Tag Archive | "امیررضا عارفی"

Tags: , , , , ,

حدیث چشمان گریان همسر امیررضا عارفی


وقتی در کشوری مانند ایران، آن هم در چنین موقعیتی از نظر سیاسی زنده‌گی کنیم، بی‌گمان سوژه‌های مختلفی برای نوشتن به ذهن‌مان می‌رسد؛ حالا به آن اضافه کنید احمدی‌نژاد و دولت او را که هر روز بدون این‌که حتا متوجه هم بشوند، در حال لگد مال کردن انسانیت و حقوق شهروندان ایرانی هستند و از خبرساز ترین دولت‌های دنیا به شمار می‌روند و هر اقدام‌شان سوژه‌یی مجزا است برای نوشتن و اگر قصد پرداختن به آن، به صورت کامل را داشته باشیم، باید شب و روز بنویسیم.

حکم اعدام برای شهروندان بسیاری از کشورها غیر قابل باور است، آن هم صدور و اجرای آن بدون آن‌که حتا به خانوده‌ی فرد محکوم به اعدام خبری دهند، حکم اعدامی که این روزها یکی از دستاوردهای دولت کودتا است و سوژه‌یی است که هر چه از آن بنویسیم باز هم کم است. اتفاقی که در ایران بارها و بارها رخ داده و با اعتراض بسیاری از سازمان‌های مدافع حقوق بشر نیز مواجه شده اما کار به جایی نرسیده و چند روز بعد حکم اعدام جدیدی صادر شده است.

با خودم فکر می‌کنم اگر من به جای قاضی شرع نشسته بودم، چه خصوصیت‌های اخلاقی را باید از دست می‌دادم تا بتوانم در چشمان یک انسان زنده که حیات‌‌اش از من نیست نگاه کنم و بگویم که « تو باید بمیری، آن هم با طناب دار، در مقابل چشمان خانواده» بی‌شک اگر روزی برسد که حکم مرگ یک انسان را صادر کنم، اول انسانیت خودم را له کرده‌ام و از حیوان هم پست‌تر شده‌ام.

روزی که مدیار، همسرم، در دادگاه تا نزدیکی‌های حکم اعدام رفته بود، من در کنارش نبودم، اما از زبان خودش شنیدم که ۵ قاضی، صدور حکم اعدام برای مدیار را به رای گذاشتند که از میان آن‌ها ۲ نفر رای به اعدام و سه نفر رای مخالف داده بودند، روزی که برای‌ام این‌ها را تعریف می‌کرد از او نام قاضی‌هایی که رای مثبت داده بودند را پرسیدم و نام یکی از آن‌ها مثل آب سردی بود که روی سرم ریختند، چون او پدر صمیمی‌ترین دوست‌ام در دوران دبیرستان بود، مردی که بارها و بارها در دوران دبیرستان‌ام دیده بودم‌اش و بارها به خانه‌اش رفته بودم و آن‌جا در کنار دختران‌اش بودم و غذا خورده بودم؛ همین شد که فهمیدم آن‌هایی که این حکم‌ها را صادر می‌کنند از نظر ظاهری و روابط درست مثل ما، اما با افکاری بیمار گونه هستند که شاید فرزندان‌شان هم چیزی از درون‌شان ندانند، درست مثل دوست من، مریم…

از آن روزها، مدت زیادی می‌گذرد، اما چند روز پیش باز هم دو نفر در بی‌خبری کامل اعدام شدند و روز گذشته هم حکم اعدام دیگری صادر شده است، حکم اعدام برای جوان ۲۱ ساله‌یی که چشمان همسرش از شنیدن این خبر اشک آلود شده است. امیررضا عارفی جوان دیگری است، که یکی از همین قاضی‌های جمهوری اسلامی که دنیا را از دریچه‌ی تنگ دیانتی که در آن همه چیز با خشونت تعریف شده می‌بیند، حکم مرگ‌اش را صادر کرده و به حساب خودش دستور دین‌اش! را اجرا کرده است.

هر چه بگویم که می‌توانم همسر امیررضا را درک کنم، باز هم نمی‌توانم، نمی‌توانم حدیث چشم‌های گریان و دل پر دردش را درک کنم، نمی‌دانم تا به این ساعت چه‌ها از خدای‌اش خواسته، فکر می‌کنم تاب نگاه کردن به چشم‌های‌اش در آن زمانی که می‌خواهد خبر اعدام را به همسرش دهد ندارم و حتا نمی‌توانم تصور کنم که از این پس در ملاقات‌های‌اش چه حرفی برای گفتن برای‌لش باقی مانده.

اما درد این‌جا است که در این روزهایی که حکم‌های اعدام جدید صادر می‌شود و فرزندان ایران در بازداشت هستند و دولت مردان! زیر لوای اسلام!، هر بلایی بر سر ایرانیان می‌آورند، احمدی نژاد در مکان‌های حاضر می‌شود که پرچم رسمی ایران، در آن‌ مکان‌ها تغییر رنگ داده و قسمت سبز آن به آبی بدل شده است، این نشان می‌دهد که در تمام روزهایی که ما در پی لغو کردن حکم اعدام هم‌وطنان‌مان هستیم و دل‌مان برای زندانیان‌مان آشوب است، احمدی نژاد و دار و دسته‌ی اوباش‌اش تنها به همان رنگ سبز فکر می‌کنند که خواب را از چشمان‌شان ربوده.

اعتراض به اعدام، ممنوع‌الخروجی، ممنوع‌الملاقات شدن، بازداشت، کشتار و ضرب و جرح شهروندان و هزاران خبر از این دست برای دولت کودتا مانند قصه است، قصه‌یی که از این گوش می‌شنود و از آن گوش در می‌کند، اما همین قصه‌ها برای دل من و شما غصه است، غصه‌یی که هر از چند گاهی با بغضی در می‌آمیزد و سر باز می‌کند، امشب دل من هم سر باز کرده، به فکر دل مادر و همسر امیررضا هستم و دل صدها مادر و همسر دیگر که عزیزشان در زندان‌های ایران، روز را با هراس اعدام و طناب دار به شب می‌رسانند و آزادی و زنده‌گی، برای‌شان مفهومی دست نیافتنی دارد.

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان