نماز جمعه و اخبار آن، با وجود اینکه برخی روزها مهم هم بودند، برایام اهمیت چندانی نداشت تا اینکه به روزهای بعد از انتخابات رسیدیم. نماز جمعهی سبزها که در آن هاشمی رفسنجانی نماز میخواند و حاشیههایاش را یکی از مهمترین اتفاقهای آن روزها میدانم.
اما آنچه که بیشتر در ذهنام نشست و مرا نسبت به نماز جمعه و خطبهها (خط و نشان کشیدنهایاش) حساس کرد، نمازی بود که خامنهیی آنرا در روز ۲۹ خرداد ماه ۱۳۸۸ اقامه کرد و در آن مردم معترض را «اغتشاشگر» معرفی کرد و به طور رسمی و با نام بردن از احمدینژاد از او حمایت کرد و به رفتار و گفتار هاشمی رفسنجانی خرده گرفت.
یعنی درست همان روزی که خامنهیی با مردم اتمام حجت کرد و به طور تلویحی از سرکوبی گسترده علیه مردم معترض سخن گفت، یعنی همان حرفهایی که مجوزی شد برای کشتار و بازداشتهای بیشمار روز ۳۰ خرداد در خیابانهای تهران و شهرستانها، یعنی همان حرفهایی که به شهادت رسیدن ندا را، درست یک روز پس از نماز ۲۹ خرداد توجیح میکرد و خواهر و برادرانمان را به زندانها میافکند.
بعد از آن تاریخ هم او در نماز جمعه حاضر شد، حرفهایاش را زد و همه شنیدیم، باز هم حرفهای مهمی بود اما مانند چراغ سبزی که برای سرکوب مردم در روز ۲۹ خرداد نشان داد، نبود، بلکه در آن دستور تعطیلی بازداشتگاه کهریزک را صادر کرد در حالی که هنوز هیچ سند روشنی از باعث و بانیان آن بازداشتگاه در دست نبود و وقایع رخ داده در آن هنوز کاملا افشا نشده بود.
امروز اما، وقتی در حال چک کردن خبرها بودم، با خبر «اقامهی نماز جمعهی این هفتهی تهران، به امامت خامنهیی» برخوردم. تاریخِ روز را در ذهنام مرور کردم، خرداد ماه است. جمعهی هفتهی آینده ۱۴ خرداد است و کمتر از ۱۰ روز به سالگرد انتخابات ایران مانده است. دلام لرزید.
پس بیگمان باز هم تهدید و خط و نشان کشیدن در انتظارمان است؛ امامت نماز جمعهی این هفته، حتمن به دلایل خاصی است، حتمن برای گوشزد کردن تبعات اعتراضهای در پیش است، آن هم از سوی فردی که مقام نخست را در جمهوری اسلامی دارد.
دلام می لرزد، بعد از روز جمعه، ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، مصیبتهای بیشماری بر سرمان آمد. بعد از این نماز چه خواهد شد؟
شیدا جهانبین



این روزها خیابان انقلاب و میدان آزادی برایام تنها یک خیابان ساده نیست، برایام حکم سرزمین مقدسی را دارد که باید با احترام پایام را در آن بگذارم چرا که وقتی قدم در آن میگذارم، شاید خون خشک شدهی برادران و خواهرانام زیر پایام باشد. احساس مالکیتام به خیابانهای تهران این روزها بیشتر شده. میدانم که دل آنها هم از ظلمی که به ساکنانشان میرود، به درد آمده ولی زبان سخن گفتن ندارند. میدانم که آنها هم دلشان نمیخواهد جسم سنگین ماشینهایی که برای قتل عام مردم در روزهای حساس آماده میشوند را روی قیلب خود تحمل کنند، میدانم که روزی آنها هم قیام خواهند کرد.
واکنشها به هیجانهای مردم در روز عاشورا متفاوت بود، اما فکر نمیکنم آنهایی که خارج از کشور زندهگی میکنند و یک ثانیه هم در جمع مردم سبز حضور نداشتند حق، اجازه و جایگاه اینرا داشته باشند تا به مردمی که در مقابل چشمشان کسی کشته شده بگویند دستات را روز بسیجیها بلند نکن.
همیشه همینطور بوده، شادیهایمان دوام زیادی نداشته. دلمان هر روز خون شده، هر روز خبرهایی شنیدهایم که فکر کردهایم بدترین خبر ممکن است، اما بعد از مدتی بدترش هم آمده است. این است حال و روز کشوری که در حال پوست انداختن است، کشوری که نرمپوستان آن با شرایط سازگار شدهاند اما هستند سختپوستانی که تا آخرین لحظه مقاومت میکنند و آخرین افرادی هستند که تغییر را میپذیرند و یا شاید هم آنرا نپذیرند و در این کشاکش خرد شوند و از بین بروند.
آن روزی که با وجود دلایل زیاد برای رای ندادن، تصمیم به رای دادن آنهم به تغییر، گرفتم، آرزو کردم با انتخاب کسی که به او رای میدهم مبانی و اصول اشتباه جمهوری اسلامی تغییر کند و تکرار مکررات و تایید آنها نباشد. میدانستم کسی که به هر حال مورد تایید شورای نگهبان جمهوری اسلامی قرار گرفته، ریشه در همین نظام دارد اما جذب شعارهای زیبای آن شدم و تبلیغی شدم برای مهدی کروبی و تغییر، با آرزوی نداشتن زندانی سیاسی، رعایت حقوقبشر، نداشتن دانشجوی محروم از تحصیل، حقوق برابر زن و مرد و هزار آرزوی دیگر.
مینویسم برای آنهایی که مظلومانه همچنان در زندان هستند و کمتر به یادشان میافتیم، نامهایی که به هر دلیلی از گزارشهای مراکز معتبر دور مانده و حمایتی از آنها نمیشود، نامهایی که به دلیل انفرادی کار کردن و متعلق نبودن به طیف خاصی از قلم میافتند و با وجود سابقههای پررنگشان در کار روزنامهنگاری در هیچکجای گزارشهای سازمانهایی مثل گزارشگران بدون مرز جایی ندارند.
یکی از دوستانام همیشه وقتی میخواستم سختترین و مهمترین انتخابهای زندهگیام را انجام دهم به من میگفت که همیشه اولین قدم سختترین و مهمترین قدم است، اگر آنرا برداری و ثابت قدم باشی موفق میشوی.
