Archive | بهمن, ۱۳۸۷

Tags: , ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱+۱۲)


داخلی. سالن پذیرایی.
امشب، شب یلداست و شیدا و مدیار، در جمع خانواده‌های‌شان نخستین شب یلدا را جشن می‌گیرند.
همه چیز خوب، همه چیز رنگی و همه چیز سرشار از عشق است و این دو خانواده، چه خوب با یک‌دیگر کنار آمده‌اند و هر یک عزیزان‌شان را هدیه داده‌اند.
حضور مرتضی، فرید و داریوش عزیز، برادران مدیار و شادی خواهر شیدا و دختر کوچک‌اش، زینب، رنگی دیگر به این جمع داده و پدرها و مادرها نیز غرق در شادی، در کنار هم هستند.
مدیار انگشتری را که برای شیدا هدیه گرفته بود، به دست شیدا می‌کند و دسته جمعی این بلندترین شب سال را در کنار هم به فال نیک می‌گیرند…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱۲)


داخلی، سالن پذیرایی منزل مدیار.
امروز ۲۰ آذر ماه ۸۶ است و شیدا همراه پدر، مادر و خواهرش منزل مدیار دعوت هستند. شیدا پس از حضور خانواده مدیار در خانه شان به عنوان خواستگاری، مدتی بیمار شد و به علت نفس تنگی که برای اش پیش آمده بود، چند روزی را در بیمارستان سپری کرد. در این مدت مدیار، برای شیدا انگشتری که شیدا پیش از بستری آن را دیده بود و از آن خوشش می آمد و به شکل دانه برفی زیبا بود را برای شیدا تهیه کرد تا آن را در موقعیتی مناسب به شیدا هدیه دهد.
خانواده ی شیدا با استقبال گرم خوانواده ی مدیار رو به رو می شوند و باز هم اظهار نظرهای سیاسی شدت می گیرد و می گویند و می خندند. در آن روز شیدا به اتاق مدیار می رود و کتابخانه ی دوست داشتنی او را می بیند و تصمیم می گیرد از این پس فقط و فقط کتاب به او هدیه دهد. به دلیل این که شوق مدیار برای کتاب خواندن را بسیار دوست داشت و تا آن زمان کتاب های زیادی را به عنوان هدیه از مدیار دریافت کرده بود.
آن جلسه هم به خوبی تمام می شود و قرارمی شود از این پس شیدا و مدیار رفت و آمد بیشتری با هم و خانواده های هم داشته باشند و شب یلدا نیز که نزدیک است، دو خانواده در کنار هم باشند.
این بار نیز مادر، پدر و خواهر شیدا به منزل برگشتند و شیدا و مدیار باز هم بیرون رفتند تا دوری بزنند و در مورد حرف های رد و بدل شده اظهار نظر کنند.
مدیار: اصلا باورم نمی شد که این قدر همه چیز خوب و بی دردسر پیش بره.
شیدا: من هم. این رو مدیون خانواده های خوبمون هستیم که به خواسته های ما احترام گذاشتند.
مدیار با خنده: می بینم که امروز اومدی خواستگاری من.
شیدا با خنده: نخیرم. اول شما اومدید. امروز هم باز اومدم که دوباره خواستگاریم کنی.
شیدا و مدیار مانند بچه هایی که سرشار از لذت هستند و بقیه ی مسائل را فراموش می کنند، در کنار هم خوش هستند و امیدوار…
پی نوشت ۱: امروز ویندوز کامپیوترمشکل پیدا کرده و من نتوانستم مانند همیشه از طریق نرم افزار، رسم الخط را رعایت کنم.
پی نوشت ۲: عکس العمل ها به این نوشته ها برام خیلی جالبه.

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱۱)


داخلی، سالن پذیرایی خانه‌ی شیدا.
