Archive | اردیبهشت, ۱۳۸۹

Tags: , , , , , , ,

نوشته‌یی بدون پایان


علی: شیدا برات یه آهنگ می‌فرستم، گوش بده، خوش‌ات می‌یاد، یه کم از فاز موسیقی سنتی می‌آی بیرون.

من: بفرست ببینم چیه، یه دوست معمولی جان (خنده)

علی: الان این‌جا همه این آهنگ رو گوش می‌دن، یه کم جواده، توش می‌گه می‌خوام بیام خواستگاری و از این حرف‌ها

من: (خنده)

من: وای علییی چه آهنگ با مزه‌یی، حیف که نصف شبه و نمی‌تونم با صدای بلند گوش کنم

علی: ما اینیم دیگه، یه کم بذار شوهرت هم گوش کنه بلکه از گزارش نوشتن دست بکشه

من: باشه، براش می‌ذارم

علی: نیلشعیسلهعثصیذلطظاترشستیسمبز

من: اون وقت اینی که نوشتی یعنی چی؟

علی: یعنی فردا هزارتا کار دارم؛ باید برم روزنامه، می‌خوام برم بخوابم

من: خوب بخوابی علی، بای

علی است، علی ملیحی، چند شب پیش از بازداشت‌اش، چند شب پیش از این‌که او را با خود تا زندان اوین ببرند و درون اتاقک کوچکی حبس‌اش کنند. حالا ماه‌ها است که در زندان است و همین امروز پشت میله‌های زندان ۲۸ ساله شده است.

همه‌ی آن‌هایی که حتا یک‌ بار با علی صحبت کرده‌اند می‌دانند که جای‌اش تا چه اندازه خالی است.

=============================================================

نصور: سلام خواهری

من: سلام نصورررر، خوبی؟

نصور: خوبم، تو چه‌طوری؟ مدیار خوبه؟

من: خوب خوبیم، مرسی. چه خبرا؟ چه می‌کنی؟

نصور: شیدا اون جا به جایی که بهت گفتم رو انجام دادی؟

من: وایی نه، هی یادم می‌ره. چشم نصور قول می‌دم تا آخر هفته درست‌اش کنم

نصور: من دارم به خاطر خودت می‌گما، وگرنه

من: می‌دونم نصور جان، در اسرع وقت انجام می‌شه

نصور: مراقب خودتون و عشق‌تون باشید توی این دنیای گرگ صفت

من: اون هم چشم

نصور: فعلن

من: فعلن عزیز

این هم نصور است، نصور نقی‌پور، وبلاگ نویسی که بی‌جهت در زندان است، پسری اهل فرهنگ و ادبیات و بسیار آرام و باوقار که هر بار یاد حرف‌های‌اش می‌افتم، غصه‌ام می‌گیرد و می‌گویم کاش وقت بیش‌تری گذاشته بودم برای هم صحبتی با نصور.

نصور هم‌چنان به صورت بلاتکلیف در زندان است.

=============================================================

علیرضا: سلام شیدا، هستی؟

من: سلام عزیزم، بله که هستم، خوبی؟

علیرضا: چرا مدیار جواب نمی‌ده؟

من: چون نیست، چی شده؟

علیرضا: یه مصاحبه گرفتم، یه گزارش هم نوشتم، می‌خواستم بفرستم بخونه، ببینه خوبه؟

من: برای من بفرست، می‌دم بخونه.

علیرضا: اوکی

علیرضا: شیدا خیلی دلم براتون تنگ شده، دل‌ام اون شب‌های خوبِ جمعِ خودمون رو می‌خواد

من: آخ نگو علیرضا، من هم همین‌طور. گفته باشمااااااااااااا، قلیون رو اول خودم می‌کشم

علیرضا: عمرااااا بذارم

من: حالا می‌بینی، هر چی باشه من یه خانومم، خودت فکر می‌کنی مهتا قلیون رو می‌ده به کی؟

علیرضا: آخه بچه پررو، قلیون بیاد دست تو که ول کن نیستی

من: حالا چون تویی می‌ذارم هر یه ربع، ۲ دقیقه قلیون بکشی

علیرضا: (خنده)

این هم علیرضای عزیز من است، علیرضا فیروزی که غیبت‌اش طولانی شده و می‌دانم وقتی از زندان آزاد شود، چندین سال بزرگ‌تر شده است، علیرضا در جریان یک سفر بازداشت شد و مدت‌ها خبری از او نبود، اما حالا در زندان اوین، در کنار حسام، عموی‌اش و در انتظار آزادی است.

=============================================================

حسام: شیدا جان

من: جانم حسام؟ سلام

حسام: سلام حالت خوبه؟ مجتبی خوبه؟

من: قربونت، خوبیم ما، شماها خوبید؟ از علیرضا چه خبر؟

حسام: خوبیم، هم‌چنان بی‌خبریم. هیچ

من: امروز هم باز با آی‌دی‌اش آن‌لاین شدند

حسام: آره دیدم، نمی‌دونم دنبال چی می‌گردن، یه زحمت برات دارم

من: جونم؟ بگو

حسام: هیچ خبری از علیرضا اینها نیست، یه خبر بزن

من: باشه، همین الان روش کار می‌کنم

حسام: مرسی، کار کردی، لینک بده

من: حتمن

حسام: فعلن

این‌ها هم حرف‌ها و دل‌نگرانی‌های حسام است، حسام فیروزی نازنین که در روزهای آخر آزادی‌اش برای علیرضا، برادرزاده‌اش بی‌تاب بود، هیچ خبری از سلامت و حتا زنده بودن‌اش نداشت و به درهای بسته می‌خورد و علیرضا حتا یک تماس هم با خانواده‌اش نداشت. او برای چهارمین سال متوالی، نوروز امسال را هم در زندان بود و عسل، دخترک‌اش، بر سر سفره‌ی هفت‌سین برای پدرش اشک ریخت.

این‌ها دوستان من هستند، همان‌هایی که از صبح تا شب، قسمت بزرگی از زنده‌گی‌ام را تشکیل می‌دهند، چه آن روزهایی که آزاد بودند، چه این روزها که در زندان‌اند و هر روز حرف‌های‌شان را دوره می‌کنم.

هر روز به هر بهانه‌یی به یادشان می‌افتم و امید آزادی‌شان را دارم.

دوستان دیگری هم در زندان دارم، چه آن‌هایی که دیدم‌شان، چه آن‌هایی که روزهای زیادی خبرهای‌شان را دوره کرده‌ام و خواستم که نام‌شان از زبان‌ها و یادها نیافتد.

روزهایی که می‌گذرند و در پیش‌ اند، بهانه‌هایی هستند که نام‌های‌شان برای‌ام زنده شود، روز کارگر می‌آید و یادشان می‌کنم، روز معلم می‌آید و به یادشان می‌افتم، روز آزادی مطبوعات می‌آید و می‌شمارم آن‌هایی را که در زندان هستند به جرم نداشتن آزادی بیان.

زنده‌گی‌ام با نام و خبرهای‌شان عجین شده، بدون آن‌ها و بدون این‌که خبرهای‌شان را منتشر کنم و امید آزادی‌شان را داشته باشم، زنده‌گی برای‌ام غیر ممکن شده است. اما بعضی روزها، مثل امروز، طاقت‌ام تمام می‌شود و احساس می‌کنم قدرت تحملی بیش‌تر از این ندارم.

عذاب وجدان دارم از این‌که جز نوشتن کاری از دست‌ام بر نمی‌آید و نمی‌توانم باری از دوش خانواده‌های‌شان بر دارم. بی‌طاقت می‌شوم وقتی نامه‌ی وحید لعلی‌پور، همسر مهدیه گلرو را می‌خوانم و نمی‌توانم کمکی به آزادی‌اش کنم، یا آن روزی که همسر بهاره هدایت از نبود بهارش در سال‌روز ازدواج و تولدش می‌گوید، دل‌ام خون می‌شود.

وقتی به یاد مادر و پدر بابک خرمدین (حسین رونقی ملکی) می‌افتم که فارسی حرف زدن برای‌شان مشکل است و از صبح تا شب را پشت در زندان اوین می‌مانند و پسرشان را نمی‌بینند، گریه می‌کنم، اشک‌های‌ام تمامی ندارد، ناله‌های‌ام هم در این‌جا انگار تمامی ندارد.

پایان این پست را نمی‌بندم، پایان‌اش باز است، چون حرف‌های‌ام بیش‌تر از این‌ها است…

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: ,

بوی کتاب و نمایش‌گاه‌اش


از زمانی که به یاد می‌آورم، حضور در نمایش‌گاه کتاب یکی از سنت‌های پدرم و بعد از آن خواهرم و بعدتر هم خودم شد. ذوقِ پیدا کردن کتاب‌هایی تازه و آشنایی با نشرهای جدید و دیدن آن همه کتاب در کنار هم، مست‌ام می‌کرد.

اردیبهشت ماه که از راه می‌رسد، دل‌ام پر می‌کشد برای سالن‌ها و غرفه‌هایی که پر است از کتاب، پر است از کاغذ و پر است از شور دانستن.

از سال ۸۶ حسی که به نمایش‌گاه کتاب و ناشران پیدا کردم، خیلی تغییر کرد، چون از نزدیک با ناشری آشنا شده بودم که تمام اشتیاق زنده‌گی‌اش صرف چاپ و نشر کتاب می‌شد، به عنوان جوان‌ترین ناشر، مصاحبه‌یی با او انجام دادم که سردبیر خبرگزاری هیچ وقت اجازه‌ی انتشار آن را نداد.

گذشت و گذشت تا زنده‌گی‌ام با زنده‌گی‌یِ این ناشر جوان گره خورد و از آن روز به بعد، کتاب و نمایش‌گاه کتاب برای‌ام حال و هوای دیگری پیدا کرد، صاحب کتاب‌خانه‌یی شدم که می‌توانستم مدت‌ها از کتاب‌های‌اش بخوانم و تمام نشود، با نویسنده‌هایی آشنا شدم که پیش‌تر نمی‌شناختم‌شان، ویراستاری کتاب‌های آن نشر دوست داشتنی را به عهده گرفتم و با شور، تمام سطرهای کتاب‌هایی که قرار بود زیر چاپ بروند  را می‌خواندم و تصحیح می‌کردم، ناشر جوان از سرعت عمل‌ام راضی بود و این می‌شد که کتاب‌ها برای نمایش‌گاه کتاب در اردیبهشت ماه آماده می‌شد و روزهای آخرِ باقی مانده تا نمایش‌گاه کتاب را ثانیه شماری می‌کردم.

هیچ وقت همهمه‌ی دل‌نشین نمایش‌گاه کتاب از یادم نمی‌رود، هیجان دیدن تمام نشرها در کنار هم چیزی نیست که بتوانم فراموش‌اش کنم. اما دریغ و درد که…

پی‌نوشت:

  • جا دارد تا نام مسعود لواسانی عزیز، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس در بند هم در این نوشته ذکر شود، چرا که تمام آن‌هایی که با خبرنگاران فرهنگی در ارتباط بودند، بی‌گمان مسعود لواسانی و گزارش‌های ناب‌اش را در مورد تغییر مکان نمایش‌گاه کتاب از مقر نمایش‌گاه‌های بین‌المللی به مصلای تهران را به یاد می‌آورند. حالا، مسعود را از مهر ماه در زندان اوین نگه داشته‌اند و همسر و پسرک معصوم‌اش در حسرت یک لحظه آزادی او هستند.

شیدا جهان‌بین

Posted in کتابComments (0)

Tags: , , , , ,

عشق‌اش را هم محدود کردند، تمام آن روزهایی که من آسوده خاطر عاشق شدم


در تمام آن روزها، ماه‌ها و سال‌هایی که من به عنوان یک دخترک مسلمان ایرانی که مذهب‌ام را تنها از مادر و پدرم به ارث برده بودم و از آن چیزی نمی‌دانستم و با تحقیق آن‌را انتخاب نکرده بودم، در آرامش و راحتی در مدرسه‌های شهر تهران درس می‌خواندم و اگر دبیران مدرسه‌ام توهینی به من می‌کردند، پدر و مادرم به راحتی با آن‌ها برخورد می‌کردند و اگر برخورد آن‌ها اشتباه بود، از من و خانواده‌ام معذرت می‌خواستند؛ شاهین در اضطراب این‌که شاید از مدرسه اخراج‌اش کنند درس می‌خواند.

تمام آن روزهایی که در کتاب تعلیمات دینی دوران دبستان، راه‌نمایی و دبیرستان مدرسه‌هایی که می‌رفتم از پیامبران‌ دین اسلام نوشته بود و من به اتکای روح پاک دوران کودکی فکر می‌کردم تمام آن‌هایی که در کتاب آمده حقیقت محض است و کوچک‌ترین خللی در آن وارد نمی‌شود؛ شاهین از تمام کتاب‌های تعلیمات دینی و تاریخ ایرانی، بدش می‌آمد و می‌ترسید به آن بخش‌هایی برسد که او و هم‌کیشان را کافر و نجس می‌خواند.

تمام آن روزهایی که نمره‌ی بیست در مدرسه حرف اول را می‌زد و من مثل بقیه‌ی هم‌شاگردی‌های‌ام سعی‌‌ام این بود که تمام سوال‌های امتحانی را پاسخ درست دهم تا تحسین معلم‌ام را به همراه داشته باشد؛ شاهین به سوال‌هایی که در مورد بهاییان بود و مجبور بود برای گرفتن نمره‌ی بیست خلاف اعتقادش را بنویسد، به دیده‌ی نفرت می‌نگریست و از آن فرار می‌کرد.

بزرگ‌تر که شدیم، در تمام روزهایی که من برای ورود به دانش‌گاه و کنکور درس می‌خواندم با امید به این‌که در آزمون ورودی آن قبول شوم و در رشته‌یی که آن‌را دوست دارم، درس بخوانم، شاهین درس می‌خواند و می‌دانست که یا قبولی دانش‌گاه در کار نیست و یا اگر قبول هم شود، به دلایل واهی از ادامه‌ی تحصیل منع می‌شود.

در تمام روزهایی که من می‌توانستم گزینه‌های زیادی برای عاشق شدن داشته باشم و اگر از مردی خوش‌ام آمد به راحتی به خانواده‌اش معرفی شوم و اگر می‌خواستم، می‌توانستم با او ازدواج کنم، شاهین باید عشق‌اش را به دخترانی که از خانواده‌های مذهبی و مسلمان بودند، پنهان می‌کرد و به دختری عاشق می‌شد که خانواده‌اش او را کافر نداند و همین، عشق‌اش را محدود می‌کرد.

در تمام روزهایی که من، به عنوان یک مبارز و فعال حقوق بشر در راه آزادی قدم برداشتم، می‌دانستم که اگر بازداشتم کنند به خاطر فعالیت‌ام است، اما شاهین علاوه بر بازداشت به دلیل فعالیت‌های بشردوستانه، نگران تفتیش عقایدی است که پس از بازداشت او به عنوان فردی بهایی، به آن می‌پردازند.

زیاد خوانده و نوشته بودم از حقوق بهاییان ایرانی که همواره در حال نقض شدن است، اما این‌که دوستی بهایی در کنارم باشد و با این مذهب زنده‌گی کند و از دردها و تحقیرهایی که از ۲۳ سال پیش تا کنون داشته است، برای‌ام بگوید، تاب و تحمل را از من گرفته است. دوستی که برای‌ام از هراس دوران کودکی‌اش در مورد بازداشت مادر و پدرش بگوید و من اشک بریزم و فقط بگویم شرمنده‌ام از این‌که آن‌هایی که خودشان را مسلمان می‌نامند با کودکی‌ات چنین کردند و دلهره‌ در دل کوچک و پاک‌ات انداختند. مجسم می‌کنم تصویر دوران کودکی‌اش را که با هر ضربی که به روی در خانه‌اش گرفته می‌شد، دل‌اش می‌لرزید که نکند همان‌هایی که او را کافر می‌دانند، به جز لحظه‌های خوب دوران کودکی، این بار خانواده‌اش را هم بگیرند و آتش در خانه‌اش بکارند.

از او خواستم که برای‌ام از تحصیلات دانش‌گاهی‌اش بگوید و او گریزی به اوایل انقلاب ۵۷ می‌زند و برای‌ام می‌گوید که «در ماه‌های نخستینی که انقلاب مردم در ایران پیروز شده بود، بهاییان مانند سابق کلاس‌های درس و دانش‌گاه داشتند (دقیقا نمی دانم که آیا در همان ماه های اول هم محروم بودیم یا خیر…) اما پس از چندی توسط عوامل جمهوری اسلامی شناسایی شدند و از برگزاری کلاس‌های‌شان جلوگیری شد تا این‌که بهاییان تصمیم گرفتند کلاس‌های دانش‌گاهی را در خانه‌های خودشان برگزار کنند که در موارد بسیاری، با آن‌ها هم برخورد شد و به جایی رسید که این روزها از سیستم کلاس‌های نیمه وقت به صورت اینترنتی و آن‌لاین و تا حدودی کلاس‌هایی که در خانه تشکیل می‌شود، استفاده می‌کنند و مدارک تحصیلی که از این کلاس‌ها و این دانش‌گاه اینترنتی دریافت می‌کنند در بسیاری از کشورهای دنیا معتبر شناخته می‌شود به جز ایران، به جز ایرانی که ادعای سردمداران‌اش در مورد رعایت حقوق بشر گوش دنیا را کر کرده اما در هر لحظه از زنده‌گی‌شان در حال نقض آن هستند.

البته این روش (تحصیلات دانش‌گاهی به صورت آنلاین)، محدودیت‌های خاص خودش را هم دارد مانند این‌که تمام رشته‌های دانش‌گاهی، که در دانش‌گاه‌ها تدریس می‌شود در این کلاس‌ها وجود ندارد و همه‌ی دانش‌جویان به علایق خود نمی‌رسند اما باز هم به‌تر از هیچ است برای جوانانی که آموزش از نیازهای‌شان است.»

این‌ها را برای‌ام می‌گوید و همان لحظه‌هایی که در حال تعریف کردن است با خودم فکر می‌کنم که پیش از این، چه ساده به درس و دانش‌گاه نگاه می‌کردم و با خودم می‌گویم مدرکی که من از دانش‌گاه گرفتم کجا و مدرکی که او گرفته کجا. روزهای سرخوشی و عاشق شدن من در دانش‌گاه‌های ایران کجا و هراس برگزاری کلاس‌های مخفیانه کجا.

با نگاهی به موارد زیر:

ماده‌ی ۲ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:

هر کس می‌تواند بی‌هیچ‌گونه تمایزی، به‌ویژه از حیث نژاد، رنگ، جنس، زبان، دین، عقیده‌ی سیاسی یا هر عقیده‌ی دیگر، و هم‌چنین منشاء ملی یا اجتماعی، ثروت، ولادت یا هر وضعیت دیگر، از تمام حقوق و همه‌ی آزادی‌های ذکر شده در این اعلامیه برخوردار شود. به‌ علاوه نباید هیچ تبعیضی روا داشته شود که مبتنی بر وضع سیاسی، قضایی یا بین‌المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد، خواه این کشور یا سرزمین مستقل، تحت قیمومیت یا غیرخودمختار باشد، یا حاکمیت آن به شکلی محدود شده باشد.

ماده‌ی ۱۰ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:

هر شخص با مساوات کامل حق دارد که دعوایش در دادگاهی مستقل و بی‌طرف، منصفانه و علنی رسیدگی شود و چنین دادگاهی درباره‌ی حقوق و دیونِ وی، یا هر اتهام جزایی که به او زده شده باشد، تصمیم بگیرد.

ماده‌ی ۱۶ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:

هر مرد و زنی که به سنِ قانونی رسیده باشند حق دارند بی هیچ محدودیتی از حیث نژاد، ملیت، یا دین با همدیگر زناشویی کنند و تشکیل خانواده بدهند.

ماده‌ی ۱۹ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:

هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دریافت و انتشار اطلاعات و افکار، به تمام وسایل ممکن بیان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.

و ماده‌های دیگر اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر می‌توانیم به درستی حقوق نقض شده‌ی بهاییان و مردمی با ادیان دیگر که در ایران اقلیت محسوب می‌شوند را شاهد باشیم. نقض حقوق چنان بی‌رحم و ناعادلانه که آن‌ها را حتا به پای چوبه‌های دار هم هدایت می‌کند و خواب راحت را از چشمان کودکان‌شان می‌گیرد.

در این روزها، که برخورد با هر قشری در ایران شدت گرفته و بی‌مهابا همه‌ی آن‌هایی را که فعالیت دارند بازداشت می‌کنند و برای‌شان حکم‌های تاریخی صادر می‌کنند، دل‌ام بیش‌تر از روزهای دیگر برای شاهین و هم‌کیشان‌اش می‌لرزد که مبادا سردی روزگار گریبان‌اش را بگیرد و به کنج زندان‌های سرزمین‌مان بیافتد و به دست مسلمانان از بین برود و از او تنها یاد و خاطره‌یی نیک باقی ماند.

رویای من و همه‌ی آن‌هایی که ایران را برای همه‌ی ایرانیان با هر دین و زبان و کیش و آیینی می‌خواهند رسیدن به آن روزی است که فرزند من و فرزند دوستانی با ادیان دیگر در یک صف باشند و با یک دید به آن‌ها نگاه شود.

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق شهروندیComments (9)

Tags: , , , ,

شاهین فضلی یکی از زندانیان گمنام جنبش سبز


شاهین فضلی دانشجوی رشته‌ی مهندسی کامپیوتر دانش‌گاه علمی-کاربردی تبریز است که از تاریخ ۱۱ بهمن ماه در زندان است و برخلاف بسیاری از آن‌هایی که برای تعطیلات نوروز به مرخصی آمدند، در زندان مانده است. او نه در میان دانش‌جویان بازداشتی شهر تهران، که در بند مالی زندان تبریز است و خانواده‌اش در انتظار روزی هستند که برای‌اش وثیقه صادر شود و هر طور شده مبلغ آن‌را تهیه کنند و او را از زندان، جایی که حق‌اش نیست، خلاص کنند.

شاهین چهره‌یی مهربان و آرام دارد، یک بار خبر بازداشت و بار دیگر خبر تداوم بازداشت‌اش در میان انبوه خبرهای بازداشت شده‌گان کار شد. شاهین را زندانی گمنام می‌دانم، چرا که در تمام روزهایی که مرخصی‌های نوروز تقسیم و از آن زندانیانی می‌شد که نام‌شان هر روز در صدر خبرها بود و روزهایی که دل‌نوشته‌های خانواده‌ی آن‌هایی که به مرخصی نیامدند در سایت‌ها کار شد و از وضعیت و شرایط جسمی و روحی وخیم آن‌هایی که در زندان ماندند سخن به میان آمد،کم‌تر کسی به یادش بود و قلب پر درد مادرش نادیده گرفته شد.

تا آن‌جایی که از نزدیکان‌ شاهین شنیده‌ام اهل فرهنگ و سینما است و علاقه‌ی زیادی به نقد فیلم و مسائل آن دارد، او در خانواده‌یی فرهنگی به دنیا آمده است و برادر زاده‌ی بایرام فضلی، کارگردان و مدیر فیلمبرداری و یکی از صاحب نظران سینمای ایران است.

بازداشت ۱۱ بهمن ماه شاهین، سومین بازداشت او است که هر بار بدون این‌که جرمی مرتکب شده باشد صورت گرفته است، او پیش از انتخابات ریاست جمهوری در خرداد سال هشتاد و هشت به اتاق ۳۷ زندان تبریز (دفتری که در مجاورت زندان مرکزی تبریز قرار دارد) احضار شده بود و پس از بازداشت به مکانی نامعلوم منتقل شده و چند روز تحت بازجویی و شکنجه بدنی قرار گرفته بود که اثر خاموش کردن سیگار روی گردن‌اش باقی مانده بود و حال جسمی او چنان بود که در بیمارستان بستری شد.

شاهین همیشه  فعالیت‌های فردی انجام می‌داده و با وجود اتهام‌های چون عضویت در سازمان مجاهدین و اتهام‌های دیگری که این روزها مثل نقل و نبات، شامل همه می‌شود باید اعلام کنیم که به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست و هیچ اقدامی علیه امنیت ملی انجام نداده است. از سرگرمی‌های او حضور در جلسه‌های نقد فیلم و فعالیت‌های فرهنگی می‌توان نام برد که هیچ کدام از آن‌ها مصداق هیچ جرمی نیست.

عباس جمالی، وکیل او است و امیدوار است که به پرونده هر چه سریع‌تر رسیده‌گی شود و اگر لازم است برای‌اش وثیقه صادر شود تا هر چه سریع‌تر از زندان آزاد شود.

زندانیان گم‌نام در زندان‌های ایران کم نیستند، زندانیانی که عدم خبررسانی، آن‌ها را با احکام غیرانسانی مواجه می‌کند و به دستگاه قضایی ایران اجازه می‌دهد تا هر چه می‌تواند بر آن‌ها سخت بگیرد. این نوشته را پس از دعوت مدیار، برای یاد کردن از زندانیان گم‌نام نوشتم، همان‌طور که سپهر و مسیح هم در این باره نوشته‌اند. از این رو از دوستان‌ام شاهین، فرید، عسل، فرهاد و مرتضا دعوت می‌کنم که هر کدام، از زندانیان گم‌نامی که می‌شناسند بنویسند.

شیدا

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

لحظه‌های شوق


تمام خوشی‌های دنیا به یک باره جمع شد در دل‌ام، از ته دل خندیدم، با صدای بلند، آن‌قدر بلند که همه شنیدند و از اتاق‌ها بیرون آمدند؛ مدیار را در آغوش گرفتم و گریستم.

اواسط روز بود، چشم‌های پدر گریان و دستان مادرم رو به آسمان رفت. خواهرم فریاد بلندی کشید و همسرش به شور آمد و دخترک‌شان نقشه‌های‌اش را مرور کرد.

دوست‌ام انگشتان دست‌اش را به نشانه‌ی پیروزی به هوا برد و همسرش به دیدارمان آمد، آن دوستانی که ندیده‌ام‌شان اما همراه تک تک لحظه‌های‌ام بودند برای‌ام بوسه‌های بزرگ فرستادند.

زنده‌گی‌ام تغییر بزرگی کرده است. تغییری که همه‌ی دارایی‌های‌ام را نشانه خواهد رفت و بارور خواهد کرد.

شیدا

Posted in شخصیComments (0)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان