کاری که با قلم سر و کار داشته باشد پر مخاطره است، چه به صورت سنتیاش و چه به صورت مدرناش که از انگشتانمان برای تایپ کردن آنچه حق و حقیقت میدانیم در این سیاه روزهای ایران استفاده کنیم، قلمی که در ذهنمان میچرخد، همانی است که ترس را بر اندام کودتاچیان میاندازد، همیشه انتخاب سختی میان گفتن و نگفتن، بیان کردن و ساکت ماندن پیشرو است، اما مقدس است گفتنیهایی که در کنار هم جرقهیی شود و روشن کند ظلمت این روزهایمان را.
کسانی که انتخاب کردند گفتن را کم نیستند، هنوز به سالمرگ امیدرضا میرصیافی نویسندهی وبلاگ روزنگار نرسیدهایم، او را ۱۹ بهمن ماه سال گذشته به زندان بردند و نمیدانستیم، قدم در روزهای بیبرگشت گذاشته است. سال گذشته در چنین روزهایی از طریق اینترنت با هم صحبت میکردیم، میترسید و دلاش برای مادر و پدر پیرش میتپید. هر شب گریه میکرد که من فعالیت سیاسی نداشتهام، مرا بیجهت میخواهند بازداشت کنند، اما او را بردند تا دو سال و نیم را در اتاقهای تنگ و بیاحساس اوین بگذراند، او را بردند تا جوانیاش را از پس میلههای محکم و سرد زندان ببیند که هدر میرود.
از روزی که به زندان رفت، تماسهایاش کمتر شد، اگر هم تماسی میگرفت آنقدر افسرده بود که نمیتوانستیم حتا خندهیی بر لباناش بیاوریم، دو روز مانده به تحویل سال، فرزاد کمانگر عزیز و دکتر حسام فیروزی که در آن زمان در اوین بود تماس گرفتند و خبر از خودکشی او دادند اما گفتند حالاش زیاد وخیم نیست و روبهراه میشود، چند ساعتی گذشت، حسام با صدایی گرفته تماس گرفت و گفت حال امیدرضا مناسب نیست، فرزاد گوشی را گرفت و به مدیار که بهت زده بود گفت: مدیار جان امیدرضا تمام کرد.
چشمام سیاهی رفت، صدای ناله و گریهی مدیار را میشنیدم، گریهام گرفت؛ برای مظلومیت این پسر که هیچ تهدیدی برای امنیت ملی کشور به حساب نمیآمد و به همین جرم در زندان بود، اشک ریختم برای دل خواهرش که از ما میخواست تا او را راضی کنیم بیشتر با خانهاش تماس بگیرد، اشک ریختم برای اینکه هیچ کس جرات تماس با خانوادهاش را نداشت و از زندان هم کسی تماس نگرفته بود و ما باید این کار را انجام میدادیم.
صدای ذوقزدهاش، وقتی به ما خبر میداد که شاید کارم درست شود و از زندان بروم در گوشام میپیچد. او روزنامهنگار و وبلاگنویس بود، مثل خیلی از دوستانی که الان در زندان و از تبار امیدرضا هستند.
فریبا پژوه روزنامهنگار و وبلاگنویس، مسعود لواسانی روزنامهنگار و وبلاگنویس، حسین درخشان وبلاگنویس، مهرداد بزرگ وبلاگنویس، محمدعلی ابطحی وبلاگنویس و … هنوز در زندانهای جمهوری اسلامیاند، وضعشان مشخص نیست، در انتظار پایان روزهای اسارت اند، خانوادههایشان بیقرارند، مخاطبانشان نگران و دوستانشان امیدوارند که هر چه زودتر از بند رها شوند.
پینوشت:
- امروز یازدهمین سالمرگ داریوش فروهر و پروانه اسکندری است، یادشان گرامی باد.
- متن صحبتهای خامنهیی در نمازجمعهی تهران در تاریخ ۷۷/۱۰/۱۸ یعنی چند روز پس از این فاجعه را بار دیگر خواندم و بیش از پیش از او و جمهوری اسلامیاش بیزار شدم.
- نوشتهی پیشینام در مورد حداد عادل و همسر و خانوادهاش و نسبتاش با خامنهیی و دروغهایاش هنوز به اتمام نرسیده بود که متوجه شدم حداد عادل و همسرش به عنوان زوج نمونهی کشور انتخاب شدهاند و بسیار متعجب شدم، اما وقتی کمی بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که به هیچ عنوان مسالهی عجیبی نیست، هر چه باشد از نزدیکان خامنهیی هستند، حالا خانم ماهروزاده آداب برخورد با شاگرداناش را هم نداند، مهم نیست، مهم این است که خوب بلد هستند تا از خامنهیی و بیتاش دفاع کنند.
- هالهی عزیز از ما هم میخواهد که خبر وبلاگنویسان دربند را انتشار دهیم تا وبلاگنویسان را یکیک به ناکجاآبادها نبردهاند.
شیدا جهانبین

