علی: شیدا برات یه آهنگ میفرستم، گوش بده، خوشات مییاد، یه کم از فاز موسیقی سنتی میآی بیرون.
من: بفرست ببینم چیه، یه دوست معمولی جان (خنده)
علی: الان اینجا همه این آهنگ رو گوش میدن، یه کم جواده، توش میگه میخوام بیام خواستگاری و از این حرفها
من: (خنده)
…
من: وای علییی چه آهنگ با مزهیی، حیف که نصف شبه و نمیتونم با صدای بلند گوش کنم
علی: ما اینیم دیگه، یه کم بذار شوهرت هم گوش کنه بلکه از گزارش نوشتن دست بکشه
من: باشه، براش میذارم
علی: نیلشعیسلهعثصیذلطظاترشستیسمبز
من: اون وقت اینی که نوشتی یعنی چی؟
علی: یعنی فردا هزارتا کار دارم؛ باید برم روزنامه، میخوام برم بخوابم
من: خوب بخوابی علی، بای
علی است، علی ملیحی، چند شب پیش از بازداشتاش، چند شب پیش از اینکه او را با خود تا زندان اوین ببرند و درون اتاقک کوچکی حبساش کنند. حالا ماهها است که در زندان است و همین امروز پشت میلههای زندان ۲۸ ساله شده است.
همهی آنهایی که حتا یک بار با علی صحبت کردهاند میدانند که جایاش تا چه اندازه خالی است.
=============================================================
من: سلام نصورررر، خوبی؟
نصور: خوبم، تو چهطوری؟ مدیار خوبه؟
من: خوب خوبیم، مرسی. چه خبرا؟ چه میکنی؟
نصور: شیدا اون جا به جایی که بهت گفتم رو انجام دادی؟
من: وایی نه، هی یادم میره. چشم نصور قول میدم تا آخر هفته درستاش کنم
نصور: من دارم به خاطر خودت میگما، وگرنه
من: میدونم نصور جان، در اسرع وقت انجام میشه
نصور: مراقب خودتون و عشقتون باشید توی این دنیای گرگ صفت
من: اون هم چشم
نصور: فعلن
من: فعلن عزیز
این هم نصور است، نصور نقیپور، وبلاگ نویسی که بیجهت در زندان است، پسری اهل فرهنگ و ادبیات و بسیار آرام و باوقار که هر بار یاد حرفهایاش میافتم، غصهام میگیرد و میگویم کاش وقت بیشتری گذاشته بودم برای هم صحبتی با نصور.
نصور همچنان به صورت بلاتکلیف در زندان است.
=============================================================
من: سلام عزیزم، بله که هستم، خوبی؟
علیرضا: چرا مدیار جواب نمیده؟
من: چون نیست، چی شده؟
علیرضا: یه مصاحبه گرفتم، یه گزارش هم نوشتم، میخواستم بفرستم بخونه، ببینه خوبه؟
من: برای من بفرست، میدم بخونه.
علیرضا: اوکی
علیرضا: شیدا خیلی دلم براتون تنگ شده، دلام اون شبهای خوبِ جمعِ خودمون رو میخواد
من: آخ نگو علیرضا، من هم همینطور. گفته باشمااااااااااااا، قلیون رو اول خودم میکشم
علیرضا: عمرااااا بذارم
من: حالا میبینی، هر چی باشه من یه خانومم، خودت فکر میکنی مهتا قلیون رو میده به کی؟
علیرضا: آخه بچه پررو، قلیون بیاد دست تو که ول کن نیستی
من: حالا چون تویی میذارم هر یه ربع، ۲ دقیقه قلیون بکشی
علیرضا: (خنده)
این هم علیرضای عزیز من است، علیرضا فیروزی که غیبتاش طولانی شده و میدانم وقتی از زندان آزاد شود، چندین سال بزرگتر شده است، علیرضا در جریان یک سفر بازداشت شد و مدتها خبری از او نبود، اما حالا در زندان اوین، در کنار حسام، عمویاش و در انتظار آزادی است.
=============================================================
من: جانم حسام؟ سلام
حسام: سلام حالت خوبه؟ مجتبی خوبه؟
من: قربونت، خوبیم ما، شماها خوبید؟ از علیرضا چه خبر؟
حسام: خوبیم، همچنان بیخبریم. هیچ
من: امروز هم باز با آیدیاش آنلاین شدند
حسام: آره دیدم، نمیدونم دنبال چی میگردن، یه زحمت برات دارم
من: جونم؟ بگو
حسام: هیچ خبری از علیرضا اینها نیست، یه خبر بزن
من: باشه، همین الان روش کار میکنم
حسام: مرسی، کار کردی، لینک بده
من: حتمن
حسام: فعلن
اینها هم حرفها و دلنگرانیهای حسام است، حسام فیروزی نازنین که در روزهای آخر آزادیاش برای علیرضا، برادرزادهاش بیتاب بود، هیچ خبری از سلامت و حتا زنده بودناش نداشت و به درهای بسته میخورد و علیرضا حتا یک تماس هم با خانوادهاش نداشت. او برای چهارمین سال متوالی، نوروز امسال را هم در زندان بود و عسل، دخترکاش، بر سر سفرهی هفتسین برای پدرش اشک ریخت.
اینها دوستان من هستند، همانهایی که از صبح تا شب، قسمت بزرگی از زندهگیام را تشکیل میدهند، چه آن روزهایی که آزاد بودند، چه این روزها که در زنداناند و هر روز حرفهایشان را دوره میکنم.
هر روز به هر بهانهیی به یادشان میافتم و امید آزادیشان را دارم.
دوستان دیگری هم در زندان دارم، چه آنهایی که دیدمشان، چه آنهایی که روزهای زیادی خبرهایشان را دوره کردهام و خواستم که نامشان از زبانها و یادها نیافتد.
روزهایی که میگذرند و در پیش اند، بهانههایی هستند که نامهایشان برایام زنده شود، روز کارگر میآید و یادشان میکنم، روز معلم میآید و به یادشان میافتم، روز آزادی مطبوعات میآید و میشمارم آنهایی را که در زندان هستند به جرم نداشتن آزادی بیان.
زندهگیام با نام و خبرهایشان عجین شده، بدون آنها و بدون اینکه خبرهایشان را منتشر کنم و امید آزادیشان را داشته باشم، زندهگی برایام غیر ممکن شده است. اما بعضی روزها، مثل امروز، طاقتام تمام میشود و احساس میکنم قدرت تحملی بیشتر از این ندارم.
عذاب وجدان دارم از اینکه جز نوشتن کاری از دستام بر نمیآید و نمیتوانم باری از دوش خانوادههایشان بر دارم. بیطاقت میشوم وقتی نامهی وحید لعلیپور، همسر مهدیه گلرو را میخوانم و نمیتوانم کمکی به آزادیاش کنم، یا آن روزی که همسر بهاره هدایت از نبود بهارش در سالروز ازدواج و تولدش میگوید، دلام خون میشود.
وقتی به یاد مادر و پدر بابک خرمدین (حسین رونقی ملکی) میافتم که فارسی حرف زدن برایشان مشکل است و از صبح تا شب را پشت در زندان اوین میمانند و پسرشان را نمیبینند، گریه میکنم، اشکهایام تمامی ندارد، نالههایام هم در اینجا انگار تمامی ندارد.
پایان این پست را نمیبندم، پایاناش باز است، چون حرفهایام بیشتر از اینها است…








