Tag Archive | "آزادی بیان"

Tags: , , , , , , , ,

قیام خیابان‌ها


این روزها سبز برای‌ام یاد سبزه و چمن را به همراه ندارد، این روزها سبز با خون برادران و خواهران‌‌ام گره خورده. ناخودآگاه وقتی در خیابان‌ها و روی تابلوهای سبز را می‌بینم، چشمان‌ام روشن می‌شود و ضربان قلب‌ام بالا می‌رود و به دنبال نشانه‌یی دیگر می‌گردم که ثابت کند این رنگ سبز بیهوده نیست و معنایی دارد.

این روزها هوای شهر تهران که مثل همیشه سیاه و کثیف است را وقتی می‌بینم؛ بی‌وقفه به یاد گازهای اشک‌آور و مات شدن صحنه‌های فرار دختران و پسران ایرانی‌ می‌افتم، صحنه‌هایی که فرار آن‌ها را تیره می‌کند و قدرتی به پاهای‌شان می‌دهد تا بتوانند نجات‌بخش خودشان باشند.

880324_Mousavi_azadi01این روزها خیابان انقلاب و میدان آزادی برای‌ام تنها یک خیابان ساده نیست، برای‌ام حکم سرزمین مقدسی را دارد که باید با احترام پای‌ام را در آن بگذارم چرا که وقتی قدم در آن می‌گذارم، شاید خون خشک شده‌ی برادران‌ و خواهران‌ام زیر پای‌ام باشد. احساس مالکیت‌ام به خیابان‌های تهران این روزها بیش‌تر شده. می‌دانم که دل آن‌ها هم از ظلمی که به ساکنان‌شان می‌رود، به درد آمده ولی زبان سخن گفتن ندارند. می‌دانم که آن‌ها هم دل‌شان نمی‌خواهد جسم‌ سنگین ماشین‌هایی که برای قتل عام مردم در روزهای حساس آماده می‌شوند را روی قیلب خود تحمل کنند، می‌دانم که روزی آن‌ها هم قیام خواهند کرد.

این روزها پدرم ساکت‌تر از همیشه و مادرم نگران‌تر است. این روزها مادران داغ‌دار زیاد شده‌اند، مادرانی که فرزند پشت میله‌های سرد زندان‌ها دارند، هر روز بیش‌تر می‌شوند، پدرانی که با دیدن جسد فرزندشان، زحمات خود را برای پرورش انسانی آزاده نقش بر آب می‌بینند، مگر می‌توانند مثل سابق در هوایی که روزی دولت کودتا، تنفس در آن‌را هم قدغن اعلام می‌کند، نفس بکشند و دم نزنند؟ مگر تاب شنیدن حرف‌های مردکی که فرزندشان را بزغاله و گوساله می‌خواند را دارند؟ نه، آن‌ها می‌شوند حامیان داغ‌دار جنبش مردی که حاضر هستند جان‌شان را هم فدا کنند تا خون فرزندشان پای‌مال نشود و این‌گونه است که جنبش سبز و مردمی‌مان تداوم پیدا می‌کند و خروشی بیش‌تر پیدا می‌کند.

این روزها بیش‌تر از سابق، در خلوت‌ام، به نقطه‌یی خیره می‌شوم و فکر می‌کنم، فکر دوستان دربندم که خبری از آن‌ها نیست آزارم می‌دهد، فکر سرنوشت آن‌هایی که به عنوان عاملان رژیم بی‌گانه در روز عاشورا دستگیر شدند و قرار است حکم اعدام بگیرند، قلب‌ام را به درد می‌آورد، فکر وضعیت بد اقتصادی سرزمین‌ام که مردم را گرفتار کرده، ناراحتم می‌کند، وقتی به سرنوشت کودک‌ام که قرار است در رژیمی فاسد نفس بکشد، فکر می‌کنم، نمی‌توانم تحمل کنم، دستان‌ام ناخودآگاه مشت می‌شود و رنگ سبز که لکه‌های خون سرخ و تازه‌ی برادران و خواهران‌ام در آن است، مرا وادار به مبارزه می‌کند، مبارزه‌یی که با قلم‌ام هم می‌توانم انجام دهم، می‌توانم حتا اگر بیانیه‌یی برای تجمع ندیدم بنویسم، از پلیدی روزهایی که در ایران می‌گذرد و از سیاهی دل‌های آنانی که مشت‌شان را گره کردند و علیه مردم ایران که  محل شهادت‌شان در خیابان‌ها بوده است شعار دادند، بنویسم. از شجاعت مادرانی که فرزند کوچک‌شان را با خود به خیابان‌ها می‌آورند و پیشاپیش مردان شعار می‌دهند و قصد دارند که سرنوشت‌ کودکان‌شان را سبز کنند، از …

می‌نویسم. می‌نویسم. می‌نویسم…

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (1)

Tags: , , , , , , , , , , , , ,

مگر بدتر از این هم می‌شود؟


20841_216206212710_682297710_3249264_7872681_nهمیشه همین‌طور بوده، شادی‌های‌مان دوام زیادی نداشته. دل‌مان هر روز خون شده، هر روز خبرهایی شنیده‌ایم که فکر کرده‌ایم بدترین خبر ممکن است، اما بعد از مدتی بدترش هم آمده است. این است حال و روز کشوری که در حال پوست انداختن است، کشوری که نرم‌پوستان آن با شرایط سازگار شده‌اند اما هستند سخت‌پوستانی که تا آخرین لحظه مقاومت می‌کنند و آخرین افرادی هستند که تغییر را می‌پذیرند و یا شاید هم آن‌را نپذیرند و در این کشاکش خرد شوند و از بین بروند.

خاطرم هست که سال پیش این موقع، آن‌قدر تعداد افرادی که بازداشت می‌شدند کم‌تر از این روزها بود که به سرعت می‌توانستیم اسم چند نفری را که بازداشت شده‌ اند به خاطر بیاوریم، اما این روزها وضعیت به گونه‌ی دیگری است، خیلی از دوستان‌مان در بند شده‌اند، خیلی‌ها بازداشت شده‌اند که حتا خبری از آن‌‌ها نیست، خانواده‌های‌شان ارتباطی با بچه‌های فعال در این زمینه نمی‌گیرند و خبر بازداشت و شکنجه‌ی عزیزان‌شان زیر هزاران خبر بد دیگر، مدفون می‌شود.

در مقابل بازداشت‌های گسترده، تعداد اندکی هم آزاد می‌شوند و همین سبب می‌شود که از پای ننشینیم و به حمایت از عزیزان‌مان ادامه دهیم، یکی از به‌ترین خبرهای این روزها، آزادی فریبا پژوه بود که دل همه‌ی ما را روشن کرد. دل مادر و پدر و همسرش، خواهر و برادرش که این روزهای آخر هیچ حرفی نداشتیم که به آن‌ها بگوییم و فقط متعجب بودیم از این‌که چرا با وجود رضایت بازپرس، فریبا را هم‌چنان در بازداشت نگه‌ داشته‌‌اند، مادر و پدرش آرزو داشتند که فریبا شب یلدا در خانه باشد و این‌گونه نشد اما حالا خیال‌شان راحت است، دخترک همیشه خندان‌شان در آغوش‌شان است و مادر و پدر عزیز فریبا آرام‌تر شده‌اند، اما مادر فریبا که غم در بند بودن فرزند را کشیده، دیگر نمی‌تواند مثل سابق آرام باشد، به یاد مادرانی است که فرزند در زندان دارند و برای همین است که به ما می‌گوید: امیدوارم همه‌ی بچه‌ها زودتر آزاد شوند و دل مادرشان شاد شود.

اما خبر بد این‌که رشید اسماعیلی روز گذشته بازداشت شد، خاطرات کوتاه اما بسیار شیرین همکاری با رشید در مجله‌ی فردوسی، باعث شد تا درک درستی از رفتار و علمی که رشید از آن بهره‌مند است داشته باشم، رشید از بچه‌های دوست داشتنی و باسواد لیبرال است که تحلیل‌های‌اش را با عشق می‌خواندم و از این جهت که حرف‌اش همیشه پشتوانه‌ی علمی دارد، او را تحسین می‌کنم. اما او هم گرفتار زنجیر و زندان شد. دوست عزیزی که گویا حال جسمی‌اش هم خوب نیست و احتیاج مبرمی به داروهای‌اش دارد.

مهدیه گلرو و همسرش، مجید توکلی، ساسان آقایی، مهرداد بزرگ، احسان دولتشاه، سینا شکوهی و … دوستان در بند ما هستند که خبری از آن‌ها نیست، مهدیه گلرو ممنوع‌الملاقات، همسرش با این‌که هیچ فعالیت سیاسی نداشته، هم‌چنان در بازداشت، مجید، ساسان، مهرداد، احسان و سینا بلاتکلیف در زندان و خیلی‌های دیگر را هم به آن‌ها اضافه کنید که با واسطه و یا بی‌واسطه با آن‌ها در ارتباط بودیم و هم‌اکنون بازداشت هستند.

دوستی می‌گفت برای رسیدن به آن‌چه می‌خواهیم، هزینه‌هایی بیش‌تر از این باید متحمل شویم، هزینه‌هایی که شاید سال‌ها بعد خاطرات‌اش اشک‌مان را سرازیر کند و من طبق یک قاعده‌ی قدیمی مانده‌ام که مگر بدتر از این هم می‌شود؟!

در این میان:

پیش‌نهاد من:

پی‌نوشت:

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , , , , , ,

رای من به تغییر بوده است، نه به آیت‌الله خمینی


dsc_0062-edit1آن روزی که با وجود دلایل زیاد برای رای ندادن، تصمیم به رای دادن آن‌هم به تغییر، گرفتم، آرزو کردم با انتخاب کسی که به او رای می‌دهم مبانی و اصول اشتباه جمهوری اسلامی تغییر کند و تکرار مکررات و تایید آن‌ها نباشد. می‌دانستم کسی که به هر حال مورد تایید شورای نگه‌بان جمهوری اسلامی قرار گرفته، ریشه در همین نظام دارد اما جذب شعارهای زیبای آن شدم و تبلیغی شدم برای مهدی کروبی و تغییر، با آرزوی نداشتن زندانی سیاسی، رعایت حقوق‌بشر، نداشتن دانش‌جوی محروم از تحصیل، حقوق برابر زن و مرد و هزار آرزوی دیگر.

تا به امروز بیش از آن‌که از عمل‌کرد میرحسین موسوی راضی باشم از کروبی راضی ام اما این دلیل نمی‌شود که اشتباه‌های او و میرحسین موسوی را نادیده بگیرم فقط به این دلیل که عده‌یی آن‌ها را رهبران بی‌چون و چرای جنبش سبز انتخاب کرده‌اند و حرف آن‌ها را مثل چشم و گوش بسته‌ها فرمان‌بری می‌کنند. حتا زمانی که میرحسین موسوی بیانیه صادر می‌کند و سخن‌رانی ویدیویی انجام می‌دهد، با بسیاری از اصول فکری و سخنان‌اش مخالف هستم، کسی که دوران آیت‌الله خمینی را دوران طلایی تاریخ معاصر ایران می‌داند و همیشه در حال نقل کردن خاطرات خود از آن دوران و از آیت‌الله خمینی است، کسی نیست که بتوانم به او اعتماد داشته باشم و رهبری‌ام را به او بسپارم.

سخنان تند و بی‌پروای کروبی و افشاگری‌های‌اش باعث شد تا نظر مثبتی نسبت به او پیدا کنم اما او هم معتقد به نظام است و بارها این ‌را ذکر کرده با این تفاوت که میرحسین حرفی از اصلاح قانون اساسی (صریحا) نمی‌زند اما  از زبان کروبی بارها این مورد را شنیده‌ام. حتا در یکی از فیلم‌های تبلیغاتی مهدی کروبی اتفاق جالبی افتاد که کم‌تر کسی به آن توجه کرد، کروبی با حضور در منزل شخصی که فرزندش به دست جوانی کشته شده بود، رضایت خانواده را گرفت و آن جوان را از حکم اعدام نجات داد. این یعنی قدم مثبت و بزرگی که نشان از مخالفت او با چنین احکامی دارد. این اقدامی عملی و گامی مثبت در جهت رفع چنین احکامی در قانون جمهوری اسلامی بود که موسوی هیچ‌گاه به طور عملی آن‌را انجام نداده است.

مساله‌یی که بحث روز و موضوع هر محفلی در این روزها شده است، پاره شدن عکس آیت‌الله خمینی است که دستاویزی برای دولت کودتا جهت تخریب جنبش سبز و بهانه‌یی برای آنانی است که جنبش سبز را ادامه‌ی راه آیت‌الله خمینی می‌دانند و می‌خواهند در این میان نام او را بر سردر جنبش آویزان کنند، این در حالی است که بسیاری از افرادی که از نخستین ثانیه‌های شکل‌گیری جنبش سبز حضور داشتند، هیچ‌گاه نمی‌خواستند و نمی‌خواهند که عکس آیت‌الله خمینی را بالا بگیرند. به دلیل این‌که عمل‌کرد او را قبول ندارند.

این‌که رسانه‌های اصلاح‌طلب و آن‌هایی که حامیان چشم و گوش بسته‌ی اصلاح‌طلبان و رهبران فکری آن‌ هستند حالا عکس ایشان را به عنوان یکی از نمادها قرار دهند و از مردم بخواهند که چشم‌های‌شان را به روی جنایت‌های بزرگ دهه‌ی شصت و حکم‌های تیرباران و اعدام‌هایی که به دستور مستقیم آیت‌الله خمینی صورت گرفت ببندند، بی‌انصافی است.

مردمی که از جان‌شان مایه گذاشتند تا در صفوف جنبش سبز باشند و هسته‌ی اولیه‌ی شکل‌گیری آن هستند، باید خودشان تصمیم‌گیری کنند، الان زمانی نیست که تنها به دلیل این‌که رای به فلان شخص دادند، اگر می‌بینند که آن‌ها خلاف میل‌شان عکل می‌کنند، جانب آن‌ها را بگیرند، شاید در روزهای آینده رهبرانی که برای جنبش سبز انتخاب کرده‌ایم از ما بخواهند برای نشان دادن این‌که با اصل نظام مشکلی نداریم، بیاییم و کفن‌پوش از ولایت فقیه دفاع کنیم. آیا ما باید این‌کار را انجام دهیم؟ حمایت از آیت‌الله خمینی کم از حمایت از ولایت فقیه این روزها نیست. حتا می‌توانیم این‌گونه نگاه کنیم که پایه‌های ظلمی که از وجود ولایت فقیه این روزها به ما روا می‌شود، بنیان‌گذاری داشته که آن هم آیت‌الله خمینی است.

من به شخصه با وجود این‌که اعتماد بسیار زیادی که به جنبش سبز دارم و با وجود این‌که آن‌را قبول دارم به دلیل خودجوش بودن و مردمی بودن آن و به هزاران دلیل دیگر، اما حاضر به بالا نگه‌داشتن پرچم دفاع از آیت‌الله خمینی که به معنای قبول داشتن نظام جمهوری اسلامی است نیستم و آن را مسیری انحرافی در جنبش سبز می‌دانم که به بی‌راهه ختم می‌شود و اگر به بار نشیند فقط افسوس من و امثال مرا به دنبال خواهد داشت.

پیش‌نهاد من:

پی‌نوشت:

اگر راه‌پیمایی از سوی کروبی و موسوی اعلام شود، از آن حمایت خواهم کرد اما نه به آن دلیلی که آن‌ها راه‌پیمایی را راه می‌اندازند، بلکه برای حفظ یکپارچه‌گی جنبش سبز، اما از آن به نحو دیگری استفاده می‌کنم. مطمئنا حمایت من و امثال من از آیت‌الله خمینی نخواهد بود، بلکه می‌خواهیم از آن فرصت برای بروز عقاید خودمان استفاده کنیم.

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (8)

Tags: , , , , , , ,

باور کن آن‌هایی هم که زیر سایه‌ی اصلاح‌طلبان نبودند، زندانی هستند!


15758_1202650980146_1044730406_573044_2716563_nمی‌نویسم برای آن‌هایی که مظلومانه هم‌چنان در زندان هستند و کم‌تر به یادشان می‌افتیم، نام‌هایی که به هر دلیلی از گزارش‌های مراکز معتبر دور مانده و حمایتی از آن‌ها نمی‌شود، نام‌هایی که به دلیل انفرادی کار کردن و متعلق نبودن به طیف خاصی از قلم می‌افتند و با وجود سابقه‌های پررنگ‌شان در کار روزنامه‌نگاری در هیچ‌کجای گزارش‌های سازمان‌هایی مثل گزارش‌گران بدون مرز جایی ندارند.

می‌نویسم از دوستی که همسرش شب‌ها به دنبال نام‌ شوهرش در اینترنت می‌گردد و خبر از او نمی‌بیند، گزارش‌های پر زرق و برق حامیان روزنامه‌نگاران در بند را می‌خواند و هر چه به دنبال نام همسرش می‌گردد اثری از آن نمی‌بیند.

از آن‌هایی می‌نویسم که فقط اگر از اعتصاب غذا به بیمارستان منتقل شوند برخی یادشان می‌افتد که گزارشی هم درباره‌ی‌ آن‌ها بنویسند، آن برخی، چون به دنبال مطرح کردن خودشان هستند تنها از آن‌هایی گزارش می‌نویسند که نامی دارند و وقتی اسم‌شان در گزارش‌های‌شان بیاید آمار بازدید از گزاراش‌شان بالا می‌رود و سردبیر ذوق می‌کند از این‌که فلان خبرنگارم که بعد از انتخابات از سوراخی که چند سال پنهان شده بود درآمده، گزارش‌های پربیننده‌یی می‌نویسد. برای سردبیر فرقی نمی‌کند که متن گزارش تکرار مکررات است، فقط این‌را می‌خواهد که مجموعه‌اش مطرح شود و لینک‌های زیادی در جای‌جای اینترنت داشته باشد.

از مسعود لواسانی می‌نویسم که دادگاه‌اش چند بار به تاخیر افتاده و کسی به یادش نیست. از جواد ماهزاده که جمعی از روزنامه‌نگاران به انتشار نامه‌یی در حمایت از او بسنده کردند و دیگر هیچ خبری از او نشد.

از فریبا پژوه که چهار ماه است در زندان است و پرونده‌اش تکمیل شده و دستور آزادی دارداما آزاد نمی‌شود، از مظلومیت خانواده‌اش که دیگر نمی‌دانند چه باید بکنند تا آزادی فرزندشان را به تماشا بنشینند.

مسعود لواسانی زمانی که در خبرگزاری مهر بود و پس از آن گزارش‌ها و تحلیل‌های خوبی در کارنامه‌اش دارد، او از منتقدان خیلی از رفتارهای حکومت بود و در وبلاگی که داشت، حرف‌های‌اش را منتشر می‌کرد. حالا بیش‌تر روزها را در زندان سیب‌زمینی پخته می‌خورد، سهم‌اش تنها یک‌بار در هفته ملاقات پسرک‌اش است. فضای جایی که بازداشت است سرد است و جسم‌اش را بیمار کرده است.

جواد ماهزاده را نمی‌دانم چه می‌کند، حتا نمی‌دانم دادگاه‌اش برگزار شده یا نه؟ فقط می‌دانم مظلوم در زندان مانده. روزنامه‌نگار و رمان‌نویسی که از اول آبان ماه تا کنون در زندان است و نام‌اش در گزارش‌های سازمان گزارش‌گران بدون مرز که حامی تمام روزنامه‌نگاران است حتا برای یک‌بار هم نیامده.

فریبا پژوه، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس ۴ ماه را دور از خانواده در زندان بوده، در سلولی سرد که باعث بیماری روحی و جسمی‌اش شده، فریبا از دوستان‌ام است، هر بار که با مادرش حرف می‌زنم گریه امان‌ام نمی‌دهد، مادرش بی‌طاقت شده، صبرش تمام شده و نمی‌داند چه کاری انجام دهد تا دخترش را در خانه‌اش به آغوش بکشد.

دوستانی که نام بردم، اندک اخباری در موردشان وجود دارد، خیلی‌های دیگر هستند که حتا نام‌شان را نمی‌دانیم و در زندان به سر می‌برند. بیاییم خبررسانی در مورد زندانیان را عادلانه تقسیم کنیم. بیاییم آن‌هایی که زیر سایه‌ی اصلاح‌طلبان نبودند و فردی فعالیت می‌کردند را هم زندانی محسوب کنیم و برای‌شان دل بسوزانیم. کم‌تر کاری که از دست‌مان برمی‌آید، زنده نگه‌داشتن نام‌شان است تا به روز آزادی‌شان برسیم. این کوچک‌ترین کار را از آنها دریغ نکنیم.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین


Posted in زندانی سیاسیComments (1)

Tags: , , , , , , ,

بازداشت مجید توکلی، نماد شجاعت جنبش دانش‌جویی


qqqروز دانش‌جو به بهترین شکل ممکن و در سطح وسیعی از کشور برگزار شد، همانی شد که انتظار و آروزی‌اش را داشتم، بیش‌تر شهرهایی که پیش از این اعتراضی در آن‌ها رخ نداده بود هم یک‌صدا شدند و سرود زیبا و ماندگار «یار دبستانی» را فریاد زدند و مردم هم از آن‌ها حمایت کردند.

بی‌شک ۱۶ آذر ۱۳۸۸ نقطه‌ی عطفی در جنبش دانش‌جویی سال‌های اخیر به حساب می‌آید. اما در این میان تعدادی از دانش‌جویان هم بازداشت شدند. که «مجید توکی» هم در میان آن‌ها بود. آن طور که شنیده‌ام مجید پس از سخن‌رانی محکم و قاطع خود که در آن مسائلی که این روزها اساس اعتراض مردم است را زیر سوال برده بود، توسط نیروهای امینیتی و لباس شخصی بازداشت شد.

مجید توکلی، دوست نازنین‌ام همیشه برای‌ام نماد مقاومت دانش‌جویی است، نام‌اش را همیشه با احترام بر لب می‌آورم و بی‌نهایت دوست‌اش دارم. او سن زیادی ندارد، اما شجاعت‌اش تحسین هر فردی را برمی‌انگیزد. به قول یکی از دوستان چیزی در مجید است که خودبه‌خود احترام را برای او به ارمغان می‌آورد.

این آخرین نوشته‌ی مجید پس از بازداشت‌اش است:

و۲ روز دیگه. ۱۰ روز خسته کننده ای را سپری کرده ام و بیش از ۱۰۰ ساعت در جاده ها بوده ام و الان هم باید راه بیافتم به سمت تهران. با همه اشک های مادر و نگاه های نگران پدر و همه سختی ها فقط آرزوی آزدای می تونه هنوز انرژی و ایستادگی را موجب شود. پس باز به استقبال همه خطرها می روم؛ در کنار همه دوستانم که به در کنارشان بودن…

مجید خودش را برای تکرار مبارزه آماده کرده بود و باز هم با علم به این‌که باید هزینه پرداخت کند در دل گرگ‌ها آن‌چه آرمان‌اش است را به زبان آورد تا مانند خیلی از ما خاموش گوشه‌یی ننشیند از ترس هزینه دادن. مجید در روز دانش‌جو یک تنه، به جای خیلی از ما کار کرد. کاری که باید گروهی انجام می‌شد و از آن حمایت و پشتیبانی به عمل می‌آمد را به تنهایی انجام داد تا باز هم درسی شود برای‌مان.

مجید توکلی همه‌ی ما را شرمنده‌ی خودش کرد، این دوست عزیز بیش‌تر روزهای جوانی‌اش را در زندان بوده، بیش‌تر روزهایی را که باید با شوق تمام به دنبال کارهای دانش‌جویی‌اش باشد را در حال جواب دادن به بازجوها و در سلول‌های انفرادی بوده است. خانواده‌اش چه روزهایی را که پشت سر نگذاشته‌اند و …

و اما دیروز چه اتفاق‌هایی رخ داد؟

و امروز:

این همه اتفاق تلخ رخ داده است، آن‌وقت رسانه‌هایی مانند خبرگزاری فارس و کیهان در مقاله‌هایی نوشته‌اند که تعداد دانش‌جویان معترض چند صد نفر در مقابل چندین هزار دانش‌جوی ولایت‌مدار بوده است. اگر چنین بود و هیچ اعتراض جدی رخ نداد پس این همه تدابیر امنیتی برای چه بود؟ چرا امروز هم به آن تدابیر در مرکز شهر تهران و حوالی دانش‌گاه‌ها ادامه دادند؟

نمی‌دانم که نویسنده‌های این مقاله‌ها مخاطبان خود را چه فرض می‌کنند اما بی‌شک خودشان از همه نادان‌تر و مزدورتر هستند.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (1)

Tags: , , , , , , , , , , ,

قلمی که هر روز انسانیت را قتل عام می‌کند


اگر نگاهی به معیار‌های حقوق بشر در جهان بیاندازیم آزادی زنان، میزان رفاه، آزادی بیان، آزادی اقلیت‌های دینی و قومی و مسائلی از این دست، معیارهایی برای تعیین جایگاه کیفی و کمی یک کشور است.

بعد از خواندن جملات بالا چه انتظاری از مقاله و نویسنده‌ی آن دارید؟ بی‌شک جملات بالا را هر که بخواند فکر می‌کند نویسنده‌یی که خود از فعالان حقوق‌بشر است و در زنده‌گی خودش آن‌را رعایت می‌کند، آن‌را نگاشته. وقتی مقاله‌یی با این جملات آغاز می‌شود، تا پایان انتظاری جز صداقت از آن نداریم. اما تصور کنید که این جملات از قلم یکی از کسانی که در خبرگزاری فارس قلم می‌زند و چشم‌اش را به روی نقض گسترده‌ی حقوق بشر در ایران می‌بندد نگاشته شده است.

این گزارش توسط خبرنگاران خبرگزاری حکومتی فارس در مورد نقض گسترده‌ی حقوق‌بشر در عربستان نوشته شده است و با خوش‌حالی در روتیتر گزارش «اختصاصی فارس» نگاشته شده است.

نویسنده‌ی این گزارش، چشم‌اش را به راحتی به روی تمام موارد نقض حقوق بشر در ایران که در روزهای پس از انتخابان نمود بیش‌تری پیدا کرده بود بسته است و یادش نمی‌آید که حقوق زنان سرزمین‌اش چه‌گونه نقض می‌شود. خاطرش نیست که دیه زن نصف مرد است، حق طلاق و حضانت برای مرد تعریف شده، شهادت مرد و زن یک‌سان نیست و …

او بی‌گمان چشمان‌اش را به روی شرایط بد اقتصادی مردم سرزمین‌اش بسته و حالا از وضعیت بد رفاهی عربستان می‌نویسد. او بی‌شک به خاطر ندارد همکاران روزنامه‌نگارش را که به دلیل نبود آزادی بیان در ایران هم‌اکنون در زندان هستند، او جواد ماهزاده، مسعود لواسانی، ساسان آقایی، فریبا پژوه و … را فراموش کرده و هم‌‌چنین فراموش کرده که حقوق  اقلیت‌های قومی و مذهبی در ایران همواره برای کسانی که او از آنها پول می‌گیرد نادیده گرفته شده و آن‌ها همیشه برای حکومت دشمن به حساب آمده‌اند و هر روز حکم‌های اعدام آن‌ها و محرومیت از حقوق اولیه‌‌ی‌شان بیش‌تر می‌شود.

اخلاق روزنامه‌نگاری داشتن مهم‌تر از قلم خوب داشتن است، چه بسیار هستند افرادی که خوب می‌نویسند اما قلم‌شان علیه مردم سرزمین‌شان می‌چرخد، هر چه فکر می‌کنم نمی‌توانم قبول کنم روزنامه‌نگاری که دل‌اش می‌خواهد حرف‌های‌اش گفته شود و بتواند آزادانه حرف‌اش را بزند، چه‌گونه می‌تواند در خبرگزاری‌یی مانند فارس کار کند که همیشه و همیشه در حال دروغ گفتن به مردم است. آیا می‌تواند با پولی که از آن‌ها دریافت می‌کند به راحتی زنده‌گی کند؟ این را می‌دانم پولی که از دروغ گفتن به مردم کسب شود خوردن ندارد.

کاش این خبرنگار در کنار ریز شدن به موارد نقض حقوق‌بشر در عربستان نیم‌نگاهی هم به موارد نقض حقوق‌بشر در ایران می‌انداخت. کار زیادی نباید انجام می‌داد، به محض خروج از محل کارش می‌توانست حضور نیروی انتظامی برای تذکر در مورد حجاب زنان را ببیند، می‌توانست کودکان خیابانی را که در چهارراه‌ها روزگار می‌گذرانند ببیند، می‌توانست با سر زدن به دادگاه خانواده زنانی را ببیند که برای گرفتن حقوق حداقلی خود راه‌روها و پله‌ها را هر روز می‌پیمایند  و در آخر با اشک راهی خانه‌های‌شان می‌شوند. می‌توانست نگاهی به اسامی فعالان کردی که در انتظار اعدام‌اند بیاندازد و به یاد رهبران بهایی باشد که روزهای زیادی است که در اوین هستند و هم‌چنان بلاتکلیف، می‌توانست اختلاف شدید طبقاتی را درک کند و … اما او این‌کار را انجام نمی‌دهد، چرا که خودش یکی از مزدورانی است که با قلم‌اش هر روز انسانیت را قتل عام می‌کند.

پیش‌نهاد من:

بازوهای شکسته ترازوی عدالت از خبرنورد

آسوده بخوابید شهر در امن و امان است از مدیار

کروبی مردی از خاک و باران و فریاد از فرید

فدرالیسم ، راه حلی مدرن برای جامعه چند قومیتی ایران از مهشید

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (1)

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

دانش‌جو می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد


16Azarدوازده روز از بازداشت سلمان سیما، فعال دانش‌جویی و دانش‌جوی دانش‌گاه آزاد می‌گذرد. هنوز هیچ خبری از او نیست، نام‌اش را که جست‌‌وجو می‌کنم، تنها به خبر بازداشت‌اش و این‌که خبری از او در دست نیست برمی‌خورم. سلمان سال گذشته هم بازداشت شده بود و این مساله نگران‌ترم می‌کند. خبر از روزهای پر جنب‌و جوش دانش‌گاه آزاد را که می‌شنیدم بی‌وقفه به یاد تلاش‌های سلمان می‌افتادم که در خبررسانی در مورد دانش‌جویان دانش‌گاه آزاد حرف اول را می‌زد و موثر بود.

امروز تولد علیرضا موسوی، فعال دانش‌جویی دربند است، که باید تولدش را پشت میله‌های زندان جشن بگیرد، برای‌اش آرزو می‌کنم که تولدهای دیگرش را در آزادی وطن‌اش جشن بگیرد و میهمانان‌اش زندانیان و زندان‌بانان نباشند.

شبنم مددزاده، مهرداد بزرگ، سورنا هاشمی، عباس حکیم‌زاده، فرزان رئوفی، احسان دولت‌شاه، سینا شکوهی، البرز زاهدی و … از فعالان دانش‌جویی، در بازداشت به سر می‌برند، چه چیز دیگری به جز ترس کودتاچیان از برگزاری مراسم روز دانش‌جو به ذهن‌تان می‌رسد وقتی اخبار بازداشت‌های دسته جمعی دانش‌جویان در روزهای اخیر را می‌خوانید؟

نمی‌دانم تا روز ۱۶ آذر که همه‌گی این‌چنین بی‌صبرانه انتظارش را می‌کشیم، قرار است چند دانش‌جوی دیگر بازداشت شود. تجسم فضای ۱۶ آذر شده است کار هر روزم، روزی که دانش‌جو نشان می‌دهد که از پا نایستاده  و حضورش چنان است که ارعاب  و تهدیدهای آن‌چنانی هم جلودار آن نیست.

دانش‌جو و اعتراض‌های او در کشورهای مختلف دنیا شناخته شده است، طیفی که خواسته‌ها و آرمان‌های‌شان را در حکومت‌های‌شان نمی‌بینند و دست به اعتراض می‌زنند و تنها چیزی که می‌خواهند آزادی بیان و رسیدن به خواسته‌هایی است که بر اساس آن می‌خواهند سنگ بنای جامعه‌ی آرمانی‌شان را بسازند. خواست‌هایی که در بیش‌تر اوقات با سرکوب روبه‌رو می‌شود.

در این میان هستند اساتیدی در دانش‌گاه‌ها که خطوط اصلی این دادخواهی‌ها و اعتراض‌ها در دست‌شان است و رهنمودی هستند برای رسیدن به آن‌چه که خودشان از سال‌های دانش‌جویی‌شان آرزوی‌اش را داشته‌اند. فعالیت‌های دانش‌جویی آن زمانی موثر خواهد بود که تداوم‌اش حفظ شود و خواسته‌ها و اهداف برای یک‌ به یک دانش‌جویان مشخص باشد.

اگر بخواهیم  به اعلام مخالفت‌هایی که از سوی دانش‌جویان در چند سال اخیر رخ داده است حتا کوچک‌ترین اشاره‌یی کنیم، ساعت‌ها وقت می‌خواهد، تحصن‌های مختلفی که از اعتراض به غذاهای دانش‌گاه و مرگ یک دانش‌جو در خواب‌گاه و سهل‌انگاری در رساندن او به بیمارستان از سوی مسئولان خواب‌گاه گرفته تا برقرای رابطه‌ی جنسی با دانش‌جویان دختر دانش‌گاه توسط مسئولان، همه و همه بهانه‌‌هایی بوده تا تلنگری باشد برای درک بیش‌تر این موضوع که حقوق دانش‌جویان در دانش‌گاه‌های ایران در حال نقض شدن است. احضار به کمیته‌های انضباطی، محروم کردن از تحصیل برای چند ماه و در نهایت اخراج دانش‌جویان نیز ثمره‌ی اعتراض‌هایی است که امان مسئولان کشور را بریده است. این روزها هم که بیش از پیش شاهد برخورد با دانش‌جویان، از هر طیف و با هر طرز فکری هستیم، برخوردی که نشانه‌ی خوبی نیست. اما امید همان چیزی است که کمک می‌کند تا رسیدن به اهداف‌مان از پای نایستیم.

بخوانید:

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , , , , ,

تا روزها به صد نرسیده بیا


wکلمات در دهان‌ام می‌خشکد، خنده بر لب‌ام می‌ماسد و از نگاه‌ام غم را می‌شود خواند وقتی که هر روز مرور می‌کنم چند روز از بازداشت‌ات گذشته، وقتی در انتظار خبر جدیدی از تو می‌مانم و هیچ‌خبر تازه‌یی نمی‌شود جز این‌که به خانواده‌ات وعده و وعیدهای بی‌خودی می‌دهند و می‌خواهند با این وعده‌ها کاری کنند که از تو کم‌تر بنویسیم، چون به آن‌ها وعده‌ی آزادی‌ات را داده‌اند و آن‌ها ترجیح می‌دهند در این روزها بیش‌تر احتیاط کنیم.

چیزی به صد روز غیبت‌ات در خانه نمانده، روزهایی که در سلولی به وسعت ۹ متر، خاطرات‌ات را که به وسعت عمرت است، مرور می‌کنی، هر روز چهره‌ی مهربان مادر و پدرت را تجسم می‌کنی، به یاد همسرت هستی و دستا‌ن‌ات دستان‌اش را کم می‌آورد.

طاقت بیاور دخترک، که آزادی‌ات را در انتظاریم، آن هم پس از بارانی که بر سرمان خواهد بارید و نوید روزهای آزادی خواهد بود.

پی‌نوشت:

صبح امروز، زمانی که مثل همیشه به سراغ وبلاگ همسرم رفتم، نوشته‌های‌ شب پیش‌اش، زمانی که در خواب بودم و برای‌ام نوشته بوده را خواندم و فقط آرزو کردم که کاش لایق همه‌ی عشقی که نثارم می‌کند باشم.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (1)

Tags: , , , , , , , , ,

سه خبر بد


4731_1187048955826_1216367979_509337_1638314_nساسان آقایی عزیز دیروز در منز‌ل‌اش بازداشت شده است و به جمع دیگر دوستان روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویسی که در اوین جمع‌اند پیوسته است. ساسان یکی از روزنامه‌نگارانی بود که کارش را بسیار می‌پسندیدم و اصول اخلاقی کارش را هم خوب می‌دانست.

ساسان گرامی در وبلاگ‌اش و درباره‌ی خودش چنین می‌نویسد: همیشه یک جوری شروع می‌شود اما مهم آن است که گویی شروع‌اش را پایانی نیست. وقتی تو خودت می‌خواهی یا نه اما به هر حال باید، پای‌ات را از آن حفاظ نرم مادری بیرون بگذاری، دیگر خواست تو مهم نیست. تو می‌آیی و این جا چیزهای خوب و بد، زشت و زیبا، دیدنی و نادیدنی را با هم می‌یابی؛ تفکیکی در کار نیست. می‌آیی که زنده‌گی کنی، بیاندیشی، بنویسی، عاشق شوی و بمیری. آفریننده‌ام مرا برای همین پنج کار آفرید. چه حاصل تلخی که اگر می‌دانست “من” می‌شوم، هرگز نمی‌آفرید…

مهرنوش اعتمادی فعال زنان و عضو کمپین یک میلیون امضا، امروز در اصفهان پس از هجوم و تفتیش منزل‌اش توسط نیروهای امنیتی به ناکجاآبادشان برده شده است.

مهدی عربشاهی فعال دانشجویی دقایقی پیش به اتهام اخلال در نظم عمومی از طریق تجمع غیرقانونی به شعبه‌ی ۱۰۵۳ دادگاه عمومی احضار شده است.

این‌ها را در ساعت ۱۴:۳۰ نوشته‌ام و امیدوارم مجبور به اضافه کردن خبرهای بدتری به آن نشوم. فکر می‌کنم باید در وبلاگ‌های‌مان یک روزشمار از دوستان دربندمان درست کنیم. چه تلخ…

پی‌نوشت:

این وبلاگ پسر دوست‌داشتنی مسعود لواسانی و فاطمه خردمند است، وبلاگی که پدر هر از گاهی آن‌را برای فرزندش می‌نوشت، اما مدت‌ها است که به روز نشده است. وبلاگ مسعود لواسانی پاک شده است. نمی‌دانم چرا اما برای‌اش آرزو می‌کنم که هر چه سریع‌تر به جمع گرم خانواده‌اش بازگردد.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , , , , , , , ,

وبلاگستان در خطر است


323232کاری که با قلم سر و کار داشته باشد پر مخاطره است، چه به صورت سنتی‌اش  و چه به صورت مدرن‌اش که از انگشتان‌مان برای تایپ کردن آن‌چه حق و حقیقت می‌دانیم در این سیاه روزهای ایران استفاده کنیم، قلمی که در ذهن‌مان می‌چرخد، همانی است که ترس را بر اندام کودتاچیان می‌اندازد، همیشه انتخاب سختی میان گفتن و نگفتن، بیان کردن و ساکت ماندن پیش‌رو است، اما مقدس است گفتنی‌هایی که در کنار هم جرقه‌یی شود و روشن کند ظلمت این روزهای‌مان را.

کسانی که انتخاب کردند گفتن را کم نیستند، هنوز به سال‌مرگ امیدرضا میرصیافی نویسنده‌ی وبلاگ روزنگار نرسیده‌ایم، او را ۱۹ بهمن ماه سال گذشته به زندان بردند و نمی‌دانستیم، قدم در روزهای بی‌برگشت گذاشته است. سال گذشته در چنین روزهایی از طریق اینترنت با هم صحبت می‌کردیم، می‌ترسید و دل‌اش برای مادر و پدر پیرش می‌تپید. هر شب گریه می‌کرد که من فعالیت سیاسی نداشته‌ام، مرا بی‌جهت می‌خواهند بازداشت کنند، اما او را بردند تا دو سال و نیم را در اتاق‌های تنگ و بی‌احساس اوین بگذراند، او را بردند تا جوانی‌اش را از پس میله‌های محکم و سرد زندان ببیند که هدر می‌رود.

از روزی که به زندان رفت، تماس‌های‌اش کم‌تر شد، اگر هم تماسی می‌گرفت آن‌قدر افسرده بود که نمی‌توانستیم حتا خنده‌یی بر لبان‌اش بیاوریم، دو روز مانده به تحویل سال، فرزاد کمانگر عزیز و دکتر حسام فیروزی که در آن زمان در اوین بود تماس گرفتند و خبر از خودکشی او دادند اما گفتند حال‌اش زیاد وخیم نیست و روبه‌راه می‌شود، چند ساعتی گذشت، حسام با صدایی گرفته تماس گرفت و گفت حال‌ امیدرضا مناسب نیست، فرزاد گوشی را گرفت و به مدیار که بهت زده بود گفت: مدیار جان امیدرضا تمام کرد.

چشم‌ام سیاهی رفت، صدای ناله‌ و گریه‌ی مدیار را می‌شنیدم، گریه‌ام گرفت؛ برای مظلومیت این پسر که هیچ تهدیدی برای امنیت ملی کشور به حساب نمی‌آمد و به همین جرم در زندان بود، اشک ریختم برای دل خواهرش که از ما می‌خواست تا او را راضی کنیم بیش‌تر با خانه‌اش تماس بگیرد، اشک ریختم برای این‌که هیچ کس جرات تماس با خانواده‌اش را نداشت و از زندان هم کسی تماس نگرفته بود و ما باید این کار را انجام می‌دادیم.

صدای ذوق‌زده‌اش، وقتی به ما خبر می‌داد که شاید کارم درست شود و از زندان بروم در گوش‌ام می‌پیچد. او روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس بود، مثل خیلی از دوستانی که الان در زندان و از تبار امیدرضا هستند.

فریبا پژوه روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس، مسعود لواسانی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس، حسین درخشان وبلاگ‌نویس، مهرداد بزرگ وبلاگ‌نویس، محمدعلی ابطحی وبلاگ‌نویس و … هنوز در زندان‌های جمهوری اسلامی‌اند، وضع‌شان مشخص نیست، در انتظار پایان روزهای اسارت اند، خانواده‌های‌شان بی‌قرارند، مخاطبان‌شان نگران و دوستان‌شان امیدوارند که هر چه زودتر از بند رها شوند.

پی‌نوشت:

  • امروز یازدهمین سال‌مرگ داریوش فروهر و پروانه اسکندری است، یادشان گرامی باد.
  • متن صحبت‌های خامنه‌یی در نمازجمعه‌ی تهران در تاریخ ۷۷/۱۰/۱۸ یعنی چند روز پس از این فاجعه را بار دیگر خواندم و بیش از پیش از او و جمهوری اسلامی‌اش بیزار شدم.
  • نوشته‌ی پیشین‌ام در مورد حداد عادل و همسر و خانواده‌اش و نسبت‌اش با خامنه‌یی و دروغ‌های‌اش هنوز به اتمام نرسیده بود که متوجه شدم حداد عادل و همسرش به عنوان زوج نمونه‌ی کشور انتخاب شده‌اند و بسیار متعجب شدم، اما وقتی کمی بیش‌تر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که به هیچ عنوان مساله‌ی عجیبی نیست، هر چه باشد از نزدیکان خامنه‌یی هستند، حالا خانم ماهروزاده آداب برخورد با شاگردان‌اش را هم نداند، مهم نیست، مهم این است که خوب بلد هستند تا از خامنه‌یی و بیت‌اش دفاع کنند.
  • هاله‌ی عزیز از ما هم می‌خواهد که خبر وبلاگ‌نویسان دربند را انتشار دهیم تا وبلاگ‌نویسان را یک‌یک به ناکجاآبادها نبرده‌اند.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان