Archive | خرداد, ۱۳۸۹

Tags:

کامنت یک دوست در وبلاگ پیشین‌ام


به روز کن با مطلبی که حس قشنگ شادابی‌های شیدا توشه. دلم به طرز عجیبی برات تنگ شده و خیلی یادت می‌کنم از خاطرات و ایسکا نیوز و تا روزهای نمایشگاه… تو ظریف‌تر از اون بودی که خودت رو تو این وادی‌های بی‌مقصد بندازی.
منتظرم منتظر جیغ‌هایی از فرط خوشحالی که هنوز صدای خنده‌هات تو گوشمه کشیدی وقتی اون لباس خنده دار و خوشرنگ (رو) تو نشست خبری اون خواننده ‌ی آذربایجانی بهمون دادند و به هم نشونش می‌دادیم و با هم می‌خندیدیدم.
مطمئنم دیگه منو شناختی من دلم برای شیدا جهانبین تنگ شده فارغ از اینکه الان کجاست، همسر کیه و چه فکری می‌کنه، خودت می دونی که به لحاظ سیاسی ما فاصله زیادی با هم داریم امام من از این فاصله‌ها حرف نمی‌زنم، می‌خوام از خودت بدونم برام کامنت بذار و یا میل بفرست اگه حوصله نداری کوتاه بگو (که) خوبی که هنوز جیغ می زنی و می خندی.
دوسِت داریم بیش از اون چیزی که تصور می‌کنی …. و دلم تنگ شده به اندازه ای که همه آدمهایی رو که می بینم از تو سراغ می گیرم و به اون هایی که می دونم از تو سراغی ندارند می گم که چقدر اندازه دلتنگیم بزرگه … امیدوارم شاد و خوش باشی.

==============================================

دوست عزیزم، دوست نازنینی که روزهای خوش عاشق شدن‌ام، شروع کار خبری‌ام و بحران‌های‌ام را در کنارم بودی، من هنوز همان‌ شیدایی هستم که از دیدن یک گلِ ساده به وجد می‌آید و صدای خنده‌های‌اش این روزها، مردم سرد و غریبه‌ی اطراف‌اش را متعجب می‌کند، اما …

پی‌نوشت:

نوشته‌ی بالا کامنت دوستی است که در وبلاگ پیشین‌ام برای‌ام گذاشته و از آن‌جایی که آن‌را به صورت عمومی منتشر کرده بود و همین طور برای این‌که بداند چه‌قدر از این‌که به یادم بوده خوش‌حالم، اینجا منتشرش کردم.

شیدا جهان‌بین

Posted in شخصیComments (1)

Tags: , , , ,

نماز جمعه‌یی دیگر


نماز جمعه و اخبار آن، با وجود این‌که برخی روزها مهم هم بودند، برای‌ام اهمیت چندانی نداشت تا این‌که به روزهای بعد از انتخابات رسیدیم. نماز جمعه‌ی سبزها که در آن هاشمی رفسنجانی نماز می‌خواند و حاشیه‌های‌اش را یکی از مهم‌ترین اتفاق‌های آن روزها می‌دانم.

اما آن‌چه که بیش‌تر در ذهن‌ام نشست و مرا نسبت به نماز جمعه و خطبه‌ها (خط و نشان کشیدن‌های‌اش) حساس کرد، نمازی بود که خامنه‌یی آن‌را در روز ۲۹ خرداد ماه ۱۳۸۸ اقامه کرد و در آن مردم معترض را «اغتشاش‌گر» معرفی کرد و به طور رسمی و با نام بردن از احمدی‌نژاد از او حمایت کرد و به رفتار و گفتار هاشمی رفسنجانی خرده گرفت.

یعنی درست همان روزی که خامنه‌یی با مردم اتمام حجت کرد و به طور تلویحی از سرکوبی گسترده علیه مردم معترض سخن گفت، یعنی همان حرف‌هایی که مجوزی شد برای کشتار و بازداشت‌های بی‌شمار روز ۳۰ خرداد در خیابان‌های تهران و شهرستان‌ها، یعنی همان حرف‌هایی که به شهادت رسیدن ندا را، درست یک روز پس از نماز ۲۹ خرداد توجیح می‌کرد و خواهر و برادران‌مان را به زندان‌ها می‌افکند.

بعد از آن تاریخ هم او در نماز جمعه حاضر شد، حرف‌های‌اش را زد و همه شنیدیم، باز هم حرف‌های مهمی بود اما مانند چراغ سبزی که برای سرکوب مردم در روز ۲۹ خرداد نشان داد، نبود، بلکه در آن دستور تعطیلی بازداشتگاه کهریزک را صادر کرد در حالی که هنوز هیچ سند روشنی از باعث و بانیان آن بازداشت‌گاه در دست نبود و وقایع رخ داده در آن هنوز کاملا افشا نشده بود.

امروز اما، وقتی در حال چک کردن خبرها بودم، با خبر «اقامه‌ی نماز جمعه‌ی این هفته‌ی تهران، به امامت خامنه‌یی» برخوردم. تاریخِ روز را در ذهن‌ام مرور کردم، خرداد ماه است. جمعه‌ی هفته‌ی آینده ۱۴ خرداد است و کم‌تر از ۱۰ روز به سال‌گرد انتخابات ایران مانده است. دل‌ام لرزید.

پس بی‌گمان باز هم تهدید و خط و نشان کشیدن در انتظارمان است؛ امامت نماز جمعه‌ی این هفته، حتمن به دلایل خاصی است، حتمن برای گوش‌زد کردن تبعات اعتراض‌های در پیش است، آن هم از سوی فردی که مقام نخست را در جمهوری اسلامی دارد.

دل‌ام می لرزد، بعد از روز جمعه، ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، مصیبت‌های بی‌شماری بر سرمان آمد. بعد از این نماز چه خواهد شد؟

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (2)

Tags: , , , , , ,

هر اتفاقی ممکن است


تو استواری، انسانی، بزرگی، پاکی، پایدار بمان.

تو نور چشمی، رهبری، سخنگویی، زنده بمان.

بر خودم می‌بالم که در زمانه‌یی هستم که چشمان‌ام می‌بیند تو را و گوش‌های‌ام می‌شنود از تو، از تویی که مقاومی و شده‌یی نمادی از ایستاده‌گی در زندان، نمادی از جمعی از ما پیش چشمان میلیون‌ها انسانی که در داخل سرزمین مادری و یا خارج از آن، حالا نگران تو هستند.

امروز که خبرهای تازه‌یی از تو گرفتم، دل‌ام لرزید، از وقتی خبر را شنیده‌ام بارها از خودم پرسیده‌ام آیا ممکن است اتفاق بیافتد؟ و هر بار گفتم شاید و اشک در چشمان‌ام حلقه زده است.

هنوز عکس‌های‌ات با آن نگاه معصوم در خبرگزاری‌های دولتی را به یاد دارم، هنوز شوکی که به همه‌ی ما وارد شد را خوب به یاد دارم، هنوز خشم‌ام، هنوز اشک‌های‌ام، هنوز اشک‌های‌مان، هنوز عکس‌های‌ مردان‌مان با روسری، هنوز همراهی دوستان غیر ایرانی، همه و همه را خوب به یاد دارم.

تو سرسخت‌تر از آنی که کوتاه بیایی، تو خواسته‌های یک جنبش را داری، تو شدی دلهره‌ی ما در این روزها، تو باید بمانی، پایدار بمانی.

خونریزی معده مجید توکلی و بی‌خبری از وضعیت حسین رونقی | رهانا

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

هوایی نه سرد و نه گرم


کدام روز از کدام ماه بود را به خاطر نمی‌آورم، فقط می‌دانم روزی بود با هوایی نه سرد و نه گرم، در ساعتی نه دیر و نه زود، با حسی نه آرام و نه ملتهب که من زن بودن‌ام را به رخ دنیا کشیدم.

طعم آن روز، که هم ترس داشت و هم شور را مزه مزه می‌کنم، طعم خوبی که می‌دانم هرگز از یادم نمی‌رود. طعمی که می‌دانم در زمانی مناسب، مثالی می‌شود برای فرزندم.

من لذت زن بودن را با هیچ حسی در دنیا رد و بدل نخواهم کرد.

شیدا جهان‌بین

Posted in شخصیComments (2)

Tags: , , , , , , ,

رگ‌ها بر آمده


دهان‌ها بسته، لب‌ها خشک و چشم‌های‌مان اشک‌آلود، که فرزندان ایران را در زندان‌ها به بند کشیده‌اند.

سرها بلند و قامت‌ها راست، که عزیزان‌مان در زندان مقاومت کرده‌اند.

رگ‌ها برآمده، دست‌ها مشت و چهره‌ها سرخ، که دوستان‌مان در زندان در اعتصاب غذا هستند.

قلب‌ها متحد و ایمان‌های‌مان قوی، که ما نیز در اعتصاب، آن‌ها را همراهی خواهیم کرد.

نگرانی نسبت به جان مجید توکلی در پی ادامه اعتصاب غذای وی

انتقال حسین رونقی ملکی به سلول انفرادی در سومین روز از اعتصاب غذا

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags:

این روزها


این روزها کم‌تر حوصله‌ی جواب دادن به سوال‌هایی مثل آرایش‌گاه کجا می‌ری؟ شماره‌ی رنگ مویی که استفاده می‌کنی چیه؟ و از این دست، دارم.

این روزها بیش‌تر دوست دارم جواب تلفن ندم و اینویزیبل باشم و جواب‌هام رو به کوتاه‌ترین شکل ممکن منتقل کنم.

این روزها از صمیم قلب دل‌تنگِ اون‌هایی که از من دور هستند می‌شم اما وقتی می‌خوام باهاشون حرف بزنم، حرفی ندارم.

این روزها می‌خندم اما نه از تهِ دل، می‌خندوم‌‌تون ولی خنده‌ی خودم زود تموم می‌شه، می‌نویسم اما نه اون چیزهایی که دوست دارم، حرف می‌زنم، ولی نه حرف‌هایی که روی دل‌ام مونده.

این روزها، بدجوری افتادم روی دور شمارشِ معکوس، شمارشی که خودم هم نمی‌دونم از چند شروع می‌شه و به چند ختم می‌شه.

این روزها فقط با یکی توی دنیا حرف‌ام میاد. با یکی توی دنیا اشک‌ام میاد. با یکی توی دنیا آروم می‌شم. با یکی توی دنیا فیلم می‌بینم و براش نظر می‌دم، با یکی توی دنیا عیاق ام.

این روزها نه می‌تونم منتظر تلفن فرزاد باشم، نه ببینم اون‌هایی که بهشون نیاز دارم، نه ببوسم دست اون‌هایی که بزرگ‌ام کردند، نه در آغوش بگیرم اون کسی رو که بزرگ‌اش کردم.

این روزهای من، به قول دوست‌ام، خاص شده، شروع یه دوره‌ی جدیده در زنده‌گی‌ام، شاید روندِ رشد، شاید شروعی دوباره، شاید پایانِ بی‌مهابا بودن‌ام، شاید رسیدن به آرامش و …

شیدا جهان‌بین

Posted in شخصیComments (1)

Tags: , , , , , , ,

زنده‌گی بدون فرزاد کمانگر


فرزاد امروز از میان ما رفت، آقای معلم کرد ما، عزیز دل خیلی‌ از ما، دوست امیدوار و سرزنده‌یی که صدای‌ زیبا و آرامش‌اش در خانه‌ام می‌پیچید و مرا آرام می‌کرد.

فرزاد امروز  اعدام شد.

تا مدت‌ها کمرم همین طور شکسته خواهد ماند…

Posted in زندانی سیاسیComments (4)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان