Archive | آبان, ۱۳۸۸

Tags: ,

گذاشتم و گذشتم


4وقت آرایشگاه گرفتم و با موبایل‌ام که برای آخرین بار شارژش کردم به شادی زنگ زدم و گفتم بیاید میدان هفت‌حوض. تازه از سر کار برگشته بود و با من که هیچ وقت در جهت‌یابی موفق نمی‌شدم، مخصوصا و برای این‌که جهت یابی‌ام را تقویت کند، در ضلع شمال غربی میدان قرار گذاشت.

بعد از چند دقیقه شادی با ماشین‌اش که یک دنیا خاطره همیشه همراه‌اش بود، به من رسید و در ماشین را باز کرد و زد زیر گریه. گفتم: «گریه نکن. مگه همیشه خودت همین رو نمی‌خواستی خواهری؟»

گفت: «چرا. ولی الان که به پای عمل رسیده برام سخته.»

من هم گریه کردم. خیلی زیاد. به آرایشگاه رسیدیم. آرایشگاهی که دو خواهر به نام‌های شادی و شیدا (مثل ما) به همراه مادرشان آن‌جا را اداره می‌کردند. نشستم و شادی آرایشگر آمد و ابروهای‌ام را برداشت و موهای‌ام را سشوار کشید و کارم تمام شد و آمدیم بیرون. شادی به شدت اصرار می‌کرد که یک گوشی موبایل دست دوم بخرم و سیم کارت ایرانسل را در آن گوشی بیاندازم. به چند مغازه هم سر زدیم اما نخریدم.

با شادی به خانه آمدیم. مامان و بابا و مادر بزرگ و  زینب هم بودند و اتاق من پر بود از وسایلی که قرار بود به خانه‌ی مشترک من و مدیار برده شود. اما فقط آن‌‌هایی که در چمدان‌های‌ام که حالا باید تمام آن‌چه دوست می‌داشتم را در آن‌ها جا می‌دادم، جا می‌شد را در ساک‌ها قرار دادم و در آخرین دقایق از مامان و بابا و شادی کلی کادو گرفتم و مادربزرگ‌ام هم حلقه‌ی ازداج‌اش را که بی‌نهایت دوست داشت، از دست‌اش درآورد و با گریه در انگشتان من گذاشت اما چون برای‌ام خیلی بزرگ بود، به زنجیری که در گردن‌ام بود آویخت.

مامان و بابا می‌خندیدند اما در دل‌شان غوغا بود. زنگ زدند، خانواده‌ی مدیار هم به خانه‌ی‌مان آمدند. همه با هم روبوسی کردند و نشستند منتظر که ساعت ۵ بشود و حرکت کنیم. من می‌خندیدم و با همه عکس می‌گرفتم. همه می‌خندیدند و غم‌شان را پنهان می‌کردند. زینب خودش را به من می‌چسباند و می‌گفت: «فقط اجازه داری یک ماه بری. بعدش باید بیای. من خاله‌ی راه دور نمی‌خوام.»

می‌بوسیدم‌اش و می‌گفتم:«معلومه که می‌آم پیش‌ات خانوم خانوما!»

ساعت پنج شد. با دو ماشین حرکت کردیم. چمدان‌های‌مان خیلی سنگین و زیاد بود و من هنوز در فکر تمام چیزهایی بودم که باید پشت سر جا می‌گذاشتم و می‌رفتم. افشین و الهام و مریم بدون این‌که من بدانم آمدند تا در آخرین لحظه‌ها در کنارمان باشند. اشک بود که در فکرم راه می‌رفت. بغضی بود که گلوی‌ام را درد می‌آورد. مامان  و بابا را بغل می‌کردم و می‌بوییدم. شادی را که با دوربین همیشه حاضرش فقط از این لحظه‌های آخر عکس می‌گرفت، می‌بوسیدم، زینب را به اندازه‌ی ۸ سالی که داشت، می‌فشردم و او برای‌ام شعر می‌خواند. مادر و پدر مدیار و نگاه‌های‌شان را در ذهن‌ام ثبت می‌کردم برای روزهای دل‌تنگی آینده، که قرار بود به سراغ‌ام بیاید.

مرتضی و داریوش را می‌بوسیدم و تلفنی با فرید که آن روز تهران نبود حرف می‌زدم و اشک می‌ریختم و باز به آغوش همیشه گرم مدیار برمی‌گشتم. مدیار دستان‌ام را می‌فشرد و لب‌خند می‌زد و این صحنه، عکسی می‌شد که شادی با چشمان اشک‌آلود از ما می‌گرفت تا با آن، دیوارهای خانه را بعد از رفتن‌مان پر کند.

من و مدیار از دری شیشه‌یی رد شدیم و قرار بود از آن لحظه به بعد فاصله‌ی‌مان از خانواده‌ها به ازای راهی که برای آینده می‌رفتیم، بیش‌تر و بیش‌تر شود. گذشتیم، در هوای سرد آن شب، هر چیزی را که نمی‌شد برای یک سفر طولانی با خود برد، گذاشتیم و رفتیم. روی‌ام را برمی‌گرداندم تا برای آخرین دفعه ببینم خانواده‌ام را. تمام صورت‌ام و لباس‌ام پر بود از عطر پدرم. نفس‌های عمیق می‌کشیدم که مشام‌ام پر شود از عطری که دیگر همیشه‌گی در کنارم نبود و باید دقیقه‌ها، ساعت‌ها و روزها را برای دوباره بوییدن‌اش می‌شمردم.

رفتیم و روی صندلی‌های‌مان نشستیم و راه افتادیم. چشمان‌ام را بستم و بی‌صدا اشک ریختم. دستان مدیار به دادم رسید، اشک‌های‌ام را پاک کرد. مرا در آغوش گرفت…

از خواب پریدم. این خوابی بود که سال پیش در همین روز دیده بودم. خوابی که برای‌ام از هر واقعیتی، بیش‌تر جلوه داشت. به اطراف‌ام نگاه کردم. هنوز همه چیز مثل سابق است و من هستم.

Posted in شخصیComments (1)

Tags: , ,

۸۸/۸/۸


خیلی کم پیش می‌آد که من و مدیار اون‌قدر غم‌گین باشیم تا به اتفاق‌های کوچکی که در زنده‌گی‌مان می‌افتد نخندیم و هر حرف و یا رویدادی را (حتا اگر مهم‌ترین هم باشد) جدی بگیریم. از اولین روز آشنایی ما همه چیز متفاوت بود، همه‌ی دخترها در دوران دوستی، به خصوص اگر تازه شروع شده باشد کمی رودربایستی دارند و یا شاید خودشان را دقیقا همان‌طور که هستند نشان ندهند، این در مورد پسرها هم صدق می‌کند، اما من و مدیار این طور نبودیم.

من خیلی راحت بودم و در کنار مدیار کاملا احساس راحتی می‌کردم و مطمئن بودم هیچ‌وقت از من و احساس‌ام سو‌استفاده نمی‌شود. روزهای دوستی پرحرارتی داشتیم. در همان زمان دوستان دیگری هم بودند که تازه ازدواج کرده بودند و یا در حال ازدواج بودند و همه با آداب و سنت‌های دست و پا گیر ایرانی در مورد خواستگاری و نامزدی و عروسی و خرید عروسی و … دست‌ و پنجه نرم می‌کردند.

اما ما اصلا دل‌مان نمی‌خواست شبیه آن‌ها باشیم و تمام لحظه‌هایی که می‌توانیم با عشق و خنده بگذرانیم، غصه‌ و استرس این مراسم را داشته‌ باشیم که آی نکند با این کار، فلانی ناراحت شود و …

kkkkkkkk

خواستگاری، نامزدی و حتا عقد ما کاملا متفاوت بود. بعد از خواستگاری که هر حرفی در آن بود به جز این‌که پدر من از مدیار در مورد حقوق ماهیانه و خانه و ماشین و مراسم ازدواج بپرسد، من و مدیار با خانواده‌ها خداحافظی کردیم و با هم تا نیمه‌های شب بیرون بودیم. که البته هر کدام از دوستان‌ شنیدند گفتند: بابا هر چیزی یک رسم و رسومی دارد، اما نمی‌دانستند که رسم و رسوم من و مدیار در چیزهای دیگری تعریف شده.

در یکی دیگر از روزها هم به جای این‌که برای‌مان خطبه‌ی عقد موقت! به زبان عربی بخوانند من و مدیار در حضور جمع و به فارسی به هم اعلام کردیم که از این پس همدیگر را به عنوان همسر می‌شناسیم. مدیار گفت: دوستت دارم و می‌خواهم همسرم باشی و من هم گفتم من هم دوستت دارم و همین را می‌خواهم و همدیگر را بوسیدیم و این طور بود که در مقابل چشم‌های متعجب دیگران نامزد شدیم.

در روز عقد هم که قرار بود ساعت ۵ بعد از ظهر در محضر انجام شود، من و مدیار تا ساعت ۴ در حال خرید لباس بودیم و وقتی عقد شدیم و من و مدیار در اولین شام رسمی زنده‌گی‌مان، خانواده‌های‌مان را هم میهمان کردیم، تصمیم گرفتیم باز هم به تهران گردی‌های شبانه‌مان برسیم و این کار را هم کردیم و این طور بود که زنده‌گی ما به طور رسمی شروع شد…

حالا تمام این‌ها را تعریف کردم تا به اصل موضوع برسم و اون این که من و مدیار از اولین روز آشنایی‌مان تصمیم گرفتیم تا در روز ۸۸/۸/۸ یک کار مهم انجام بدهیم. فردا این روز می‌رسد و من و مدیار هنوز تصمیمی برای آن کار بزرگ نگرفته‌ایم.

این ماجرای ۸۸/۸/۸ هم یکی از چیزهایی بود که وقتی به دوستان‌ام از دو سال پیش می‌گفتم به من و مدیار می‌خندیدند و می‌گفتند شماها خل شدید. اما این روز در حال رسیدن است و من هنوز تصمیمی برای‌اش نگرفته‌ام اما قول می‌دهم هر کار مهمی که در این روز (که نمی‌دانم چرا از سال‌ها پیش این‌قدر برای‌ام مهم بود) انجام دهم، به سمع و نظرتان برسانم.

Posted in شخصیComments (0)

Tags: , , ,

مجوز اجرا یا برگه‌ی بازجویی؟


از زمانی که انقلاب ۵۷ به نتیجه رسید، بحث‌های مختلفی درباره‌ی حلال یا حرام بودن موسیقی شکل گرفت. بحث‌هایی که هیچ‌وقت دلیل آن‌را نفهمیدم. نفهمیدم چرا ترویج موسیقی به عنوان یک هنر ممکن است جامعه را به انحراف بکشد؟

بحث و جدل‌های زیادی بر سر این مساله صورت گرفته، تا جایی که در سیمای جمهوری اسلامی هیچ سازی اجازه‌ی نمایش داده شدن ندارد و فقط باید صدای آن‌را شنید. وضعیت در دولت‌هایی که پس از انقلاب در ایران به روی کار آمدند، کم و بیش بر همین منوال بود. در دوران خاتمی، بر نوازندگان و اهل موسیقی کمی آسان‌تر گرفته شد اما باز هم رفتاری که شایسته‌ی این قشر باشد با آن‌ها صورت نگرفت.

در یکی از مصاحبه‌های‌ام با استاد بزرگی که از من خواسته تا برای ذکر این مساله نام او را نبرم، متوجه شدم که نه تنها به این استادان برجسته‌ی موسیقی ایرانی هیچ توجهی نمی‌شود، بلکه از آن‌ها خواسته می‌شود تا پول‌هایی که از زمان دوران پهلوی در اجراهای رادیویی و تلویزیونی به آن‌ها داده شده و وام‌ها و هدایایی که در آن زمان به منظور ارج نهادان به هنر ایشان در اختیار این موسیقی‌دانان قرار گرفته را به دولت بازگردانند.

این استاد پیر و خسته که دل‌اش خون بود و می‌ترسید که حرفی بزند تا برای‌ باقی مانده‌ی عمرش گرفتار شود با ناراحتی می‌گفت من آن اموال را در همان زمان جوانی خرج کرده‌ام، از کجا بیاورم که تحویل بدهم؟

1111111111111111111111111111111111111

گرفتن مجوز برای اجرای موسیقی در سالن‌های ایران هم بحث دیگری است که هر روز سخت و سخت‌تر می‌شود، تهیه کردن فیلم ویدئویی از بچه‌های گروه و تذکراتی که تنها از ذهن‌های مریض خود دولت‌مردان امروز ایران، نشات می‌گیرد، مساله‌یی است که اجراهای موسیقی را با مشکل مواجه می‌کند.

حراست تالارهایی مثل تالار وحدت هم جداگانه به بررسی وضعیت نوازندگان اجراها می‌پردازد و اعضای گروه‌های موسیقی را مجبور به پر کردن فرمی می‌کند که در آن از همه چیز سوال شده غیر از توانایی‌های فردی او که حالا عضو یک گروه موسیقی شده است. از جمله نام و نام خانوادگی همسر، شغل او، این‌که آیا مسافرت‌های خارجی داشته‌اید؟ همسرتان مسافرت خارجی رفته است؟ به کجاها و برای چه مدت سفر کرده‌اید؟!!!

این‌ها سوال‌هایی است که یک نوازنده و یا خواننده‌ی گروه موسیقی در ایران باید پاسخگو باشد تا بتواند مجوزی برای اجرا دریافت کند، این اجراها معمولا به سود مالی گروه هم نمی‌تواند کمک چندانی داشته باشد چرا که پولی که بابت هر اجرا از گروه دریافت می‌شود آن‌قدر زیاد است که عملا اجراهای گروه‌های کوچک‌تر به سود نمی‌رسد.

یکی دیگر از مشکلاتی که گروه‌های موسیقی برای اجرا در ایران مواجه هستند بلیت‌های مهمان است که هر تالار دولتی چهار ردیف  اول را به خودش اختصاص می‌دهد و برای خودش مهمان دعوت می‌کند و فقط باید گزارشی از مهمانانی که از طرف دولت برای اجراها دعوت می‌شوند، تهیه کرد و به عمق فاجعه پی برد.

در اجراهای استاد شجریان، زمانی که برای خبرنگاران هم بلیت خاصی وجود نداشت و همه باید از طریق سایت ثبت نام می‌کردند تا شاید بتوانند بلیت تهیه کنند، در شب‌های اجرا می‌توانستید افرادی را ببینید که وقتی استاد در حال آواز خواندن است، آن‌ها در خواب فرو رفته‌اند یا در حال خوردن ساندویچ و نگاه کردن به صحنه هستند!

دردهایی که دامن‌گیر موسیقی ایران پس از انقلاب ۵۷ شده است آن‌قدر زیاد است که می‌توان روزها از آن نوشت. اما خواندن این خبر مرا به یاد دردهای سی سال اخیر موسیقی در ایران انداخت.

چشم امیدی به دولت دهم، همان دولت کودتا که به جای اخذ رای از مردم، خون‌های‌شان را گرفته است، برای شکوفا شدن و رونق موسیقی در ایران ندارم ولی باز هم با امید زنده‌ام.

پی نوشت:

سال گذشته با یکی از نوازنده‌های برتر که در جشنواره موسیقی رتبه آورد بود مصاحبه‌یی داشتم، قرار بود دو هفته پس از آن مصاحبه اولین اجرای خود را در تالار وحدت داشته باشد. در مصاحبه‌ام از مشکلات موسیقی و گرفتن مجوزها از او پرسیده بودم و صدای‌اش را هم ضبط کرده بودم، اما وقتی مصاحبه در خبرگزاری ایلنا و پس اط آن در روزنامه‌ی اعتماد ملی کار شد، وزارت ارشاد مجوز او را لغو کرد و از او خواست تا به من بگوید تکذیبیه‌ای در خبرگزاری بنویسم مبنی بر این‌که حرف‌های او را بد متوجه شدم و هیچ فشاری برای گرفتن مجوز اجرا وجود ندارد و به او گفتند تا این تکذیبیه نوشته نشود اجرای او انجام نخواهد شد. این در حالی بود که تمام بلیت‌های اجرا فروخته شده بود و پول آن خرج هزینه‌ی اجرای گروه شده بود. این دوست عزیز هم صبح تا شب با من تماس می‌گرفت و از من درخواست می‌کرد که تکذیبیه بزنم. من هم به هیچ عنوان دل‌ام نمی‌خواست کار حرفه‌یی خودم را زیر سوال ببرم و حتا از او صدای ضبط شده و حرف‌های‌اش را هم داشتم و به او می‌گفتم نمی‌توانم تکذیبیه بنویسم. تا این‌که با میان‌جی گری افرادی که در وزارت ارشاد می‌شناختم مجوز او دو روز مانده به اجرا درست شد و توانست اجرا کند.

این است آزادترین کشور دنیا که نوازنده‌اش وقتی درد دل‌اش را گوید، مجازات‌های این چنینی خواهد شد.

Posted in موسیقیComments (2)

Tags: , , , , , , ,

زنان محبوس ایران


روزهای اولی که فریبا پژوه را بازداشت کردند، فکر می‌کردم بعد از بازجویی و کمی ماندن در اوین آزاد می‌شود، هر روز منتظر بودم تا خانواده‌ی فریبا خبری از آزادی فریبا به ما دهند اما تا امروز این‌چنین نشده. دیروز خبر ممنوع‌الملاقات شدن و تمدید قرار بازداشت فریبا را شنیدم. وکیل فریبا می‌گوید گویا تحقیقات از فریبا هم‌چنان ادامه دارد. این خبر را در حالی می‌شنوم که به حضور پدر فریبا در اینترنت عادت کرده‌ام و وقتی چند روزی پیدای‌اش نمی‌شود، نگران‌اش می‌شوم. هربار سعی می‌کنیم به او و خانواده‌اش دل‌داری دهیم، او هم خود خوب می‌داند که جای دخترش آن‌جا نیست. پدرش مقاوم است و منتظر.

هنگامه شهیدی هم روزنامه‌نگار دیگری است که دربند است. هنگامه را از نزدیک ندیده بودم اما قبل از بازداشت‌اش با  مدیار ارتباط داشت و یادم می‌آید از همان روزهای اول که تن انتخابات در ایران داغ شده بود، تبلیغ از کروبی را راه انداخته بود. پر سرو صدا بود و همیشه عجله داشت، اما خبرهای خوبی امروز از او نیست، هنگامه در روز تعداد زیادی قرص آرام‌بخش مصرف می‌کند اما باز هم نمی‌تواتد شب‌ها خواب راحتی داشته باشد. مصرف این نوع قرص‌ها برای او از زمانی‌که وارد زندان شده، شروع شده و سابقه قبلی ندارد.

aaaa

نمی‌دانم زیر چه فشاری قرار گرفته که این‌طور پریشان‌حال است، اما هر بار که به یادش می‌افتم، می‌گویم طاقت بیار دختر، این نیز بگذرد.

هشت ماه از روزی که شبنم مددزاده بازداشت شده، می‌گذرد. شبنم ۹۰ روز را در سلول انفرادی گذرانده و بعد از این‌که چهار بار برای او قرار دادگاه تعیین شده است،  با کارشکنی مسئولان هنوز برای او دادگاهی تشکیل نشده و این مسئله، وضعیت او را مشکل‌تر کرده است.

خرداد ماه سال گذشته دانش‌جویان دانش‌گاه تربیت معلم به دلیل نارسایی‌های صنفی و رفاهی دست به اعتراضات گسترده‌یی زده بودند که شبنم مددزاده عضو هسته‌ی مرکزی این تحصن بود. این اعتراض دوازده روز طول کشید که ده روز از این مدت را معترضین در اعتصاب غذا به سر بردند.

روناک صفارزاده از فعالان حقوق زنان و عضو انجمن زنان آذرمهر است که در ۱۷ مهر ۱۳۸۶ توسط ماموران امنیتی در منزل‌اش در سنندج دستگیر شد. شش سال حبس برای روناک صفارزاده تایید شده است و او با این شرایط در حال طی کردن دوران محکومیت خود در زندان سنندج است.

تعداد زنان سرزمین‌ام که در زندان روزها را سپری می‌کنند کم نیست، روزهایی که برای‌شان یک عمر می‌گذرد و هر روز بی‌گمان در خاطرات‌شان به دنبال بهانه‌هایی برای تحمل روزهای باقی‌مانده‌ی زندان می‌گردند.

خواستم یادی کرده باشم از آن‌هایی که دل‌شان به نشر چند خط ناقابل از عذابی که می‌کشند، خوش است. به امید آزادی‌شان هستم.

Posted in حقوق‌بشرComments (3)

Tags: , , , , , ,

شبی با آرزوی بخشیده شدن صفر انگوتی


هیچ حرفی برای گفتن ندارم در شبی که باید باز هم با دلهره به صبح برسانم که نکند قوانین اسلامی کشورم، جان یکی دیگر از فرزندان ایران زمین را به وحشیانه‌ترین شکل ممکن بگیرد و خانواده‌ی دیگری از دیدن و انجام این جریان لب‌خند رضایت بر لبان‌شان ظاهر شود، که خیال‌مان راحت شد…

برای صفر انگوتی که صبح امروز به قرنطینه‌ی زندان اوین برای به سر بردن آخرین روز از زنده‌گی خود برده شده، آرزو می‌کنم که طعم شیرین بخشیده شدن را با تمام وجودش احساس کند و فرصتی دوباره برای نفس کشیدن و زنده بودن به دست آورد.

بعد نوشت:

محمد مصطفایی: امروز هم روز خیلی سختی بود. جمعیت زیادی در جلوی درب زندان اوین جمع شده بودند تا شاید بتوانند رضایت اولیاءدم مقتولین را بگیرند اولیاءدم صفر انگوتی یک ماه مهلت داد تا رضایتشان اخذ گردد. ولی دیگر محکومین به اعدام از جمله سهیلا غدیری به دار آویخته شدند.

جزئیات ماجرا را متعاقبا به نظر گرامیتان خواهم رساند.

ولی حیف که سهیلا و دیگران اعدام شدند و ای کاش اولیاءدم مقتولین تاملی کرده و از خون خواهی عدول می کردند و می بخشیدند.

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: ,

دوران سه‌گانه‌ی زنده‌گی‌ام


دوره‌ی اول:

یک روزهایی را یادم می‌آد که من چشم‌های‌ام را از خواب ناز باز می‌کردم و بوی نان تازه در خانه‌‌ی‌مان پر شده بود. تا من به خودم می‌جنبیدم که برای رفتن آماده شوم، مامان برای‌ام صبحانه آماده کرده بود و وقتی می‌گفتم: «مادر من دیرم می‌شه، نمی‌خورم. از کره و عسل و پنیر تبریز و شیر بدم می‌آد» می‌گفت: « این‌ها با اون‌هایی که قبلا امتحان کردی فرق داره شیدا، بیا بخور مامان، ببین چه‌قدر خوش‌مزه است، تازه مربای آلبالو هم داریم و برای‌ات پنیر خامه‌یی هم گرفتم» این‌طور بود که من به هوای ترکیب طعم خوب مربای آلبالو و پنیر خامه‌یی گول می‌خوردم و می‌رفتم پای میز آشپزخانه و با مامان صبحانه می‌خوردم.

وقتی تمام می‌شد، مامان ناهارم را برای‌ام در ظرفی می‌ریخت و به خبرگزاری می‌رفتم، از وقتی هم که پام رو از خونه بیروم می‌گذاشتم سوژه برای گزارش می‌دیدم تا وقتی می‌رسیدم به خبرگزاری. اما سردبیر محترم بعضی وقت‌ها صدا‌ی‌ام می‌کرد و می‌گفت:«چند وقتی است از خیرین مدرسه ساز گزارشی کار نکرده‌ایم، چه گزارش تهیه کن» و وقتی من می‌گفتم: «جناب … به خدا من در سرویس هنری، مشغول هستم» می‌گفت: « می‌دونم کجا مشغولی، ولی این گزارش رو بنویس، به قلم‌ات می‌آد». من هم در حالی‌که شوکه شده بودم که کجای قلم من به خیرین مدرسه‌ساز می‌آید، از روی اجبار شماره‌های چند نفری‌شون رو پیدا می‌کردم و زنگ می‌زدم اما برخی‌شون برخلاف این‌که اول‌ مصاحبه خیلی اصرار داشتند که نام‌شان ذکر نشود که خدایی ناکرده، ریا صورت نگیرد، آن‌قدر نشانی از خودشان و همسر و فرزندان‌شان می‌دادند که خواهرزاده‌ی کوچک من هم بعد از خواندن مصاحبه بی‌درنگ می‌توانست نام‌شان را به زبان آورد!

بعد از این‌که از گزارش‌های سفارشی خلاص می‌شدم، می‌رفتم سراغ اون چیزهایی که دوست داشتم، مصاحبه با اساتیدی که دوست‌شان داشتم و رفتن به برنامه‌هایی که دوست داشتم، برای تهیه گزارش.

وقت ناهار می‌شد و همه‌ی بچه‌ها حاضر می‌شدند، یا غذاهای خبرگزاری را می‌گرفتند یا برخی‌شون مثل مادر و پدر من معتقد بودند که هیچ چیز غذای خانه نمی‌شود. با هم ناهار می‌خوردیم و کلی سر به سر هم می‌گذاشتیم، بچه‌ها ظرف‌های غذای‌شان را می‌شستند و من همان‌طور که غذای‌ام تمام شده بود، ظرف نشسته را برای مامان می‌گذاشتم و می‌رفتم سراغ مصاحبه‌ها و گزارش‌ها.

وقتی که تایم کاری هم تمام می‌شد، خداحافظی و قرارهای روز بعد برای برنامه‌ها بود که با بچه‌های سرویس فرهنگی هنری تنظیم می‌کردیم و بچه‌ها با اتوبوس می‌رفتند و من چون حوصله‌ی شلوغی و دعواهای داخل اتوبوس و این‌ که اگر پیرزنی سوار شد، عذاب وجدان بلند شدن از سر جای‌ام را نداشته باشم، تاکسی را انتخاب می‌کردم و وقتی به خانه می‌آمدم تمام خسته‌گی‌های‌ام در می‌رفت وقتی که مامان مهربان همه چیز را برای‌ام فراهم کرده بود. برای‌ام میوه پوست می‌کند و می‌آورد تا وقتی در حال فیلم دیدن هستم، بخورم، بعد هم شام حاضر و آماده و چیده شده روی میز منتظر اهالی خانه بود.

در دورانی که اشاره کردم، یادم نمی‌آید، لباسی شسته باشم و حتا یک‌بار در خانه غذا درست کرده باشم و ظرفی شسته باشم، حتا دقیقا یادم نمی‌آید که آیا حداقل وسایل میز را برای شما آماده می‌کردم یا نه؟

دوره‌ی دوم:

باز هم روزهایی را به خاطر می‌آورم که تازه با مدیار آشنا شده بودم و سر به هوا شده بودم، بعضی صبح‌های زود با مدیار قرار داشتم و برای همین وقت زیادی برای صبحانه خوردن در  خانه برای‌ام باقی نمی‌ماند، در خبرگزاری هم بیش‌تر دوست داشتم برنامه‌هایی را انتخاب کنم که حوالی خیابان ابوریحان در انقلاب باشد، که وقتی برنامه تمام شد، یا قبل از آن بتوانم سریع مدیار را ببینم و خسته‌گی‌ام در بره. شارژ موبایل‌ام خیلی زود تموم می‌شد، همراه اول ۹۱۹ داشتم و تقریبا هر سه روز یک‌بار شارژ می‌خریدم، اما فایده‌یی نداشت. برنامه‌ها و کنسرت‌ها و تئاترها را دو نفری می‌رفتیم و چون بعد از اجرا با مدیار هم درباره‌ی برنامه حرف می‌زدم، دیدم برای نوشتن گزارش بازتر می‌شد و کارم پیشرفت داشت. بعد

111111111111

از مدتی در روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های معتبرتری کارم را شروع کردم و از پیشرفت کارم آن‌هم با آن سرعت خیلی راضی بودم. شب‌ها دیرتر به خانه می‌رفتم، شام‌ را بیرون از خانه با مدیار می‌خوردم و تئوری مامان و بابا برای خوردن غذای خانه‌گی هر روز کم‌تر اجرا می‌شد. بعضی شب‌ها هم حتا مامان از من ناراحت می‌شد که چرا دیر به خانه می‌روم.

تا این‌که به دوران نامزدی رسیدیم و آن هم شیرینی دیگری داشت، مدیار دوستان زیادی داشت که دوست‌شان داشتم، مسافرت‌های یک روزه، مهمانی‌ها و برف بازی‌ها با افشین و الهام و محمد حسین و روزهای خوبی که با حامد آشنا شدم، مسافرت‌های شمالی که با دوستان مدیار و شادی و دوستان‌اش می‌رفتیم و شب‌هایی که تا ساعت ۴ صبح با مدیار در خانه‌شان فیلم می‌دیدیم و صبح مادر مدیار یک ساعت سعی می‌کرد که ما را از خواب بیدار کند، اما فایده‌یی نداشت و …

یک روز از روزها که در دفتر نشر شهر خورشید (محل کار مدیار) نشسته بودم، متوجه شدم که خبرگزاری ایلنا دوباره کار خودش را از سر گفته و با خوش‌حالی رفتم طبقه‌ی پنجم که اگر در سرویس هنری کسی را نیاز داشتند، هم‌کارشان شوم، که خوش‌بختانه این اتفاق افتاد و من دوستان زیادی را آن‌جا دیدم و از همان روز در آن‌جا مشغول به کار شدم.

خبرگزاری ایلنا درست روبه‌روی دفتر مدیار قرار داشت و خودتان تصور کنید که ما در روز چند بار هم‌دیگر را می‌دیدیم. سردبیر هم همیشه با شوخی به من می‌گفت: « تو نرو، ایشان را دعوت کن بیان به خبرگزاری و در کنارت باشند!»

آن روزها هم هیچ نسبتی با کارهای آشپزخانه و تمیز کردن خانه و لباس شستن نداشتم، مامان که من را خوش‌حال‌تر از پیش می‌دید، به خنده‌های بی‌پروا و بلند من راضی بود و مثل همیشه تمام کارهای‌ام را انجام می‌داد بدون کوچک‌ترین شکایتی.

دوره‌ی سوم:

تا این که به مرحله‌ی سوم زنده‌گی‌ام رسیدم و با خبرگزاری‌ها و روزنامه‌هایی مواجه شدم که حالا دیگر به دلیل این‌که همسر مدیار بودم، برای‌شان سخت بود که در آن‌جا کار کنم و من هم دل‌ام نمی‌خواست کسی سانسورم کند و این بود که برای مدتی از کار بی‌کار شدم و خیلی ناراحت بودم، چون من کسی بودم که حتا چند ساعت را نمی‌توانستم در یک جا،

ساکت و آرام بنشینم، چه برسد به این‌که در خانه بمانم و کار نکنم. حالا هم به ویراستای کتاب‌های نشر مدیار مشغول هستم و برای بعضی سایت‌ها بدون نام یا با اسم مستعار مطلب می‌نویسم. البته فعالیت‌هایی که الان مشغول‌اش هستم را هم دوست دارم، چون با سیاسی کاری خبرگزاری‌ها نسبتی ندارد و کسی آن‌را سانسور نمی‌کند.

در همین حین بود که به خانه‌ی مشترک با مدیار رفتم و آن زمان بود که با خیل عظیمی از کارهایی که تا به آن زمان، حتا یک بار هم تجربه نکرده بودم، روبه‌رو شدم. غذا درست کردن و تمیز کردن خانه و ظرف و لباس شستن و …

هر چند که این روزها تمام این‌ کارها را ماشین‌های دوست‌داشتنی انجام می‌دهند، اما باید یک تصویر ذهنی حتا از نحوه‌ی کار کردن ماشین‌ها داشت که من به چون هیچ وقت در خانه

نبودم و یا اگر بودم مامان مهربان تمام کارهای‌ام را انجام می‌داد، این تصویر ذهنی را نداشتم و روزهای اول را به سختی تجربه می‌کردم.

درست کردن غذاهای سخت و خوش‌مزه‌ی ایرانی که نیاز مبرمی به جا افتادن دارد یکی از مشکلاتی بود که با آن مواجه شده بودم. اما توانستم، مثل تمام کارهایی که قبل از انجام‌اش حتا فکرش را هم نمی‌توانم بکنم که آن‌را انجام می‌دهم، این را نیز توانستم، حالا من و ماشین لباس‌شویی و قابلمه‌ها و گاز آشپزخانه و … دوستان خوبی برای هم هستیم و یک ارتباط دو سویه بین ما برقرار شده، من از آن‌ها استفاده می‌کنم و کارهای روزانه‌ام را انجام می‌دهم و از آن طرف، آن‌ها از تنهایی در می‌آیند.

پی‌نوشت:

۱٫ ببخشید که این‌قدر طولانی شد این نوشته، فکر کنم بد جوری توی گلوم گیر کرده بود این حرف‌ها.

۲٫از مامان مهربان ممنونم چون زمانی که در خانه‌شان بودم مرا وادار به انجام کارهای خانه نمی‌کرد. اگر این کار را انجام می‌داد، حالا کارهای خانه برای‌ام تازه‌گی نداشت و احتمالا خسته‌ترم می‌کرد.

۳٫ از مدیار هم ممنونم که هر غذایی درست می‌کنم طوری با من برخورد می‌کند که فکر کنم اگر در یک مسابقه‌ی آشپزی بین‌المللی شرکت کنم، حتما رتبه‌ی اول را کسب می‌کنم و باز ممنوم چون سرم را با کتاب‌های جذاب و فیلم‌های قشنگی که می‌شناسد گرم می‌کند تا یاد روزهای پرکار گذشته نیافتم و حسرت‌شان را نخورم.

۴٫ از تمام وسایل خانه‌ی‌مان هم تشکر می‌کنم که راه‌های میان‌بری هستند برای انجام سریع‌تر و به‌تر کارهای روزانه‌ام.

Posted in شخصیComments (2)

Tags:

امروز دوبار در دل‌ام گریستم


1234

امروز دو بار در دل‌ام گریستم، اول برای مظلومیت زنی که در شهر و دیار خودش تنها است و تنها خواسته‌اش از خدا یک فرزند است، که خدا تا به امروز که او ۴۱ سال دارد، خواسته‌اش را برآورده نکرده. زنی که طبق قانون نانوشته‌یی باید مسئولیت تمام کارهای خانه را به دوش کشد و دم  نزند، زنی که دل‌اش به وسعت یک دریا است و برای‌ام به مانند مادر است، زنی که هر لحظه می‌گوید اگر تو از زنده‌گی‌ام بروی، تنهایی می‌میرم و من هراس لحظه‌یی را دارم که باید خداحافظی کنم. کسی که اگر خم به ابروی من یا مدیار ببیند، مریض می‌شود از غصه‌ی ما. زنی که جای بزرگی در قلب‌ام دارد و با زبان بی‌زبانی حرف‌های‌ام را به او می‌فهمانم و در آغوش‌اش تمام دلهره‌های‌ام زنگ می‌بازد…

و دوم برای مردی که بهانه‌ام برای نفس کشیدن است و هربار غم، تمام قلب‌ام را می‌گیرد، به دادم می‌رسد و من همه‌ی غصه‌ها را فراموش می‌‌کنم، مردی که  نمی‌توانم دوری‌اش را تحمل کنم و وقتی ذهن‌اش را پر از درد روزگار می‌بینم، کلافه می‌شوم از این‌که او همیشه در میان اشک‌های‌ام راه خنده‌یی برای‌ام باز می‌کند وغم‌ام را می‌گیرد و در دل‌اش پنهان می‌کند، تا دیگر به سراغ‌ام نیاید و مرا به گریه وادار نکند، اما دل‌اش سنگین می‌شود و به فکر می‌رود. مردی که سخت دوست‌اش دارم و به اندیشه‌اش ایمانی بی‌مثال دارم…

پی‌نوشت: دل‌ام یک تغییر بزرگ در زنده‌گی‌ می‌خواهد، این روزها به جز خبر بد چیزی نشنیده‌ام. دل‌ام روشنی روزهایی که تازه با مدیار آشنا شده بودم را می‌خواهد با همان احساس تعلق به مردی که دوست‌اش دارم و یک زنده‌گی‌ی رها، بدون دغدغه‌ی نان و مسئولیت زنده‌گی.

Posted in شخصیComments (8)

Tags: , , ,

واژه‌های رنگ‌باخته


تا روزی که نشنیده بودی قرار است برای پنجمین بار به پای چوبه‌ی دار بروی، واژه‌های‌ات هر کدام معنای خود شان را داشت، عشق را می‌فهمیدی، نفرت را، امید را، به بخشش اعتقاد داشتی و آرزوی‌اش را داشتی.

شب پیش، وقتی که بار دیگر به سلول انفرادی که تو در مصاحبه‌ات آن‌را سوئیت نامیدی، منتقل شدی، بعضی واژه‌ها هنوز برای‌ات معنا داشت و به معنای برخی‌شان امید بیش‌تری داشتی، دل‌ات می‌خواست، بخشش سرتاسر دنیای خانواده‌ی احسان را پر کند و امیدت هنوز رنگی داشت، رنگ‌ آبی، رنگ آسمانی که دوست داشتی خارج از زندان تجربه کنی.

من هم شنیده‌ام که تو را به راه‌رو آوردند، برخی از بچه‌ها و خانواده‌ی احسان و وکیل‌ات هم آن‌جا بودند و وقتی به پای خانواده‌ی احسان افتادی و گفتی من مادر ندارم برای‌ام مادری کنید، دل‌ات می‌خواست دست نوازشی بر سرت فرود آید و به جای مادری که سال‌ها پیش از دست دادی بگوید بلند شو پسرم. تو آزادی.

اما هر چه صبر کردی نشد و آن وقت بود که واژه‌های زنده‌گی‌ات رنگ باختند، دیگر برای‌ات فرقی بین عشق و نفرت نبود، امید و بخشش هیچ جای‌گاه و معنایی نداشت و نفرت تنها واژه‌یی بود که به نظرت آشنا می‌آمد.

حالا تو دیگر در جمع ما نیستی. نمی‌دانم برای‌ات چه اتفاقی افتاده و کجای آن دنیای وعده داده شده هستی. نمی‌دانم مادرت را گفتی هر شب آرزوی دیدن‌اش را داری، ملاقات کرده‌یی یا نه؟ اما نبودت در میان ما، چنان دردی دارد که خواب را از چشمان‌ اشک‌آلودمان گرفته و یاد و خاطره‌ی روزهای پیش را که با اعدام دل‌آرا و امثال دل‌آرا رنگ بدی به خود گرفته بود، زنده کرده است.

روح‌ات شاد برادر کوچک‌ام.

مرتبط:

بهنودی که رفت مهشید راستی

بهنود شجاعی در مقابل چشمان‌ام اعدام شد محمد مصطفایی

آخرین گفت‌وگو با بهنود شجاعی بهنود از پشت تلفن گفت: «آدم به امید زنده است»

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: , , ,

با اعدام تو همه‌ی ما اعدام می‌شویم


بهنود عزیزم، برادر نادیده‌ام، صدا‌ی‌ات را از آن سلول تنگ و تاریک می‌شنوم که کمک می‌خواهی. صدای‌ مظلومیت‌ات، گوش‌مان را کر کرده، اما نمی‌دانم چرا اثری در آن‌هایی که باید داشته باشد، ندارد.

برادر کوچک‌ام، پنجمین بار است که این شب را تجربه می‌کنی، تمام آن‌هایی که از نزدیک ندیده‌ای‌شان امشب با چند متر فاصله از سلول‌ات در کنارت هستند تا نگذارند این اتفاق رخ دهد برای زنده‌گی‌ات. صدای‌شان را می‌شنوی؟ مادر ندا و سهراب هم آمده‌اند، تا به جای مادری که سال‌ها پیش از دست داده‌ای در کنارت باشند.

نترس برادرم. نترس و آرام باش و بدان که در کنارت هستیم، صدای‌ات از گوش‌ام بیرون نمی‌رود که به قول وکیل‌ات اگر تو اعدام شوی، همه‌ی ما اعدام خواهیم شد.

نترس برادرم، نترس و آرام باش بهنود عزیزم…

مرتبط:

یک شاخه در سیاهی جنگل، به سوی نور فریاد می‌کشد مدیار

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: , , ,

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم/ نامه جمعی از بلاگرهای ایرانی برای آزادی علی پیرحسینلو


روزگاری دور و نزدیک در پرسه‌های اینترنتی خود به صفحه‌یی در اینترنت برمی‌خوردیم که در بالای صفحه‌ی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسین‌لو از دوستان قدیمی‌مان در وبلاگ‌ستان پارسی نویسنده‌ی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشه‌ها و تفکرات خود را در وبلاگ‌اش بدون پرده‌پوشی و با شجاعت می‌نوشت.

در گیر و دارهای حوادث بعد از ۲۲ خرداد و  در ادامه‌ی بازداشت گسترده‌ی روزنامه‌نگاران و نویسنده‌گان و اهل اندیشه که همه از سر کینه‌توزی و انتقام بود،علی پیرحسینلو یا همان الپر قدیمی وبلاگ‌ستان به همراه همسرش  (فاطمه ستوده) بازداشت و روانه‌ی زندان شده است. همسرش در ابتدای امر آزاد شد، ولی علی هم‌چنان زندانی است…

اکنون بیش از سه هفته است که علی دوست و همراه قدیمی‌مان زندانی است و در زندان اوین حال و روزگار او از ما و خانواده و همسرش پوalpar01شیده است. کسی که بدون پرده پوشی می‌نوشت، اکنون در غباری از بی‌خبری در زندانی نگه‌داری می‌شود که جای و او امثال او آن‌جا نیست. در زندانی که دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان‌، هم‌چون محمدعلی ابطحی، هنگامه شهیدی، فریبا پژوه و بسیاری دیگر در بازداشت به سر برده و از کانون گرم خانواده‌ی خود دور هستند؛

برای این‌که اعتراف کنند به ناکرده‌ها، برای این‌که پرونده‌شان مشروعیتی باشد برای دولتی که مشروع نیست، برای این‌که بدون پرده پوشی سخن گفتن در این دیار جرم محسوب شده و سرانجام صادقانه نوشتن و صادقانه زنده‌گی کردن و صادقانه اندیشیدن زندان است و از دیدگاه تمامیت‌خواهان جرم.

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم؛ علی پیرحسینلو مجرم نیست، جای او زندان نیست، بازداشت و زندانی کردن او و بازداشت دیگر دوستان‌مان که اکنون ماه‌ها است در زندان‌اند و زیر فشارهای نامتعارف و غیرقانونی و غیر انسانی، بازداشت همه‌ی ما وبلاگ‌نویسان ایرانی است.

پوشیده چه گوییم همینم که هستیم؛ ما جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی خواهان آزادی علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان هستیم. ما می‌خواهیم که وی هر چه زودتر نزد خانواده و همسرش بازگردد و پرونده‌سازی و تهمت و افتراها از روی او رخت بربندد. ما وبلاگ‌نویسان ایرانی حضور علی پیرحسینلو در زندان را بر خلاف موازین حقوق‌بشر و رفتاری غیرقانونی و غیرانسانی می‌دانیم. ما خواهان آزادی هر چه سریع‌تر علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس دربندمان هم‌چون هنگامه شهیدی، محمدعلی ابطحی و فریبا پژوه هستیم.

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان