوتاه در این مورد بدهند، توضیح نه از آن‌ جهت که ما از آن‌ها توضیح می‌خواهیم و آن‌ها را بازخواست می‌کنیم، از آن جهت که جلوی سر و صدای بیش‌تر و اختلافات را بگیرند.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (0)

Tags: , , , , , ,

اگر میرحسین موسوی رئیس جمهور می‌شد …


3اگر میرحسین موسوی رئیس جمهور می‌شد عزم ملی‌مان این‌گونه جمع نمی‌شد برای این‌که کاری کنیم تا جمهوری اسلامی دیگر بر ما حکومت نکند. خیال همه راحت می‌شد که به خواسته‌ی خود رسیده‌اند، اما خبر نداشتند که این فرد هم مانند دیگران در جمهوری اسلامی به نظام معتقد است و برای حفظ آن کارهایی که به نظرش لازم می‌آید، انجام خواهد داد.

اگر میرحسین موسوی رئیس جمهور می‌شد دایره‌ی دوستان‌مان کم‌تر از این می‌شد، چرا که آن‌هایی که از موافقان بی‌چون و چرای او بودند، شعارها و خواسته‌های او که رنگ و بوی نظام اسلامی را داراست را تکرار می‌کردند و احتمالا ما تاب آن‌ها را هم نداشتیم و از هم جدا می‌شدیم.

اگر میرحسین موسوی رئیس جمهور می‌شد تیتر تمام روزنامه‌های دنیا این بود که ایرانیان به خواسته‌ی خود رسیدند و نماینده‌ی خود را رئیس جمهور ایران کردند و احتمالا کشورهای دنیا با وجود حمایت‌های گسترده‌یی که مردم در داخل و خارج ایران از وی انجام داده بودند، او را فردی با خواسته‌های نو و تفکری نو می‌پنداشتند، اما بعد از چند صباحی متوجه می‌شدند که او ورژن خفیف‌تر رئیس جمهورهای پیشین است، چرا که همه‌ی آن‌ها به اصل نظام اسلامی و به تبع آن قوانین اسلام و قانون اساسی پراشتباه کشور، معتقدند.

اگر میرحسین موسوی رئیس جمهور می‌شد بعد از چند صباحی خود ما هم می‌فهمیدیم که ای کاش او انتخاب نشده بود، ای کاش کسی که دوران آیت‌الله خمینی را دوران طلایی تاریخ ایران می‌داند، رئیس جمهور نشده بود، با خود می‌گفتیم، باز هم فریب‌مان دادند چرا که اعتقاد همان اما فردی که آن‌را اعمال می‌کند، تغییر کرده است.

اگر میرحسین موسوی رئیس جمهور می‌شد شاید ایران ۴ سال دیرتر چنین روزهایی را به خود می‌دید، روزهای سبزی که هر روز سبزتر می‌شود، شاید ندا ۴ سال دیرتر شهید می‌شد، شاید سهراب به دانش‌گاه‌اش می‌رسید و پس از پایان ریاست جمهوری میرحسین موسوی، در حمله به دانش‌گاه شهید می‌شد، شاید…

اگر میرحسین موسوی رئیس جمهور می‌شد من بعد از سال‌ها حرفی برای فرزندم نداشتم، چرا که او به من می‌گفت شما که از نظام اسلامی به تنگ آمده بودید، برای چه باز هم فردی از جنس نظام انتخاب کردید؟ و من باید سرم را پایین می‌انداختم و می‌گفتم: اشتباه کردیم. یک اشتباه بزرگ…

  • لینک مطلب در بالاترین

Posted in انتخاباتComments (6)

Tags: , ,

۱۳ آبان سال ۱۳۸۸


10834_1272667300709_1350701399_30787562_1520337_nسیزده آبان هم رسید. سبز سبز. حضور مردم، یعنی همان‌هایی که ریشه در خاک ایران دارند و آن‌را آزاد و سربلند می‌خواهند، باز هم اعتراضی بود به دولتی که خواست اقلیت در ایران است و اکثریت مردم آن‌را مشروع نمی‌دانند.

اتفاق‌هایی که امروز افتاد کم نیست، در ابتدا و قبل از حضور کروبی سعی کردند تا مردم را با پرتاب گاز اشک‌آور و ضربه‌های باتوم پراکنده کنند. بعدتر با حضور کروبی و پایدای مردمی که هم‌چنان حضور داشتند، همه چیز تغییر کرد. شعارهای زیبای این روزها به گوش می‌رسید و ترس در رفتار کودتاگران دیده می‌شد.

اما تصویری که امروز در ذهن حامیان جنبش سبز باقی مانده این است که توانستند بیش‌تر از گذشته، وحشی‌گری نیروهایی که از خودمان هستند اما در مقابل‌مان ایستاده‌اند را ببینند. این‌که چه‌طور یک انسان به  حیوانی تبدیل می‌شود که زن و کودک و پیر و جوان را کتک بزند، این‌که وقتی یکی از آن‌ها با ملایمت با زن‌ها برخورد می‌کرد و فقط تذکر می‌داد و از مردم پاسخ خوبی مثل تشوق و لب‌خند دریافت می‌کرد، وحشی‌تر از دیگران می‌شد و بیش‌تر حمله می‌کرد. این که سن کسانی که خودشان را در لباس‌های گارد ویژه مخفی کرده بودند، کم بود و سرکرده‌شان توصیه می‌کرد که کلاه‌ها را پایین بیاندازید که سن‌تان مشخص نشود، این‌که امروز دستور برخورد شدید با مردم صادر شده بود، این‌که مردم با استرس شدید زمانی‌که لباس‌های‌شان را برای شناسایی رنگی می‌کردند، به خانه‌های اطراف پناه می‌بردند و گریه می‌کردند…

اما وقتی از گوشه و کنار خیابان صدای شعارهای زیبای جنبش سبز شنیده می‌شد، همان‌هایی که زیر لگد و باتوم مانده بودند و تاب ماندن نداشتند، خودشان را به جمعیت می‌رساندند تا یک‌صدا شوند با هم‌عهدان‌شان و بخواهند آن‌چه را که حق‌شان است.

امروز یکی دیگر از روزهای سبز نقاشی شد، روز سبزی که در خاطرمان خواهد ماند و رشد خواهد کرد و نمود خواهد داشت در رفتار روزهای آینده‌ی‌مان.

Posted in انتخاباتComments (0)

Tags: , , , , , , ,

تهدیدها به جایی نمی‌رسد، حضور مردم قطعی است


514071«شهروند محترم طبق اطلاع واصله، جنابعالی تحت تاثیر تبلیغات ضد امنیتی رسانه‌های وابسته به بیگانگان قرار گرفته اید، در صورت حضور در هرگونه تجمع غیرقانونی و ارتباط با رسانه های خارج از کشور برابر مواد ۴۸۹ ، ۴۹۹ ،۵۰۰، ۵۰۸، ۵۱۴، ۶۰۹، ۶۱۰، ۶۹۸  قانون مجازات اسلامی شناخته می‌شوید و با شما برخورد قانونی خواهد شد.»

این متن پیامکی است که شب گذشته برای برخی از افرادی که در راهپیمایی‌های جنبش سبز و تجمع‌های اعتراضی روزهای پس از انتخابات برای اعلام مخالفت با دولت کودتا حضور داشته‌اند، از شماره‌ی ۹۸۶۰۰۰۵۰۰۵ ارسال شده است، شماره‌یی که وقتی تماس می‌گیری بوق‌های عجیب و غریب تحویل‌ات می‌دهد و برای ترساندن مردم و جلوگیری از حضور آن‌‌ها در راه‌پیمایی ۱۳ آبان طرح‌ریزی شده است.

اما این‌ پیامک‌ها، بیانیه‌های مختلف ارگان‌های دولتی برای نحوه‌ی شرکت در راهپیمایی ۱۳ آبان و ارسال نامه‌‌های محرمانه به دفاتر روزنامه‌ها از طرف معاونت فرهنگی وزارت ارشاد، تنها و تنها نشان از ترس کودتاگران است  و هیچ معنای دیگری نمی‌دهد.

۱۳ آبانی که بچه‌های مدرسه‌یی را به زور با خود می‌بردند تا خیابان‌ها پر شود و کارمندان اداره‌های دولتی هم مجبور به شرکت در آن بودند، چرا امسال باید بدون حضور مردم برگزار شود؟ مگر آرزوی تک‌تک شما نبود که حضور گسترده‌ی مردم را به رخ دیگران بکشید؟  فردا می‌توانید به وضوح این حضور پررنگ و کم‌نظیر را با دل و جا ببینید.

وعده‌ی ما فردا (۱۳ آبان) ساعت ۱۰٫۳۰ صبح در میدان هفت‌تیر در کنار مهدی کروبی

  • به متن عکسی که در این پست قرار داده‌ام دقت کنید، ترس لابه‌لای تک‌تک کلمه‌ها و سطرهای آن پیدا است.
  • لینک مطلب در بالاترین

Posted in انتخاباتComments (0)

Tags: , , ,

نامه‌ی جدید مهدی کروبی به ملت ایران


بسم الله الرحمن الرحیم

ملت شریف و تاریخ ساز ایران

آنچنانکه می دانید خادم شما در روزهای پس از انتخابات و در تندباد حوادثی که در سه ماهه گذشته از سر این مملکت و نظام گذشته است، نامه های هشدار دهنده و آگاه کننده پی درپی و متناوبی را خطاب به مسئولین امر نوشته است بدین امید که گشایشی حاصل گردد و مباد که حقی ضایع شود و ظلمی صورت بگیرد و ظلم و آه مظلومان دامان ما را بگیرد و رها نسازد؛ چه آنکه به توصیه دین و تجربه تاریخ می دانیم که: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.

سه ماه از سر مملکت ما گذشت، اما چگونه سه ماهی؟ اگر در انتخابات ریاست جمهوری نهم ما ساعتی به خواب رفتیم و بیدار که شدیم، گویا که به خواب اصحاب کهف فرو رفته باشیم، همه چیز را دگرگون شده دیدیم؛ در انتخابات ریاست جمهوری اخیر اما همانطور که پیشتر هم گفته ام دیگر بیدار ماندن تا صبح هم کارساز نبود؛ چراکه قبح دزدیدی شبانه ریخته و این بار کار به رهزنی رسیده بود. این اما تازه اول ماجرا بود. هیچ گاه برای من قابل پیش بینی نبود که یک روز در جمهوری اسلامی به تظاهرات آرام و مسالمت آمیز مردم چنین پاسخ دهند که دادند. پرسش و ابهام مردم درباره سرنوشت رایی که داده بودند را پاسخ دادند اما نه با برهان و منطق که با گلوله و باتوم و چماق و ضرب و شتم. در کوچه و خیابانها هر آنچه را که دور از انتظار بود دیدم؛ صحنه هایی که خاطرات دوران جوانی ما را زنده می کرد. به مرور زمان و در گذر حوادث اما خبرهایی دیگر رسید از شکنجه و انجام اعمال حیرت آور از درون بازداشتگاههای بی نام و نشان؛ خبرهایی که بر حیرت من و هر ناظر و بیننده ای می افزود. افرادی می آمدند و نقل می کردند یا با سند و شهادت نشان می دادند در ایام محبس چه از سر آنها که نگذشته است؟

خدایا مهدی کروبی چه می دید و چه می شنوید؟ یا للعجب؛ کاش او زنده نبود و نمی دید که روزی در جمهوری اسلامی شهروندی نزد او بیاید و شکوه کند که در ساختمانی بی نام و نشان، توسط افرادی بی نام و نشان تر،هر عمل قبیح و غیر معمولی بر او صورت گرفته است: از لخت و عریان کردن افراد و نشاندن آنها در مقابل یکدیگر تا فحاشی های وقیحانه و ادرار کردن در صورت آنها و رها کردن چشم و دست بسته دختران و پسران در بیابان. اینها کم نبود که خبر از تجاوز به دختران و پسران در بازداشتگاهها نیز رسید. با خود گفتم که سه دهه پس از انقلاب و دو دهه پس از فوت امام به راستی ما به کجا رسیده ایم؟

طبیعی بود که رگهای غیرت به جوش آیند. که مگر می شد با شنیدن این اخبار و گزارش ها آرام نشست و سر راحت بر بالین گذاشت؟ اینچنین بود که دست به نوشتن نامه ای خطاب به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام بردم. نوشتم که خبر از تجاوز و شکنجه و انجام اعمال غیر معمول می رسد و من بی هیچ داوری از شما می خواهم که تحقیق کنید و دریابید که آیا چنین فجایعی رخ داده است یا نه؟ این نامه که منتشر شد اما پاسخ آن، هیاهوهای بسیار بود که آغازیدن گرفت و بارانی از دشنام و تهدید بود که بر سر من باریدن گرفت. خطیبان جمعه در اقدامی هماهنگ و برآمده از دستورالعمل های اداری، از تریبون نمازجمعه هرآنچه توانستند علیه من گفتند و به من نسبت دادند. اینچنین بود که تردیدهای من جدی تر شد. با خود گفتم که اگر چنین فجایعی رخ نداده بود می گفتند که رخ نداده است، اما حملاتی بدین صورت غیر معمول از تریبون های کوچک و بزرگ نماز جمعه و فحاشی هایی چنین نامعمول از سوی برخی مطبوعات نشان از آن دارد که آتشی به خرمن عده ای افتاده است. خود را مکلف دیدم که بایستم و از میدان به در نشوم.

نامه ای که به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام نوشته بودم برای بررسی در اختیار رئیس قوه قضاییه وقت قرار گرفت و آیت الله شاهرودی نیز دستور پیگیری ماجرا را به دادستان کل کشور،آقای دری نجف آبادی، داد. آقای دری تماسی با من گرفت و مقرر شد تا نماینده ای را نزد من بفرستد. آن نماینده آمد و من از باب نمونه، فردی را که مدعی بود علاوه بر شکنجه مورد تجاوز نیز قرار گرفته است، به ایشان معرفی کردم. نماینده اقای دری نیز تاکید کرد که کسی از ماجرا باخبر نشود تا خللی در روند رسیدگی پدیدار نگردد و حتی در خواست کرد که بازجویی خارج از محل دفتر من و در مکانی دیگر صورت پذیرد که کاملا محفوظ بماند. تا اینجای کار برخوردها معقول بود. تا اینکه پای دادستان اکنون معزول تهران به ماجرا گشوده شد. او تماسی با من گرفت و گفت که نماینده ای را برای بررسی ماجرا به ملاقاتم می فرستد. آن فرد آمد و از من شاهد و نمونه خواست. صحیح آن بود که من مطابق قراری که با نماینده آقای دری گذاشته بودم، می گفتم که به دستور آقای شاهرودی، اکنون آقای دری و نماینده ایشان درحال پیگیری ماجرا هستند و از من خواسته اند که اطلاعات خود را با فرد دیگری درمیان نگذارم. اما از انجا که درکار خود مشکلی نمی دیدم و بنا را بر احقاق حق و تعامل با مسئولان می دیدم، به نماینده دادستان معزول تهران این فرصت را دادم که در اتاقی در دفتر کارم با همان شاهدی که نماینده آقای دری نیز پای سخنش نشسته بود ملاقات کنند و شرح شکوه و شکایت او را بشنوند. گفتم که اگر می خواهید مکان دیگری را برای ملاقات با آن شاهد معین کنید که نماینده دادستان تهران اما برخلاف نماینده آقای دری گفت انجام ملاقات در دفتر خود من را مناسبتر تشخیص داد.

بر خلاف ملاقات اول که به خوبی انجام شد این ملاقات اما صورتی دیگر به خود گرفت. آنچنانکه در اثنای جلسه آن پسر بیرون آمد و گفت که اینها به دنبال چیز دیگری هستند و دعوی پیگیری قضایی ندارند، بلکه در اندیشه برخورد سیاسی و پاک کردن صورت مساله اند. گفت که نماینده دادستان تهران می خواهد که همراه او به پزشکی قانونی بروم. او را مجاب کردم که همراه آنها برود. در راه اما آنها به بازجویی سیاسی خود ادامه داده و به او گفته بودند که تو باید به خاطر خدا و به خاطر خانواده و آبرویت سکوت می کردی و نباید آلت دست سیاستبازان می شدی و بسیاری سخنان دیگر از این دست که اکنون مجال شرح آن نیست.

آن روز گذشت و فردای آن، همان پسر، وحشت زده نزد من آمد و گفت که رفته اند و در محله از خانه و همسایه درباره او تحقیق کرده اند. گفتم وحشت نکن، هدف آنها کشف حقیقت است. پسر اما باری دیگر به من مراجعه کرد و گفت که آنها ماجرا را به پدر او گفته اند و آبرویش رفته است و پدر او مدام گریه می کند. از پسر خواستم که پدرش را نزد من آورد تا با او سخن بگویم و آرامش کنم. آن پسر اما رفت و دیگر خبری از او نشد. پس از مدتی سه شنبه گذشته پدر به سراغ من آمد درحالیکه نگران فرزندش نیز بود. مردی بیش از هفتاد ساله و محترم را دیدم که اندوه از چهره و سخنش می بارید. می گفت ما مسلمان و مذهبی هستیم و چرا با ما چنین کردند؟ عکس هایی را از جیب خود درآورد و نشانم داد تا از سابقه شان گفته باشد. تصویرهایی از زمان جنگ که پسر مجروحش را خوابیده بر تخت بیمارستان نشان می داد، درحالیکه رهبری فعلی – رئیس جمهور وقت- در عیادت از مجروحین بر سر تخت او ایستاده و درحال بوسیدن فرزند مجروح اوست و فرزندش نیز دست خود را بر گردن ایشان انداخته است. می گفت که سابقه ما آن بوده است و امروز ما نیز چنین است. شکوه و شکایت داشت که آبروی ما را در محله برده اند و از کسبه محله نیز درباره ما پرسیده اند. می گفت که من در خانه مان وحشت دارم. او را در ماشینی سوار کرده و درباره پسرش سوال پیچش کرده اند و او هم توضیح داده بود که فرزندش دانشجو و صادق و راستگو است. با این حال به این نیز بسنده نشده بود. می گفت که بعد از این به خانه آمدم و ساعتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد. پایین آمدم و در را باز کردم اما کسی نبود، بالا که آمدم دوباره زنگ خانه به صدا درآمد و دوباره در را باز کردم و کسی را ندیدم. این اتفاق برای بار سوم هم افتاده بود و این بار که او در را گشوده بود با موتورسواری روبرو شده بود که در مقابل خانه آنها قرار گرفته و فردی نیز با چهره مهیب بر ترک آن درحال عکس برداری از خانه آنها و داد و فریاد و بدگویی علیه شان در محله بود. پدر می گفت که با این اتفاقات ما در این خانه دیگر امنیت و آرامش نداریم.

گویا اینها ماموران تحقیق بودند که برای کشف حقیقت و دستیاری قضاوت آمده بودند. واین نتیجه و دستاورد ما بود از اولین سندی که در اختیار دستگاه قضایی قرار دادیم. دستگاه قضایی در نظام اسلامی که خود را با رویه حضرت امیر مقایسه می کند، برای تحقیق قضایی به هدف تهدید، موتورسوار مسلح سراغ شاکیان فرستاده بود. شرم است از بردن نام حضرت امیری که برای کندن خلخال از پای یک زن یهودی به خود می پیچید و اسوه عدالت بود و باری نیز که در دادگاه به شکایت یک یهودی حاضر شد و قاضی نام ایشان را به کنیه برد، به اعتراض گفت که در پیشگاه قضاوت، من و این یهودی با هم برابریم.

و من امروز شرح این ماجراها را می گویم تا مردم بدانند و چنین اتفاقاتی را با رفتار علوی قیاس نگیرند. می گویم، تا در تاریخ بماند که چگونه عده ای در این مملکت چادر حیا را دریدند و غیرت دین و کشور را جریحه دار کردند و آیندگان نگویند که این ظلم ها بر فرزندان این آب و خاک رفت اما صدایی برنخواست و کسی فریاد خود را به اعتراض حیایی که دریده شده بود بلند نکرد.

بدین ترتیب حوادثی که از سر یکی از شهود ما گذشت درسی شد تا بقیه شهود را دست و پا بسته در اختیار دادستان معزول تهران قرار ندهیم. دادستان کل کشور آقای دری نیز از سمت خود برکنار شده و بنابراین تمام درها بسته شده بود. این درحالی بود که فحاشی ها علیه مهدی کروبی از تریبون های رسمی و توسط مطبوعاتی که از پول بیت المال ارتزاق می کردند نیز هر روز فزونی می گرفت. اینچنین بود که نامه ای به ریاست جدید قوه قضائیه نوشتم و درخواست دادخواهی و رسیدگی به ماجراها را کردم. در نتیجه ی این نامه بود که کمیته ای سه نفره به دستور ریاست جدید قوه قضاییه تشکیل و مسئول پیگیری حوادث بعد از انتخابات و رسیدگی به شکایات خانواده مصدومین روحی و جسمی شد. جلسه اول تشکیل شد که جلسه خوبی هم بود. در این جلسه علاوه بر سندی که پیشتر در اختیار دادستان تهران و دادستان کل کشور قرار داده بودم، دو سند دیگر نیز ارائه کردم که اکنون بر خود می بینم شرح کامل تری از آنها را برای شما مردم گزارش دهم.

سند دوم که با مدارک کامل نیز همراه بود شرح ماجرای رفته بر خانمی بود که در تظاهرات خیابانی بازداشت شده و آنچنانکه خودش می گفت در ماشین با برآمدگی های جسمی او ور رفته بودند و وقتی که به محل مورد نظر رسیده از او خواسته بودند شلوارش را از پایش درآورد که او نپذیرفته اما آنها او را درحالی که به زمین نیز افتاده بود مجبور به درآوردن شلوارش کرده بودند. در همین اثنا مسئول بالاتری آمده و اعتراض کرده بود که اینجا چه خبر است و ماموران گفته بودند که او از بی حیایی لباسش را درآورده و خود را بر زمین انداخته است تا آبروی ما را ببرد؛ حال آنکه آن زن نیز فریاد می زده و داد و بیداد می کرده است که آنها به زور با او چنین کرده اند. والله اعلم!

سند سوم نیز مربوط به جوانی بود که عضو یکی از گروههای سیاسی قانونی هم بود و مادرش با من تماس گرفته و او را نزد من فرستاده بود.او خودش مدارک پزشکی قانونی و همچنین یک سی دی به همراه داشت که نشانگر ضرب و شتم شدیدش بود. این فرد مدعی نبود که مورد تجاوز قرار گرفته است اما عکس ها نشانگر التهاب و قرمزی مقعد او نیز بود.می گفت که در زیر شکنجه و کتک بیهوش بوده و نمی داند که با او چه کرده اند و اگر مورد تجاوز قرار گرفته نیز نفهمیده است. پزشکی قانونی نیز در این خصوص با تایید التهاب مقعدی، بررسی بیشتر را نیازمند نامه جدید و حکم قضایی دانسته بود. او پنج روز در بازداشت به سربرده بود اما در این چند روز آنچنان به صورت پی در پی مورد ضرب و شتم سنگین قرار گرفته بود که ماموران تصور کرده بودند او مردنی است و بنابراین گفته بودند که می خواهیم تو را به اوین منتقل کنیم اما در نهایت چشم و دست بسته در بیابان رهایش کرده بودند. یاللعجب!

اینها سه سند کتبی بود که در جلسه اول ارائه کردم و درباره دو سند دیگر نیز به صورت شفاهی صحبت کردیم و گفتم که این دو مورد نیز مطرح است اما سندی کتبی در خصوص آنها وجود ندارد. یکی از آنها ترانه موسوی واقعی بود که گفتم خانواده اش به ما راه نمی دهند و بهتر است که شما خود با هدف تحقیق، ماجرا را دادخواهی و پیگیری کنید. شاهد صحت ماجرا هم تلاش مذبوحانه ای بود که عده ای برای ساختن ترانه موسوی قلابی انجام داده بودند. کمیته اگر کارش تحقیق بود باید به سراغ محفل نشینانی می رفت که آن فیلم کذایی را برای پخش در رسانه ملی ساخته بودند؛ همانهایی که به خانواده ترانه موسوی قلابی گفته بودند “شما کاری با ترانه واقعی نداشته باشید، آن را خودمان حل می کنیم”. گویی مهدی کروبی همه جرمش این بود که اسرار ماجرای «ترانه» را هویدا کرده و از سناریویی مشابه با سناریوی قتل های زنجیره ای پرده برداشته بود. زبان سرخ او سر سبز روزنامه اعتماد ملی را نیز بر باد داد که به محض افشای این ماجرا روزنامه نیز تعطیل شد. ماجرای ترانه واقعی را آنچنانکه شنیده بودم به صورت شفاهی برای کمیته بازگو کردم. ترانه موسوی به همراه یک دختر و چند پسر دیگر در مقابل مسجد قبا در روز مراسم سالگرد آیت الله بهشتی بازداشت شده بودند. دخترها پس از بازداشت شماره تلفن خانه شان را ردوبدل می کنند تا هریک که آزاد شد خانواده دیگری را از بی خبری بیرون آورد. آنها در همان روزهای بازداشت و درمیانه ضرب و شتم ها و به هنگام انتقال از یک مکان به مکانی دیگر متوجه غیبت ترانه موسوی می شوند. بدین ترتیب آن دختر دیگر وقتی که آزاد می شود با خانواده ترانه و همچنین با کمیته پیگیری تماس گرفته و گفته است که ترانه با ما بوده و مفقود شده است. مادر ترانه اما که گویا بسیار می ترسید گفته بود که دیگر با او تماس نگیرند. این دختر در کمیته پیگیری اینجانب و آقای موسوی نیز حاضر شده و تمام توضیحات لازم را در خصوص ترانه واقعی داده بود. از هیات سه نفره خواستم که حقیقت یابی در خصوص این سند شفاهی را نیز انجام دهند و از آنجا که هویت سناریونویسان درباره ترانه قلابی روشن بود، راههای حقیقت یابی نیز در دسترس و آسان به نظر می رسید. من بر این تصور بودم که در دستگاه قضایی علوی، از ما اشارتی کافی است تا آنها به سر بدوند. والله اعلم!

سند شفاهی دومی که در همان جلسه اول ارائه کردم مربوط به خانمی بود به نام سعیده پورآقایی. گفتم که درباره فردی به این نام هم به من خبرهایی داده اند و می گویند فرزند جانباز است که البته چون خود در خصوص آن خبر نداشتم و خانواده او را ندیده بودم درخصوص او محکم صحبت نکردم و خیلی سطحی از کنار آن گذشتم و در همین حد اشاره کردم که به هرحال برای او در تهران مجلس ختمی هم برگزار شده است. این سست ترین موردی بود که در جلسه اول ما با کمیته سه نفره بدان اشاره شد و خیلی سریع نیز از آن گذشتیم.

دو روز بعد از این جلسه اما در ادامه پیگیری هایم در خصوص این مورد خاص که اطلاع شخصی ام در موردش کمتر بود ملاقاتی داشتم با خانمی که خواهر ناتنی خانم پورآقایی بود. او گفت که پدرشان جانباز نبوده و شش سال پیش فوت کرده است. او از من آدرس محل سکونت مادر سعیده را می خواست که زن پدرش بود و می گفت رابطه شان با آنها قطع است و او از محل سکونت آنها خبری ندارد. من نیز از آنجا که آدرسی از خانواده سعیده نداشتم از آقای مقیسه در ستاد آقای موسوی که این گزارش را به ما داده بود آدرس خانواده آنها را طلب کردم که ایشان ندادند از آن رو که روند تحقیقاتشان خراب نشود و آن خانواده نترسند. تلفنی نتوانستم از آقای مقیسه آدرس محل سکونت را بگیرم و درنهایت او را قاتع کردم که شنبه هفته گذشته درجلسه ای با حضور خواهر ناتنی سعیده شرکت کند. بدین ترتیب آقای مقیسه و خواهر سعیده را روبروی هم نشاندم و به سعیده گفتم که انشاءالله خواهرت کشته نشده است که او گفت این عکس منتشر شده متعلق به خواهر اوست و او قطعا کشته شده است. از آقای مقیسه خواستم که آدرس محل سکونت خانواده سعیده را به خواهر ناتنی او بدهد که اگر چنین نکند ابهامی برای خواهر او ایجاد خواهد شد. آقای مقیسه اما در اینجا به من گفت که ماجرای مرگ سعیده و آنچه تاکنون روایت شده بود کمی شک برانگیز است چراکه ما فهمیده ایم پدر او جانباز نبوده و شش سال پیش فوت کرده و سعیده چندبار نیز سابقه فرار از خانه داشته است. من گفتم که شما کاری با این نکات نداشته باشید و برای رفع ابهام آدرس را به خواهر ناتنی سعیده بدهید که در نهایت نیز اقای مقیسه آدرس را به ایشان دادند.

این ماجرا گذشت و روز دوشنبه هفته پیش بود که آقای محسنی اژه ای در تماسی از من خواست که در جلسه ساعت دوبعدازظهر کمیته حاضر شوم و بدین ترتیب جلسه دوم کمیته نیز برگزار شد. اعضای کمیته در ابتدای جلسه با اشاره به اینکه می خواهند به بررسی هایشان ادامه دهند بدون آنکه درباره سندهای کتبی ارائه شده و ترانه موسوی هیچ بحثی انجام دهند یکباره از من پرسیدند که آیا گزارش و سخن جدیدی درباره سعیده پورآقایی دارم یا نه؟ که من شرح ماجرای دیدار خود با خواهر او را بازگو کردم و گفتم که نه تنها برخلاف آنچه گفته بودند پدر سعیده جانباز نبوده که شش سال پیش فوت نموده و سعیده چند بار از خانه فرار نیز کرده است و اینکه می گویند در هنگام الله اکبر گفتن به او تیراندازی شده هم صحت ندارد. و نقل کردم که این نکات را آقای مقیسه نیز به من گفته اند و شرح دیدار خود با خواهر ناتنی سعیده و سخنان آقای مقیسه را هم بازگو کردم. جالب اما آنجا بود که در این جلسه به جز این موضوع که از ابتدا نیز من به عنوان سند شفاهی و نه چندان محکم به آن اشاره کرده بودم، صحبتی درباره آن سه سند کتبی نشد و درباره ترانه هم صرفا بحث کوتاهی درگرفت.

در ادامه این جلسه البته بحثی طلبگی هم در گرفت درباره سخنانی که آقای رئیسی در میانه جلسه اول و دوم با خبرنگاران درمیان گذاشته و گفته بود:«اظهارات کروبی باید بررسی شود.» البته آقای خلفی متفاوت از آقای رئیسی از «بررسی اظهارات و مستندات» سخن گفته بود. من بدین ترتیب در جلسه گفتم که آنچه ما با شما درمیان گذاشته بودیم صرفا اظهارات و مدعیات نبود بلکه مستندات بود و درقالب سی دی ارائه شده بود. گفتند سی دی که سند نمی شود و من نیز گفتم که مگر در حین ارتکاب تجاوز می توانسته ام فیلمبرداری کنم که اکنون فیلم آن را در اختیار شما قرار دهم، و مگر من در محل ارتکاب جرم حاضر بوده ام و نخ انداخته ام که اکنون به شما بگویم چقدر فاصله میان آنها بوده است و آیا شما توقع دارید که من آلات جرم و تجاوز را هم ضمیمه پرونده می کردم؟ گفتم که من به دنبال سند آوردن هم نیستم و اینجا محکمه من نیست و اگر هم سندی به شما ارائه کرده ام برای آن بوده است که سرنخی باشد تا بروید و پیگیری کنید و نگذارید که حقی ضایع شود و ظلم کردن، رایج گردد.

بدین ترتیب در این جلسه تنها به دادن یک سند دیگر اکتفا کردم که مربوط بود به خانمی که در خیابان بازداشت شده و همانجا در داخل ماشین ون به او و دختری دیگر تجاوز شده بود. به آنها گفتم که این خانم بسیار وحشت زده ونگران است و گفته است که اگر پدر و مادرم از ماجرا باخبر شوند و بی آبرو شوم خودکشی خواهم کرد. از حساسیت ماجرا آنها را آگاه کردم و گفتم که بر آنهاست تا مراقبت لازم صورت بگیرد و مباد درخصوص این شاهد نیز همچون سندی برخورد شود که در اختیار دادستان معزول تهران قرار دادم واسباب بی آبرویی یک فرد را در خانواده و محله ایجاد کردند. اسناد کتبی این تجاوز را هم در اختیار هیات قرار دادم و البته گفتم که مورد دیگری نیز هست که مربوط به خانم پرستاری است که بازداشت شده و عکس های او را من به دلیل حرمت با دقت نگاه نکرده ام اما همینقدر دیده ام که تمام بدن او در اثر ضرب و شتم سیاه شده بود و او نیز مدعی است که مورد تجاوز قرار گرفته است و اسناد آن را هم جهت تحقیق فردا برایتان می فرستم. و سپس تاکید کردم که ماجرای سند آوردن را در همینجا خاتمه می دهم و همین مقدار سند ارائه شده برای بررسی و روشن شدن ماجرا کفایت می کند.

درحالیکه این جلسه نیز به خوبی پایان یافت اما فردای ان روز به یکباره ورق برگشت. دفتر من و دفتر حزب اعتماد ملی پلمپ و آقایان بهشتی و الویری و داوری بازداشت شدند. هیات سه نفره نیز به جای پیگیری ماجرا گزارشی شتابزده را منتشر کرد. و اکنون که من به گزارش شتاب زده کمیته پیگیری که روز شنبه منتشر شد نگاهی می اندازم یقین پیدا میکنم که اعضای این کمیته نیز دستور داشته اند که سروته ماجرا را جمع کنند و آنها نیز چنین شتابزده ماجرا را جمع کرده اند.اما دو نکته در خصوص گزارش آنها:

در این گزارش سخنانی از زبان من روایت شده است که من نگفته ام و درمقابل، در این گزارش هیچ اشاره ای به بعضی مطالب که من از زبان برخی شاهدان گفته بودم و بسیار وقیحانه بود همچون سخنانی که فاعل در هنگام تجاوز برزبان می آورده، نیز نشده است.

نویسندگان شتابزده این گزارش مدعی شده اند که اینجانب هیچ مدرک و سندی مبنی بر تجاوز وانجام اعمال خلاف عرف در بازداشتگاهها تا پیش از نوشتن نامه ام به رئیس مجمع تشخیص دردست نداشته ام. یاللعجب که آقایان از زبان ما سخن می گویند و برای خود می برند و می دوزند. مهدی کروبی آنگاهی نامه به رئیس مجمع تشخیص نوشت که بسیاری چهره های موجه به او مراجعه کرده و برخی بازداشت شدگان نیز به او پناه آورده و از آنچه بر آنها و دیگران گذشته بود خون گریستند. اگرچه این چهره ها شجاعت بسیار به خرج دادند که در سیلاب تهدیدها و فحاشی ها و در میانه ارعاب های گسترده حاضر شدند نزد فرد بی پناهی همچون مهدی کروبی بیایند و من همینجا شجاعت آنها را می ستایم.

در حالی که در این گزارش به اولین سند کتبی ارائه شده صرفا به اندازه پانزده سطر روزنامه ای و به دومین سند کتبی در حد هفت سطر روزنامه ای و به سومین نیز در حد پنج خط اشاره شده و کوچکترین اشاره ای نیز نشده است به چهارمین سند کتبی که در جلسه دوم ارائه گشت و درحالیکه درباره اولین سند شفاهی یعنی ترانه موسوی نیز فقط چهار خط روزنامه ای در این گزارش آمده است، بیش از دویست سطر روزنامه ای این گزارش که بخش اعظم آن را تشکیل می دهد مربوط به دومین سند شفاهی ما یعنی سعیده پورآقایی است که از قضا خود تشکیک کامل را بر آن وارد کرده بودیم. حال اگر بگوییم که این جنازه را کدام مقام دولت جمهوری اسلامی در اختیار خانواده آنها گذاشته است و اجازه دیدن جنازه را حتی به نماینده ستاد آقای موسوی نیز نداده بودند آیا ساختگی بودن کل ماجرا جهت انحراف پیگیری ها را به اذهان متبادر نمی شود؟ این ظن آنگاهی تقویت می شود که می بینیم همین ماجرای مشکوک، ملاک نوشتن کلیت گزارش شتابزده هیات سه نفره نیز قرار گرفته است.

البته باید در همینجا اشاره کنم که چه خوشحالم این کمیته به سراغ سند کتبی چهارم که در اختیار آنها قرار داده بودم نرفتند و حقیقت یابی خود را به همین مقدار محدود کردند و حداقل زندگی یک فرد دیگر و آبروی او را به بازی نگرفتند. جای شکرش باقی است و خدا را شاکرم.

کمیته سه نفره در پایان گزارش شتاب زده خود خطاب به ریاست قوه قضائیه خواستار برخود عادلانه و قاطع با اینجانب شده است. و بدین ترتیب نتیجه حق جویی قوه قضائیه چوبی شد که بر سر مهدی کروبی فرود آمد. من اما بسیار خوشحالم و از این فرصت استقبال می کنم و آن را هدیتی الهی می دانم؛ باشد که امکانی پیش آید تا بتوانم به صورت مبسوط پرده از جزئیات این اسناد و اسناد دیگری که موجود است بردارم و بازگو کنم آنچه را که تا امروز نگفته ام و صدایی باشم برای حق خواهی. خرسندم اگر فرصتی دیگر به وجود آید تا من دامن جمهوری اسلامی را از این فجایع و بسیاری حوادث دیگر که بعد از رحلت امام پیش آمد و بر این مملکت گذشت پاک کنم.

مهدی کروبی امروز می داند و به یقین فهمیده است که انگشت بر جای خوبی گذاشته است. آنچنانکه از این هیاهوها و شتابزدگی ها برمی آید مشخص است که قبای آقایان لای در مانده است. توصیه حضرت امیر بود به مالک اشتر که به گونه ای حکومت کن که یک مظلوم حق خود را بدون لکنت زبان از ظالم بگیرد. ما کجا و توصیه های حضرت امیر کجا؟ فرزند مرحوم مطهری می گوید که خانمی به خانه ملت آمده و نزد او شکایت آورده که بر پسر او در بازداشتگاه چه گذشته است و بعد از آن، چنان با آن خانواده برخورد کرده اند که آن زن، خود تماس مجدد گرفته و گفته است که ما هیچ شکایتی نداشته ایم و به قول ما لرها “خر ما از کرگی دم نداشت”. این همان گرفتن حق بدون لکنت زبان است که توصیه حضرت امیر به مالک بود! مشخص است که تدبیر امور چه سمت و سویی به خود گرفته است. هیاهوها و هتاکی های آغشته به تهدید در هفته های گذشته تا آنجا فزونی گرفت که خانواده هایی نیز نزد من آمدند و خواستند که پیگیری ها را ادامه ندهیم و از عاقبت خود می ترسیدند و می گفتند که تو نه فقط برای خود که برای ما نیز دردسر ایجاد خواهی کرد. البته وقتی دختر یک زندانی را بازداشت می کنند و سپس این دختر عفیفه را شبانه، چشم بسته در بیابان رها می کنند تا آنجا که صدای یک روزنامه مستقل اصولگرا هم در می آید و می نویسد که این دختر را با چادر پاره در بهشت زهرا رها کرده اند، باید فهمید که تدبیر ملک و عدل در این مملکت به دست چه کسانی افتاده است و باید حق داد به آنهایی که نگران آینده خود هستند.

وقاحت اما به آنجا رسیده است که به جای مجرمان و مباشران و مسبان این مظالم، مهدی کروبی را می خواهند محاکمه کنند. غافل از آنکه محکمه واقعی در میان مردم است و باید به میان مردم رفت و دید که آنها چه کسی را محکوم می کنند و چه کسی را صدای حق خواهی خود می دانند. خدایا به تو پناه می برم از این فجایعی که جمعی مسبب آن بوده اند و نه تنها مایه ننگ جمهوری اسلامی که مایه ننگ ایران شده است و از این آبرویی که از عدالت و قضای اسلامی رفته است.

هیات سه نفره کار خود را پایان داد و خواستار برخورد قضایی با اینجانب شد و من اما قضاوت درباب خود را به داوری مردم و محکمه الهی وامی گذارم و نامه نگاری های خود در این خصوص را در همینجا پایان می دهم. اگرچه این توصیه را نیز با ریاست محترم قوه قضائیه باید درمیان بگذارم که مبادا در مسیر قاضی القضاتی، تحت تاثیر اراده های تحمیلی و بیرونی قرار بگیرند و از مسیر عدالت خارج شوند. چه آنکه ایشان در قیاس با دو رئیس پیشین این قوه از امتیازی ویژه برخوردارند و آن فرزندی آیت الله العظمی میرزا هاشم آملی و دامادی آیت الله العظمی وحید خراسانی است. امیدوارم که کارنامه قضایی آیت الله لاریجانی به گونه ای نباشد که در پایان دوران ریاست ایشان بر قوه قضا لطمه ای به ساحت مرجعیت وارد شود.

والله اعلم بالذات الامور

مهدی کروبی

۲۳/۶/۱۳۸۸

Posted in انتخاباتComments (0)

Tags: , , ,

ما هنوز هستیم، سبز سبز


دست و دل‌ام به نوشتن نمی‌رفت، وقتی موضوعی به جز شقاوت و پستی دولت حاکم بر کشورم وجود نداشت برای نوشتن. اما وقتی تنها سلاح‌ام برای مبارزه می‌شود همین نوشتن؛ می‌نویسم تا نگذارم خواب راحتی که از چشمان فرزندان امثال ابطحی و تاج‌زاده و … گرفتید، به چشمان‌تان برود. تا نگذارم تهمت‌هایی که به یاران دربندم زدید، بی‌جواب بماند.

حرف از جاسوس بودن و اغتشاش‌گر بودن، زدن کم نیست که دست روی دست بگذاریم و تماشای‌تان کنیم. حرف سنگین، جواب سنگین‌تر می‌خواهد. جواب‌های‌مان را هم می‌دهیم، در نمازجمعه، راه‌پیمایی روز قدس، استادیوم، مترو و هر جای دیگری که نگاه‌مان به نگاه هم گره بخورد و بشناسیم هم‌دیگر را، آن‌وقت است که دست‌های سبزمان، گره شده به آسمان بلند می‌شود و صدای مرگ بر دیکتاتور، چنان در هوای ایران می‌پیچد که اگر سرتان را زیر خروارها خاک هم پنهان کنید، باز خواهید شنید.

صحبت از به سخره گرفتن و نادیدن میلیون‌ها انسانی است که برای درد مشترکی که سال‌ها در دل پنهان می‌کردند، متحد شدند و چشم جهان به آن‌ها خیره شد، اما نتیجه‌یی جز آن‌چه می‌خواستند دستگیرشان شد. صحبت از دخترکان و پسرکانی است که به امید تغییر برای سرزمین‌شان با هزاران امید به خیابان‌ها آمدند و خواستند این‌بار سرنوشت‌شان را با دست‌های خودشان رقم بزنند به امید آزادی و دیدند که سیاست و روح کثیف‌اش دست‌های پنهانی دارد که سرنوشت میلیون‌ها نفر را به خواست خودش تعیین می‌کند و چه می‌داند که مشارکت و خواست عمومی چیست؟

ما هنوز هستیم، سبز سبز. با مشت‌های گره کرده و آماده برای به هوا برخواستن و با دهانی پر از حرف‌های سبز که به مذاق‌تان خوش نمی‌آید و با قلب‌هایی متحد چنان که هر روز به محض بیرون آمدن از خانه، با دیدن اولین مچ‌بند سبز در دستان نفر کناری‌ می‌فهمیم که زنده‌ایم و آماده.

در وبلاگ‌ستان:

۱٫ فرض کنیم اعترافات صحیح بود (مجتبی سمیع‌نژاد)

۲٫ داد از تو و آه از من (مسعود بهنود)

۳٫ در دادگاهی بی‌طرف (کاملیا انتخابی‌فرد)

پی‌نوشت:

۱٫ از نصور گرامی برای تمام کمک‌های‌اش برای راه‌اندازی دوباره‌ی وبلاگ‌ام ممنون.

۲٫ از این پس بیش‌تر در وبلاگ‌ام می‌نویسم.

Posted in انتخاباتComments (4)

Tags: , , , , ,

احمدی نژاد تو دیپلم انسانیت هم نداری


دکتر سلام
در این روزهای شادی! آرامش! وپیروزی! می خواستم یه سری از حقایق رو بازگو کنم تا دشمنان ما متوجه شوند که چقدر دروغ های آنها مسخره و بی پایه است.
احمدی نژاد! تو نماد راستی و صداقت هستی و لحظه لحظه ی چهار سال گذشته گواه این مطلب این حقیقت است.
احمدی نژاد! آن روز که محمدرضا جلایی پور در فرودگاه بازداشت شد او دنبال خارج کردن اسناد و مدارک ملی برای فروش به بیگانگان و دشمنان بود این عین حقیقت است و این که او در حال بازگشت برای اتمام دکترایش بود کذب محض است.
احمدی نژاد! سعید حجاریان در روزهای بعد از انتخابات در بالای سکوهای بلند می ایستاد و به مردم خط می داد که چگونه انقلاب مخملی، رنگارنگ و گل گلی انجام دهند. همه بیماری وی با پول و کمک بیگانگان یک شبه درمان شد تا او بتواند به خدمت خود برای آنان ادامه دهند. آنها که ادعا می کنند شما او را در حال بیماری بدون مدرک بازداشت کرده اید و به علت سو رفتار با وی مجبور شده اید او را به بیمارستان ببرید دروغ می گویند. او از همه ما سالم تر است.
احمدی نژاد! این یک شایعه و دروغ بزرگ است که موسوی نخست وزیر زمان جنگ بوده و فیلم های وی ساختگی است. آقای خامنه ای هیچ وقت از او خوب نگفته است. او همواره همکار آمریکا بوده و مدارک تک تک چک های دریافتی وی از بانک های صهیونیستی در دسترس است.
احمدی نژاد! خاتمی، آن ضد قانون ضد ولایت فقیه، به مدت ۸ سال به عنوان یک اغتشاش گر خارجی رئیس جمهور نمایشی ما بود و همکاران وی چون ابطحی جملگی از بهمن ۵۷ ضد انقلاب بودند.
احمدی نژاد! این حقیقت ندارد که همفکران تو در ۱۸ تیر ۱۳۷۹ به کوی دانشگاه حمله کردند و موجب کشته و زخمی شدن دانشجویان بی گناه شدند. و بعد از ده سال این مأموران سیا و ام آی ۶ بودند که به خوابگاه دانشجویان حمله بردند و تنها هدفشان این بود که بتوانند از آن برای پیش برد اهداف استکباری خودشان استفاده کنند.
احمدی نژاد! این راست نیست که پدر من هیچ وقت در تظاهراتی شرکت نداشته و فقط در مسافرت به شمال به جرم و گناه نوشتن دستگیر شده.
احمدی نژاد! این حقیقت ندارد که پدر من و دوستانش در زندان، تحت بازجویی هستند. مطمئنم آنها الان در هتلی پنج ستاره هستند و تنها دلیل اینکه ما نتوانسته ایم با آنها تماس بگیریم این است که آنها خود نمی خواهند که آرامش آنها را بر هم بزنیم.
احمدی نژاد! این روزها کیفیت هالیوود آنقدر بالا رفته است که فیلم ندای ما را در خارج درست می کند و موذیانه از آن سوی دنیا با کیفیت پایین در youtube پخش می کند. غافل از اینکه برادران هوشیار ما youtube را در ایران فیلتر کرده اند و توطئه شان خنثی شده است.
احمدی نژاد! حقیقیت این است که خواهر من به همراه ۴ نفر از دوستانش به زور وارد خانه ای شده است که دوستان شما در حال نگهداری از آن بوده اند و این که ۴ مرد نامحرم از یاران شما بدون حکم وارد خانه ای شده اند که دختری ۱۹ ساله در آن تنها بوده است، دروغی بیش نیست.
احمدی نژاد! واقعا درست است که از فرزندان این ملت در زندان ها با چلوکباب سلطانی بر روی مبلمان های لوکس پذیرایی می شود و اینکه آنها جای نشستن ندارند و باید ایستاده بخوابد شایعه منافقان است.
احمدی نژاد! طبق شواهد و مدارک موجود (از آنها که مو لای درزشان نمی رود) هلیکوپترهای شما در حماسه حضور ۳ میلیونی مردم در خیابان در حال ریختن گلاب بر روی خس و خاشاک خیابانی بودند و این از بزرگواری شماست!
احمدی نژاد! آزادی در کشور ما آنقدر زیاد است که مردم عادی می توانند از هر مغازه ای لباس ضد شورش بخرند و خراب کاری کنند. این روزها پلیس از جان گذشتگی زیادی کرده و همواره از امنیت مردم مواظبت نموده است. حتی مشاهده شده است که بعضی از نیروهای پلیس، از شدت شوق خدمت وقت پوشیدن یونیفرم نداشته و با لباس عادی بدون هیچگونه حفاظی با یک شاخه چوب ساده از مردم حمایت نموده اند.
امروز در سالگرد ۱۸ تیر نیز مردم علیرغم تمام تبلیغات رسانه های صهیونیستی به خیابانها نیامدند! و نشان دادند که با تو هیچ مخالفتی ندارند.و مأموران تو از گازهای اشک آور استفاده کردند چون می خواستند به مردم دراشک ریختن برای آسیب دیدگان ۱۸ تیر ۱۳۷۹ کمک کنند.

دست مزن! چشم ببستم دو دست راه مرو! چشم دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن نطق مکن! چشم ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم، کور شوم، کر شوم لیک محال است که من خر شوم

امروز باری دیگر ثابت کردی که الحق فریبکاری. هیج وقت یادم نمیرود که به ١٠ هزار نفر مردم گفتی که تو همچون امام حسین هستی. هر چه به این موضوع فکر می کنم می بینم که راست گفتی ولی باز هم مثل همیشه شخصیت ها را اشتباه گرفتی همانطور که دستمال سبز رئیس جمهور موسوی را دزدیدی امروز نیز با دزدین شعار أقایی کروبی که تغییر است ثابت کردی که یزیدی بیش نیستی در این عاشورایی که از ایران سبز من ساختی.

احمدی نژاد! الحق که در این مدت نه تنها دکترای خود را ثابت کردی بلکه فوق دکترای جنایت کاری را هم گرفتی. اما صد حیف که دیپلم انسانیت هم نداری!

مهدی سحرخیز
۱۸تیر۱۳۸۸

Ahmadinejad you do not have knowledge of humanity by Mehdi Saharkhiz

Translated by Sheida Jahanbin
Edited by Saeed Jabbar

Note: This piece is satire.

Hello Doctor.
In these days of happiness,peace and victory I want to talk about a set of facts about how the enemies make a mockery of them selves through their lies.

Ahmadinejad you are a symbol of honest and truth. Your election 4 years ago proved this.

Ahmadinejad the day that Mohammad Jlayipoor was arressted in the airport he wanted our Nation Documents to sell to aliens and enemies. Yes this is all true and the rumor that he is in the progress of finishing his studies is false.

Ahmadinejad after the election Saeed Hajarian stood on a high platform and let the people know of the Velvet and Colorful Revolution. All of his illness were treated over night by enemies and foreign money.

Those who claim you arrested him because he had know proof he was illnesses,then transfered him to a hospital to be abused are lying. He is more healthy than all of us.

Ahmadinejad, it is a rumor and lie that Mousavi was the Prime Minister in times of war and economic decline. All the films are false that prove this. Mr.Khamenii only talks about his dark side. Ahmadinejad he is America’s friend and they are documents that prove that he receives cheques from Zionist Banks.

Amadinejad ,Khatami is anti Iranian. He was a fake president for 8 years and made our foreign policies worse with the world. All of Khatami’s partners like  Abtahi are anti-revolutionary.

Ahmadinejad it is false that your friends attacked and killed the innocent students of the demonstrations(kooye daneshgah) on 18 tir of 1379 (July 1999 student protests).

After 10 years they we found out that CIA and MI5 agents attacked the students. Their only purpose was to use their arrogance to advance their objectives.

Ahmadinejad it is not true that my father did not participate  in demonstrations and  was arrested in the North of Iran for his commitment to writing.

Ahmadinejad it is not true that my father and his friends are interrogated in prison.I am sure they are in a five star hotel and we do not want to contact them to disturb their peace there.

Ahmadinejad these days Holloywood produce such high quality movies that they staged Neda’s death and shared it on youtube to win an Oscar.

Ahmadinejad you are unaware that our smart brothers and sisters from the other side the world filter youtube with low quality conspiracies and propaganda.

Ahmadinejad the fact is my sister with four of  her friends broke into you and your friend’s houses with force and stayed there.

Ahmadinejad it is very true that you are giving the children of this nation the best foods and luxury furniture. It is only a rumor by hypocrites that they have no room for sitting and have to stand to sleep in your luxury hotels.

Ahmadinejad according to documents your helicopters are sprinkling fragrant water from above with straws and cups. Only you can perform such generous actions.

Ahmadinejad Iran is so free that anyone can buy riot clothing from the shops and sabotage whom ever they please.Theese days the police work very hard to secure the people with their lives. The police men were so dedicated to service that they didn’t find it fit to dress uniform but protected the people with plain cloths and clubs.

Today in anniversary of 18 Tir people do not go to streets despite the massive wave of Zionist Advertisement to do so. They showed they do not oppose you. Your brave officers used tear gas because they wanted to help the people weep for the those who died in 18 Tir (10 years ago).

Today they cannot prove that you are the cheater. I will never forget the day you said you were like Iman Hossein in front of ten thousand people.

I wrote about this subject because I believe you are right now just like the other times. You have the power to change personalities.

Ahmadinejad you did not steal the green handkerchief from president Mousavi who stold Karrobi’s motto of change. You prove that you are Saeed Yazid (Saeed Yazid  is a person who killed many muslims) in this Ashoora (place where he killed Iman Hossein)and you make my Iran green.

Ahmadinejad you prove that you have a PHD in the business of crime but you do not even have one in humanity.

-Poem-
Do not praise. Ok I will not praise.
Do not walk. Ok I will not walk.
Do not say anything. Ok I stay silent.
Do not lecture. Ok I will not give speeches.
Do not seek understanding. Ok but how can you ask people to not understand understanding.
I can be dumb, I can be blind,I can be dear but  it is Impossible that for me to be foolish.

Posted in انتخاباتComments (0)

Tags: , , , , ,

احمدی نژاد،اگر پدرم را می شناختی از او صداقت می آموختی


نوشته‌یی که در چند سطر پایین‌تر می‌خوانید، نامه‌ی مهدی سحرخیز، فرزند عیسی سحرخیز است که پس از دستگیر شدن پدرش نوشته است:

احمدی نژاد،

تو را تنها احمدی نژاد خطاب می کنم چرا که برایم دشوار است که به تو آقا بگویم.

دست به قلم برده ام تا پدرم را به تو بشناسانم. تا بدانی آن که را امروز به زندان انداختی کیست.

اول از همه می گویم که پدرم یک انقلابی است. به پاس خدمات او و دیگرانی مثل او بود که دوران خفقان و طاغوت به سر رسید. تا فصلی نو در میهن عزیزمان آغاز شود. او تمام عمرش را وقف به دست آوردن این انقلاب و حفظ آن کرد.

آیا می دانی عموی من، برادر پدرم، در جنگ به مقام شهادت نائل آمد؟ به پاس پدر من و همرزمانش بود که یک وجب از خاک این سرزمین به دست نا اهلان نیفتاد. آنها جانشان را در راه خدا و به فرمان امام به خطر انداختند تا این کشور ویرانی نبیند. اما هیچکدام نمی دانستند که در آینده زمام امور کشور را کسی به دست خواهد گرفت که کوچک ترین احترامی را برای آنها و ایثارگریهایشان قائل نخواهد بود.

آیا می دانی که هنگامی که پدرم از جنگ بازگشت تفنگش را بر زمین گذاشت و قلم به دست گرفت تا پیام این انقلاب را به آنها که نمی دانستند برساند. به نسل من که در انقلاب غایب بود و از جنگ تنها غیبتهای طولانی بزرگ خانه را احساس می کرد. قلم به دست گرفت تا این انقلاب در مسیر مورد نظر مردم و رهبرش حرکت کند.

آیا می دانی که پدرم سالها مدیر خبرگزاری جمهوری اسلامی درسازمان ملل بود؟

آیا می دانی که پدرم مدیرکل مطبوعات داخلی وزارت ارشاد بوده است؟

آرزو می کنم که ای کاش پدرم را می شناختی تا به تو صداقت می آموخت. دوست داشتم او را می شناختی تا از او درس پرهیزکاری، خدمت و ایثارگری می گرفتی.

پدرم مدافع اسلام محمدی است اما تو مدافع مقام خودت هستی . او عمری است که تلاش می کند تا از جمهوریت نظام دفاع کند. او می خواهد تا دنیا بداند که در ایران رأی مردم مقدس است. آنقدر مقدس و ارزشمند که می بایستی در صورت لزوم برای آن جان داد. او تلاش می کند تا در ایران مردم سالاری دینی حکم فرما باشد اما تو و همدستانت زحمات مردم و از خود گذشتگی هایشان را فدای منافع دنیوی خود می کنید.

بعد از سالها توانستم آن هاله ی معروف تو را ببینم. اما برخلاف  گفته ی تو آن هاله ای از نور نبود بلکه هاله ای بود پر از دروغ، ریا، تهمت، نا عدالتی و عوام فریبی. می دانم که هنگامی که در برابر آینه می ایستی بر خود می بالی اما یقین دارم که حتی آینه نیز از تو بیزار است.

احمدی نژاد این را بدان که همانطور که تاریخ در مورد اسلاف ما قضاوت کرد در مورد پدرم و تو نیز قضاوت خواهد کرد. خوشبختانه دست سانسورگر و سرکوبگر تو دیگر توانایی پنهان حقیقت را نخواهد داشت و تو را به اسم کسی خواهند شناخت که برای حفظ مقامش مردم را فریفت و انقلابیونی مثل ابطحی، تاج زاده، میردامادی و بسیاری دیگر را قربانی کرد.  این را بدان که این مقام برای تو احترامی نخواهد آورد.

من از روییدن خار سر دیوار دانستم                 که ناکس کس نمی گردد بدین بالانشینی ها

مهدی سحرخیز

تیرماه ۱۳۸۸

If you knew my father, you will learn honesty from him.

I will call you just Ahmadinejad because it is difficult for me to refer to you as sir(a person of respect and honor).I will write this to introduce my father and to the person who arrested him.

First I must tell you my father is a revolutionary man. It is becuase of his labor that the Pahlavi Regime of that time was brought to a halt.It is time for a new period to begin in Iran dedicated to his life long devotion to revolution.

Do you know my uncle died as a patriot for his country in the war! He was a true Shaid (martyr).It was a combination of my father’s and his friends’ efforts which saved our own country and did not let Iran slip into the hands of others. The risked their lives in the name of God (Allah)  and the commands of Ayatollah Khomeini so our country will not crumble. None of them knew that this will be the future of our great nation by people who have no respect for them and their struggle.

Do you know that during the previous revolution my father faced the guns with a pen and sent messages to parts of our nation which did not know about the revolution! Even with his absence from our revolution his message can be heard by the souls of my generation, the children of the Islamic Revolution.

Do you know that my father was the Manager of the Islamic Republic News Agency in the United Nations!

Do you know that my father was the Manager of the Local Press in the Ministry of Culture in Iran!

I wish you knew my father so that you could learn the virtues of honesty,sacrifice and the ability to lead.My father is defending the purity of Islam but you are selfishly defending yourself and not your true religion.

For many years my father has tried to save the voting system of our republic. He wanted the world to know that in Iran the vote of the people is like that of the angels in the heavens. Those who reject the voices from heaven should be removed from our paradise on earth. My father wanted democracy in Iran. You and your calibrators sacrifice and use your own flesh and blood for your own worldly interests.

After many years of your rule we have seen your true soul. It is not of light but of lies and oppression. I know when you look into the mirror to see your self ,your own reflection flees from your soul.

Censorship and suppression will not hide the truth from the world and the people of Iran. They know you as a man who has betrayed his own people and a man who has arrested revolutionaries like Abtahi,Tajzadeh,Mirdamadi and countless others. You must know that the people of Iran and the world do not respect you.Ahmadinejad you must know that history will judge both you and my father based on their actions.

-This is a short poem-
I know from the growth of the thorny wellhead that a person with a damaged identity cannot become good man with thorns.

Mahdi Saharkhiz/Mahdi Saharkhiz
July,2009

Translated by Sheida Jahanbin
Edited by Saeed Jabbar

Posted in انتخاباتComments (2)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان