Archive | مهر, ۱۳۸۸

Tags: , , ,

فلاش بک و یادی از چند خاطره


یادش به‌خیر آن روزهای پر جنب و جوش که می‌شدم فرمانده‌ی بچه‌های دانش‌گاه برای رفتن به یک تئاتر و خودم را می‌کشتم تا همه جمع بشوند، اول‌اش همه می‌گفتند می‌آییم و بعدش سر قرارمان فقط چند نفر همیشه‌گی حاضر می‌شدند که شادی خواهرم هم همیشه در بین آن‌ها حضور داشت.

یک روز از روزها تصمیم گرفتم به بچه‌ها پیشنهاد نمایش عروسکی و اپرای “رستم و سهراب” ساخته‌ی غریب‌پور و آهنگ‌سازی چکناواریان با صدای دریا دادور در نقش تهمینه را بدهم. همه با خوش‌حالی قبول کردند و طبق معمول قرار شد، بلیت‌ها را من بخرم. آن روز تنها روزی بود که توانستم بیش‌تر بچه‌های گروه را هم‌راه خودم ببرم. اما غافل از این‌که خیلی از این دوستانی که در حال درس خواندن در رشته‌ی علوم ارتباطات و روزنامه‌نگاری هستند، نتوانسته‌اند در رشته‌یی که درس می‌خوانند شغلی داشته باشند و یا در بازار در حال معامله‌ی پیچ و پیچ‌گوشتی هستند، یا شب‌ها سوسیس و کالباس برای رستوران‌ها می‌برند، یا عضو بسیج هستند و پنج‌شنبه شب‌ها در خیابان‌های می‌ایستند و ماشین‌ها را چک می‌کنند و یا پی عاشق شدن و رابطه برقرار کردن با اساتید دانش‌گاه خودشان هستند. من از این‌که کلی تبلیغ این اثر به‌غایت زیبا را کرده بودم و جواب داده بود و همه‌گی برای دیدن آن می‌آمدند، خوش‌حال بودم  تا این‌که به اصرار یکی از دوستان‌ام قرار شد “استاد الف” را هم دعوت کنم چون پایان‌نامه‌ی دکترای ایشان مربوط به سینما و ارتباطات بود و در تمام کلاس‌ها از تئاتر و سینما سخن می‌گفتند و برای ما از خاطرات خودشان در سالن‌های سینما و سالن‌های تئاتر تهران سخن‌ها گفته بودند.

من هم به ایشان پیشنهاد دادم و ایشان هم قبول کردند، قرار ما در تالار فردوسی، یعنی درست مقابل تالار وحدت بود. همه‌ی آن هم کلاسی‌های‌ام که شغل‌های‌شان را در بالا شمردم، آن‌جا را بلد بودند و من که در حال آماده شدن برای رفتن سر قرار بودم، متوجه تماس “استاد الف” شدم که ایشان از من می‌خواستند برای‌شان کروکی تالار وحدت را بکشم و برای‌شان بفرستم تا تشریف بیاورند!!!! آن‌جا بود که فهمیدم این استاد گرامی هرچه از تئاتر و … در کلاس‌ها می‌گوید، دروغی بیش‌ نیست و اولین بار است که راهی است به سمت تالار وحدت.

به هر زوری بود برای‌اش توضیح دادم که چه‌گونه خودش را به ما برساند. تمام بچه‌ها، سر وقت در محلی که قرار گذاشته بودیم، حاضر شدند و من با هیجان همیشه‌گی‌ام از این اثری هنری برای‌شان می‌گفتم و یک تاریخ‌چه‌ی کوچک هم از اپرا برای‌شان گفتم.

این‌که بر سر نشستن در تالار چه آبروریزی‌هایی کردند، بماند، اجرا آغاز شد. من در حال لذت بردن از اجرا و صداها بودم که دیدم بچه‌ها یکی یکی روی‌شان را برمی‌گردانند و فحش‌ام می‌دهند! من غرق در لذت بودم و می‌دانستم که در حال دیدن اثری هستم که سال‌ها بر سر آهنگ‌سازی آن وقت صرف شده و جایزه‌های متعدد بین‌المللی را از آن خود کرده است.

اجرا تمام شد و از بین بچه‌هایی که با من بودند، تنها من و خواهر و یکی از دوستان‌ام به نام مریم و دختر دایی‌های‌ام حسابی کف زدیم. وقتی به بیرون از تالار رسیدیم من فقط صورت‌هایی را می‌دیدم که قرمز شده بودند و از دست من عصبانی بودند که این چه پیشنهاد بدی بود؟! این اجرا به هیچ عنوان خوب نبود، گوش‌های‌مان درد گرفت، سر درد شدیم و هزار حرف دیگر.

من مانده بودم که باید چه بگویم؟! هر چه برای‌شان توضیح دادم که شما در حال دیدن یک اثر زیبای هنری بودید که مردم برای گرفتن بلیت‌های آن از ساعت‌ها پیش از باز شدن باجه‌در صف می‌ایستند تا بلیت بگیرند، به گوش‌شان نمی‌رفت و همین شد که دیگر به پیشنهادهای من درباره‌ی تئاتر گوش نمی‌دادند. اما هر بار که بحث رفتن به رستوران و شهربازی می‌شد، همه پیش قدم می‌شدند و می‌آمدند.

پی‌نوشت:

۱٫ روزهای زیادی را در تالار وحدت و تئاتر شهر و سینماهای تهران گذرانده‌ام، روزهایی که اولین دفعات‌اش با همراهی خانواده‌ام بود و پدرم مرا با این دنیا آشنا کرد و پس از آن بچه‌های دانش‌گاه و خواهرم و دوستان‌اش، پس از آن هم کار خود را در سرویس فرهنگی خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها آغاز کردم و این لذت برای‌ام همیشه‌گی شد، مصاحبه با اساتیدی که دوست‌شان داشتم و برای‌شان احترام زیادی قایل بودم، رفتن به تئاترهایی که خیلی‌ها موفق به دیدن‌اش نمی‌شدند، حضور در کنسرت‌هایی که برای یک ماه شارژ روحی می‌شدم و … مدتی است که کار نمی‌کنم و دل‌ام برای تمام آن روزهای پر جنب‌جوش‌ام تنگ شده است و امیدوارم این دوران تمام شود و فصل جدید از کارم را آغاز کنم.

۲٫ تئاتر افرا (ساخته‌ی بهران بیضایی) را چهار دفعه با مدیار رفتم و هر بار تعدادی از دوستان‌اش را هم میهمان کردیم، کنسرت شجریان را سه بار رفتیم و باز هم دوستان مدیار میهمان‌مان بودند، اجرای سمفونی‌های مجید انتظامی که سه دفعه رفتیم و باز هم دوستان مدیار میهمان‌مان بودند و … حالا که چند سال از آن روزها می‌گذرد می‌بینم در میان این دوستانی که با ما می‌آمدند، برخی‌شان را چه‌قدر دوست داشتم و از این‌که در آن لحظاتی که برای من و مدیار خاطره شده، حضور داشتند، خوش‌حالم و ممنون از حضورشان. اما حضور برخی‌شان، با وجود این‌که در آن دوران حس نمی‌کردم، چه‌قدر آزارم می‌دهد. کاش هیچ‌وقت در زنده‌گی‌مان نبودند. الان که به پشت سر نگاه می‌اندازم، می‌بینم چه دوستان شایسته‌تری می‌توانستیم به جای آن‌ها داشته باشیم و در آن زمان نداشتیم…

۳٫ یک‌بار پس از اجرای نمایش “لب‌خند با شکوه آقای گیل” از نمایش‌نامه‌های قدیمی اکبر رادی، هادی مرزبان، کارگردان این اثر و فرزانه کابلی و بهزاد فراهانی از بازیگران این اثر را برای مصاحبه به خبرگزاری دعوت کردم، هادی مرزبان گرمی پس از مصاحبه گفت می‌توانم تمام بچه‌های خبرگزاری را در یک اجرای تئاتر در حالی‌که همه‌گی میهمان ایشان باشند بیاورم و این یکی از خاطره‌های خوب روزهای تئاتری من بود.

Posted in شخصیComments (0)

Tags: , ,

زینب؛ دخترک روزهای بارانی


حالا که ذهن کوچک‌ات آرامش گرفته و خیال‌ات راحت است که در کنار مادرت روزگار می‌گذرانی برای‌ات می‌نویسم از دلهره‌های‌ام وقتی که در دل‌ات به اندازه‌ی ۹ سالی که از زنده‌گی‌ات گذشته بود، غم داشتی و وقتی مرا می‌دیدی به روی خودت نمی‌آوردی و فقط با حرف‌هایی که وقتی از زبان دخترک ۹ ساله‌یی مثل تو، خارج می‌شود، همه مات می‌شوند، مرا در دل‌ام به تشویق وا می‌داشتی که با وجود مشکلات‌ات در زنده‌گی کوچک‌ات، هنوز  می‌خندی و به مادرت که از فرط مبارزه با ناعدالتی به گوشه‌یی می‌خزید و قرصی می‌خورد تا دقیقه‌یی بخوابد، آرامش می‌دادی و خنده‌ات هر روز رنگی تازه داشت.

دخترک زیبای خانواده‌ی ما، در تمام مدتی که از تو دور بودم، هر روز صبح و هر شب وقتی می‌خوابیدم، بوسه‌یی برای‌ات می‌فرستادم به یاد شب‌هایی که می‌گفتی “باید پیش خاله شیدا بخوابم”. یاد اولین روزی که برای‌ام با تمام ناتوانایی‌های دوران نوزادی صدا درمی‌آوردی و من با خوش‌حالی می‌گفتم “زینب حرف می‌زند”، یاد روزهایی که اولین طعم به جز شیر مادرت به دهان‌ات آمد و خوش‌ات آمد، یاد اولین روزی که راه افتادی، یاد روزهایی که برای‌ات موسیقی پخش می‌کردم و با خوش‌حالی پاهای‌ات را تکان می‌دادی و من می‌گفتم “زینب داره می‌رقصه” یاد روزی که اولین بار به مهدکودک رفتی و من در تمام راه برگشت در کنار مادرت اشک ریختم، یاد اولین روزی که به مدرسه رفتی و من در کنارت در میز و نیمکت مدرسه‌ات نشستم و باز وقتی به خانه آمدم، گریه کردم، یاد آن روز آخری که زمان جدا شدن‌مان بود و تو می‌خندیدی چون فکر می‌کردی به زودی هم‌دیگر را می‌بینیم و خودت را به آغوش‌ام می‌چسباندی و من که موهای‌ام خراب شده بود، به دست‌شویی آن‌جا رفتم و مشغول درست کردن موهای‌ام شدم در کنار آدم‌های دیگری که به آن‌جا می‌آمدند و تو و مادرت با دوربین همیشه آماده‌تان آمدید و آخرین عکس‌ها را از من گرفتید، یاد آن روز آخر که چهره‌ی همه را نگران می‌دیدم و مجبور بودم لب‌خند سردی تحویل دهم که اشک جلوی دیده‌گان کسی نیاید، همه و همه در این روزها که دیگر مثل سابق به تئاتر و کنسرت و سینما نمی‌توانم برم، در نظرم می‌آید و هر بار بغض گلوی‌ام را می‌فشارد اما حضور مردی که دوست‌اش دارم مانع از غلطیدن اشک‌ روی گونه‌ام می‌شود.

تو دیگر در خانه‌ی پدری‌مان نیستی، زنده‌گی‌ات در جای دیگری رقم خورده و با مادرت که بی‌ تابانه در انتظار این روزهای آزادی برای تو بود، در آرامش و راحتی زنده‌گی می‌کنی. از دو روز دیگر باید به مدرسه‌ی جدیدی بروی که هیچ کس را نمی‌شناسی و در کشوری زنده‌گی کنی که تا چشم کار می‌کند برج می‌بینی، تو و مادرت تنها نیستید که ما هر لحظه با شما زنده‌گی می‌کنیم.

تنها کودک خانواده‌ی ما، زینب عزیز و دوست داشتنی من، روزت هزار بار مبارک. تنهایی را در کشور دیگر طاقت بیار تا وقتی مثل الان که به ۹ سال پشت سر گذاشته‌ات نگاه می‌کنم، چیزی جز تحسین کردن‌ات به ذهن‌ام نمی‌رسد، تحسین‌ات کنم که این مرحله از زنده‌گی‌ات را هم با بزرگ‌واری گذرانده‌ای…

مرتبط:

قدم در راه بی‌برگشت نعیمه دوستدار

Posted in شخصیComments (4)

Tags: , , , ,

به همین راحتی زنده‌گی‌ات را در جمهوری اسلامی می‌گیرند


در جمهوری اسلامی، اگر در جریانات و حوادث پس از انتخابات کشته نشوی، اگر خطایی کرده باشی و به خاطر آن خطا محکوم به اعدام نشده باشی، اگر با مردی خوابیده باشی و حکم سنگسار نگرفته باشی، اگر زن خیابانی نشده باشی و از فرط آلوده‌گی نمیری، اگر زیر کتک‌های پدر یا همسرت کبود نشوی و از بین نروی، شاید به دست نیروی انتظامی، وقتی که در دل‌ات آسوده‌یی و یگانه فرزند کوچک‌ات را سخت در آغوش کشیده‌یی، «سهوا» کشته شوی.

یکی از آشنایان دور من، با نام سمیه جعفر قلی کسی است که در صدر خبرهای دانش‌جویی این روزها قرار گرفت با آن مرگ دل‌خراش و نا به هنگام‌اش، در لحظه‌یی که کودک ۸ ماهه‌اش را دز آغوش گرفت بود و به  هم‌راه همسر خود اتوبان بین قم و تهران را می‌پیمود.

اول در یک راه‌بندان گرفتار شدند و یک ماشین را دیدند که به سرعت از بین ماشین‌های دیگر فرار کرد و بعد از آن، ماشین پلیس. فهمیدند که پلیس در تعقیب ماشین است. همسرش در حال راننده‌گی بود که صدایی شنید و وقتی روی‌اش را برگرداند با صحنه‌یی مواجه شد، که باورش نمی‌شد، دخترک خردسال‌اش از آغوش همسرش به کف ماشین افتاده بود و سر همسرش به شیشه چسبیده بود، چون نیروی انتظامی «به اشتباه» سمیه را نشانه گرفته بود.

در جمهوری اسلامی به همین ساده‌گی جان‌ات را می‌گیرند، زنده‌گی نمی‌بخشند، اما در گرفتن جان مهارتی عجیب دارند. هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودم‌اش. اما می‌توانم احساس خانواده‌اش را درک کنم. غم از دست دادن فرزند، آن‌هم با این وضع و روز به سختی در ذهن خانواده کم‌رنگ می‌شود.

سیمه جعفر قلی، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد مهندسی کامپیوتر دانش‌گاه امیرکبیر و یکی از کارکنان مرکز تحصیلات تکمیلی آموزش‌های مجازی در هفته‌ی نخست مهرماه کشته شد و جمهوری اسلامی که این روزها ترسوتر از پیش شده است، از مدیریت دانش‌گاه امیرکبیر خواسته بود تا برنامه‌ی یادبودی که قرار بود توسط دوستان و هم‌دانش‌گاهیان سمیه در دانش‌گاه برگزار شود، لغو کنند اما این برنامه برگزار شد، اما در سکوت کامل خبری و بی‌خبری دانش‌جویان این دانش‌گاه.

این بود تمام ماجرای نافرجام دختری که در ایران زنده‌گی می‌کرد و در حالی‌که خیال‌اش از خاندن درس و پیدا کردن شغل «که کار راحتی در ایران امروز نیست» راحت شده بود، مسئولیت مادر شدن را هم به دوش داشت اما باز هم به دلیل اشتباه نیروی نظامی جمهوری اسلامی ایران، کشته شد و دخترک‌اش ماند تا با کینه‌یی که برای از دست دادن مادر دارد، دست و پنجه نرم کند…

روح‌اش شاد و یادش گرامی

مرگ سمیه جعفر قلی دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک به ضرب گلوله ماموران انتظامی خبرگزاری هرانا

عرض تسلیت به همه‌ی دوستان دانش‌جویان رشته‌ی مهندسی شبکه و …

در رثای آن پریشان‌دخت: مجال حادثه اندک بود و واقعه سخت نا منتظر اسماعیل جعفرقلی (برادر سمیه)

Posted in حقوق‌بشرComments (1)

Tags: , , ,

باز هم روایت دردناک اعدام بهنود شجاعی


شنبه ۱۸ مهرماه برابر است با ۱۰ اکتبر یعنی روز جهانی مقابله با حکم اعدام و یک‌شنبه ۱۹ مهر، روزی است که بهنود شجاعی قرار است برای پنجمین بار آماده‌ی اعدام شود. دفعات پیش تا یک روز مانده به اجرای حکم، وکیل و خانواده را در جریان نمی‌گذاشتند اما این‌بار همه می‌دانیم که ۴ روز ناقابل تا پایان عمر این جوان باقی مانده است.

جمهوری اسلامی، با قوانین کثیف‌اش قرار است ۴ روز دیگر، درست در روزی که بازتاب روز جهانی مقابله با اعدام در رسانه‌های دنیا پخش می‌شود، دست به اعدام فرزندی از سرزمین‌اش بزند، فرزندی که هنگام ارتکاب جرم زیر ۱۸ سال سن‌ داشته و مجازات اعدام برای وی غیرقانونی است. ۱۹ مهرماه، باز هم ایران، به دلیل نقض حقوق‌بشر در صدر اخبار دنیا خواهد بود. آن هم در روزی که سازمان‌های بین‌المللی حقوق‌بشر دست به صدور بیانیه و برگزاری جلسه‌های مختلف برای راه‌های مقابله با حکم اعدام می‌زنند.

صفر انگوتی نیز نوجوان دیگری است که هم اکنون با بیست سال سن و در حالی‌که در زمان ارتکاب جرم، فقط ۱۷ سال داشته، بیست و نه مهرماه اعدام خواهد شد.

دستی بجنبانیم، کاری بکنیم که موجب پشیمانی فردا روزمان نشود. اعتراض تنها کاری است که از دست‌مان بر می‌آید.

For God’s sake, do something to stop Behnood and Safar’s execution
Behnood has been in jail for the last four years. They had forgiven him and then changed their mind
God knows how many times they took him in front of the gallows and sent him back to the prison again. Behnood is scheduled to be executed on Oct 11 (Mehr 19) and Safar on Oct 21 (Mehr 29)
Please do whatever you can. It might be his last chance. Go in front of Evin prison next Sunday before Azaan-e-Sobh carrying Qoran in your hands asking to let Behnood LIVE. Any other suggestion?? (Safar is in Shiraz, don’t know what is the name of the prison)
If you don’t know about Behnood and Safar, take a look at their attorney’s weblog. The following is the letter Mr. Mostafayi has written to the head of the Judiciary accordingly:
???BTW, Do you guys still remember Delara Darabi

پی‌نوشت: بهنود شجاعی، نوجوانی که در ۱۷ ساله‌گی در جریان یک نزاع خیابانی در تهران مرتکب قتل شده بود، پس از گذراندن حدود چهار سال در زندان قرار است روز یک‌شنبه، ۱۹ مهرماه به دار آویخته شود. صفر انگونی نیز متولد ۱۳۶۸ است که در زمان ارتکاب جرم ۱۷ ساله بوده و قرار است بیست و نه مهرماه به دار آویخته شود. این در حالی است که به گفته‌ی محمد مصطفایی وکیل آن‌ها، پرونده‌ی آن‌ها دارای نقائص فراوانی است و وی تقاضای رسیده‌گی مجدد به این پرونده‌ها را داده است.

برای نجات جان بهنود شجاعی دعا کنید از وکیل وی، محمد مصطفایی

بهنود شجاعی ۱۹/۷/۸۸ و صفر انگوتی ۲۹/۷/۸۸ اعدام خواهند شد خبرگزاری هرانا

رحیم محمدی بدون اطلاع به وکیل و خانواده اش صبح دیروز در تبریز اعدام شد محمد مصطفایی

Posted in حقوق‌بشرComments (1)

Tags: , , ,

کاش بیش‌تر می‌دانستم


pic3آدم خرافاتی نیستم اما یادم می‌آید یک بار در مسیر زنده‌گی‌ام زنی قرار گرفت که از روی نگاه‌ام آینده‌ام را برای‌ام گفت. آینده‌ی هنری، تحصیلی، زناشویی و…

آن زمان تازه تار به دست گرفته بودم و آموزش می‌دیدم . خبر از اولین اجرای بزرگ‌ام در ۹ ساله‌گی داد و همان شد. روزی در یک سالن بزرگ، مادرانی که برای جشن عبادت دخترکان معصوم ۹ ساله‌شان با شادی دور هم جمع شده بودند؛ اولین اجرای‌ام را در حضور ۵۰۰ نفر داشتم. چیز زیادی از نواختن نمی‌دانستم اما پدرم این را مقدمه‌یی برای بالا رفتن اعتماد به نفس دخترک‌اش برای اجراهای بزرگ‌تر می‌دانست.

آن زمان سال دوم دبستان بودم و باورم نمی‌شد وقتی که آن زن از دانش‌گاه و رشته‌ی پرتحرک‌ام حرف می‌زد. برای‌ام می‌گفت: رشته‌یی را در دانش‌گاه می‌خوانی که شب‌ها خسته به خانه می‌آیی و دل‌ات برای آرامش و خانواده‌ات تنگ می‌شود. می‌گفت: اسم‌ات را در روزنامه‌ها می‌بینم.

که همان شد، رشته‌ی ارتباطات و شاخه‌ی روزنامه‌نگاری، انتخاب من بود که به آن عشق می‌ورزم. روزهای پرکار، آن هم در سرویس فرهنگی، هنری و مصاحبه‌های جالب با کسانی که استادان موسیقی‌ام بودند و شرکت کردن در اجراهایی که لذت‌اش هنوز در خاطرم مانده.

به زنده‌گی زناشویی‌ام رسید: سن‌ام هنوز به عاشق شدن قد نمی‌داد اما گفت ازدواج‌ات با عشق است. با مردی قدبلند که به دو نام صدای‌اش می‌کنند و ازدواج‌تان سر و صدای زیادی دارد. برای‌ام گفت: همسرت کسی است که به واسطه‌ی عملی که انجام داده، شهادت یک مرد روحانی برای‌ رهایی‌اش نیاز است. مهربان و عاشق است.

دنیا چرخید و چرخید تا به ازدواج‌ام هم رسید و همان شد که او گفت. زنده‌گی را برای‌ام در پس عشقی قوی و صبری قوی‌تر ترسیم  کرد و این پایان حرف‌های‌اش بود: صبر.

دیگر چیزی نگفت. اما آن‌هایی که گفت اندک‌اندک رسید و هربار که اتفاق‌ها برای‌ام رخ می‌داد، یاد حرف‌های آن روز آن زن می‌افتادم و با خودم می‌گفتم کاش بیش‌تر می‌دانستم، کاش بیش‌تر می‌گفت…

حالا با تنها کلمه‌یی که در پایان حرف‌های‌اش گفت، دست و پنجه نرم می‌کنم. صبر می‌کنم. صبر می‌کنم. اما کاش می‌دانستم تا کی …

Posted in شخصیComments (0)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان