<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شیدا جهان‌بین &#187; افشین</title>
	<atom:link href="http://www.sheidajahanbin.net/tag/%d8%a7%d9%81%d8%b4%db%8c%d9%86/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sheidajahanbin.net</link>
	<description>Sheida Jahanbin&#039;s official website</description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 08:12:18 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>آغاز سال یک‌هزار و سیصد و هشتاد و هشت</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1387/12/87</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1387/12/87#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 05:42:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[افشین]]></category>
		<category><![CDATA[الهام]]></category>
		<category><![CDATA[سال 1388]]></category>
		<category><![CDATA[سال نو]]></category>
		<category><![CDATA[مدیار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baranemashreghi.wordpress.com/2009/03/16/%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%db%8c%da%a9%e2%80%8c%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d8%b3%db%8c%d8%b5%d8%af-%d9%88-%d9%87%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%87%d8%b4%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[
روزهای نو شدن سال در زمان کودکی‌ام، رنگ و بوی دیگری داشت، بویی هم‌راه با دلهره‌ی کامل شدن پیک‌‌شادی تا پایان تعطیلات و برای نوشتن پیک، ساعاتی دل کندن از جمعی که دل‌ام می‌خواست در آن باقی بمانم و در خنده‌های‌شان شریک باشم.
به رسم عادتی که داشتیم در زمان کودکی‌ام از ۲۷ اسفندماه هم‌راه با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><a href="http://2.bp.blogspot.com/_go316MfM9EQ/Sb4V2Y88kfI/AAAAAAAAAPE/h7N-0PWS2B4/s1600-h/uuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu"><img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; text-align: justify; float: right; cursor: pointer; width: 320px; height: 215px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_go316MfM9EQ/Sb4V2Y88kfI/AAAAAAAAAPE/h7N-0PWS2B4/s320/uuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu" border="0" alt="" /></a></p>
<div style="text-align: justify;">روزهای نو شدن سال در زمان کودکی‌ام، رنگ و بوی دیگری داشت، بویی هم‌راه با دلهره‌ی کامل شدن پیک‌‌شادی تا پایان تعطیلات و برای نوشتن پیک، ساعاتی دل کندن از جمعی که دل‌ام می‌خواست در آن باقی بمانم و در خنده‌های‌شان شریک باشم.</div>
<div style="text-align: justify;">به رسم عادتی که داشتیم در زمان کودکی‌ام از ۲۷ اسفندماه هم‌راه با عده‌یی (۴۰ نفر) از دوستان پدرم بساط زنده‌گی در چادر و جنگل را برمی‌داشتیم و به جنگل نور می‌رفتیم. همان‌جا تعداد زیادی چادر برپا می‌کردیم و ما که بچه‌تر بودیم، مشغول بازی و بزرگ‌ترها هریک کار مخصوص به خودشان را انجام می‌دادند.</div>
<div style="text-align: justify;">یادم می‌آید آتشی که در مقابل چادرها برپا می‌شد تا روز آخری که قصد بازگشت داشتیم، خاموش نمی‌ماند و شب‌ها در کنار آن آتش بزرگ و زیبا همه جمع می‌شدیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم و گوش جنگل از صدای شادی و خنده‌های ما پر بود.</div>
<div style="text-align: justify;">کم‌کم که بزرگ‌تر شدیم، با وجود این‌که پدران و مادران‌مان باز هم دل‌شان همان ساده‌گی و زیبایی و صمیمیت روزهای جنگل نور را می‌خواست، ما راضی نمی‌شدیم و جنگل و چادر جای خودش را به هتل یا ویلا می‌داد، اما باز هم هنوز خنده‌های همان روزها هم در گوش‌ام است.</div>
<div style="text-align: justify;">بزرگ‌تر که شدم، آن‌قدر گرفتاری‌ها زیادتر شده بود که برای رفتن به مسافرت در تعطیلات عید و برای این‌که همه‌ی آن جمع حضور داشته باشند، هزار جور برنامه می‌ریختیم و باز هم همه موفق نمی‌شدند، حضور داشته باشند.</div>
<div style="text-align: justify;">اما عیدهای‌ام در چند سال اخیر کاملا متفاوت بود. بیش‌تر در تهران ماندم و روزهای‌ام را به دید و بازدید آن‌هایی که دوست‌شان داشتم، اختصاص دادم و سعی کردم از خلوتی تهران لذت ببرم و شب‌ها را با دوستان در اطراف تهران سر کنم.</div>
<div style="text-align: justify;">تا عید سال پیش که دیگر یک نفر نبودم و <a href="http://ghomaaar.blogspot.com/">همسر</a> عزیزم هم حضور داشت و عید رنگ و بوی دیگری داشت. اما امسال عیدی کاملا متفاوت دارم، از آن جهت که در خانه‌ی خودم هستم و میزبان مهمانانی که دوست‌شان دارم. لحظه‌ی نو شدن سال ۱۳۸۹ را ۴ نفری می‌گذرانیم. من و مدیار، به همراه افشین و الهام عزیز که برای تعطیلات عید، به ما می‌پیوندند.</div>
<div style="text-align: justify;">نمی‌دانم سال دیگر چگونه پیش می‌آید. فقط امیدوارم که همین آرامشی را که این روزها تجربه می‌کنم، در لحظه‌ی نو شدن سال آینده هم داشته باشم.</div>
<div class="blogger-post-footer" style="text-align: justify;">شیدا</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1387/12/87/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