امروز ۸ آذر ماه ۸۶ است و ساعت ۵ بعد از ظهر، قرار است خانواده‌ی مدیار برای خواستگاری به خانه‌ی شیدا بیایند. اگر طبق روال همیشه‌ی سنت ایرانیان بود، شیدا باید از صبح در خانه می‌ماند و خودش را مرتب می‌کرد و آماده‌ی حضور خواستگاران می‌شد، اما این چنین نبود. طبق معمول همیشه، شیدا و مدیار از صبح تا ساعت ۳ بعداز ظهر بیرون و در حال خندیدن به این روز و تصور اتفاق‌های امروز هستنند و شیدا مدام در حالی‌که قهقهه می‌زند، می‌گوید: من از اون دخترهایی نیستم که وقتی اومدید توی یک اتاق دیگه باشم، بعد بگن عروس گل‌ام کجاست و من با یک سینی چای وارد بشما. من از اول همون‌جا می‌شینم و هیچی تعارف نمی‌کنم. حالا شاید یه بار شیرینی تعارف کردم.
مدیار: اگر از اون دخترا بودی که من باهات ازدواج نمی‌کردم.
می‌گویند و می‌خندند. ساعت ۴ بعداز ظهر است که مدیار با شیدا تماس می‌گیرد و این شعر را برای‌اش می‌خواند:
“”صدا می‌زنم ام‌روز، در ترنمی که اعجازگونه به لبان‌ام می‌نشیند،عزیز آواز نام‌ات را… چه هوایی‌ست ام‌روز؛ بامدادش را سرانجامی‌ست اگر از چشم‌های بی مقدمه‌ی توست که هیچ منطقی را برنمی‌تابد.
از عزیز آواز نام‌ات که چامه‌ای دل‌نواز را نوید می‌دهد… به سماع و رقص‌اند عطر سیب‌ها و طعم نارنج‌ها.
گوش دار صدایی و خواهشی به تمنای توست:
می‌آیم، می‌آیم
و آستانه پر از عشق می‌شود،
و من به تو که در آستانه ایستاده‌ای سلامی همیشه‌گی خواهم داد. گوش دار”"
شیدا هم اشک‌های‌اش سرازیر می‌شود از شوق و …
ساعت ۴٫۴۵ است و مدیار که عجله دارد، از الان هم‌راه مادر، پدر، دایی و زن‌دایی‌اش به منزل شیدا رسیده و در ماشین نشسته‌اند تا ساعت ۵ شود و زنگ بزنند.
ساعت ۵ می‌شود و مهمان‌ها به خانه‌ی شیدا می‌آیند و شیدا و مدیار برای نخستین بار، در جمع ۲ خانواده قرار می‌گیرند و این برای‌شان بسیار مهم و دوست‌داشتنی است.
در این مراسم خواستگاری، برخلاف دیگر خواستگاری‌ها، هیچ صحبتی از داشتن خانه و ماشین و درآمد و سفرهای خارجی و مهریه و … به میان نمی‌آید، دو خانواده بزرگ‌وارتر از این حرف‌ها هستند و تنها حرفی که به میان می‌آید، مباحث سیاسی است که از نخستین روز حضور مدیار در خانواده‌ی شیدا به طرز جالبی دنبال می‌شود. در این خواستگاری همه نگاهی به مشکلات ایران و خاورمیانه و دست‌گیری دانش‌جویان و وبلاگ‌نویسان و نوع حکومت و رییس جمهور ایران و … می‌اندازند و هربار پس از این‌که این‌ها را می‌گویند، به یاد می‌آوردند که در مراسم خواستگاری حضور دارند و می‌خندند و تصمیم می‌گیرند حرف‌های سیاسی را تعطیل کنند، اما نمی‌شود.
حدود ۲ ساعتی می‌گذرد و دو خانواده تا حدودی با یک‌دیگر آشنا شده‌اند و قرار بعدی برای ۲ هفته‌ی دیگر می‌شود که خانواده‌ی شیدا به منزل مدیار بروند تا بتوانند در شب یلدا، مراسم کوچکی را به عنوان نامزدی برگزار کنند.
مراسمی سراسر از خنده و به دور از صحبت‌های تکراری‌ی مادر و پدران بر سر مهریه و خانه و ماشین و … برای شیدا و مدیار لذتی داشت که تا سال‌ها ماندگار می‌ماند.
بعد از مراسم خواستگاری، مدیار خانواده‌اش را به منزل می‌رساند و باز هم به دنبای شیدا می‌آید تا با هم گشتی بزنند.
پدر شیدا به مدیار با خنده: هنوز نیومده داری دختر ما رو می‌بریا.
برای پدر و مادر شیدا، که جز رضایت و شاد ماندن او، مانند گذشته، چیز دیگری مهم نیست، هنجار شکنی‌‌‌ی اش همراه با مدیار، امر جالبی است که نه تنها آن‌ها را نمی‌آزارد، بلکه به آن‌ها هم انرژی می‌دهد.
مدیار و شیدا ساعت ۸ شب برای گردش بیرون می‌روند و پس از خوردن چند سیخ جگر و دور زدن، به خانه بر می‌گردند و این اولین شبی است که شیدا با آرامش کامل به خواب می‌رود…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱۰)


داخلی، دفتر انتشارات شهرخورشید.
شیدا بیش‌تر وقت‌ها پس از خروج از خبرگزاری به دفتر انتشارات شهرخورشید می‌رود و پس از یکی دو ساعت، با مدیار به سمت خانه حرکت می‌کنند. در این روزها که به دفتر می‌رود با تعداد بیش‌تری از دوستان مدیار آشنا می‌شود و با همه‌ی آن‌ها طوری دوست می‌شود که انگار از سال‌های دور هم‌دیگر را می‌شناسند.
افشین، الهام، کارنگ، حبیب، ریحانه، بهزاد، اعظم، حسام، مهتا، علی‌رضا، حسین، رضا، تعداد زیادی علی، تعداد زیادی محمد و … از دوستان مدیار هستند که حالا دوست شیدا هم هستند. شیدا بی‌خیال دنیا، غرق در این دوستی‌هاست و هم‌راه مدیار، به هر جا سرک می‌کشند، آن‌جا را غرق در خنده می‌کنند.
شیدا در مورد مدیار هر روز با مادر و شادی، خواهرش و گاهی هم پدرش صحبت می‌کند و آن‌ها دوست دارند مدیار را ببینند. تا این‌که در یکی از روزهای تابستان، شیدا که قرار است به ویلای یکی از دوستان برای تفریح برود، از مدیار هم می‌خواهد تا با هم و هم‌راه با دوستان شیدا و شادی به آن‌جا بروند و آن روز نخستین حضور مدیار در بین دوستان و تا حدودی خانواده‌ی شیدا بود که چه خوب می‌گذرد…
از حضور در نمایش‌گاه و برقراری رابطه‌یی که می‌توانست ۲ سال قبل‌تر، شکل بگیرد، ۷ ماهی می‌گذرد. بین شیدا و مدیار گاهی حرف از ازدواج به میان می‌آید ولی با این‌که در نهایت ذهن‌شان، می‌دانستند که دیر یا زود این اتفاق خواهد افتاد، هیچ‌وقت آن‌را جدی نمی‌گیرند. تا این‌که در یکی از روزهای آبان ماه، شیدا که پس از گذراندن یک روز خوب، در دفتر شهرخورشید، پشت میز نشسته است و پاهای خود را روی میز دراز کرده و می‌گوید و می‌گوید و می‌خندد با لحن جدی‌ی مدیار روبه‌رو می‌شود که: نظرت در مورد ازدواج چیه؟
شیدا با لب‌خند: نظری ندارم.
مدیار با جدیت بیش‌تری: یعنی چی نظری ندارم؟
شیدا با تعجب و لب‌خند: یعنی الان داری از من خواستگاری می‌کنی؟
مدیار: این‌طوری فکر کن.
شیدا: با اجازه‌ی بزرگ‌ترها بله.
این را می‌گوید و صدای خنده‌شان گوش دنیا را کر می‌کند. از آن روز به بعد، با دلی که پر از عشق و خوشی است، در پی تدارک مراسم خواستگاری و … می‌شوند و همان‌طور که خودشان دوست دارند، هیچ یک از مراسم‌شان طبق روال معمول همه‌ی زوج‌ها پیش نمی‌رود و هر یک به گونه‌یی می‌شود که خاطره‌ی خوش‌اش در ذهن همه‌ی نزدیکان و از همه بیش‌تر خودشان باقی است…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلمنامه‌ی زنده‌گی (۹)


خارجی، فضای باز مصلا.
روزهای رنگی، مثل مدادرنگی‌های زمان بچه‌گی.
یکی از روزهای پایانی‌ی نمایش‌گاه کتاب است و شیدا طبق معمول با تعدادی رانی‌ی هلو و کیک و گل، از صبح در نمایش‌گاه کتاب است. با قرار گرفتن در کنار فرید و محمدحسین و ریحانه و گاهی هم امیر حسن و از همه مهم‌تر مدیار، تمام مشکلات و اتفاق‌های خارج از نمایش‌گاه از خاطر شیدا پاک می‌شود.
شیدا و مدیار در حال قدم زدن در محوطه‌ی باز مصلا هستند و گرم گفت‌وگو. در مورد نخستین باری که با هم حرف زدند و بازداشت مدیار و دانش‌گاه و بچه‌های دانش‌گاه صحبت می‌کنند.
تا این‌که مدیار به شیدا می‌گوید: اگر من بازداشت نشده بودم، شکل رابطه‌ی ما کاملا متفاوت با امروز بود.
شیدا: دقیقا.
مدیار: مهم نیست، از نو همه چیز رو می‌سازیم. مهم اینه که باید ببینیم هم‌دیگر رو دوست داریم یا نه.
شیدا: درسته.
مدیار: خب؟
شیدا: چی خب؟
مدیار: علاقه‌یی هست بین ما؟
شیدا: اگر نبود من هر روز این‌جا بودم؟
مدیار با لب‌خند: بریم بستنی بخریم برای بچه‌ها.
شیدا و مدیار در این روزها بیش‌تر وقت را با هم می‌گذرانند و زمانی که شیدا نیست مدیار به همه و همه جا می‌گوید: شیدا کو؟ شیدا کجاست؟ و زمانی‌که مدیار نیست شیدا همه را کلافه می‌کند که: مدیار کو؟ مدیار کجاست؟؟ تا جایی که این تکیه کلامی می‌شود بین بچه‌ها و همه برای مدیار دست می‌‌گیرند و به محض دیدن او، دسته جمعی می‌گویند: شیدا کو؟ شیدا کجاست؟؟
روزهای خوشی است. روزهایی که سراسر رنگ است و حس و بوی خوب اردیبهشت ماه و نمایش‌گاه کتاب.
شیدا در این روزها، ساعت ۸ شب، به هم‌راه مدیار تا در خروجی مصلا می‌آید و پس از خداحافظی، از نمایش‌گاه راهی‌ی خانه می‌شود و نمی‌تواند هم‌راه با مدیار و دوستان‌اش که معمولا بعد از نمایش‌گاه دسته‌جمعی برای استراحت و تفریح به گردش می‌روند، حضور داشته باشد اما مدام در حال ارتباط تلفنی است و دل‌اش پیش مدیار است.
این‌که، این روزها در جایی غیر از نمایش‌گاه کتاب نمی‌توانند هم‌دیگر را ببینند، برای‌شان سخت است. وقتی مدیار می‌گوید کاش با ما بودی الان، شیدا با حسرت می‌گوید: مدیار، یعنی می‌شه روزی برسه که من بدون استرس و بدون دل‌خوری‌ی مامان و بابا بتونم تا ساعت ۲ شب هم با تو بیرون باشم؟
رابطه‌یی که بین شیدا و مدیار شکل گرفته، از نوع خاص رابطه‌های عاشقانه است سراسر خنده، سراسر خوشی و … و گویا همین است که عده‌یی که خودشان را نزدیکان می‌نامیدند، از همان روزهای اول، در پی بر هم زدن این رابطه بودند و ذهن مریض‌شان و قلب سراسر نفرت و کینه‌شان و سرشت حسودشان، زیبایی این رابطه را تاب نمی‌آورد…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۸)


امروز ۱۳ اردیبهشت ۸۶ است. شیدا بیش‌تر از آن‌که خبرنگار حوزه‌ی کتاب باشد، خبرنگار موسیقی است اما این روزها گویا علاقه‌ی بسیاری برای خروج از خبرگزاری و تهیه‌ی گزارش از نمایش‌گاه کتاب دارد.
