Tag Archive | "انتخابات"

Tags: , , , , ,

همین که چشم‌های‌تان را به رنگ سبز حساس کردیم یعنی همه چیز


این روزها مناسبت‌ها و روزهای خاص در ایران حال و هوای دیگری پیدا کرده، از بعد از انتخابات و جای‌گزینی دولت کودتا که به جای رئیس جمهور منتخب کردم به روی کار آمد، هر روز شمارش معکوس برای مناسبت‌هایی که می‌توانیم در آن روز جمع شویم و فریادمان را به آسمان ببریم و حق‌مان را طلب کنیم، یکی از وظایف‌مان شده است.

برنامه‌ریزی‌هایی که نسل من در دوران انقلاب ۵۷ در آن سهمی نداشت و توانسته بود تنها در فیلم‌ها و کتاب‌ها و نقل قول‌های مادران و پدران، مادر بزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها بشنود، این روزها جزئی از کارهای روزانه شده است.

سبز کردن دیوارهایی که تمیز مانده و زینت آن شعارهای جنبش مردمی است این روزها یکی از ساده‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین کارهایی است که می‌توانیم در مقابل رشادت‌های دوستان‌مان و خون‌های ریخته شده، انجام دهیم، هر چند که بعد از یکی دو ساعت روی تمام آن‌ها پوشیده می‌شود اما خیال‌مان راحت است که آسایش را از عمال دولت گرفته‌ایم و چشمان‌شان را به رنگ سبز حساس کرده‌ایم.

به یمن تکنولوژی، حتا اگر اجازه‌ی استفاده‌ی کامل از آن‌را به ما ندهند، با همان سرعت محدود و قطعی‌های پی‌در‌پی توانسته‌ایم حرف‌های‌مان را جهانی کنیم و خواسته‌های‌مان را به گوش آن‌هایی برسانیم که روزی، ایران را سرزمینی دور افتاده و عقب‌مانده تصور می‌کردند و نام ایران را تنها زمانی می‌شنیدند که احمدی‌نژاد به عنوان رئیس جمهور ایران، شیرین کاری تازه‌یی در جلسه‌های بین‌المللی انجام داده بود.

یک روز ندا آقا سلطان، روز دیگر سهراب اعرابی، روز بعد اشکان سهرابی، روزهای بعد نداهای دیگر و سهراب‌های دیگر، تصاویری شدند که اشک پیر و جوان مردم سرزمین‌های دور را هم سرازیر کردند و همین‌ها باعث شد تا واژه‌هایی مثل عاشورا، ۱۶ آذر، ۱۳ آبان، آیت‌الله منتظری و … برای مردم سرزمین‌های دیگر واژه‌هایی شوند که بار معنایی‌شان به اندازه‌ی آروزی آن‌ها برای آزادی ایران و مردمان‌اش عمیق است.

زیبایی حماسه‌یی که مردم با دست‌های خالی در ایران آفریدند با کمک آن‌هایی که دیگر مردم ایران را مانند خواهران و برادران خودشان می‌دانستند، جلوه‌ی دیگری پیدا کرد، چنان که حتا پیرزنان و یرمردانی را می‌شناسم که در ینگه‌ی دنیا به دنبال خبرها و حماسه‌های مردم ایران در مناسبت‌ها و روزهای خاص  هستند.

حجاب اجباری، دروغ و تهمت، صحنه سازی و تکذیب، کشتار و پلیدی میراثی است که از دولت کودتا در یاد مردم سرزمین‌های دیگر مانده، مجید توکلی‌ها امروز نه تنها فرزندان مادران داغ‌دار ایران هستند که فرزند تمام مادرانی در دنیا هستند که مظلومیت فرزند را در مقابل ظلم حاکم دیده‌اند و کاری از دست‌شان برنیامده است.

تن دادن به ذلت چند ده ساله‌ی رژیمی که هرگونه اقدامی در آن خلاف و تهدیدی علیه امنیت ملی برداشت می‌شود، از این پس ، میراث مادران و پدران به فرزندان‌شان نیست، پیرزنی که هم‌پا و یا شاید جلوتر از نواده‌گان‌اش پا در خیابان‌های شهرهای ایران می‌گذارد تا انزجارش را از ظلم دولت نشان دهد، همان پیرزنی خمیده‌یی نیست که پیش از این تنها هر ماه به انتظار حقوق حداقلی بازنشسته‌گی همسر فوت شده‌اش نشسته بود و دم نمی‌زد، حقوق پای‌مال شده‌ی خودش و آینده‌یی که در انتظار نواده‌گان‌اش است او را به حرکت واداشته.

دخترکان و پسرکانی که در مدرسه‌های خود با نمادهای سبز شروع به شعار دادن می‌کنند، اعتراض‌شان به تمام حقوق نداشته‌ی‌شان است که اجازه‌ی هم‌شاگردی شدن با جنس مخالف را از آن‌ها سلب کرده و قرار است از این پس کتاب‌های درسی‌شان را هم تفکیک جنسیتی کنند و آزمون ورود به دانش‌گاه‌ها هم برای‌شان، تفکیک جنسیتی قائل شده است.

دانش‌جویی که در روز ۱۶ آذر با مشت گره کرده فریاد آزادی سر می‌دهد، از تعلیق‌ها و احضار به کمیته‌های انضباطی و محرومیت از تحصیل به درد آمده و مطالبات‌اش را می‌خواهد اما به خاک و خون کشیده می‌شود به زندان‌ها برده می‌شود.

زنان و مادرانی که هر شنبه در پارک لاله جمع می‌شوند و در سکوت راه‌پیمایی می‌کنند، در پی داشتن حق برابر و دادخواهی خون فرزندان‌شان هستند که بر سر هیچ، در خیابان‌ها جان داده‌اند.

این است روزگار دردناک و مشوش ایران و مردمان‌اش که به امید روزهای روشن و آزاد، هر روز حماسه‌یی جدید می‌آفریند تا به خواسته‌های‌اش برسند و در این راه از جان و مال خود و فرزندان‌شان هم دریغ نمی‌کند تا بتوانند در کوتاه‌ترین زمان ممکن با هزینه‌هایی کم‌تر به آزادی برسند.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (0)

Tags: , , , , , , ,

روزهای‌ام مثل قهوه، تلخ است


پست‌هایی که مربوط می‌شود به دوستانی که در زندان‌ها دارم، همیشه از ابتدای‌اش اشک‌های‌ام را سرازیر می‌کند. مجید توکلی، ساسان آقایی، مسعود لواسانی، جواد ماهزاده، مهدیه گلرو، وحید لعلی‌پور، شیوا نظر آهاری، پریسا کاکایی، کوهیار گودرزی، مهرداد بزرگ، سلمان سیما، سعید کلانکی، سعید جلالی‌فر، مهرداد رحیمی، رشید اسماعیلی، فواد شمس و ده‌ها تن از دوستان‌مان مدت‌ها است که بازداشت شده‌اند و خیال آزادی آن‌ها در سر مامورانی که بیش از آن‌که وظیفه‌ی اجرای عدالت را داشته باشند، به سان ماموران جهنم هستند، نیست.

به آن‌ها اضافه کنید آن‌هایی که قبل از جریانات پس از انتخابات در ایران بازداشت بوده‌اند و در شرایط وخیم‌تری هم قرار دارند، به یاد آوریم فرزاد کمانگر عزیز را که در بی‌گناهی کامل به اعدام محکوم است و شبنم مددزاده، جعفر اقدامی، جواد علیزاده، روناک صفار‌زاده، محمد پورعبدالله، علی صارمی، حامد روحی‌نژاد، حسین درخشان و صدها زندانی دیگر را که خبرهای‌شان در میان بازداشت گسترده‌ی این روزها کم‌رنگ‌تر جلوه می‌کند.

در این میان بی‌خبری از وضعیت علی‌رضا فیروزی پس از یک هفته مرا آشفته کرده، بی‌خبری از او در حالی‌که به همراه سورنا هاشمی، در مسافرت به شهر تبریز بوده‌اند و چند روزی است که موبایل‌های‌شان خاموش است و هیچ تماسی با خانواده‌ی خود نداشته‌اند.

این در حالی‌است که سورنا هاشمی چندی پیش با وثیقه‌ی ۲۰۰ میلیون تومانی و علی‌رضا فیروزی نیز پس از سپردن وثیقه توانسته بودند از ندان آزاد شوند. علی‌رضا برای من بیش‌ از یک دوست و مانند برادری است که نداشته‌ام. برادر مهربان و عزیزی که به کوشش‌اش برای دفاع از زندانیان و حمایت از حقوق‌بشر ایمان دارم.

روزهای‌مان مثل قهوه‌های غلیظ داخل فنجان‌ها تلخ است، هر از گاهی پس از آزادی یکی از اسیران‌مان قاشقی شکر به آن اضافه می‌شود اما طعم تلخی که در دهان‌مان باقی است، بر طرف‌شدنی نیست و تا آزادی ایران، ادامه دارد.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (3)

Tags: , , , , , , , ,

قیام خیابان‌ها


این روزها سبز برای‌ام یاد سبزه و چمن را به همراه ندارد، این روزها سبز با خون برادران و خواهران‌‌ام گره خورده. ناخودآگاه وقتی در خیابان‌ها و روی تابلوهای سبز را می‌بینم، چشمان‌ام روشن می‌شود و ضربان قلب‌ام بالا می‌رود و به دنبال نشانه‌یی دیگر می‌گردم که ثابت کند این رنگ سبز بیهوده نیست و معنایی دارد.

این روزها هوای شهر تهران که مثل همیشه سیاه و کثیف است را وقتی می‌بینم؛ بی‌وقفه به یاد گازهای اشک‌آور و مات شدن صحنه‌های فرار دختران و پسران ایرانی‌ می‌افتم، صحنه‌هایی که فرار آن‌ها را تیره می‌کند و قدرتی به پاهای‌شان می‌دهد تا بتوانند نجات‌بخش خودشان باشند.

880324_Mousavi_azadi01این روزها خیابان انقلاب و میدان آزادی برای‌ام تنها یک خیابان ساده نیست، برای‌ام حکم سرزمین مقدسی را دارد که باید با احترام پای‌ام را در آن بگذارم چرا که وقتی قدم در آن می‌گذارم، شاید خون خشک شده‌ی برادران‌ و خواهران‌ام زیر پای‌ام باشد. احساس مالکیت‌ام به خیابان‌های تهران این روزها بیش‌تر شده. می‌دانم که دل آن‌ها هم از ظلمی که به ساکنان‌شان می‌رود، به درد آمده ولی زبان سخن گفتن ندارند. می‌دانم که آن‌ها هم دل‌شان نمی‌خواهد جسم‌ سنگین ماشین‌هایی که برای قتل عام مردم در روزهای حساس آماده می‌شوند را روی قیلب خود تحمل کنند، می‌دانم که روزی آن‌ها هم قیام خواهند کرد.

این روزها پدرم ساکت‌تر از همیشه و مادرم نگران‌تر است. این روزها مادران داغ‌دار زیاد شده‌اند، مادرانی که فرزند پشت میله‌های سرد زندان‌ها دارند، هر روز بیش‌تر می‌شوند، پدرانی که با دیدن جسد فرزندشان، زحمات خود را برای پرورش انسانی آزاده نقش بر آب می‌بینند، مگر می‌توانند مثل سابق در هوایی که روزی دولت کودتا، تنفس در آن‌را هم قدغن اعلام می‌کند، نفس بکشند و دم نزنند؟ مگر تاب شنیدن حرف‌های مردکی که فرزندشان را بزغاله و گوساله می‌خواند را دارند؟ نه، آن‌ها می‌شوند حامیان داغ‌دار جنبش مردی که حاضر هستند جان‌شان را هم فدا کنند تا خون فرزندشان پای‌مال نشود و این‌گونه است که جنبش سبز و مردمی‌مان تداوم پیدا می‌کند و خروشی بیش‌تر پیدا می‌کند.

این روزها بیش‌تر از سابق، در خلوت‌ام، به نقطه‌یی خیره می‌شوم و فکر می‌کنم، فکر دوستان دربندم که خبری از آن‌ها نیست آزارم می‌دهد، فکر سرنوشت آن‌هایی که به عنوان عاملان رژیم بی‌گانه در روز عاشورا دستگیر شدند و قرار است حکم اعدام بگیرند، قلب‌ام را به درد می‌آورد، فکر وضعیت بد اقتصادی سرزمین‌ام که مردم را گرفتار کرده، ناراحتم می‌کند، وقتی به سرنوشت کودک‌ام که قرار است در رژیمی فاسد نفس بکشد، فکر می‌کنم، نمی‌توانم تحمل کنم، دستان‌ام ناخودآگاه مشت می‌شود و رنگ سبز که لکه‌های خون سرخ و تازه‌ی برادران و خواهران‌ام در آن است، مرا وادار به مبارزه می‌کند، مبارزه‌یی که با قلم‌ام هم می‌توانم انجام دهم، می‌توانم حتا اگر بیانیه‌یی برای تجمع ندیدم بنویسم، از پلیدی روزهایی که در ایران می‌گذرد و از سیاهی دل‌های آنانی که مشت‌شان را گره کردند و علیه مردم ایران که  محل شهادت‌شان در خیابان‌ها بوده است شعار دادند، بنویسم. از شجاعت مادرانی که فرزند کوچک‌شان را با خود به خیابان‌ها می‌آورند و پیشاپیش مردان شعار می‌دهند و قصد دارند که سرنوشت‌ کودکان‌شان را سبز کنند، از …

می‌نویسم. می‌نویسم. می‌نویسم…

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (1)

Tags: , , , ,

دشمن را بشناسیم


قلم‌ام را که به دست می‌گیرم، با رنگ خون می‌نویسد این روزها، خونی که از سر برادران‌ام بر کف خیابان‌های تهران به جا ماند و خشک شد. دل‌ام می‌خواست آن لحظه‌های جان دادن برادران‌ام در روز عاشورا بالای سرشان بودم و می‌گفتم خیلی مردی. سر خونین‌اش را در بغل می‌گرفتم و می‌گفتم خون‌ات هدیه شد به ملت‌ات برای ادامه و حیات جنبش مردمی.

حالا شبانه‌های آرام مادرانی که فرزندشان در روز عاشورا کشته شدند، با گریه عجین شده، حالا دل پدرانی که فرزند از دست دادند، داغ‌دار است و کینه‌ به دل گرفته‌اند. حالا ما می‌دانیم که هیچ راهی برای اصلاح این مردان یزید صفت وجود ندارد و اساس و ریشه‌ی آن‌ها اشتباه است و باید نابود شود.

17849_1229576693643_1055875418_30582429_2793319_nواکنش‌ها به هیجان‌‌های مردم در روز عاشورا متفاوت بود، اما فکر نمی‌کنم آن‌هایی که خارج از کشور زنده‌گی می‌کنند و یک ثانیه هم در جمع مردم سبز حضور نداشتند حق، اجازه و جایگاه این‌را داشته باشند تا به مردمی که در مقابل چشم‌شان کسی کشته شده بگویند دست‌ات را روز بسیجی‌ها بلند نکن.

شما اگر بودی و فرزندت، همسرت، پدر و یا مادرت، خواهر و یا برادرت، دوست عزیزت و … را مقابل چشمان‌ات می‌کشتند چه می‌کردی؟ می‌ماندی و تماشا می‌کردی و اعتقاد داشتی که نباید آن‌هایی که در مقابل دیده‌گان‌ات عزیزت را کشتند، گوش‌مالی شوند؟ خوب است همه با هم دیدیم که از نیروهای بسیجی هیچ کشته‌یی به جا نمانده، خوب است دیدیم در مقابل این همه عزیزی که روز عاشورا از دست دادیم، فردی از جبهه‌ی مخالف با سر خونین کف زمین جان نداد، وقتی این‌ها را دیده‌ایم بی‌انصافی است که از خشونت مردم حرف بزنیم.

کدام خشونت؟ شما با کسی که عزیزت را کشته چه می‌کنی؟ می‌دانم که اعدام‌اش نمی‌کنی، می‌دانم که او را نمی‌کشی، اما آیا دل‌ات نمی‌خواهد به مجازات برسد؟ مطمئن باش اگر مردم به دستگاه قضایی جمهوری اسلامی اعتقاد و اعتماد داشتند، آن‌ها را به دادگاه‌ها می‌سپردند. اما خوب می‌دانیم که اگر چنین می‌شد، همان‌هایی که بسیجیانی را که آدم کشته‌اند و در مقابل کتک خورده‌اند، به دستگاه قضایی می‌سپردند، دستگیر و به اعدام محکوم می‌شدند.

پیش‌نهاد تو برای یک لحظه‌ی هیجانی و پر حس و غم‌انگیزی که عزیزی در مقابل‌ات جان داده و قاتل پیش روی‌ات است و نمی‌توانی از طریق قانون او را مجازات کنی چیست؟ اگر مجبور باشی در آن زمان در لحظه و آنی تصمیم بگیری چه می‌کنی؟ راه باز می‌کنی و قاتل را راهی می‌کنی؟ می‌بوسی‌اش  و به او دست‌مریزاد می‌گویی؟

نه. هیچ‌کدام از این‌ها نیست. آن‌هایی که خارج از کشور نشسته‌اند و وقایع را با خطوط اینترنت دنبال می‌کنند نباید سخنی بگویند تا دل مردمی که با شعار «خونی که در رگ ما است، هدیه به ملت ما است» به خیابان‌ها ریخته‌اند را بشکنند. هیچ کدام از ما نباید به خود اجازه دهیم که هر چه در ذهن‌مان آمد بر زبان بیاوریم.

می‌دانی؟ یکی از کارهایی که نباید در این موقعیت انجام دهیم اظهار نظر بی‌جا و نسنجیده است، به طوری‌که مردم حس کنند جمعیت خارج‌نشین همان مرفه‌های بی‌دردی هستند که بیرون گود نشسته و دستور می‌دهند. آن‌هایی که خارج از کشور فعالیت می‌کنند باید به فکر روزی باشند که ایران آزاد در انتظار همه‌ی ایرانیان است که در آن زمان جایی در دل‌های مردمی که به خاطر شجاعت آن‌ها بازگشت به وطن میسر شده داشته باشند.

یکی دیگر از کارهایی که نباید انجام داد، آن هم در این مرحله این است که رنگ‌بازی و بازی حزبی را کنار بگذاریم و یک‌صدا شویم، نه این‌که حضور مردم سبز را فدای رنگ‌هایی مثل رنگ سرخ کنیم و خودمان را با ایجاد فاصله‌یی که از پس این حرف‌های می‌آید، از مردم دور کنیم، الان وقت استفاده از مدادرنگی‌های روزگار نیست، همه این روزها سبز هستیم تا به پیروزی برسیم.

دیگر این‌که باید حس اعتمادمان را به مردم بالا ببریم، مردمی که از پیرمردها بگیر، تا دانش‌آموزان مدرسه این روزها در خیابان‌اند و هدف و دشمنی مشترک دارند. باید با خودمان خلوت کنیم و به این بیاندیشیم که دشمن ما کیست؟ آیا دشمن ما مردم هستند که این‌چنین بی‌رحمانه به آن‌ها بتازیم؟ و یا دشمن مشترکی داریم که باید برای از بین رفتن آن قدم برداریم.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (2)

Tags: , , , , , , , , , , , , ,

مگر بدتر از این هم می‌شود؟


20841_216206212710_682297710_3249264_7872681_nهمیشه همین‌طور بوده، شادی‌های‌مان دوام زیادی نداشته. دل‌مان هر روز خون شده، هر روز خبرهایی شنیده‌ایم که فکر کرده‌ایم بدترین خبر ممکن است، اما بعد از مدتی بدترش هم آمده است. این است حال و روز کشوری که در حال پوست انداختن است، کشوری که نرم‌پوستان آن با شرایط سازگار شده‌اند اما هستند سخت‌پوستانی که تا آخرین لحظه مقاومت می‌کنند و آخرین افرادی هستند که تغییر را می‌پذیرند و یا شاید هم آن‌را نپذیرند و در این کشاکش خرد شوند و از بین بروند.

خاطرم هست که سال پیش این موقع، آن‌قدر تعداد افرادی که بازداشت می‌شدند کم‌تر از این روزها بود که به سرعت می‌توانستیم اسم چند نفری را که بازداشت شده‌ اند به خاطر بیاوریم، اما این روزها وضعیت به گونه‌ی دیگری است، خیلی از دوستان‌مان در بند شده‌اند، خیلی‌ها بازداشت شده‌اند که حتا خبری از آن‌‌ها نیست، خانواده‌های‌شان ارتباطی با بچه‌های فعال در این زمینه نمی‌گیرند و خبر بازداشت و شکنجه‌ی عزیزان‌شان زیر هزاران خبر بد دیگر، مدفون می‌شود.

در مقابل بازداشت‌های گسترده، تعداد اندکی هم آزاد می‌شوند و همین سبب می‌شود که از پای ننشینیم و به حمایت از عزیزان‌مان ادامه دهیم، یکی از به‌ترین خبرهای این روزها، آزادی فریبا پژوه بود که دل همه‌ی ما را روشن کرد. دل مادر و پدر و همسرش، خواهر و برادرش که این روزهای آخر هیچ حرفی نداشتیم که به آن‌ها بگوییم و فقط متعجب بودیم از این‌که چرا با وجود رضایت بازپرس، فریبا را هم‌چنان در بازداشت نگه‌ داشته‌‌اند، مادر و پدرش آرزو داشتند که فریبا شب یلدا در خانه باشد و این‌گونه نشد اما حالا خیال‌شان راحت است، دخترک همیشه خندان‌شان در آغوش‌شان است و مادر و پدر عزیز فریبا آرام‌تر شده‌اند، اما مادر فریبا که غم در بند بودن فرزند را کشیده، دیگر نمی‌تواند مثل سابق آرام باشد، به یاد مادرانی است که فرزند در زندان دارند و برای همین است که به ما می‌گوید: امیدوارم همه‌ی بچه‌ها زودتر آزاد شوند و دل مادرشان شاد شود.

اما خبر بد این‌که رشید اسماعیلی روز گذشته بازداشت شد، خاطرات کوتاه اما بسیار شیرین همکاری با رشید در مجله‌ی فردوسی، باعث شد تا درک درستی از رفتار و علمی که رشید از آن بهره‌مند است داشته باشم، رشید از بچه‌های دوست داشتنی و باسواد لیبرال است که تحلیل‌های‌اش را با عشق می‌خواندم و از این جهت که حرف‌اش همیشه پشتوانه‌ی علمی دارد، او را تحسین می‌کنم. اما او هم گرفتار زنجیر و زندان شد. دوست عزیزی که گویا حال جسمی‌اش هم خوب نیست و احتیاج مبرمی به داروهای‌اش دارد.

مهدیه گلرو و همسرش، مجید توکلی، ساسان آقایی، مهرداد بزرگ، احسان دولتشاه، سینا شکوهی و … دوستان در بند ما هستند که خبری از آن‌ها نیست، مهدیه گلرو ممنوع‌الملاقات، همسرش با این‌که هیچ فعالیت سیاسی نداشته، هم‌چنان در بازداشت، مجید، ساسان، مهرداد، احسان و سینا بلاتکلیف در زندان و خیلی‌های دیگر را هم به آن‌ها اضافه کنید که با واسطه و یا بی‌واسطه با آن‌ها در ارتباط بودیم و هم‌اکنون بازداشت هستند.

دوستی می‌گفت برای رسیدن به آن‌چه می‌خواهیم، هزینه‌هایی بیش‌تر از این باید متحمل شویم، هزینه‌هایی که شاید سال‌ها بعد خاطرات‌اش اشک‌مان را سرازیر کند و من طبق یک قاعده‌ی قدیمی مانده‌ام که مگر بدتر از این هم می‌شود؟!

در این میان:

پیش‌نهاد من:

پی‌نوشت:

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , , , , , ,

رای من به تغییر بوده است، نه به آیت‌الله خمینی


dsc_0062-edit1آن روزی که با وجود دلایل زیاد برای رای ندادن، تصمیم به رای دادن آن‌هم به تغییر، گرفتم، آرزو کردم با انتخاب کسی که به او رای می‌دهم مبانی و اصول اشتباه جمهوری اسلامی تغییر کند و تکرار مکررات و تایید آن‌ها نباشد. می‌دانستم کسی که به هر حال مورد تایید شورای نگه‌بان جمهوری اسلامی قرار گرفته، ریشه در همین نظام دارد اما جذب شعارهای زیبای آن شدم و تبلیغی شدم برای مهدی کروبی و تغییر، با آرزوی نداشتن زندانی سیاسی، رعایت حقوق‌بشر، نداشتن دانش‌جوی محروم از تحصیل، حقوق برابر زن و مرد و هزار آرزوی دیگر.

تا به امروز بیش از آن‌که از عمل‌کرد میرحسین موسوی راضی باشم از کروبی راضی ام اما این دلیل نمی‌شود که اشتباه‌های او و میرحسین موسوی را نادیده بگیرم فقط به این دلیل که عده‌یی آن‌ها را رهبران بی‌چون و چرای جنبش سبز انتخاب کرده‌اند و حرف آن‌ها را مثل چشم و گوش بسته‌ها فرمان‌بری می‌کنند. حتا زمانی که میرحسین موسوی بیانیه صادر می‌کند و سخن‌رانی ویدیویی انجام می‌دهد، با بسیاری از اصول فکری و سخنان‌اش مخالف هستم، کسی که دوران آیت‌الله خمینی را دوران طلایی تاریخ معاصر ایران می‌داند و همیشه در حال نقل کردن خاطرات خود از آن دوران و از آیت‌الله خمینی است، کسی نیست که بتوانم به او اعتماد داشته باشم و رهبری‌ام را به او بسپارم.

سخنان تند و بی‌پروای کروبی و افشاگری‌های‌اش باعث شد تا نظر مثبتی نسبت به او پیدا کنم اما او هم معتقد به نظام است و بارها این ‌را ذکر کرده با این تفاوت که میرحسین حرفی از اصلاح قانون اساسی (صریحا) نمی‌زند اما  از زبان کروبی بارها این مورد را شنیده‌ام. حتا در یکی از فیلم‌های تبلیغاتی مهدی کروبی اتفاق جالبی افتاد که کم‌تر کسی به آن توجه کرد، کروبی با حضور در منزل شخصی که فرزندش به دست جوانی کشته شده بود، رضایت خانواده را گرفت و آن جوان را از حکم اعدام نجات داد. این یعنی قدم مثبت و بزرگی که نشان از مخالفت او با چنین احکامی دارد. این اقدامی عملی و گامی مثبت در جهت رفع چنین احکامی در قانون جمهوری اسلامی بود که موسوی هیچ‌گاه به طور عملی آن‌را انجام نداده است.

مساله‌یی که بحث روز و موضوع هر محفلی در این روزها شده است، پاره شدن عکس آیت‌الله خمینی است که دستاویزی برای دولت کودتا جهت تخریب جنبش سبز و بهانه‌یی برای آنانی است که جنبش سبز را ادامه‌ی راه آیت‌الله خمینی می‌دانند و می‌خواهند در این میان نام او را بر سردر جنبش آویزان کنند، این در حالی است که بسیاری از افرادی که از نخستین ثانیه‌های شکل‌گیری جنبش سبز حضور داشتند، هیچ‌گاه نمی‌خواستند و نمی‌خواهند که عکس آیت‌الله خمینی را بالا بگیرند. به دلیل این‌که عمل‌کرد او را قبول ندارند.

این‌که رسانه‌های اصلاح‌طلب و آن‌هایی که حامیان چشم و گوش بسته‌ی اصلاح‌طلبان و رهبران فکری آن‌ هستند حالا عکس ایشان را به عنوان یکی از نمادها قرار دهند و از مردم بخواهند که چشم‌های‌شان را به روی جنایت‌های بزرگ دهه‌ی شصت و حکم‌های تیرباران و اعدام‌هایی که به دستور مستقیم آیت‌الله خمینی صورت گرفت ببندند، بی‌انصافی است.

مردمی که از جان‌شان مایه گذاشتند تا در صفوف جنبش سبز باشند و هسته‌ی اولیه‌ی شکل‌گیری آن هستند، باید خودشان تصمیم‌گیری کنند، الان زمانی نیست که تنها به دلیل این‌که رای به فلان شخص دادند، اگر می‌بینند که آن‌ها خلاف میل‌شان عکل می‌کنند، جانب آن‌ها را بگیرند، شاید در روزهای آینده رهبرانی که برای جنبش سبز انتخاب کرده‌ایم از ما بخواهند برای نشان دادن این‌که با اصل نظام مشکلی نداریم، بیاییم و کفن‌پوش از ولایت فقیه دفاع کنیم. آیا ما باید این‌کار را انجام دهیم؟ حمایت از آیت‌الله خمینی کم از حمایت از ولایت فقیه این روزها نیست. حتا می‌توانیم این‌گونه نگاه کنیم که پایه‌های ظلمی که از وجود ولایت فقیه این روزها به ما روا می‌شود، بنیان‌گذاری داشته که آن هم آیت‌الله خمینی است.

من به شخصه با وجود این‌که اعتماد بسیار زیادی که به جنبش سبز دارم و با وجود این‌که آن‌را قبول دارم به دلیل خودجوش بودن و مردمی بودن آن و به هزاران دلیل دیگر، اما حاضر به بالا نگه‌داشتن پرچم دفاع از آیت‌الله خمینی که به معنای قبول داشتن نظام جمهوری اسلامی است نیستم و آن را مسیری انحرافی در جنبش سبز می‌دانم که به بی‌راهه ختم می‌شود و اگر به بار نشیند فقط افسوس من و امثال مرا به دنبال خواهد داشت.

پیش‌نهاد من:

پی‌نوشت:

اگر راه‌پیمایی از سوی کروبی و موسوی اعلام شود، از آن حمایت خواهم کرد اما نه به آن دلیلی که آن‌ها راه‌پیمایی را راه می‌اندازند، بلکه برای حفظ یکپارچه‌گی جنبش سبز، اما از آن به نحو دیگری استفاده می‌کنم. مطمئنا حمایت من و امثال من از آیت‌الله خمینی نخواهد بود، بلکه می‌خواهیم از آن فرصت برای بروز عقاید خودمان استفاده کنیم.

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (8)

Tags: , , , , , , ,

باور کن آن‌هایی هم که زیر سایه‌ی اصلاح‌طلبان نبودند، زندانی هستند!


15758_1202650980146_1044730406_573044_2716563_nمی‌نویسم برای آن‌هایی که مظلومانه هم‌چنان در زندان هستند و کم‌تر به یادشان می‌افتیم، نام‌هایی که به هر دلیلی از گزارش‌های مراکز معتبر دور مانده و حمایتی از آن‌ها نمی‌شود، نام‌هایی که به دلیل انفرادی کار کردن و متعلق نبودن به طیف خاصی از قلم می‌افتند و با وجود سابقه‌های پررنگ‌شان در کار روزنامه‌نگاری در هیچ‌کجای گزارش‌های سازمان‌هایی مثل گزارش‌گران بدون مرز جایی ندارند.

می‌نویسم از دوستی که همسرش شب‌ها به دنبال نام‌ شوهرش در اینترنت می‌گردد و خبر از او نمی‌بیند، گزارش‌های پر زرق و برق حامیان روزنامه‌نگاران در بند را می‌خواند و هر چه به دنبال نام همسرش می‌گردد اثری از آن نمی‌بیند.

از آن‌هایی می‌نویسم که فقط اگر از اعتصاب غذا به بیمارستان منتقل شوند برخی یادشان می‌افتد که گزارشی هم درباره‌ی‌ آن‌ها بنویسند، آن برخی، چون به دنبال مطرح کردن خودشان هستند تنها از آن‌هایی گزارش می‌نویسند که نامی دارند و وقتی اسم‌شان در گزارش‌های‌شان بیاید آمار بازدید از گزاراش‌شان بالا می‌رود و سردبیر ذوق می‌کند از این‌که فلان خبرنگارم که بعد از انتخابات از سوراخی که چند سال پنهان شده بود درآمده، گزارش‌های پربیننده‌یی می‌نویسد. برای سردبیر فرقی نمی‌کند که متن گزارش تکرار مکررات است، فقط این‌را می‌خواهد که مجموعه‌اش مطرح شود و لینک‌های زیادی در جای‌جای اینترنت داشته باشد.

از مسعود لواسانی می‌نویسم که دادگاه‌اش چند بار به تاخیر افتاده و کسی به یادش نیست. از جواد ماهزاده که جمعی از روزنامه‌نگاران به انتشار نامه‌یی در حمایت از او بسنده کردند و دیگر هیچ خبری از او نشد.

از فریبا پژوه که چهار ماه است در زندان است و پرونده‌اش تکمیل شده و دستور آزادی دارداما آزاد نمی‌شود، از مظلومیت خانواده‌اش که دیگر نمی‌دانند چه باید بکنند تا آزادی فرزندشان را به تماشا بنشینند.

مسعود لواسانی زمانی که در خبرگزاری مهر بود و پس از آن گزارش‌ها و تحلیل‌های خوبی در کارنامه‌اش دارد، او از منتقدان خیلی از رفتارهای حکومت بود و در وبلاگی که داشت، حرف‌های‌اش را منتشر می‌کرد. حالا بیش‌تر روزها را در زندان سیب‌زمینی پخته می‌خورد، سهم‌اش تنها یک‌بار در هفته ملاقات پسرک‌اش است. فضای جایی که بازداشت است سرد است و جسم‌اش را بیمار کرده است.

جواد ماهزاده را نمی‌دانم چه می‌کند، حتا نمی‌دانم دادگاه‌اش برگزار شده یا نه؟ فقط می‌دانم مظلوم در زندان مانده. روزنامه‌نگار و رمان‌نویسی که از اول آبان ماه تا کنون در زندان است و نام‌اش در گزارش‌های سازمان گزارش‌گران بدون مرز که حامی تمام روزنامه‌نگاران است حتا برای یک‌بار هم نیامده.

فریبا پژوه، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس ۴ ماه را دور از خانواده در زندان بوده، در سلولی سرد که باعث بیماری روحی و جسمی‌اش شده، فریبا از دوستان‌ام است، هر بار که با مادرش حرف می‌زنم گریه امان‌ام نمی‌دهد، مادرش بی‌طاقت شده، صبرش تمام شده و نمی‌داند چه کاری انجام دهد تا دخترش را در خانه‌اش به آغوش بکشد.

دوستانی که نام بردم، اندک اخباری در موردشان وجود دارد، خیلی‌های دیگر هستند که حتا نام‌شان را نمی‌دانیم و در زندان به سر می‌برند. بیاییم خبررسانی در مورد زندانیان را عادلانه تقسیم کنیم. بیاییم آن‌هایی که زیر سایه‌ی اصلاح‌طلبان نبودند و فردی فعالیت می‌کردند را هم زندانی محسوب کنیم و برای‌شان دل بسوزانیم. کم‌تر کاری که از دست‌مان برمی‌آید، زنده نگه‌داشتن نام‌شان است تا به روز آزادی‌شان برسیم. این کوچک‌ترین کار را از آنها دریغ نکنیم.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین


Posted in زندانی سیاسیComments (1)

Tags: , , , , , ,

دوستی‌های پر عمق و پیامی برای روز دانش‌جو


یکی از دوستان‌ام همیشه وقتی می‌خواستم سخت‌ترین و مهم‌ترین انتخاب‌های زنده‌گی‌ام را انجام دهم به من می‌گفت که همیشه اولین قدم سخت‌ترین و مهم‌ترین قدم است، اگر آن‌را برداری و ثابت قدم باشی موفق می‌شوی.

در مسائل کوچکی که در زنده‌گی‌ام پیش آمد همیشه این حرف را تجربه کردم، اما بیش‌ترین دفعه‌یی که سختی قدم اول را حس کردم بعد از انتخابات ایران بود. روزهایی که دیدم بحث‌های سیاسی از داخل تاکسی‌ها و بین دانش‌جویان به میان عامه‌ی مردم کشیده شده و مردم از جان‌شان گذشتند و به خیابان‌ها ریختند تا اعلام انزجار کنند از که حکومتی که سی و یک سال به آن‌ها فرمان داده و مردم به اجبار موافقت کرده‌اند.

دیدن صحنه‌های شکل گرفته در روزهای نخست برای‌ام حیرت‌آور بود که از یک حس مشترک و آن هم رسیدن به آزادی شکل می‌گرفت. در آن روزها که خبر رسانی برای‌مان مشکل بود و راه‌های ارتباطی از کار افتاده بود سایت‌هایی مثل توییتر و فیس‌بوک باعث شدند که بتوانیم خبرها را با دنیای خارج به اشتراک بگذاریم و در همین میان بود که من و مدیار تعداد زیادی دوست عزیز که در خارج از ایران زنده‌گی می‌کردند پیدا کردیم. انسان‌هایی نازنین که قلب‌شان برای تک‌تک مردم ایران می‌تپید و شب‌ها سرشان را به امید آزادی برای مردم ایران روی بالش می‌گذارشتند.

من توانستم با خیلی از آن‌ها ارتباط برقرار کنم، از هر جایی که فکرش را بکنید، برزیل، هند، پاکستان، فرانسه، انگلستان، ایتالیا، اسپانیا و … اما یکی از آن‌ها که حکم مادر من را دارد از همه بیش‌تر به من نزدیک شد و دردهای‌اش را برای‌ام گفت و هر وقت که مرا ناراحت دید، آن‌قدر برای‌ام وقت گذاشت که مادرانه درمان‌ام کرد. او زنی میان‌سال از مونیخ آلمان است که برای ندا و سهراب بارا اشک ریخته، از اعدام بهنود شجاعی مریض شد و …

«یولی سندن» عزیز من، در جدیدترین کار ابتکاری که انجام داده برای مردم ایران در آستانه‌ی روز دانش‌جو پیامی را ویدئویی به زبان انگلیسی ضبط کرده تا حس‌اش را به مردم ایران ابراز کند. ویدئویی که در زیر نوشته‌ها می‌بینید، نتیجه‌ی تلاش و عشق این دوست عزیز من است که به تمام ایرانیان تقدیم شده. متن فارسی پیام‌اش را هم می‌نویسم تا به‌تر متوجه شوید.

«سلام به شما دوستان من در ایران

من یولی هستم از مونیخ و از دوران دانشجویی من مدت‌ها می‌گذرد.

پیام من برای روز دانشجو چیست؟

اجازه بدهید اول از شما تشکر  کنم، به خاطر این‌که مرا دوباره هوشیار کردید.

در خردادماه من فقط کنجکاو بودم که انتخابات ایران چه‌گونه برگزار شد. اطلاع‌رسانی در رسانه‌های آلمانی ضعیف بود، به همین دلیل من برای کسب اطلاعات بیشتر و موثق شروع کردم به استفاده از اینترنت و خوشحال‌ام از این‌که شما را پیدا کردم.روزهای اول رفتن به خیابان بسیار امیدوار کننده بود و من یاد گرفتم که مثل شما باشم.

در ۲۹ خرداد خامنه‌یی علیه مردم اعلام  اعمال خشونت کرد و من داشتم آن شب نگاه می‌کردم ویدئویی که مردم در آن شعار الله اکبر می‌گفتند، که مثل شعری از روی پشت‌بام‌ها بود. صدای یک زن جوان در ویدئو اشک مرا درآورد. من نمی‌توانستم بفهمم او چه می‌گوید (چون ترجمه‌ها بعد از آن آمد) اما من می‌توانستم ناامیدی را در صدای او احساس کنم. او عمیقن مرا تحت تاثیر قرار داد، شاید او می‌توانست دختر من باشد.

آن شب تمام زنده‌گی من عوض شد. همه‌ی شما به نوعی فرزند من هستید: شما جوانان ایرانی که اشتیاق  داشتید برای آزادی، می‌جنگیدید برای حقوق‌بشر، و شما که زنده‌گی‌تان را به خطر می‌انداختید برای  کسب حقوق اولیه برای دموکراسی آینده. آرزوی می‌کردم که می‌توانستم برای حمایت از شما کاری انجام بدهم. من دعا می‌کتم که همه‌ی شما در امنیت باشید، برای این‌که در آینده در کشوری آزاد و زیبا زنده‌گی کنید

برای همین در ۱۶ آذر قلب و جان من با شما است مثل همیشه تا شما به آزادی برسید.»


پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in نوشته‌های پیشینComments (2)

Tags: , , , , , , , , , , , , , , , ,

د مثل دانش‌جو؛ د مثل در بند


ساسان آقایی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس بازداشت شده دوست عزیزی است که خبر مشخصی از پرونده‌ی او نیست و وکیل وی امیدوار است که وی پس از شانزدهم آذر آزاد شود.

مسعود لواسانی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس بازداشت شده‌یی است که از اوایل مهرماه به دلایل واهی در زندان اوین به سر می‌برد و تا کنون خبر از آزادی وی نیست و دادگاه وی روز گذشته برگزار شد تا به اتهام‌های! او رسیده‌گی شود.

فریبا پژوه روزنامه نگار و وبلاگ‌نویس پس از صد و چهار روز هم‌چنان در بازداشت است و این در حالی است که پرونده‌ی او کامل شده و هر روز به خانواده‌ی نگران‌اش قول آزادی‌اش را می‌دهند اما کاری از پیش نمی‌برند و او هم‌چنان بازداشت است.

سلمان سیما، دانش‌جوی دانش‌گاه آزاد و فعال دانش‌جویی را که چند هفته پیش بازداشت کرده بودند چنان مورد ضرب و شتم قرار داده‌اند که دنده‌های‌اش خرد شده و با آن حال و روز با خانواده‌اش ملاقات کرده است.

مهرنوش اعتمادی فعال حقوق زنان و عضو کمپین یک میلون امضا با گذشت چند هفته از بازداشت‌اش هم‌چنان وضعیت نامشخصی دارد و با وجود برگزار شدن دادگاه هم‌چنان در بند است.

دانش‌جویان لیبرال دانش‌گاه‌های تهران، هم‌چنان در بازداشت هستند و از آزادی علی‌رضا موسوی، مهرداد بزرگ، عباس حکیم‌زاده، سورنا هاشمی و … هیچ خبری نیست.

مهدیه گلرو و همسرش روز گذشته در حالی بازداشت شده‌اند که تعداد زیادی از نیروهای امنیتی برای دو ساعت، تمام زنده‌گی‌شان را زیر و رو کرده‌اند و حتا عکس‌های خانواده‌گی و عکس‌های روی دیوار اتاق‌شان را هم با خود برده‌اند.

فواد شمس روزنامه نگار، وبلاگ‌نویس و فعال دانش‌جویی، روز گذشته و در راه بازگشت از دانش‌گاه بازداشت شده است و خانواده‌ی وی معتقدند که بازداشت او با کمک حراست دانش‌گاه تهران صورت گرفته است.

امروز به دوستان‌ام در فیس بوک گفتم شمرده‌اید که چند نفر از دوستان‌تان در بازداشت هستند؟ یکی از دوستان‌ام گفت آن‌هایی را که بازداشت نشده‌اندبشمار، راحت‌تری!

واقعیت است حرف دوست‌ام، تنها تعداد اندکی از دوستان‌مان بازداشت نشده‌اند که البته با شتابی که این روزها تا پیش از ۱۶ آذر در روند بازداشت‌های دانش‌جویی و فعالان می‌بینم، بعید نیست که تعداد دوستان بازداشت نشده‌ام به صفر برسد.

برخوردی که این روزها با دانش‌جویان و فعالان سیاسی و حقوق‌بشری در حال رخ دادن است، بدون در نظر گرفتن دیدگاه سیاسی و عقاید آن‌ها صورت می‌گیرد و نشان از ترس دولت کودتا از برپایی مراسم روز دانش‌جو در روز ۱۶ آذر ماه امسال است. ترسی که از دعوت جامعه‌ی دانش‌جویی از یک‌دیگر و مردم، بر تن‌شان می‌افتد، کم‌تر از تظاهرات‌های میلیونی روزهای پس از اعلام نتایج انتخابات نیست. چرا که جنبش دانش‌جویی در روزهای اخیر نشان داده است که حتا اگر عامه‌ی مردم آرام‌تر از پیش شده باشند، هرگز سکوت نخواهند کرد و اعتراض‌‌شان را به هر نحوی که شده بروز خواهند داد. اتفاقی که برای دولت احمدی‌نژاد و نظام اسلامی‌شان گران تمام می‌شود.

بی‌صبرانه در انتظار روز دانش‌جوی امسال هستم که بی‌شک از تمام سال‌های اخیر باشکو‌ه‌تر و موثرتر خواهد بود.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (0)

Tags: , , , , , , , ,

تاریخ تکرار می‌شود


چند روز پیش در سایت بالاترین یکی از اعضا عکسی از میرحسین موسوی را در حال نماز خواندن و وقتی که در حال قنوت کردن بود، قرار داده بود و به عنوان توضیح آن نوشته بود: اوج بندگی و عرفان در این تصویر مشخص است. تعدادی از اعضا هم به آن رای مثبت داده بودند اما بسیاری از دوستان با قرار دادن این عکس در سایت موافق نبودند و در قسمت کامنت‌ها آن‌را نقد کرده بودند.

تعجب کردم از این‌که دقیقا شاهد تکرار تاریخ هستم، همیشه در کتاب‌ها خوانده بودم که چندین سال یک‌بار تاریخ در سرزمین‌ها تکرار می‌شود و چه خوب است که از آن عبرت گرفته باشیم تا دچار زوال آن دوره‌ی تاریخی که در حال تکرار شدن است، نشویم. سن‌ام به آن زمانی که مردم ایران عکس آیت‌الله خمینی را در ماه می‌دیدند! قد نمی‌دهد. ولی هربار از زبان پدرم آن خاطرات را می‌شنوم فکر می‌کنم که مردم آن زمان احساسات را به جای دیدن راه اصلی ملاک قرار داده بودند و این‌گونه بود که عکس خمینی را در ماه می‌دیدند و این‌گونه بود که روزگارمان سیاه شد.

گذاشتن تصویر فردی در حال نماز خواندن و چنین توضیحی برای عکس آودن جز تخریب چیز دیگری نیست، حال آن‌ که کسی که این عکس را در سایت قرار داده، معتقد است که با هدف دفاع از میرحسین این عکس را در بالاترین قرار داده است. اما این چه دفاعی است؟ قرار دادن عکس فردی در حال نماز خواندن هم شد دفاع؟ عکس از نماز خواندن خیلی‌های دیگر هم موجود است. آیا باید عکس آن‌ها را هم پخش کنیم و بگوییم در حال دفاع از آن‌ها هستیم؟! به شخصه معتقدم هر فردی که اجازه دهد از نماز خواندن‌اش که می‌گویند ارتباط شخصی با خدا است، عکس بگیرند، منظور و هدف خاصی دارد. مثل این عکس که در تونل رسالت گرفته شده است.

بت سازی در بین افراد کشورمان رواج بسیاری دارد، همه یکتا پرست هستیم، اما از افراد به اقتضای زمان بت می‌سازیم. همین مساله یکی از دلایلی است که موجب انحطاط هر جنبشی می‌شود. یک‌بار سالیان پیش از یک رهبر ساده، بت ساختیم و این شد وضع آزادی و امنیت کشورمان. یک اشتباه را چند بار قرار است تکرار کنیم؟ من و هم‌سالان من در روزهای انقلاب حضور نداشتیم و شاید اگر موسوی را در حد یک بت بیانگاریم، کم‌تر راه خرده گرفتن بر ما باز است، اما  آن‌هایی که در دروران انقلاب بودند و شاهد نتیجه‌ی آن‌ همه توجه به فردی که رهبری مردم را بر عهده گرفته بود، بودند؛ چرا باید این اشتباه را بار دیگر تجربه کنند؟

هم‌چنین از این دست است خبر انتخاب زهرا رهنورد به عنوان سومین متفکر تاثیر گذار جهان! وقتی این خبر را هم خواندم بسیار تعجب کردم و دلیل آن‌را به هیچ وجه متوجه نشدم. آیا واقعا لیاقت آن‌را دارد؟ آیا نبودند افرادی که لایق‌تر باشند؟ آیا زهرا رهنوردی که در این زمان از برگزیده‌گان انتخاب شده است، تاثیر و نقش مهمی در جنبش سبز ایران داشت؟ آیا در روزهای راه‌پیمایی که ما و مادران‌مان در میان باتوم و گازهای اشک‌آور بودیم، او نیز حضور داشت؟ یا فقط به دلیل ملاقات از زندانیانی که آزاد شده‌اند و دیدار از مادرانی که فرزند از دست داده‌اند، او برگزیده شده است؟

جنبش سبز امروز ایران، به راحتی به دست نیامده و مخصوص یک نفر و آن هم میرحسین موسوی نیست. این جنبش متعلق است به تک‌تک افرادی است که کوچک‌ترین قدمی در راه آن برداشته‌اند. وجدان‌ام قبول نمی‌کند که وقتی قرار است برای نواده‌گان‌ام از جنبش سبز بگویم، آن‌را مدیون میرحسین موسوی و به خصوص همسرش بدانم، من این جنبش را مدیون خون سهراب و ندا و اشکان و … و تمام روزهایی که دوستان‌ام در زندان محبوس بودند می‌دانم.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (4)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان