Posted on ۲۹ بهمن ۱۳۸۸
وقتی در کشوری مانند ایران، آن هم در چنین موقعیتی از نظر سیاسی زندهگی کنیم، بیگمان سوژههای مختلفی برای نوشتن به ذهنمان میرسد؛ حالا به آن اضافه کنید احمدینژاد و دولت او را که هر روز بدون اینکه حتا متوجه هم بشوند، در حال لگد مال کردن انسانیت و حقوق شهروندان ایرانی هستند و از خبرساز ترین دولتهای دنیا به شمار میروند و هر اقدامشان سوژهیی مجزا است برای نوشتن و اگر قصد پرداختن به آن، به صورت کامل را داشته باشیم، باید شب و روز بنویسیم.
حکم اعدام برای شهروندان بسیاری از کشورها غیر قابل باور است، آن هم صدور و اجرای آن بدون آنکه حتا به خانودهی فرد محکوم به اعدام خبری دهند، حکم اعدامی که این روزها یکی از دستاوردهای دولت کودتا است و سوژهیی است که هر چه از آن بنویسیم باز هم کم است. اتفاقی که در ایران بارها و بارها رخ داده و با اعتراض بسیاری از سازمانهای مدافع حقوق بشر نیز مواجه شده اما کار به جایی نرسیده و چند روز بعد حکم اعدام جدیدی صادر شده است.
با خودم فکر میکنم اگر من به جای قاضی شرع نشسته بودم، چه خصوصیتهای اخلاقی را باید از دست میدادم تا بتوانم در چشمان یک انسان زنده که حیاتاش از من نیست نگاه کنم و بگویم که « تو باید بمیری، آن هم با طناب دار، در مقابل چشمان خانواده» بیشک اگر روزی برسد که حکم مرگ یک انسان را صادر کنم، اول انسانیت خودم را له کردهام و از حیوان هم پستتر شدهام.
روزی که مدیار، همسرم، در دادگاه تا نزدیکیهای حکم اعدام رفته بود، من در کنارش نبودم، اما از زبان خودش شنیدم که ۵ قاضی، صدور حکم اعدام برای مدیار را به رای گذاشتند که از میان آنها ۲ نفر رای به اعدام و سه نفر رای مخالف داده بودند، روزی که برایام اینها را تعریف میکرد از او نام قاضیهایی که رای مثبت داده بودند را پرسیدم و نام یکی از آنها مثل آب سردی بود که روی سرم ریختند، چون او پدر صمیمیترین دوستام در دوران دبیرستان بود، مردی که بارها و بارها در دوران دبیرستانام دیده بودماش و بارها به خانهاش رفته بودم و آنجا در کنار دختراناش بودم و غذا خورده بودم؛ همین شد که فهمیدم آنهایی که این حکمها را صادر میکنند از نظر ظاهری و روابط درست مثل ما، اما با افکاری بیمار گونه هستند که شاید فرزندانشان هم چیزی از درونشان ندانند، درست مثل دوست من، مریم…
از آن روزها، مدت زیادی میگذرد، اما چند روز پیش باز هم دو نفر در بیخبری کامل اعدام شدند و روز گذشته هم حکم اعدام دیگری صادر شده است، حکم اعدام برای جوان ۲۱ سالهیی که چشمان همسرش از شنیدن این خبر اشک آلود شده است. امیررضا عارفی جوان دیگری است، که یکی از همین قاضیهای جمهوری اسلامی که دنیا را از دریچهی تنگ دیانتی که در آن همه چیز با خشونت تعریف شده میبیند، حکم مرگاش را صادر کرده و به حساب خودش دستور دیناش! را اجرا کرده است.
هر چه بگویم که میتوانم همسر امیررضا را درک کنم، باز هم نمیتوانم، نمیتوانم حدیث چشمهای گریان و دل پر دردش را درک کنم، نمیدانم تا به این ساعت چهها از خدایاش خواسته، فکر میکنم تاب نگاه کردن به چشمهایاش در آن زمانی که میخواهد خبر اعدام را به همسرش دهد ندارم و حتا نمیتوانم تصور کنم که از این پس در ملاقاتهایاش چه حرفی برای گفتن برایلش باقی مانده.
اما درد اینجا است که در این روزهایی که حکمهای اعدام جدید صادر میشود و فرزندان ایران در بازداشت هستند و دولت مردان! زیر لوای اسلام!، هر بلایی بر سر ایرانیان میآورند، احمدی نژاد در مکانهای حاضر میشود که پرچم رسمی ایران، در آن مکانها تغییر رنگ داده و قسمت سبز آن به آبی بدل شده است، این نشان میدهد که در تمام روزهایی که ما در پی لغو کردن حکم اعدام هموطنانمان هستیم و دلمان برای زندانیانمان آشوب است، احمدی نژاد و دار و دستهی اوباشاش تنها به همان رنگ سبز فکر میکنند که خواب را از چشمانشان ربوده.
اعتراض به اعدام، ممنوعالخروجی، ممنوعالملاقات شدن، بازداشت، کشتار و ضرب و جرح شهروندان و هزاران خبر از این دست برای دولت کودتا مانند قصه است، قصهیی که از این گوش میشنود و از آن گوش در میکند، اما همین قصهها برای دل من و شما غصه است، غصهیی که هر از چند گاهی با بغضی در میآمیزد و سر باز میکند، امشب دل من هم سر باز کرده، به فکر دل مادر و همسر امیررضا هستم و دل صدها مادر و همسر دیگر که عزیزشان در زندانهای ایران، روز را با هراس اعدام و طناب دار به شب میرسانند و آزادی و زندهگی، برایشان مفهومی دست نیافتنی دارد.
شیدا جهانبین
Posted on ۲۴ دی ۱۳۸۸
آنهایی که به کردستان سفر کردهاند و زیبایی منحصر به فرد شهرها و روستاهای آنجا را دیدهاند و با مردماناش خو گرفتهاند، میدانند که کردها انسانهایی دوستداشتنی و مهربان اند و در شهرهایی زندهگی میکنند که کمترین وسایل رفاهی در آن وجود دارد و کودکانشان حتا از قشر ثروتمند شهرهای مرکزی آن، مانند کودکان پایتخت در آسایش نبوده و نیستند.
ستمهایی که بر مردم شجاع کردستان رفته کم نیست و به دلیل ترس حاکمیت از اتحاد کردها، همیشه در آن منطقه فجایع غیر قابل باوری رخ داده که حتا مرور آنها هم، قلب هر انسانی را به درد میآورد.
کردستان را از روستاهایاش شناختم و فقرش. از دختران زیبا و محدودش، از پسران شجاع و جان برکفاش که حتا همسالانام هم سالها از من بزرگتر جلوه میکردند. طبیعت و کوهستان و هوای سرد زمستانی در روستاهای در دل کوه کردستان، خلق و خوی خاصی به مردم و به خصوص جوانان آنها بخشیده.
تا مدتها کردستان را با دشتهای لالههای واژگون و خانههای روستای اورامان و طبیعت بکر و دست نخوردهی آنجا میشناختم، اما تصوری که هم اکنون از کردستان دارم فقط به دیدههایام و زیبایی آنجا ختم نمیشود، چهرهی مظلوم زندانیان کرد (زن و مرد) که به حبسهای طولانی و اعدام محکوم شدهاند، باعث شده تا هر وقت اسم کردستان را به زبان میآورم، به جای لباسهای رنگی زنانی که برای عروسی در دل کوه و جنگل آماده میشدند، به یاد سرکوب و اعدام و صدای فرزاد کمانگر بیافتم که بیگناه در زندان است و راه رهایی را بر او بستهاند.
به یاد احسان فتاحیان میافتم که چه مظلومانه به دار آویخته شد و به یاد دیگرانی از کردستان که در انتظار اجرای حکم اعدامشان هستند. به یاد آنهایی هستم که هر حرفشان محاربه و اقدام علیه امنیت ملی تلقی میشود و حکمهای آنچنانی در انتظارشان است.
نمونهی بارز مظلومیت کردستان، فرزاد کمانگر است که بیگناه در زندان مانده و برای او حکم اعدام صادر شده، حکمی که هر لحظه ممکن است به دستور رییس قوهی قضاییه به اجرا در آید، حکمی که چوبی شده به دست زندانبانان و مسئولان زندان اوین که هر از گاهی او و هم پروندهییهایاش را بترسانند و خبر از اعدام قریبالوقوع آنها دهند.
شجاعت فرزاد را تحسین میکنم که با وجود داشتن حکم اعدام، در زندان هم از ابراز عقیدهاش هراسی ندارد و به هر بهانهیی نامهیی در حمایت از مظلومیت زمانه منتشر میکند و ماندهام از ذهن خلاق و قلم توانایاش که بدون مطالعات خاصی در زندان همچنان گیرا است و وقتی نامهی جدیدی از او منتشر میشود، با اشتیاق و غم به سراغ خواندش میروم و هر بار بیش از پیش از قلم توانایاش تعجب میکنم.
حدود یک سال، در هفته، چندین بار صدای مهرباناش با لهجهی زیبایاش در خانهیمان میپیچید، چند وقتی است که صدایاش را نشنیدهام و غم دنیا به دلام مانده، برادر ندیدهام است که بیاندازه دوستاش دارم و نگراناش هستم. در این یک سال خبرهای خوب و بد را برایاش گفتیم و حرفهایاش را شنیدیم. شعرها و نوشتههای اش را برایمان خواند و برایاش خواندیم، اشک ریخت و اشک ریختیم. روزهای سخت از دست دادن امیدرضا میرصیافی در کنارمان بود و روحیه میداد به جای اینکه ما به او کمک کنیم تا این غم را فراموش کند.
فرزاد، بزرگ مرد کردستان است که یادش همواره با همهی ما است و آروزهای بزرگمان برای ادامهی زندهگیاش بیحساب است و هر روز بیشتر میشود.
پینوشت:
- از علیرضا فیروزی، فعال دانشجویی، فعال حقوقبشر و روزنامهنگار و سورنا هاشمی، فعال دانشجویی که از ۱۴ روز پیش به قصد سفر به تبریز رفتهاند هیچ خبری در دست نیست و شواهد نشان از بازداشت این عزیزان دارد، در حالیکه حتا در پی مراجعهی حضوری خانوادههایشان به نهادهای امنیتی تبریز و تهران، نام آنها در هیچ نهادی ثبت نشده است و این بر نگرانی خانوادههای آنها افزوده است.
در این میان:
پیشنهاد من:
شیدا جهانبین
Posted on ۲۲ آذر ۱۳۸۸
حکایت یک عکس پاره و ما ملت بی چاره
حرفها همیشه گفته میشود و برای بیشتر آدمها میتوانم بگویم بدون هیچ پشتوانهیی این عمل رخ میدهد. از قدیم هم شنیدهایم که از حرف تا عمل فاصلهی زیادی وجود دارد. این روزها در زمینهی حقوقبشر کار اصولی انجام دادن و قدمی برداشتن برای احقاق حقی که ضایع شده، کمتر بدون منفعت شخصی یا گروهی رخ میدهد، اما در عوض تعداد زیادی از اطرافیانام را هم میشناسم که سالها است در حال فعالیت حقوقبشری هستند و کارهای اصولی هم انجام میدهند و هیچ وقت نامی از آنها نیست، چرا که خودشان نمیخواهند. من فعالیت درست و ریشهیی انجام دادن بدون مطرح کردن نام را ترجیح میدهم به کار بزرگ اما کماهمیت که فقط برای برسرزبان انداختن نام گروه و یا شخص است. در این میان عدهی سومی هم وجود دارند که عملا هیچ فعالیتی ندارند و از فعالیتهای انجام ندادهیشان میگویند که این گروه کاملا غیرقابل تحمل هستند برایام.
به قول دوست عزیزم، کار درست و حقیقت همیشه راه خودش را باز میکند، مثل آبی که راه افتاده و سنگهای ریز و درشت را پشت سرمیگذارد و جاری میشود. در روزهای بعد از انتخابات تعداد زیادی از دوستانمان بازداشت شدند و عدهی زیادی هم مجبور به ترک کشورشان شدند. از این تعداد، برخی در ایران هم که بودند فعالیت میکردند و پیشینهی مشخص و معتبری دارند، اما برخی از نام دوستانمان در زندان استفاده کردهاند و برای رسیدن به آرزوی دیرینشان که زندهگی در کشورهای خارجی! بود این روزها در حال نشان دادن فعالیتهای نکردهی خودشان و مطرح کردن خودشان هستند تا بلکه به این بهانه و با سرهم کردن دروغهای شاخدار! بتوانند از آب گلآلود ماهی بگیرند و به آرزوهایی که از کودکی داشتهاند و به آنها نرسیده بودند، دست پیدا کنند که البته حتا بحث در مورد این آدمها هم وقت تلف کردن است.
اقدامی که این روزها از سوی تعدادی از دوستان رخ داد، بهانهیی شد تا به یاد این چند دستهگی آدمها و نوع رفتارشان در روزهای اخیر بیافتم. انجمن پژوهشگران ایران، در روزهای پیش در آلمان کنفرانسی ترتیب داده بود با نام «اعدام، تزلزل رژیم جمهوری اسلامی و گسترش خشونت و اعدام ها» که تعدادی به نمایندهگی از احزاب و گروهها در آن حضور داشتند و تلاشی بود برای جلوگیری اعدام در ایران، به خصوص اعدام نوجوانان زیر ۱۸ سال. در این کنفرانس تلاش شد که از خانوادههای بازداشت شدهگان روزهای اخیر و خانوادههای اعدامیها حمایتی به عمل آید و این روند ادامه داشته باشد. در همین زمینه میتوانید با مراجعه به این صفحه، از امضا کنندهگان لغو مجازات اعدام از قانون جمهوری اسلامی باشید.
این کنفرانس را یک اقدام عملی و درست در جهت گام برداشتن در فعالیت حقوقبشری میدانم و آرزو میکنم که این روند همیشهگی باشد و موثر.
پیشنهاد من:
شیدا جهانبین
Posted on ۱۵ آذر ۱۳۸۸
کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر مانده به روز موعود و حمایت از جنبش دانشجویی که امسال رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است. امسال رنگ سبز جلوهی دیگری به این تجمعها میبخشد و یادآور روزهای سبز و سر سبز مردمانی است که متحد شدند برای رسیدن به هدفی مشترک، برای رسیدن به روزهای آزادی سرزمین.
حرف اضافهیی نمیزنم، فقط برای رسیدن فردا ثانیه شماری میکنم…
پیشنهاد من:
پینوشت:
شب گذشته یک فیلم انیمیشن دیدم که خیلی دلام میخواست در موردش بنویسم اما هیجان روز دانشجو فعلا به من اجازه نمیدهد تا به مسالهی دیگری فکر کنم، اما حتما در مورد آن و چند انیمیشن دیگر خواهم نوشت.
شیدا جهانبین
Posted on ۰۷ آذر ۱۳۸۸
اگر نگاهی به معیارهای حقوق بشر در جهان بیاندازیم آزادی زنان، میزان رفاه، آزادی بیان، آزادی اقلیتهای دینی و قومی و مسائلی از این دست، معیارهایی برای تعیین جایگاه کیفی و کمی یک کشور است.
بعد از خواندن جملات بالا چه انتظاری از مقاله و نویسندهی آن دارید؟ بیشک جملات بالا را هر که بخواند فکر میکند نویسندهیی که خود از فعالان حقوقبشر است و در زندهگی خودش آنرا رعایت میکند، آنرا نگاشته. وقتی مقالهیی با این جملات آغاز میشود، تا پایان انتظاری جز صداقت از آن نداریم. اما تصور کنید که این جملات از قلم یکی از کسانی که در خبرگزاری فارس قلم میزند و چشماش را به روی نقض گستردهی حقوق بشر در ایران میبندد نگاشته شده است.
این گزارش توسط خبرنگاران خبرگزاری حکومتی فارس در مورد نقض گستردهی حقوقبشر در عربستان نوشته شده است و با خوشحالی در روتیتر گزارش «اختصاصی فارس» نگاشته شده است.
نویسندهی این گزارش، چشماش را به راحتی به روی تمام موارد نقض حقوق بشر در ایران که در روزهای پس از انتخابان نمود بیشتری پیدا کرده بود بسته است و یادش نمیآید که حقوق زنان سرزمیناش چهگونه نقض میشود. خاطرش نیست که دیه زن نصف مرد است، حق طلاق و حضانت برای مرد تعریف شده، شهادت مرد و زن یکسان نیست و …
او بیگمان چشماناش را به روی شرایط بد اقتصادی مردم سرزمیناش بسته و حالا از وضعیت بد رفاهی عربستان مینویسد. او بیشک به خاطر ندارد همکاران روزنامهنگارش را که به دلیل نبود آزادی بیان در ایران هماکنون در زندان هستند، او جواد ماهزاده، مسعود لواسانی، ساسان آقایی، فریبا پژوه و … را فراموش کرده و همچنین فراموش کرده که حقوق اقلیتهای قومی و مذهبی در ایران همواره برای کسانی که او از آنها پول میگیرد نادیده گرفته شده و آنها همیشه برای حکومت دشمن به حساب آمدهاند و هر روز حکمهای اعدام آنها و محرومیت از حقوق اولیهیشان بیشتر میشود.
اخلاق روزنامهنگاری داشتن مهمتر از قلم خوب داشتن است، چه بسیار هستند افرادی که خوب مینویسند اما قلمشان علیه مردم سرزمینشان میچرخد، هر چه فکر میکنم نمیتوانم قبول کنم روزنامهنگاری که دلاش میخواهد حرفهایاش گفته شود و بتواند آزادانه حرفاش را بزند، چهگونه میتواند در خبرگزارییی مانند فارس کار کند که همیشه و همیشه در حال دروغ گفتن به مردم است. آیا میتواند با پولی که از آنها دریافت میکند به راحتی زندهگی کند؟ این را میدانم پولی که از دروغ گفتن به مردم کسب شود خوردن ندارد.
کاش این خبرنگار در کنار ریز شدن به موارد نقض حقوقبشر در عربستان نیمنگاهی هم به موارد نقض حقوقبشر در ایران میانداخت. کار زیادی نباید انجام میداد، به محض خروج از محل کارش میتوانست حضور نیروی انتظامی برای تذکر در مورد حجاب زنان را ببیند، میتوانست کودکان خیابانی را که در چهارراهها روزگار میگذرانند ببیند، میتوانست با سر زدن به دادگاه خانواده زنانی را ببیند که برای گرفتن حقوق حداقلی خود راهروها و پلهها را هر روز میپیمایند و در آخر با اشک راهی خانههایشان میشوند. میتوانست نگاهی به اسامی فعالان کردی که در انتظار اعداماند بیاندازد و به یاد رهبران بهایی باشد که روزهای زیادی است که در اوین هستند و همچنان بلاتکلیف، میتوانست اختلاف شدید طبقاتی را درک کند و … اما او اینکار را انجام نمیدهد، چرا که خودش یکی از مزدورانی است که با قلماش هر روز انسانیت را قتل عام میکند.
پیشنهاد من:
بازوهای شکسته ترازوی عدالت از خبرنورد
آسوده بخوابید شهر در امن و امان است از مدیار
کروبی مردی از خاک و باران و فریاد از فرید
فدرالیسم ، راه حلی مدرن برای جامعه چند قومیتی ایران از مهشید
شیدا جهانبین
Posted on ۲۸ آبان ۱۳۸۸
صدای فرزاد کمانگر برخی روزها در خانهمان میپیچد، صدایی که امیدی بیبدیل در آن موج میزند، صدایی با لهجهی شیرین کردی و به نرمی معلمان دوران کودکیام. پیش از آنکه فرصت کنم خبرهای خوب را برایاش بگویم، میخنداند مرا، حال و احوالام را میپرسد و اگر ردی از خستهگی در صدایام پیدا کند، آنقدر خوب حرف میزند که همه چیز فراموشام شود.
وقتی تلفن را قطع میکنم باورم نمیشود که او زیر حکم اعدام است، خودم را که به جایاش میگذارم، میبینم قطعا روحیهی او را نداشتم و احتمالا هر بار که با دوستی تماس میگرفتم به جای اینکه مثل فرزاد به دوستام امید دهم، طوری حرف میزدم که او وقتی گوشی را قطع میکرد، اشکهایاش سرازیر میشد. نا گفته نماند خیلی وقتها که صدای فرزاد را میشنوم بغض گلویام را میفشارد. همیشه تصور میکنم روزی را که او آزاد شده و با مادر و برادران مهرباناش در دشتهای کردستان شادی میکند و زندهگیاش را سر و سامانی میدهد.
روزهای عمر فرزاد عزیز یکی پس از دیگری میگذرد، روزهایی که میتوانست رها از هر بندی زندهگی کند. روزهای جوانیاش را پشت میلههای اوین بود و بیشک روزشماری برای خود از روزهای باقیماندهی عمرش درست کرده است. نمیداند که آیا حکم اعدام اجرا میشود یا نه، برای همین هر روز که چشماناش را باز میکند فکر میکند آخرین روز عمرش است.
میدانم دلاش برای دشتهای کردستان، برای دخترکان زیبای کردستان، برای پسرکان استوار کردستان، برای کلاسهای درساش، برای خانههای محقر شهرش، برای رنگ تند بنفشههای حیاط خانهاش، برای یک دل سیر آغوش مادرش و گره کردن دستهایاش در دستان برادراناش تنگ است. برایاش آرزوی طول عمر آنهم در روزهای آزادی خودش، مردم شهرش و ایراناش میکنم.
پینوشت:
باز هم نامهیی دیگر از فرزاد کمانگر مهربان را خواندم و دلام لرزید از اینکه نکند اعدام احسان و امثال او مقدمهیی باشد برای از دست دادن او و امثال او.
Posted on ۲۱ آبان ۱۳۸۸
اینکه دو سه روز مانده به اعدام انسانی بیگناه، پرچم دفاع از حقوقبشر را بالا نگه داریم و بگوییم محکوم میکنیم، محکوم میکنیم، نباید اعدام شود، هشدار میدهیم و … شاید کاری از پیش ببرد اما نتیجهاش در مقابل اعتراضهای عملی هیچ است. به قول همسرم، اگر در زمان اعدام احسان فتاحیان، ده هزار نفر پشت در زندان بودند و اعتراض خود را به حکم، ابراز میکردند، آیا باز هم احسان بدون اینکه اجازهی ملاقات با والدیناش در آخرین لحظات زندهگیاش را داشته باشد، اعدام میشد؟ آیا جرات میکردند چنین گستاخانه زندهگی پسری ۲۷ ساله که در روزهای آخر عمرش، برای اعتراض به حکم اعداماش اعتصاب غذا کرده بود را به پایان برسانند؟
شاید در زبانمان حرفهای زیبایی بچرخد، هر زمان نوبت اعدام فردی از راه میرسد، اعدامها را محکوم کنیم، خارج از کشور زندهگی کنیم و به بهانهی دفاع از حقوقبشر و مردم بیدفاع ایران، بودجههای کلان بگیریم اما آنرا به نفع مردم ایران خرج نکنیم، شاید خودمان را به افرادی که به عنوان مبارز در سطح ملی شناخته شدهاند، بچسبانیم تا از بر او شهرتی به دست آوریم و بعد متوجه شویم که او هم مانند دیگران و چه بسا بدتر از دیگران بوده و او را رها کنیم و بشویم دشمن درجه اولاش، شاید شماره حساب اعلام کنیم برای نجات زنی از حکم اعدام و وقتی ذره ذره در آن حساب پول جمع شد، ناپدید شویم و شایدهای بیشمار دیگر، اما بدانیم که تنها محکوم کردن کافی نیست، باید مبارزه کنیم، مبارزهیی هدفمند و عملی تا رسیدن به روزی که ریشهی صدور چنین حکمهایی کنده شود.
اعدام احسان فتاحیان، یک تست بود برای سنجیدن میزان عکسالعمل مردم به خصوص مردم کردستان. همانطور که میدانیم فعالان کرد بیشماری در زندان با حکم اعدام رو به رو هستند و هر لحظه ممکن است که زمان اعدام آنها نیز سر برسد. با این تفاوت که میزان شهرت آنها متفاوت است، یکی گمنام است و حکم اعدام دارد، دیگری شناخته شدهتر است. همیشه مردم کردستان را مردمی سختکوش و مبارز تصور میکردم، به خصوص زمانیکه حرف از اعدام یکی از یارانشان به میان میآمد، فکر میکردم اگر چنین اتفاقی رخ دهد، عکسالعمل شدیدی از مردم در آن دیار خواهم دید، اما احسان اعدام شد و …
یکی دیگر از نمونههایی که در زندان است و در انتظار اجرای حکم اعدام، فرزاد کمانگر است، فرزاد کمانگر مهربان و معلم سختکوشی که حتا به من از ورای راههای ارتباطی و تلفن، درس میآموزد. او هنوز یک معلم است، او یک زندانی محکوم به اعدام پر امید است که با صدایاش روحام تازه میشود.
تصور اینکه فرزاد را از ما بگیرند و برای اجرای حکم آمادهاش کنند، برایام آنقدر دشوار است که همیشه سعی کردهام، عاقبتاش را به ناخودآگاه ذهنام بسپارم. اما پس از اعدام احسان، این فکر هر لحظه بیشتر به لایههای رویی ذهنام خطور میکند. به هر صورت و با وجود حمایتهای گستردهی فعالان حقوق بشر و نهادهای بینالمللی، فرزاد همچنان زیر حکم اعدام است در ایرانی که جمهوری اسلامی در آن حاکم است و این جمهوری اسلامی، دستگاهی به نام قوهی قضاییه دارد و در راس آن به تازهگی فردی قرار گرفته که در کارنامهی حضور چند روزهی خود، چند اعدام را جای داده است.
میترسم، از عاقب دوستانام در زندان میترسم، از عاقبت فرزاد کمانگر، مردی از جنس گلهای بنفشهی دشتهای کردستان میترسم. از عاقب خودمان میترسم، روزها را برای رسیدن روز اجرای حکم محکومی میشمریم، به این امید که فعالیتهایمان نتیجه دهد و حکم منتفی شود، اما اجرا میشود. از آن زمانی که روزها را برای رسیدن اجرای حکم اعدام خودم بشمرم، میترسم…
بخوانید:
- نامهی فرزاد کمانگر در سوگ احسان فتاحیان
- نامهی حامد روحینژاد در سوگ احسان فتاحیان
- بیانیهی جمعی از دانشآموختهگان و دانشجویان کرد در اعتراض به اجرای حکم اعدام احسان روحینژاد
Posted on ۲۰ آبان ۱۳۸۸
امروز چراغهای خانهی احسان سوسو میزند. مادرش از دل نعره میزند که کجاست پسرم؟ دوستاناش دستانشان را مشت میکنند و میفشارند که آسوده باش احسان، انتقامات را خواهیم گرفت، ما با فرسنگها فاصله، گریه میکنیم و حکومت رخت شادی بر تن میکند که احسان فتاحیان را امروز صبح به دار آویختیم…
اما با دل خون شده و از صمیم جان فریاد میزنیم این احسان نبود که اعدام شد، این انسانیت شما است که هر روز هزار بار به دار آویخته میشود و تکیهگاه خود را از دست میدهد و جان میسپارد.
ننگ بر شما…
Posted on ۱۹ آبان ۱۳۸۸
خودم را آماده کرده بودم تا بنویسم از احساس سبز مردم سرزمینام که عزمشان برای مبارزه، هر روز بیشتر جزم میشود و حالا دیگر مباحث سیاسی فقط در تاکسیها جا ندارد و به میان خانهها رفته و مانند قبل از انقلاب ۵۷ هستند کسانی که در خانههایشان با عقاید مخالف نزدیکانشان روبهرو میشوند و به آنها میگویند، در روزهای آینده خواهید دید که جنبشمان چهها خواهد کرد، که این مقاله را از مدیار خواندم و بینهایت خوشام آمد.
حسام هر روز رنگ و بوی تازهتری به خود میگیرد و امیدم به پیروزی جنبش مردمی ایرانام هر روز بیشتر میشود، به خصوص حالا که مباحثی مثل دفاع از حقوقبشر هم برای عامهی مردمی که پیش از این تنها و تنها برای اینکه زنده بمانند و از گرسنهگی و مرگ جان سالم به درکنند، کار میکردند و اگر خبر اعدامی میشنیدند تنها کاری که میکردند، سر تکان دادن از سر افسوس بود، مهم شده. آنها این روزها در حمایت از حقوقبشر و اعتراض به قوانینی چون اعدام حضور دارند و هر روز آگاهتر از دیروز میشوند.
قرار است فردا، چهارشنبه، احسان فتاحیان، فعال کرد ایرن زمین، اعدام شود، او از چند روز قبل در اعتراض به اجرای این حکم در اعتصاب غذای خشک به سر میبرد و خارج از زندان هم وکیل وی و فعالان حقوقبشر و مردمی که روز به روز به تعدادشان در دفاع از حقوق مسلم انسانی بیشتر میشود، برایاش هر کاری که در توان دارند، انجام میدهند تا این حکم متوقف شود.
امیدوارم فردا مجبور به نوشتن خبر اعدام احسان فتاحیان نباشم و برایاش در این ساعات سختی که پیش رو دارد، صبر و آرامش آرزو میکنم.
- تصویر دست نویس رنجنامهی احسان فتاحیان که توسط مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران منتشر شده است.
- متن رنجنامهی احسان فتاحیان به زبان انگلیسی
- از اینکه مردم ایران بیش از گذشته به فکر احقاق حقوق خودشان و دیگران هستند و بیش از گذشته در عرصهی مبارزه با دیکتاتوری حضور دارند، بینهایت خوشحال و راضی هستم و امید وارم که ادامه پیدا کند.
- افرادی را میشناسم که پیش از این در این حد گسترده و وسیع در جریان نقض حقوق بشر در ایران نبودند و این روزها در بطن آن قرار دارند و از آن رنج میبرند و با آن مبارزه میکنند، که اینرا میتوان یکی از دستاوردهای مهم جنبش سبز و مردمی ایران دانست که توانسته است عامهی مردم را نیز با اینگونه مسائل در ایران درگیر کند.
- با یاری و کمک فعالان حقوق اجتماعی و کسانی که کمک مالی کرده بودند طی دو هفتهی گذشته امیر خالقی و مصطفی نقدی که در سن۱۶ و ۱۷ سالهگی بازداشت و حکم قصاص نفسشان صادر شده بود، از مرگ نجات یافته و امیر خالقی از زندان آزاد شد و به زودی مصطفی نقدی هم آزاد و به جامعه بازخواهد گشت.
Posted on ۲۸ مهر ۱۳۸۸
هیچ حرفی برای گفتن ندارم در شبی که باید باز هم با دلهره به صبح برسانم که نکند قوانین اسلامی کشورم، جان یکی دیگر از فرزندان ایران زمین را به وحشیانهترین شکل ممکن بگیرد و خانوادهی دیگری از دیدن و انجام این جریان لبخند رضایت بر لبانشان ظاهر شود، که خیالمان راحت شد…
برای صفر انگوتی که صبح امروز به قرنطینهی زندان اوین برای به سر بردن آخرین روز از زندهگی خود برده شده، آرزو میکنم که طعم شیرین بخشیده شدن را با تمام وجودش احساس کند و فرصتی دوباره برای نفس کشیدن و زنده بودن به دست آورد.
بعد نوشت:
محمد مصطفایی: امروز هم روز خیلی سختی بود. جمعیت زیادی در جلوی درب زندان اوین جمع شده بودند تا شاید بتوانند رضایت اولیاءدم مقتولین را بگیرند اولیاءدم صفر انگوتی یک ماه مهلت داد تا رضایتشان اخذ گردد. ولی دیگر محکومین به اعدام از جمله سهیلا غدیری به دار آویخته شدند.
جزئیات ماجرا را متعاقبا به نظر گرامیتان خواهم رساند.
ولی حیف که سهیلا و دیگران اعدام شدند و ای کاش اولیاءدم مقتولین تاملی کرده و از خون خواهی عدول می کردند و می بخشیدند.