شیدا از از صبح از خبرگزاری، چند بار با شماره‌ی موبایل مدیار تماس می‌گیرد تا در مورد گزارش نمایش‌گاه با او صحبت کند اما به دلیل شلوغی خظ‌ها، هر بار تماس قظع می‌شود و از طرفی مدیار هم نمی‌داند چه کسی با او تماس گرفته و هربار قطع کرده. شیدا در اتاق مصاحبه‌ی تلفنی خبرگزاری نشسته و متوجه اپراتور می‌شود که بلند اعلام می‌کند چه کسی با آقای سمیع نژاد تماس گرفته؟؟ شیدا به سرعت گوشی را برمی‌دارد اما این بار هم تماس قطع شده .
شیدا تصمیم می‌گیرد که باز هم به مصلا برود، اما می‌داند، این که به دبیر سرویس می‌گوید برای مصاحبه می‌روم دروغ است و می‌خواهد در کنار مدیار باشد.
اوهم‌‌راه با چند رانی هلو و شکلات، به مصلا می‌رسد و پس از جست‌وجوی فراوان غرفه را پیدا می‌کند که این‌بار محمدحسین، به تنهایی در آن حضور دارد. شیدا سلامی می‌کند.
شیدا: مدیار کجاست؟
محمدحسین: احتمالا رفته به غزفه‌ی هم‌راز سر بزنه یا این‌که رفته سیگاری دود کنه.
شیدا: پس کوله‌ی من این‌جا بمونه، من می‌رم چند تا مصاحبه بگیرم، برمی‌گردم.
شیدا مصاحبه‌ها را می‌گیرد و به غرفه برمی‌گردد اما باز هم مدیار نیست و فرید و محمدحسین مشغول فروش کتاب هستند.
شیدا: مدیار کجاست؟
محمد حسین: قبل از این‌که تو بیای این‌جا بود، گفت صبر کنی تا بیاد.
شیدا: پس من می یام توی غرفه.
محمد حسین با لب‌خند: بفرمایید.
شیدا وارد غرفه می‌شود و بحث داغ دانش‌گاه محمدحسین در آمل و روز دانش‌جو بین آن‌ها شکل می‌گیرد و محمدحسین، مثل همیشه با شور و هیجان و خنده، همه‌ی اتفاق‌های آن روز را برای شیدا تعریف می‌کند.
فرید در کنار غرفه مشغول فروش کتاب است.
شیدا: همیشه با خودم می‌گفتم خانواده‌ی مدیار وقتی حکم اعدام مدیار به گوش‌شون رسید چه حالی شدن.
فرید: آره، خیلی سخت بود. خیلی.
شیدا که تعجب کرده و از نسبت او با مدیار خبر ندارد: ببخشید شما؟
فرید با لب‌خند: من برادر مدیارم.
شیدا: وای خیلی ببخشید. من نمی‌دونستم. حالتون خوبه؟
فرید: ممنون.
شیدا رو به محمدحسین: مدیار کجاست پس؟؟
محمد حسین: شیدا دیوونم کردی، صبر کن می‌یاد.
شیدا با خنده: نه بگو دیگه، مدیار کو؟ کجاست؟
شیدا روی زمین پشت میز غرفه، جوری که خریداران کتاب او را نمی‌بینند، نشسته و گرم صحبت است، که مدیار می‌رسد.
شیدا: سلام.
مدیار : سلام. خوبی؟ خیلی منتظر شدی؟ رفته بودیم سالن کتاب‌های خارجی، چند تا کتاب بخریم.
محمدحسین و فرید هم‌زمان: ما رو دیوونه کرد از بس پرسید مدیار کو؟ مدیار کجاست؟
مدیار لب‌خندی می‌زند و به شیدا را با خود می‌برد تا در نمایش‌گاه دور بزنند. مدیار و شیدا با هم صحبت می‌کنند. درباره‌ی گزارش، درباره‌ی نمایش‌گاه امسال و …
به غرفه‌ی هم‌راز می‌رسند و دوستانی که در آن غرفه هستند را نیز به شیدا معرفی می‌کند. بعد برای بچه‌ها ناهاری می‌خرند و به غرفه برمی‌گردند.
شیدا دوباره روی زمین، پشت میز و به گونه‌یی که از دید مخاطبان مخفی باشد، می‌نشیند و با بچه‌ها مشغول خوردن ناهار می‌شود. اولین غذایی که هم‌راه با مدیار می‌خورد همان زرشک‌پلو با مرغ آن روز است که هرگز از خاطرش نمی‌رود…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۷)


داخلی، نمایش‌گاه بین‌المللی کتاب تهران، شبستان مصلی.
امروز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ است. شیدا با یک ضبط صوت در یک دست و دوربین عکاسی در دست دیگر، در حال تهیه گزارش، از نخستین روز نمایش‌گاه بین‌المللی کتاب تهران است که امسال در مصلای تهران برگزار می‌شود. با این‌که روز اول و آغاز نمایش‌گاه است، هیچ‌یک از غرفه‌ها حاضر نیست و هیچ کجا به نمایش‌گاه کتاب نمی‌ماند.
شیدا پس از مصاحبه با ناشران مختلف، در حال پیدا کردن سوژه‌های عکاسی است، که در انتهای یکی از راه‌روها، متوجه حضور ناشران می‌شود که در حال جر و بحث با مسئولان نمایش‌گاه هستند. به آن‌جا نزدیک می‌شود و مدیار را می‌بیند که این‌جا هم، هم‌چنان، در حال اعتراض است.
شیدا که مدت‌هاست مدیار را ندیده، شک دارد که سلام کند یا نه و به یاد مشکلاتی است که باعث شد، آن‌ها نتوانند پس از حضور دوباره‌ی مدیار بعد از زندان در دانش‌گاه، روزگار را با هم بگذرانند.
شیدا دل را به دریا می‌زند و از پشت به شانه‌ی مدیار می‌زند.
شیدا: سلام آقای سمیع‌نژاد.
مدیار در حالی‌که ناباوری در چشمان‌اش موج می‌زند: سلام. خوبی؟
شیدا: ممنون. شما خوبید؟ امسال هم غرفه دارید؟
مدیار با لب‌خند: بله. ۲ غرفه. یکی هم‌راز و یکی شهر خورشید.
شیدا دلیل جمع شدن ناشران و اعتراض مدیار را می‌پرسد و متوجه می‌شود که کارت‌های صادر شده برای اعضای حاضر در غرفه هنوز آماده نیست. مدیار آن جمع را رها می‌کند و با شیدا هم‌راه می‌شود.
مدیار: امروز اومدی کتاب بخری؟ (با خنده)
شیدا: نه برای تهیه گزارش اومدم. می‌خوام یه گزارش مفصل از هرج و مرج امسال نمایش‌گاه بنویسم. می‌خوام باهات مصاحبه کنم.
مدیار با خنده: با من مصاحبه کنی، نمی‌ذارن چاپ بشه.
شیدا: من چاپ‌اش می کنم.
شیدا و مدیار روی یکی از سکوهای شبستان می‌نشینند و مشغول مصاحبه می‌شوند. بعد از این‌که مصاحبه تمام شد، مدیار شیدا را به غرفه‌ی شهر خورشید می‌برد تا با بچه‌ها آشنا شود.
محمدحسین، ریحانه و فرید، نخستین دوستان مدیار، خارج از چارچوب دانش‌گاه هستند که شیدا با آن‌ها آشنا می‌شود. مدیار شیدا را به بچه‌ها معرفی می‌کند و مشغول نشان دادن کتاب‌های انتشارات به شیدا می‌شود.
همان‌جا کتاب “آدم‌های مبهم” که نوشته‌ی خودش است را به شیدا نشان می‌دهد. شیدا، تهیه‌ی گزارش و عکاسی را کاملا فراموش کرده و به گرمی مشغول صحبت با مدیار است. صحبت‌هایی که خیلی پیش‌تر از این‌ها باید گفته می‌شد و تا آن زمان در سکوت باقی مانده بود. مدیار هم حضور در غرفه را فراموش کرده و این دو چنان گرم گفت‌وگو هستند که متوجه هیچ چیز دیگری در اطراف‌شان نیستند.
وقت رفتن می‌شود. شیدا دوباره به یاد می‌آورد که باید به خبرگزاری برگردد و گزارش را تحویل دهد و از این‌که، مدیار و آن فضای دوست داشتنی را ترک می‌کند، دل‌گیر است.
شیدا: آقای سمیع نژاد من دیگه باید برم. خیلی خوشحال شدم. کلی هم وقت‌تون رو گرفتم.
مدیار با لب‌خند: من اسم دارم. اسم‌ام رو صدا کن. در ضمن خیلی خوش‌حال شدم.
شیدا: من برم. خدانگه‌دار.
مدیار با شیطنت: کتاب‌ام را امروز بهت هدیه نمی‌دم که هر روز بیای این‌جا.
شیدا: مزاحمت می‌شم. فعلا.
مدیار: مراقب خودت باش.
شیدا با فرید و محمد حسین و ریحانه هم خداحافظی می‌کند و از راه‌رویی که غرفه‌ی شهرخورشید در آن است خارج می‌شود. زمانی که می‌خواهد از راه‌رو خارج شود، به پشت سر نگاه می‌کند تا دوباره و البته، یواشکی مدیار را ببیند. سرش را که برمی‌گرداند، با نگاه مدیار روبه‌رو می‌شود که هم‌چنان در حال هم‌راهی کردن شیداست. شیدا دستی به نشانه‌ی خداحافظی و … تکان می‌دهد و لب‌خند زیبای مدیار را تحویل می‌گیرد.
دیر وقت است. شیدا باید به خبرگزاری بازگردد…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۶)


داخلی، راه‌روی طبقه‌ی دوم ساختمان b واحد تهران مرکز دانش‌گاه آزاد.
پاییز سال ۸۵ است. مدیار پس از ۲ سال از زندان آزاد شده و برای ادامه‌ی تحصیل به دانش‌گاه بازگشته اما این بار باتجربه‌تر و …
دوستان نزدیک قدیمی‌اش ترم‌های آخر را می‌گذرانند و از ترم دیگر در دانش‌گاه حضور ندارند. بیش‌تر استادهای این دانش‌گاه، از ترس این‌که دانش‌گاه آن‌ها را محکوم به رابطه و طرف‌داری از او، نکند، نمره‌های او و آن‌چه حق اوست را، به او نمی‌دهند و مدیار با این‌که خودش و دوستان‌اش می‌دانند که از بسیاری استادهای آن دانش‌گاه بیش‌تر می‌داند و در کلاس‌ها به‌گونه‌یی از استادان ایراد می‌گیرد که آن‌ها در پاسخ دادن در می‌مانند، برای نمره، برخلاف دانش‌جویان دیگر به دنبال استادان نمی‌رود و هیچ چیز از آن‌ها طلب نمی‌کند.
تمامی بچه‌هایی که در نبود او از جسارت و بزرگی‌ی او حرف می‌زدند، حالا از ترس، حتا سلامی هم به او نمی‌کنند و شیداست که او را همیشه در راه‌روی طبقه‌ی دوم دانش‌گاه تنها می‌بیند و باز هم مانند گذشته به سلامی اکتفا می‌کند. سلامی هم‌راه با دردی که علت‌اش را فقط خودشان درک می‌کنند. سلامی که مثل گذشته نیست و با خود هزار حسرت را به دنبال دارد.
شیدا نگاه‌های مدیار را، حتا زمانی‌که خودش به او به او خیره نیست حس می‌کند و می‌داند که پشت این نگاه چیست. بعد از ۲ سال که مدیار را فقط ۳ بار، آن هم با دست‌بند و در زمان امتحان دیده بود، تاب آوردن این لحظه‌های سراسر حسرت، چیزی بود که نه تقدیر، بل‌که جبر زمان برای‌شان به وجود آورده بود…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۵)


داخلی، راه‌روی طبقه‌ی دوم دانش‌کده‌ی علوم اجتماعی، واحد تهران مرکز دانش‌گاه آزاد.
امتحان‌ شروع شده است. برگه‌ها پخش شده و همه‌ی بچه‌ها مشغول نوشتن در برگه‌ها هستند که از انتهای راه‌رو پس از مدت‌ها، مدیار با دست‌بند ظاهر می‌شود در حالی‌که سربازی نیز او را هم‌راهی ‌می‌کند.
همه‌ی بچه‌ها سر از برگه‌ها بلند می‌کنند و به او نگاه می‌کنند. لذت قرار گرفتن در فضایی دیگر به جز زندان، در نگاه مدیار موج می‌زند. با تکان دادن سر به همه‌ی بچه‌ها سلام می‌کند و او را به کلاسی در انتهای راه‌رو می‌برند تا از او امتحان بگیرند.
شیدا با ناباوری تمام این اتفاق‌ها را نگاه می‌کند و وقتی مدیار با نگاه مهربان‌اش از شیدا می‌گذرد، شیدا سر را برمی‌گرداند و با نگاه او را تا کلاسی که می‌برند، دنبال می‌کند.
امتحان تمام شده است و بچه‌ها مدیار را که در کنار در ورودی دانش‌گاه ایستاده، در آغوش می‌گیرند و صد ای خنده و شادی مدیار و بچه‌ها به هوا بلند می‌شود و شیدا تمام این‌ها را از دور نگاه می‌کند و به یاد کمپینی که برای آزادی مدیار درست شده است و حکم سنگین‌اش است…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۴)


خارجی، آخرین نیمکت حیاط ورودی واحد تهران مرکز دانش‌گاه آزاد.
امروز ۱۳ آبان ماه است. مدیار که فکرش به شدت مشغول چیزی است که بیان نمی‌کند، بر روی نیمکت نشسته و شیدا پشت سر هم و بدون کوچک‌ترین مکثی از بلاهایی که خاندان حداد عادل در مدرسه‌ی غیرانتفاعی فرهنگ که مخصوص رشته‌ی ادبیات و علوم انسانی است، بر سر دانش‌آموزان از جمله خود او، می‌آورده و می‌آورند، برای مدیار می‌گوید و مطالبی که عنوان می‌کند به حدی غیر قابل باور و ضد حقوق بشر است که مدیار در پی درک کردن کامل آن و احتمالا کوبیدن حداد عادل، همسرش، دخترش که عروس خامنه‌ای است، عروس‌اش، پسرش، دختر کوچک‌اش که خامنه‌ای پسر دیگری برای او ندارد و برخی معلم‌های آن مدرسه از جمله خانم بقایی معلم تاریخ که می‌گفت هر که با خاتمی رای دهد سر پل صراط خدا او را به آتش جهنم می‌سپارد و در آخرین روزهای سال که تمامی مدارس، شور و حال سال نو را دارند، عکس ۷ سردار شهیدی که یا سر نداشتند، یا دست‌شان قطع شده و … را به هم‌راه نوار کویتی پور در مدرسه می‌گذاشت و وقتی از او دلیل کارش را می‌پرسیدی می‌گفت: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا……….. است.
مدیار با نگاه همیشه کنج‌کاوش به شیدا زل زده است و شیدا مانند همیشه، در حالی که خنده،‌ لابه‌لای حرف‌های‌اش موج می‌زند، می‌گوید و می‌گوید تا این‌که نگاهی به ساعت می‌اندازد و یادش می‌افتد که با پدرش قراری داشته و باید برود.
شیدا: آقای سمیع‌نژاد ببخشید این‌قدر پر حرفی کردم. من باید برم.
مدیار: خواهش می‌کنم حتما فردا منتظرم تا بقیه‌ی ماجراها را تعریف کنی.
شیدا: پس می‌بینم‌تان.
مدیار: خوش باشی.
شیدا باید برود اما نگاه‌های‌شان دل از هم نمی‌کند. هر دو به این فکر می‌کنند که از فردا بیش‌تر با هم بمانند تا بیش‌تر هم‌دیگر را بشناسند و این مقدمه‌یی برای دوستی آن‌ها باشد.
روز می‌گذرد.
فردا و فرداهای دیگر می‌آید و شیدا ناباورانه اثری از حضور مدیار در دانش‌گاه نمی‌بیند تا این‌که متوجه می‌شود، مدیار را در بعد از ظهر همان روز دست‌گیر کرده‌اند و در سلول‌های انفرادی زندان اوین روزگار می‌گذراند…

Posted in خاطراتComments (0)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان