Archive | حقوق زنان

Tags: , , ,

تبریک به دوست


حضور زنان ایرانی در جریان‌های انتقادی و مخالف دولت جمهوری اسلامی، پا‌به‌پای مردان، مساله‌ای بود که مورد توجه تمام مردم دنیا قرار گرفت و اوج حضور زنان در روزهای اخیر، در حوادث پس از انتخابات بحث برانگیز، نمود داشت.

تا جایی که نام «ندا آقا سلطان» جاودانه و جهانی شد و مردم دنیا در وصف او که نمادی از شجاعت زنان ایران بود، شعرها سرودند و اشک‌ها ریختند.

اقدام‌های مختلفی در سراسر دنیا برای پاس‌داشت مقام زنان ایرانی صورت گرفته است که در آخرین نمونه، می‌توان به نام‌گذاری میدان مهمی در شهر «جنوا»ی ایتالیا اشاره کرد. این میدان به همت ایرانیان ساکن در این شهر و همراهی شهردار این شهر چند روز پیش افتتاح شد.

از اتفاق‌های دیگری که در روز افتتاح این میدان در شهر جنوا رخ داد، می‌توان به حضور شیرین عبادی، برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل و سخنرانی خوب او درباره‌ی زنان ایران نام برد.

اما جریان دیگری که مرا خوش‌حال‌تر کرد و نمی‌دانم چرا در میان خبرها اشاره‌ای به آن نشد، این بود که دوست خوب‌ام، پویا عزیزی، شاعر و نویسنده و از فعالان حقوق زنان، که چندی پیش مجبور که ترک ایران شده بود، به همراه شیرین عبادی توانست، به شهروندی افتخاری شهر جنوا در آید.

پویا را در حوادث بعد از انتخابات شناختم، دوستِ محترمی که فضای شعرهای‌اش با روح‌ام سازگار و قلم‌اش توانا است. دل‌اش همواره برای آزادی و برابری زنان و مردان در ایران می‌لرزد و انسان را رعایت می‌کند.

دیدن لب‌خند رضایت دوست‌ام برای‌ام خیلی دل‌نشین بود، تا جایی که تصمیم گرفتم با نوشته‌ی کوچک‌ام به او تبریک بگویم.

برای‌اش از این پس، آزادی را آرزو می‌کنم.

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق زنانComments (2)

Tags: , , ,

تجربه‌ی زن بودن در ایران


از وقتی خبر جریمه‌ی خانم‌ها در ایران به بهانه‌ی گذاشتن عینک بالای سر و لاک ناخن و روشن بودن رنگ مو را خواندم، دائم به برخوردهایی که با خودم در ایران رخ داد فکر کردم.

هر وقت می‌خواستم مانتوی کوتاه یا رنگ روشن بخرم، ناخودآگاه به یاد ماشین‌های گشت ارشاد می‌افتادم و این نمونه‌ی آشکار نقض حقوق‌ام در ایران بود. اما همیشه می‌خریدم، به خصوص از وقتی با مدیار دوست شدم و بعدتر ازدواج کردم، قرارمان بر این شد تا هیچ وقت مانتو و شال و در کل لباس تیره استفاده نکنم.

برای همین مانتوهای من کوتاه و رنگ‌شان روشن بود و با همان مانتوها به محل کارم می‌رفتم و تا آن‌جایی که می‌شد، در خبرگزاری‌ها مقاومت می‌کردم تا مقنعه به سر نکنم و با شال باشم اما آن‌جایی که نمی‌شد، باز هم از مقنعه‌هایی با رنگ روشن استفاده می‌کردم.

مقابل در ورودی هر یک از خبرگزاری‌هایی که می‌رفتم، ماموران حراست حضور داشتند و سرِ صبح از سر تا پای هر خبرنگار را برانداز می‌کردند و در بیش‌تر مواقع تذکر می‌دادند، اما من و دوستان‌ام آن‌ها را جدی نمی‌گرفتیم و از آن‌جایی که فضای حاکم هم با ما یار بود، می‌توانستیم به کارمان ادامه دهیم.

تا این‌که قرار شد در سرویس فرهنگی روزنامه‌ی ایران، برای مدتی کار کنم. طبق معمول با همان لباس‌ها اما با مقنعه وارد ساختمان شدم و حراست از من خواست تا بایستم و با سرویس فرهنگی هماهنگ کند تا من بتوانم وارد تحریریه بشوم. در همان موقع من خودم را با روزنامه‌هایی که روی پیش‌خوان بود سرگرم کردم تا این‌که اجازه صادر شد و به تحریره رفتم. هنوز سلام و احوال‌پرسی‌ام تمام نشده بود که یکی از بچه‌های قدیمی سرویس، که دوست‌ام هم بود به من گفت، حراست تماس گرفته و خواسته که از  فردا مانتوی بلند و تیره بپوشید و آرایش هم نداشته باشید.

من که آن‌قدر خودم را ساده آماده‌ی حضور در تحریریه روزنامه ایران کرده بودم و از این حرف حراست شوکه شده بودم، در آینه خودم را نگاه کردم و دیدم فقط خط چشم کمرنگی دارم که خودم هم با زحمت می‌توانم متوجه آن شوم.

با این‌که پیش از آن هم به من ثابت شده بود که آدم‌های حکومت چشم‌چران‌ترین افراد جامعه‌ی ایرانی هستند، آن روز مطمئن شدم که آن‌ها در برخورد با هر خانمی آن‌قدر در چهره‌اش دقیق می‌شوند و او را برانداز می‌کنند که حتا از وجود یک خط باریک طوسی رنگ در پشت چشمان یک خانم هم باخبر می‌شوند.

تجربه‌ی زن بودن در جامعه‌ی ایران، تجربه‌ی سختی است. به دلیل آن‌که زنان در ایران با انواع و اقسام توهین‌ها از جانب حکومت روبه‌رو می‌شوند و در بسیاری موارد مجبور به انجام کارهایی می‌شوند که هیچ تمایلی به آن ندارند که مهم‌ترین نمونه‌ی آن حجاب اجباری است. حجابی که به پوششی برای زنان حکومتی تبدیل شده تا زیر لوای آن هر کاری که می‌خواهند انجام دهند و در نهایت خواهر بسیجی خوانده شوند.

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق زنانComments (1)

Tags: , , ,

به نام زن؛ به نام شیرین، عالیه، شبنم، مهدیه، روناک و …


به نام زن آغاز می‌کنم این نوشته‌ام را که در آن اگر تمام توان‌ام را هم به کار بگیرم، نمی‌توانم تمام رنج‌هایی که زنان سرزمین‌ام از سال‌های دور به دوش کشیده‌اند را بیان کنم، همان رنج‌هایی که حتا فکر کردن به آن، گاهی چنان تمام ذهن‌ام را پر می‌کند و چنان حس مرد ستیزی به من دست می‌دهد که تحمل روزهای نابرابری برای‌ام سخت‌ترین کار دنیا می‌شود.

امروز روز من است، روز مادر بزرگ‌ام، مادرم، خواهرم و دوستان‌ام، روز تمام آن‌هایی که شاید هنوز هم برای اثبات پاکی‌شان دستمال خونی شب زفاف را باید به ارمغان بیاورند، روز دوستی که به تنهایی اجازه‌ی خروج از خانه‌اش را ندارد، روز زن تن‌فروش محله‌ی‌مان که به فکر لباس زیر زیباتر برای درآمد بیش‌تر است.

روز مادر بزرگ‌ام که نیش و کنایه‌های مادر شوهر پیرش هنوز دل‌اش را می‌سوزاند، روز مادرم که تمام ثانیه‌های‌اش را وقف پدرم، من و خواهرم و از پس ما، فرزندان‌مان کرده، روز خواهرم که سخت‌ترین ثانیه‌های‌اش را برای بودن در کنار فرزندش سپری کرد و پیروز شد، روز دوستان‌ام که …

دوستان‌ام که در زندان هستند، همان شیرزنان ایرانی که وصف‌شان گوش دنیا را پر کرده، همان‌هایی که افتخارمان هستند و مسئولان قضایی بدون آن‌که توجهی به انسانیت داشته باشند؛ قرار بازداشت‌شان را تمدید می‌کنند تا نه تنها این یک روز را که به نام‌شان است، که نوروز را هم در خانه‌های‌شان نباشند.

شیوا نظرآهاری، ماریا جعفری، رومینا ذبیحیان، بهاره هدایت، سمیه مومنی، بدرالسادات مفیدی، عاطفه نبوی، شبنم مددزاده، مهدیه گلرو، لیلی فرهادپور، زهره تنکابنی، آذر منصوری، مریم ضیاء، هنگامه شهیدی،  تارا سپهری‌فر، نازنین فرزان جو، حمیده قاسمی، سعیده میرزایی، ماه‌فرید منصوریان، پروین کهزادی، ملودی محمودی زنگنه، الهام احسنی، مریم کریمی، سحر قاسمی‌نژاد، گلناز توسلی، نیلوفر هاشمی، نفیسه اصغری، نگین درخشان، سمیه عالمی، فرزانه زینالی، زهرا جباری، کبری زاغه‌دوست، لیلا کعبی، روناک صفار زاده، سما بهمنی، عالیه اقدام دوست؛ زینب جلالیان، شیرین علم هلو و بسیاری دیگر که حتا نام‌شان را نمی‌دانیم در زندان‌های ایران هستند و طعم حقوق نابرابر را امروز با اسارت می‌چشند، به خیلی‌های‌شان حتا دسترسی تلفنی هم نداریم تا تبریکی ناقابل هدیه کنیم.

روزمان مبارک، به امید رسیدن به آن هنگام که وقتی به ۸ مارس رسیدیم، از غصه‌ها ننویسیم و آن‌را به شادی جشن بگیریم.

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق زنانComments (4)

Tags: , ,

پله‌هایی رو به بهشت یا جهنم؟


پله‌های دادگاه خانواده برای بسیاری از زنان ایرانی آشنا است و به سان پله‌هایی است که یا رو به بهشت می‌رود و یا هدایت کننده به سمت جهنمی است که پس از طلاق و چسباندن برچسب زن مطلقه بر روی او، در انتطارش است.

زنی که رنج از تبعیض در چشمان گود افتاده‌اش نمود دارد، زنی که قانون کشورش در بسیاری موارد او را مانند یک انسان بالغ نمی‌داند، کسی که شهادت‌اش در دادگاه برابر یک مرد نیست، زنی که دیه‌اش نصف دیه‌ی کامل انسان است، زنی که نمی‌تواند رئیس جمهور شود، زنی که مجبور است پوششی با نام حجاب اسلامی داشته باشد، زنی که حق حضانت فرزندی که ۹ ماه تمام در بطن‌اش رشد کرده و به انسان تبدیل شده را ندارد و … و در کشوری زندگی‌می‌کند که قانون اساسی‌اش دارای هزاران مشکل و تبعیض است و به هر طرف که نگاهی می‌اندازد، ظلم مردانی که بالای سرش ایستاده‌اند و از مردانگی تنها داشتن حقوق بیش‌تر را فهمیده‌اند را می‌بیند، مگر می‌تواند نفس بکشد و از عهده‌ی مسئولیت‌های مادرانه‌اش به خوبی برآید؟

زنی که نگاه‌های هرزه‌ی رهگذران در خیابان در امان‌اش نمی‌گذارد، زنی که اگر مطلقه باشد یا همسرش فوت شده باشد، می‌تواند در ازای مهریه‌یی اندک در حد یک خرما، برای نیم ساعت به عقد موقت مردی درآید و زمانی که مرد ارضا شد و نیم ساعت‌اش تمام شد، هیچ حق و حقوقی ندارد، مگر می‌تواند به دخترک‌اش بگوید که تو هم مانند برادرت هستی. تو و برادرت در نگاه قانون به یک اندازه انسانید؟

نه، نمی‌تواند ظلمی که بر خودش رفته را این‌بار برای دخترش تجربه کند، به یاد روزهایی می‌افتد که همسرش با قلاب کمربند او را کتک می‌زد و سیاهی‌های به جا مانده بر روی تن‌اش با این‌که در قانون پر اشکال جمهوری اسلامی، یکی از شرایطی است که در صورت استمرار می‌تواند دلیلی بر طلاق باشد، اما در مقابل مردی که قاضی است و به حقوق مردانه‌اش می‌نگرد، گواهی نمی‌شود برای طلاق و جدایی از مردی که کتک می‌زند.

نداشتن حق طلاق، اقامت‌گاه، خروج از کشور، اشتغال و … مسائلی است که روح زنان ایرانی را می‌خراشد، این‌که دختری برای ازدواج باید اجازه‌ی پدر و یا جد پدری را داشته باشد، این‌که اگر حتا برای مدت چندین سال به عقد موقت مردی در بیاید، نفقه‌یی برای او تعیین نشده و مرد می‌تواند از پرداخت هرگونه پول به عنوان نفقه به او خودداری کند مسائلی نیست که زنان دیگری که در دنیایی متفاوت زنده‌گی می‌کنند حتا تصور روشنی از آن داشته باشند. ارث رسیدن به فرزند دختر مانند فرزند پسر نیست و در کل می‌توانیم بگوییم نگاهی که از جانب بیش‌تر مردان در جمهوری اسلامی به زن می‌شود تنها معطوف به داشتن رابطه‌ی جنسی است که اگر زن بدون دلیل موجه از نظر اسلام! از آن ممانعت کند، مرد می‌تواند او را طلاق دهد.

در جمهوری اسلامی وقتی زنی از وجود زن دیگری در زنده‌گی همسرش آگاه می‌شود، نمی‌تواند او را متهم به خیانت کند چون آن‌گونه که آموزه‌های تحریف شده‌ی دینی با قانون اساسی ایران پیوند خورده، هر مرد می‌تواند چهار زن عقد کرده و هزاران زن صیغه‌یی داشته باشد در حالی‌که زن عقد شده باید تا آخرین روز زنده‌گی‌اش به مردی که همسرش است، وفادار باشد و هر چه مرد با زنان دیگر هم ارتباط داشته باشد، دم نزند چرا که می‌گویند سنت پیامبران است.

همین است که نگاه مصرفی به زنی که از همسرش جدا شده و یا همسرش فوت کرده بالا می‌رود و آن زن بی‌چاره هم برای این‌که نام «مطلقه بودن» برچسبی بر او است و به همین دلیل پیدا کردن شغلی مناسب و داشتن خانه‌یی اجاره‌یی برای او سخت است، تن به ازدواج موقت با مردانی می‌دهد که بیش‌ترشان  متاهل هستند.

زنانی که حاضر به ازدواج موقت می‌شوند به دو دلیل عمده این‌کار را انجام می‌دهند. اول این‌که گذران زنده‌گی در شرایط کنونی برای‌شان آن‌چنان سخت است که از پس هزینه‌های جاری زنده‌گی‌شان هم بر نمی‌آیند و دیگر این‌که ترس از رفتار خشونت آمیز حکومت، نسبت به داشتن روابط آزاد و نامشروع زن و مرد که با مجازات‌های بسیار سختی همراه است و بیش‌تر مجازات آن معطوف به زنان می‌شود، حاضر به تن دادن به ازدواج موقت می‌شوند.

این می‌شود همان دور باطل، چرا که آن زنی که از همسرش جدا شده، یکی از دلایل‌اش وجود زن دیگری در زنده‌گی مشترک‌اش بوده اما پس از جدایی و زمانی که درک می‌کند جای‌گاه‌اش مانند گذشته نیست و گذران زنده‌گی برای‌اش سخت شده در به‌ترین حالت تن به ازدواج موقت می‌سپارد تا بتواند گذران زنده‌گی‌اش باشد. اما می‌داند همسر مردی که این روزها با او می‌خوابد، چه حالی دارد. و این درد است. درد زن بودن در سرزمینی که زیبایی زنانه جرم است و باید آن‌را پشت پوششی عجیب پنهان کرد.

پله‌های دادگاه خانواده همیشه با غم پر شده، اما غمی که در نهان خود آزادی به همراه دارد، آزادی از قید و بند مردی که مسلح به حقوق بیش‌تر بوده و در زنده‌گی مشترک طبق قانون ریاست خانواده از خصایص او است. مردی که آزادنه می‌تواند مثل مردهای زن‌باره هر روز با زنی سر کند و نام‌اش را بگذارد ازدواج موقت و زیر پوشش اسلام آن‌‌را پسندیده جلوه دهد.

آینده‌ی زنی که از همسرش جدا شده، سخت است، خیلی از مردان ایرانی، مهریه‌یی که حق زنان است را به سختی پرداخت می‌کنند و حضانت فرزندان را هم از زنی که واژه‌ی مقدس مادر برای‌اش به کار برده می‌شود، دریغ می‌کنند.

سیاست مردانه و زن ستیز کشور هم در هر زمینه‌یی سعی در کم‌رنگ جلوه دادن زنان در اجتماع می‌کند و در آخرین اقدامات خود برای ورود به دانش‌گاه‌ها سهمیه‌ی جنسیتی تعیین کرده و این بدان معنا است که از پیش‌رفت زنان جامعه هراس دارد، چرا که دو سوم قبولی دانش‌گاه‌ها از آن دختران است و این باعث هراس مردانی است که از زنان تحصیل‌کرده می‌ترسند، چرا که تحصیل می‌تواند آن‌ها را با حقوق نداشته‌ی خودشان آشنا کند و زمینه‌ی مخالفت با قوانین تبعیض آمیزی باشد که در سی سال اخیر و پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ رو به فزونی داشته است.

پایان دادن به زنده‌گی مشترک در جمهوری اسلامی، همیشه باید در مقابل چشمان و با رضایت مردی صورت گیرد که نام قاضی دادگاه بر او نهاده‌اند، در دادگاه‌های خانواده، در اتاق‌های کوچک و راهروهایی شلوغ که پر است از زنانی که درد مشترک را می‌توان از چشمان اشک‌آلودشان حس کرد، درد بی‌عدالتی و هراس از آینده‌یی مبهم، باز هم مردان هستند که پیروز شده از اتاق‌ها خارج می‌شوند و قوانین تبعیض آمیز جمهوری اسلامی از آنان حمایت می‌کند.

اما اتفاقی که در روزهای اخیر و به ویژه پس از انتخابات ایران شاهد بودیم، نشان از حیات و حضور پررنگ جنبش زنان حتا در اقدامات سیاسی ایران دارد، این‌که نام ندا آقا سلطان، (دختر ایرانی که به دست دولت کودتا کشته شد) جهانی شد و بسیاری از مردم دنیا جنبش سبز را به نام او می‌شناسند، گام بزرگی از حضور زنان را نشان می‌دهد و نوید بخش آغاز دوره‌یی است که در آن زن و مرد با تساوی حقوق در کنار هم فعالیت کنند و جامعه را پر از زیبایی‌های ناشی از حضور در کنار یکدیگر کنند. حضوری که منجر به آزادی همه‌جانبه‌ی کشور و اجرای بندهای حقوق‌بشر می‌شود.

پی‌نوشت:

این مقاله در سایت http://www.l-ecriture-sans-calmants.net منتشر شده است و متن انگلیسی آن در این‌جا و متن فرانسه‌ی آن نیز در این‌جا قرار دارد که ترجمه‌ی فرانسه‌ی آن توسط دوست گرامی‌ام انجام شده.

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق زنانComments (2)

Tags: , , , ,

به همسر، پدر، پسر و برادرم


به حقوق برابر فکر کن. تو، به هر نامی که هستی، آیا می‌توانی با وجود این‌که ۲۰ سال، ۳۰ سال، ۴۰ سال و یا شاید هم بیش‌تر از این را در سرزمینی گذرانده‌ای که قانون‌اش به تو توجه داشته و مادر و خواهرت، همسر و دخترت را برابر با تو نمی‌دانسته، تصور کنی که زنان جامعه‌ات چه‌طور زنده‌گی می‌کنند؟

همسرت را مانند خواهرت بدان وقتی که در حال جدا شدن از او هستی و نمی‌خواهی حضانت فرزندتان را به او دهی، با این‌که می‌دانی فرزندت به مادر نیاز مبرمی دارد، فکر کن همسرت که حالا آن‌قدر کینه‌ی طلاق جلوی چشمان‌ات را گرفته که می‌خواهی برای آزار دادن‌اش فرزندش را بگیری، خواهرت است و قرار است عذاب تحمل روزهای بدون فرزندش را در کنار تو که برادرش هستی بگذراند، چه حالی می‌شوی؟ دل‌ات نمی‌خواهد تمام دنیا را بدهی و خواهرت آرام باشد؟

یا آن زمان که به تقسیم ارث رسیده‌یی و سهمی که قانون مردسالار برای‌ات تعریف کرده، بیش‌تر از خواهرت است که نیاز مالی دارد، فکر کن به جای خواهرت که حالا آن‌قدر مال دنیا و حقوق برترت جلوی چشمان‌ات را گرفته که او را هم‌خون نمی‌دانی، مادرت در مقابل‌ات است و برادر مادرت با این‌که می‌داند وضع مالی خواهرش و خانواده‌اش که تو باشی، وخیم است، به سهم بیش‌تر چنگ می‌زند و قانون پشت‌اش ایستاده است. در آن زمان چه می‌کنی؟

در تمام مواردی که به جای این‌که در کنار همسرت ایستاده باشد، در مقابل‌اش ایستاده‌ای، فکر کن که مادرت و یا خواهرت در مقابل‌ات هستند و آن‌طور که انصاف است با او برخورد کن. می‌توانی؟

تا مدت‌ها فکر می‌کردم که تنها در جامعه‌یی مانند ایران که حقوق برابر زن و مرد در آن آرزو است، در زمان طلاق، زنان‌ با مشکلات عمده‌یی چون مهریه و تقسیم دارایی‌ها و … روبه رو هستند، اما شاهدم که در خارج از ایران هم در برخی کشورها با وجود این‌که حقوق و مزایای زیادی برای زنان تعریف شده، اما در زمان طلاق مرد به هر بهانه‌یی دارایی‌های‌اش را به نام دیگری می‌کند که سهم کم‌تری به همسرش برسد. همسری که مادر فرزندان‌اش است و عمر خود را در خانه‌ی آن مرد سپری کرده است.

درد مشترک زن بودن، در خیلی از کشورهای دنیا جاری است، دردی که زبان و قوم نمی‌شناسد و ریشه در باورها و عمل‌کرد گذشته‌گان آن سرزمین‌ها دارد.

بعد از آموزش‌های گسترده‌یی که در سال‌های اخیر در میان جامعه‌ی ایرانی برپا بوده هنوز هم مردان زیادی که به خواستگاری دختران می‌روند، وقتی با تقاضای دختر و خانواده‌اش برای موافقت پسر با داشتن حق طلاق، حضانت، تحصیل، اقامت‌گاه و … روبه‌رو می‌شوند، آشفته می‌شوند و از تصمیم خود پشیمان می‌شوند.

هنوز مادرانی هستند که با وجود تجربه‌ی سختی که در زنده‌گی‌شان داشته‌اند و طعم تبعیض جنسیتی را چشیده‌اند وقتی برای پسران‌شان به خواستگاری می‌روند، زمانی‌که حرف از حقوق برابر می‌شود، ناراحت می‌شوند و آن‌را بی‌شرمی دختر و خانواده‌اش می‌خوانند در حالی‌که تک‌تک سال‌های جوانی‌شان را با تبعیض گذرانده‌اند.

به همین دلایل و هزاران دلیل دیگر تا زمانی‌که نگاه ریشه‌یی به موضوع حقوق برابر زن و مرد در جامعه حتا در میان زنان وجود نداشته باشد، مشکلات ما پا برجا است، چه بسیارند دخترانی که هنوز هم پیش از ازدواج برای ثابت کردن باکره بودن‌شان نامه‌یی از دکتر می‌گیرند و پسرانی که آن‌ها را به عقد خودشان در می‌آورند، از داشتن چنین سند افتخار و چنین نامه‌یی به خود می‌بالند در حالی که همین پسران تا زمان ازدواج بکارت چندین دختر را از بین برده‌اند.

تا زمانی‌که افتخار زنان ایرانی به باکره بودن در زمان ازدواج، سکوت در مقابل ظلم همسران‌شان به بهانه‌ی محجوب بودن و سر تعظیم فرود آوردن در مقابل خواسته‌های بی‌پایان فرزندان‌شان بدون توجه به حقوق خودشان باشد، طعم برابر حقوق زن و مرد در ایران را نمی‌چشیم.

و تا زمانی‌که پدر برای دخترش حقوق مساوی در زمان ازدواج او بخواهد و با همسرش مانند برده رفتار کند، برادر همسرش را کتک بزند اما اگر خواهرش کتک بخورد خون‌اش به جوش آید و … طعم برابری حقوق زن و مرد در ایران را نمی‌چشیم.

ایران آزاد، ایرانی است که زن و مرد، کودک و اقلیت مذهی و قومی و … دارای حقوق برابر باشند، حتا اگر حاکمان ظلمی که این روزها در ایران هستند هم سرنگون شوند، تا زمانی‌که همه‌ی ما طعم برابری حقوق را نچشیم، آزاد نیستیم و در بند جهل گرفتاریم.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق زنانComments (2)

Tags: , ,

از رنج‌های ما


با خودم می‌گویم اگر لایحه‌ی حمایت! از خانواده تصویب شود، چه می‌شود و یادم می‌آید پیش از آن‌که این لایحه تصویب بشود، هزاران زنی را دیده‌ام که از روی اجبار زنی دیگر را در کنار همسر خود تحمل می‌کنند، بعد فکرم می‌رود به سمت زنی که سال‌ها پیش دیدم‌اش و برای گرفتن حضانت تنها پسرش، چه‌چیزها دید. سن‌ام در آن زمان آن‌قدر نبود که راه به صحبت‌های بزرگ‌ترها داشته باشم، ولی از لابه‌لای حرف‌های‌شان می‌شنیدم که قاضی دادگاه، چه پیش‌نهادهایی به آن زن داده تا حکم را به نفع او تمام کند. بعد از آن یادم می‌آید که آن زن با این‌که ۲۴ سال بیش‌تر نداشت، ازدواج نکرد و فقط کار کرد و به آخر هفته‌هایی می‌اندیشید تا به شیراز رود و تنها پسرش را که در خانه‌ی پدری‌اش با نامادری زنده‌گی می‌کرد، ببیند.
یادم می‌آید که تنها پسر آن زن بعد از این‌که بزرگ‌تر شد و خودش حق انتخاب برای زندگی کردن در کنار مادر یا پدر را داشت، مادر را انتخاب کرد، اما وقتی به کنار مادرش رسید، پسری معتاد بود.
بعد از آن، زن دیگری را به یاد می‌آورم که همسرش پزشک بود و به بهانه‌ی درمان، با بیش‌تر مراجعان مطب‌اش ارتباط داشت، یادم می‌آید روزی را که این زن، برای برداشتن وسیله‌یی به خانه برگشت و همسرش را در کنار دوست خودش دید و چه بر سر تمام احساس زنانه‌اش آمد. یادم هست با وجود این‌که آن زن حدود ۴۰ نفر از زنانی که به مطب همسرش مراجعه کرده بودند و مورد تعرض او قرار گرفته بودند را به دادگاه برد تا آن‌ها شهادت دهند که این مرد بیمار است و دادگاه این کار را انجام نداد. یادم می‌آید که احمدی‌نژاد و وزرای‌اش از بیماران مخصوص این مطب بودند و هرگاه قرار بود به مطب بیایند، آن روز را به هیچ کس دیگر وقت نمی‌دادند.
یادم می‌آید، روزهایی که این زن مجبور بود تا دختر کوچک‌اش را برای یک روز به شوهرش بسپارد، چه بر او می‌گذشت، که نکند همسر بیمارش، به دخترش هم آسیبی برساند.
دختر کوچک آن زن را به یاد دارم که هروقت از منزل پدرش برمی‌گشت، می‌گفت بابا گفته دیگه لاک نزنم، گناه داره، بعد از این هم دامن نپوشم، عروسک باربی هم نداشته باشم و …. و مادر او که اشک در چشمان‌اش حلقه می‌زد و به یاد روزهایی می‌افتاد که همین پدر با زنان دیگر چه رابطه‌هایی داشت…
بعد یاد می‌آید، روزی را که دوست‌ام با گریه از نامزدش می‌گفت که او را از همه چیز منع می‌کند، به او می‌گوید مهمانی‌هایی که در آن پسرهای مجرد هستند، نرود، با دوستان برادرش به گردش نرود و خودش به تنهایی به مسافرت می‌رفت و در آن‌جا هر کار که دل‌اش می‌خواست، انجام می‌داد.
یاد خودم در سال‌ها پیش می‌افتم که فکر می‌کردم اگر با پسری دوست شوم، به معنی آن است که درهای تمام شادی‌‌ها و تفریح‌ها به روی‌ام بسته می‌شود و من باید برای مهمانی رفتم هم از او اجازه بگیرم…
زنان سرزمین‌ام، بی‌پناه‌اند، حتا آن‌هایی که تن‌فروشی می‌کنند. زنان سرزمین من رنگ آزادی را سال‌ها است که از یاد برده‌اند. بیش‌تر آن‌ها، همان‌هایی هستند که ازسپیده‌ی صبح به فکر تامین روحی و جسمی همسر و فرزند هستند و خود را از یاد برده‌اند و تا سایه‌ی مذهبی چنان که به خوردمان می‌دهند، بر سرشان است، تغییر نمی‌کنند…

Posted in حقوق زنانComments (0)

Tags: , , , ,

من با افتخار یک زن هستم…


گرچه باید در ازای بیرون بودن موی سرم دست گیر شوم، گرچه در شهادت دادن، برابر یک مرد نیستم، گرچه در خیابان های ایران امنیت ندارم، گرچه حق طلاق ندارم، گرچه برای اقامت تنها در هتل، رییس اماکن باید از حضورم در هتل خبردار باشد، گرچه برای خروج تنها از ایران دچار مشکل می شوم، گرچه همسرم طبق قانون حمایت از خانواده حق دارد ازدواج های بعدی را بدون اجازه من انجام دهد، گرچه رییس جمهور و وزیر نیستم، گرچه برای گرفتن نفقه پله های دادگاه را بالا و پایین می روم و …
اما هنوز هم می گویم، با افتخار یک زن هستم.

Posted in حقوق زنانComments (0)

Tags: , ,

تبریک به دوست


حضور زنان ایرانی در جریان‌های انتقادی و مخالف دولت جمهوری اسلامی، پا‌به‌پای مردان، مساله‌ای بود که مورد توجه تمام مردم دنیا قرار گرفت و اوج حضور زنان در روزهای اخیر، در حوادث پس از انتخابات بحث برانگیز، نمود داشت.

تا جایی که نام «ندا آقا سلطان» جاودانه و جهانی شد و مردم دنیا در وصف او که نمادی از شجاعت زنان ایران بود، شعرها سرودند و اشک‌ها ریختند.

اقدام‌های مختلفی در سراسر دنیا برای پاس‌داشت مقام زنان ایرانی صورت گرفته است که در آخرین نمونه، می‌توان به نام‌گذاری میدان مهمی در شهر «جنوا»ی ایتالیا اشاره کرد. این میدان به همت ایرانیان ساکن در این شهر و همراهی شهردار این شهر چند روز پیش افتتاح شد.

از اتفاق‌های دیگری که در روز افتتاح این میدان در شهر جنوا رخ داد، می‌توان به حضور شیرین عبادی، برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل و سخنرانی خوب او درباره‌ی زنان ایران نام برد.

اما جریان دیگری که مرا خوش‌حال‌تر کرد و نمی‌دانم چرا در میان خبرها اشاره‌ای به آن نشد، این بود که دوست خوب‌ام، پویا عزیزی، شاعر و نویسنده و از فعالان حقوق زنان، که چندی پیش مجبور که ترک ایران شده بود، به همراه شیرین عبادی توانست، به شهروندی افتخاری شهر جنوا در آید.

پویا را در حوادث بعد از انتخابات شناختم، دوستِ محترمی که فضای شعرهای‌اش با روح‌ام سازگار و قلم‌اش توانا است. دل‌اش همواره برای آزادی و برابری زنان و مردان در ایران می‌لرزد و انسان را رعایت می‌کند.

دیدن لب‌خند رضایت دوست‌ام برای‌ام خیلی دل‌نشین بود، تا جایی که تصمیم گرفتم با نوشته‌ی کوچک‌ام به او تبریک بگویم.

برای‌اش از این پس، آزادی را آرزو می‌کنم.

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق زنانComments (0)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان