این روزها مناسبتها و روزهای خاص در ایران حال و هوای دیگری پیدا کرده، از بعد از انتخابات و جایگزینی دولت کودتا که به جای رئیس جمهور منتخب کردم به روی کار آمد، هر روز شمارش معکوس برای مناسبتهایی که میتوانیم در آن روز جمع شویم و فریادمان را به آسمان ببریم و حقمان را طلب کنیم، یکی از وظایفمان شده است.
برنامهریزیهایی که نسل من در دوران انقلاب ۵۷ در آن سهمی نداشت و توانسته بود تنها در فیلمها و کتابها و نقل قولهای مادران و پدران، مادر بزرگها و پدربزرگها بشنود، این روزها جزئی از کارهای روزانه شده است.
سبز کردن دیوارهایی که تمیز مانده و زینت آن شعارهای جنبش مردمی است این روزها یکی از سادهترین و پیشپا افتادهترین کارهایی است که میتوانیم در مقابل رشادتهای دوستانمان و خونهای ریخته شده، انجام دهیم، هر چند که بعد از یکی دو ساعت روی تمام آنها پوشیده میشود اما خیالمان راحت است که آسایش را از عمال دولت گرفتهایم و چشمانشان را به رنگ سبز حساس کردهایم.
به یمن تکنولوژی، حتا اگر اجازهی استفادهی کامل از آنرا به ما ندهند، با همان سرعت محدود و قطعیهای پیدرپی توانستهایم حرفهایمان را جهانی کنیم و خواستههایمان را به گوش آنهایی برسانیم که روزی، ایران را سرزمینی دور افتاده و عقبمانده تصور میکردند و نام ایران را تنها زمانی میشنیدند که احمدینژاد به عنوان رئیس جمهور ایران، شیرین کاری تازهیی در جلسههای بینالمللی انجام داده بود.
یک روز ندا آقا سلطان، روز دیگر سهراب اعرابی، روز بعد اشکان سهرابی، روزهای بعد نداهای دیگر و سهرابهای دیگر، تصاویری شدند که اشک پیر و جوان مردم سرزمینهای دور را هم سرازیر کردند و همینها باعث شد تا واژههایی مثل عاشورا، ۱۶ آذر، ۱۳ آبان، آیتالله منتظری و … برای مردم سرزمینهای دیگر واژههایی شوند که بار معناییشان به اندازهی آروزی آنها برای آزادی ایران و مردماناش عمیق است.
زیبایی حماسهیی که مردم با دستهای خالی در ایران آفریدند با کمک آنهایی که دیگر مردم ایران را مانند خواهران و برادران خودشان میدانستند، جلوهی دیگری پیدا کرد، چنان که حتا پیرزنان و یرمردانی را میشناسم که در ینگهی دنیا به دنبال خبرها و حماسههای مردم ایران در مناسبتها و روزهای خاص هستند.
حجاب اجباری، دروغ و تهمت، صحنه سازی و تکذیب، کشتار و پلیدی میراثی است که از دولت کودتا در یاد مردم سرزمینهای دیگر مانده، مجید توکلیها امروز نه تنها فرزندان مادران داغدار ایران هستند که فرزند تمام مادرانی در دنیا هستند که مظلومیت فرزند را در مقابل ظلم حاکم دیدهاند و کاری از دستشان برنیامده است.
تن دادن به ذلت چند ده سالهی رژیمی که هرگونه اقدامی در آن خلاف و تهدیدی علیه امنیت ملی برداشت میشود، از این پس ، میراث مادران و پدران به فرزندانشان نیست، پیرزنی که همپا و یا شاید جلوتر از نوادهگاناش پا در خیابانهای شهرهای ایران میگذارد تا انزجارش را از ظلم دولت نشان دهد، همان پیرزنی خمیدهیی نیست که پیش از این تنها هر ماه به انتظار حقوق حداقلی بازنشستهگی همسر فوت شدهاش نشسته بود و دم نمیزد، حقوق پایمال شدهی خودش و آیندهیی که در انتظار نوادهگاناش است او را به حرکت واداشته.
دخترکان و پسرکانی که در مدرسههای خود با نمادهای سبز شروع به شعار دادن میکنند، اعتراضشان به تمام حقوق نداشتهیشان است که اجازهی همشاگردی شدن با جنس مخالف را از آنها سلب کرده و قرار است از این پس کتابهای درسیشان را هم تفکیک جنسیتی کنند و آزمون ورود به دانشگاهها هم برایشان، تفکیک جنسیتی قائل شده است.
دانشجویی که در روز ۱۶ آذر با مشت گره کرده فریاد آزادی سر میدهد، از تعلیقها و احضار به کمیتههای انضباطی و محرومیت از تحصیل به درد آمده و مطالباتاش را میخواهد اما به خاک و خون کشیده میشود به زندانها برده میشود.
زنان و مادرانی که هر شنبه در پارک لاله جمع میشوند و در سکوت راهپیمایی میکنند، در پی داشتن حق برابر و دادخواهی خون فرزندانشان هستند که بر سر هیچ، در خیابانها جان دادهاند.
این است روزگار دردناک و مشوش ایران و مردماناش که به امید روزهای روشن و آزاد، هر روز حماسهیی جدید میآفریند تا به خواستههایاش برسند و در این راه از جان و مال خود و فرزندانشان هم دریغ نمیکند تا بتوانند در کوتاهترین زمان ممکن با هزینههایی کمتر به آزادی برسند.
در این میان:
- «نگرانم که موکلانم قربانی شوند»
- بلاتکلیفی ساسان آقایی روزنامه نگار دربند
- نگرانی خانواده روزنامهنگاران بازداشت شده
- محل و زمان خاکسپاری استاد دانشگاه تهران
پیشنهاد من:
- کار خودشان بوده از مدیار
- زن نوشت: کاش ایران به جای اینهمه شدر خوانده یک مادر داشت از مسیح علینژاد
- خنده تمسخر آمیز کواکبیان به حسین شریعتمداری از طرف همه ما بود… از زیتون
- ترور شهروندان بی گناه با چه هدفی؟ از کاملیا انتخابیفرد
شیدا جهانبین


این روزها خیابان انقلاب و میدان آزادی برایام تنها یک خیابان ساده نیست، برایام حکم سرزمین مقدسی را دارد که باید با احترام پایام را در آن بگذارم چرا که وقتی قدم در آن میگذارم، شاید خون خشک شدهی برادران و خواهرانام زیر پایام باشد. احساس مالکیتام به خیابانهای تهران این روزها بیشتر شده. میدانم که دل آنها هم از ظلمی که به ساکنانشان میرود، به درد آمده ولی زبان سخن گفتن ندارند. میدانم که آنها هم دلشان نمیخواهد جسم سنگین ماشینهایی که برای قتل عام مردم در روزهای حساس آماده میشوند را روی قیلب خود تحمل کنند، میدانم که روزی آنها هم قیام خواهند کرد.
واکنشها به هیجانهای مردم در روز عاشورا متفاوت بود، اما فکر نمیکنم آنهایی که خارج از کشور زندهگی میکنند و یک ثانیه هم در جمع مردم سبز حضور نداشتند حق، اجازه و جایگاه اینرا داشته باشند تا به مردمی که در مقابل چشمشان کسی کشته شده بگویند دستات را روز بسیجیها بلند نکن.
همیشه همینطور بوده، شادیهایمان دوام زیادی نداشته. دلمان هر روز خون شده، هر روز خبرهایی شنیدهایم که فکر کردهایم بدترین خبر ممکن است، اما بعد از مدتی بدترش هم آمده است. این است حال و روز کشوری که در حال پوست انداختن است، کشوری که نرمپوستان آن با شرایط سازگار شدهاند اما هستند سختپوستانی که تا آخرین لحظه مقاومت میکنند و آخرین افرادی هستند که تغییر را میپذیرند و یا شاید هم آنرا نپذیرند و در این کشاکش خرد شوند و از بین بروند.
آن روزی که با وجود دلایل زیاد برای رای ندادن، تصمیم به رای دادن آنهم به تغییر، گرفتم، آرزو کردم با انتخاب کسی که به او رای میدهم مبانی و اصول اشتباه جمهوری اسلامی تغییر کند و تکرار مکررات و تایید آنها نباشد. میدانستم کسی که به هر حال مورد تایید شورای نگهبان جمهوری اسلامی قرار گرفته، ریشه در همین نظام دارد اما جذب شعارهای زیبای آن شدم و تبلیغی شدم برای مهدی کروبی و تغییر، با آرزوی نداشتن زندانی سیاسی، رعایت حقوقبشر، نداشتن دانشجوی محروم از تحصیل، حقوق برابر زن و مرد و هزار آرزوی دیگر.
مینویسم برای آنهایی که مظلومانه همچنان در زندان هستند و کمتر به یادشان میافتیم، نامهایی که به هر دلیلی از گزارشهای مراکز معتبر دور مانده و حمایتی از آنها نمیشود، نامهایی که به دلیل انفرادی کار کردن و متعلق نبودن به طیف خاصی از قلم میافتند و با وجود سابقههای پررنگشان در کار روزنامهنگاری در هیچکجای گزارشهای سازمانهایی مثل گزارشگران بدون مرز جایی ندارند.
یکی از دوستانام همیشه وقتی میخواستم سختترین و مهمترین انتخابهای زندهگیام را انجام دهم به من میگفت که همیشه اولین قدم سختترین و مهمترین قدم است، اگر آنرا برداری و ثابت قدم باشی موفق میشوی.
