Posted on ۲۹ خرداد ۱۳۸۹
از وقتی خبر جریمهی خانمها در ایران به بهانهی گذاشتن عینک بالای سر و لاک ناخن و روشن بودن رنگ مو را خواندم، دائم به برخوردهایی که با خودم در ایران رخ داد فکر کردم.
هر وقت میخواستم مانتوی کوتاه یا رنگ روشن بخرم، ناخودآگاه به یاد ماشینهای گشت ارشاد میافتادم و این نمونهی آشکار نقض حقوقام در ایران بود. اما همیشه میخریدم، به خصوص از وقتی با مدیار دوست شدم و بعدتر ازدواج کردم، قرارمان بر این شد تا هیچ وقت مانتو و شال و در کل لباس تیره استفاده نکنم.
برای همین مانتوهای من کوتاه و رنگشان روشن بود و با همان مانتوها به محل کارم میرفتم و تا آنجایی که میشد، در خبرگزاریها مقاومت میکردم تا مقنعه به سر نکنم و با شال باشم اما آنجایی که نمیشد، باز هم از مقنعههایی با رنگ روشن استفاده میکردم.
مقابل در ورودی هر یک از خبرگزاریهایی که میرفتم، ماموران حراست حضور داشتند و سرِ صبح از سر تا پای هر خبرنگار را برانداز میکردند و در بیشتر مواقع تذکر میدادند، اما من و دوستانام آنها را جدی نمیگرفتیم و از آنجایی که فضای حاکم هم با ما یار بود، میتوانستیم به کارمان ادامه دهیم.
تا اینکه قرار شد در سرویس فرهنگی روزنامهی ایران، برای مدتی کار کنم. طبق معمول با همان لباسها اما با مقنعه وارد ساختمان شدم و حراست از من خواست تا بایستم و با سرویس فرهنگی هماهنگ کند تا من بتوانم وارد تحریریه بشوم. در همان موقع من خودم را با روزنامههایی که روی پیشخوان بود سرگرم کردم تا اینکه اجازه صادر شد و به تحریره رفتم. هنوز سلام و احوالپرسیام تمام نشده بود که یکی از بچههای قدیمی سرویس، که دوستام هم بود به من گفت، حراست تماس گرفته و خواسته که از فردا مانتوی بلند و تیره بپوشید و آرایش هم نداشته باشید.
من که آنقدر خودم را ساده آمادهی حضور در تحریریه روزنامه ایران کرده بودم و از این حرف حراست شوکه شده بودم، در آینه خودم را نگاه کردم و دیدم فقط خط چشم کمرنگی دارم که خودم هم با زحمت میتوانم متوجه آن شوم.
با اینکه پیش از آن هم به من ثابت شده بود که آدمهای حکومت چشمچرانترین افراد جامعهی ایرانی هستند، آن روز مطمئن شدم که آنها در برخورد با هر خانمی آنقدر در چهرهاش دقیق میشوند و او را برانداز میکنند که حتا از وجود یک خط باریک طوسی رنگ در پشت چشمان یک خانم هم باخبر میشوند.
تجربهی زن بودن در جامعهی ایران، تجربهی سختی است. به دلیل آنکه زنان در ایران با انواع و اقسام توهینها از جانب حکومت روبهرو میشوند و در بسیاری موارد مجبور به انجام کارهایی میشوند که هیچ تمایلی به آن ندارند که مهمترین نمونهی آن حجاب اجباری است. حجابی که به پوششی برای زنان حکومتی تبدیل شده تا زیر لوای آن هر کاری که میخواهند انجام دهند و در نهایت خواهر بسیجی خوانده شوند.
شیدا جهانبین
Posted on ۰۸ خرداد ۱۳۸۹
نماز جمعه و اخبار آن، با وجود اینکه برخی روزها مهم هم بودند، برایام اهمیت چندانی نداشت تا اینکه به روزهای بعد از انتخابات رسیدیم. نماز جمعهی سبزها که در آن هاشمی رفسنجانی نماز میخواند و حاشیههایاش را یکی از مهمترین اتفاقهای آن روزها میدانم.
اما آنچه که بیشتر در ذهنام نشست و مرا نسبت به نماز جمعه و خطبهها (خط و نشان کشیدنهایاش) حساس کرد، نمازی بود که خامنهیی آنرا در روز ۲۹ خرداد ماه ۱۳۸۸ اقامه کرد و در آن مردم معترض را «اغتشاشگر» معرفی کرد و به طور رسمی و با نام بردن از احمدینژاد از او حمایت کرد و به رفتار و گفتار هاشمی رفسنجانی خرده گرفت.
یعنی درست همان روزی که خامنهیی با مردم اتمام حجت کرد و به طور تلویحی از سرکوبی گسترده علیه مردم معترض سخن گفت، یعنی همان حرفهایی که مجوزی شد برای کشتار و بازداشتهای بیشمار روز ۳۰ خرداد در خیابانهای تهران و شهرستانها، یعنی همان حرفهایی که به شهادت رسیدن ندا را، درست یک روز پس از نماز ۲۹ خرداد توجیح میکرد و خواهر و برادرانمان را به زندانها میافکند.
بعد از آن تاریخ هم او در نماز جمعه حاضر شد، حرفهایاش را زد و همه شنیدیم، باز هم حرفهای مهمی بود اما مانند چراغ سبزی که برای سرکوب مردم در روز ۲۹ خرداد نشان داد، نبود، بلکه در آن دستور تعطیلی بازداشتگاه کهریزک را صادر کرد در حالی که هنوز هیچ سند روشنی از باعث و بانیان آن بازداشتگاه در دست نبود و وقایع رخ داده در آن هنوز کاملا افشا نشده بود.
امروز اما، وقتی در حال چک کردن خبرها بودم، با خبر «اقامهی نماز جمعهی این هفتهی تهران، به امامت خامنهیی» برخوردم. تاریخِ روز را در ذهنام مرور کردم، خرداد ماه است. جمعهی هفتهی آینده ۱۴ خرداد است و کمتر از ۱۰ روز به سالگرد انتخابات ایران مانده است. دلام لرزید.
پس بیگمان باز هم تهدید و خط و نشان کشیدن در انتظارمان است؛ امامت نماز جمعهی این هفته، حتمن به دلایل خاصی است، حتمن برای گوشزد کردن تبعات اعتراضهای در پیش است، آن هم از سوی فردی که مقام نخست را در جمهوری اسلامی دارد.
دلام می لرزد، بعد از روز جمعه، ۲۹ خرداد ۱۳۸۸، مصیبتهای بیشماری بر سرمان آمد. بعد از این نماز چه خواهد شد؟
شیدا جهانبین
Posted on ۱۷ اسفند ۱۳۸۸
به نام زن آغاز میکنم این نوشتهام را که در آن اگر تمام توانام را هم به کار بگیرم، نمیتوانم تمام رنجهایی که زنان سرزمینام از سالهای دور به دوش کشیدهاند را بیان کنم، همان رنجهایی که حتا فکر کردن به آن، گاهی چنان تمام ذهنام را پر میکند و چنان حس مرد ستیزی به من دست میدهد که تحمل روزهای نابرابری برایام سختترین کار دنیا میشود.
امروز روز من است، روز مادر بزرگام، مادرم، خواهرم و دوستانام، روز تمام آنهایی که شاید هنوز هم برای اثبات پاکیشان دستمال خونی شب زفاف را باید به ارمغان بیاورند، روز دوستی که به تنهایی اجازهی خروج از خانهاش را ندارد، روز زن تنفروش محلهیمان که به فکر لباس زیر زیباتر برای درآمد بیشتر است.
روز مادر بزرگام که نیش و کنایههای مادر شوهر پیرش هنوز دلاش را میسوزاند، روز مادرم که تمام ثانیههایاش را وقف پدرم، من و خواهرم و از پس ما، فرزندانمان کرده، روز خواهرم که سختترین ثانیههایاش را برای بودن در کنار فرزندش سپری کرد و پیروز شد، روز دوستانام که …
دوستانام که در زندان هستند، همان شیرزنان ایرانی که وصفشان گوش دنیا را پر کرده، همانهایی که افتخارمان هستند و مسئولان قضایی بدون آنکه توجهی به انسانیت داشته باشند؛ قرار بازداشتشان را تمدید میکنند تا نه تنها این یک روز را که به نامشان است، که نوروز را هم در خانههایشان نباشند.
شیوا نظرآهاری، ماریا جعفری، رومینا ذبیحیان، بهاره هدایت، سمیه مومنی، بدرالسادات مفیدی، عاطفه نبوی، شبنم مددزاده، مهدیه گلرو، لیلی فرهادپور، زهره تنکابنی، آذر منصوری، مریم ضیاء، هنگامه شهیدی، تارا سپهریفر، نازنین فرزان جو، حمیده قاسمی، سعیده میرزایی، ماهفرید منصوریان، پروین کهزادی، ملودی محمودی زنگنه، الهام احسنی، مریم کریمی، سحر قاسمینژاد، گلناز توسلی، نیلوفر هاشمی، نفیسه اصغری، نگین درخشان، سمیه عالمی، فرزانه زینالی، زهرا جباری، کبری زاغهدوست، لیلا کعبی، روناک صفار زاده، سما بهمنی، عالیه اقدام دوست؛ زینب جلالیان، شیرین علم هلو و بسیاری دیگر که حتا نامشان را نمیدانیم در زندانهای ایران هستند و طعم حقوق نابرابر را امروز با اسارت میچشند، به خیلیهایشان حتا دسترسی تلفنی هم نداریم تا تبریکی ناقابل هدیه کنیم.
روزمان مبارک، به امید رسیدن به آن هنگام که وقتی به ۸ مارس رسیدیم، از غصهها ننویسیم و آنرا به شادی جشن بگیریم.
شیدا جهانبین
Posted on ۰۱ اسفند ۱۳۸۸
جاناش در خطر است، سکوت خانوادهاش او را در اتاقهای بازجویی در هم میشکند، پشت خطهای تلفن حرفهای بازجو را تکرار میکند و امیدوار است که خانوادهاش درک کنند که این کلمات او نیست، در هم شکسته و گریان است و شاید به تمام آنچه که نکرده اعتراف کرده باشد، شاید در تکنویسیها هر چه میدانسته از دوستاناش نوشته و حالا که چند روز از آن گذشته، از خودش بیزار است، شاید حالا آرزو میکند که بازجو به سراغاش بیاید تا پس از گذشت چند روز کشدار انفرادی بتواند با کسی حرف بزند، حتا اگر به قیمت سیلی خوردن و شنیدن ناسزا تمام شود.
خانوادهاش اما، ترسیدهاند، فرزندشان نخستین زندانی سیاسی در کل خانواده است و اعدامها و حبسهای طولانی را در این روزها دیدهاند و به گفتهی بازجوی فرزندشان، فکر میکنند اگر خبر منتشر نشود و همه چیز در سکوت باقی بماند، فرزندشان آزاد میشود و همه چیز به خوبی تمام میشود، اما نمیدانند این سکوت لعنتی هراسانگیزشان، در حال رقم زدن سالهای جوانی فرزند بیگناهشان است که زیر دست مسئولان قضایی شکنجههای روحی میشود و کم آورده است.
من اما، تصمیم میگیرم خبر بازداشت، ممنوعالخروجی، تفتیش خانه، بیگناهی، اتهام ارتباط با بیگانه و … را منتشر کنم و بگویم که او مستحق زندان نیست، بگویم که از شما نترسیدهام و میدانم انتشار خبر بازداشتیها چه ضربهیی به شما میزند، که به رسالتام عمل میکنم، که چشم بینا، گوش شنوا و وجدان بیدار مردم هستم. پس مینویسم، در هر جایی که بتوانم و فکر کنم که موثرتر است مینویسم.
خانوادهاش اما، با من برخورد میکنند و از من میخواهند که واقعیت را وارونه جلوه دهم که به مذاق بازجوها خوش آید، که نکند در میان بازگو کردن واقعیتهای هولناک، به بازجوها بر بخورد و امکان تماس را از فرزندشان بگیرند، از من میخواهند بنویسم که همه چیز آرام است، برخوردها مناسبترین برخوردها و آزادی فرزندشان زود هنگام است.
او اما، هر ثانیه به خود میلرزد، پیشنهاد اعتراف تلویزیونی و بازگو کردن هر آنچه انجام نداده را بهای آزادیاش قرار دادهاند، مرور میکند. آرش رحمانیپور اعتراف کرد و به دار آویخته شد، من اعتراف میکنم و آزاد میشوم؟
من اما، با چشمانی نگران در انتظار حرکت به موقع خانواده و عمل صحیح او هستم، در دلام خدا خدا میکنم که زودتر موقعیت خطرناک را درک کنند، زودتر اعتراضی، حرفی، سخنی از خانوادهاش بشنوم که آیندهاش را تغییر دهد.
او اما …
شیدا جهانبین
Posted on ۲۶ بهمن ۱۳۸۸
نش
ست شورای حقوق بشر سازمان ملل هم برگزار شد. نشستی که برای همه مهم است به جز برای آنهایی که باید مهم باشد، نشستی که در آن همیشه ناقضان حقوقبشر محکوم میشوند و در بیشتر موارد دولت جمهوری اسلامی از نتیجهی این نشستها استقبال میکند به خصوص اگر پای اسرائیل و محکومیت آن در کار باشد، رسانههای دولتی در ایران و به خصوص خبرگزاریها گزارشی لحظه به لحظه از این نشست را منتشر میکنند و گزارشها و مصاحبههای زیادی هم در این باره در روی سایتهای خود قرار میدهند.
اما زمانیکه پای خودشان در میان است و قرار است کشورهای مختلف دنیا در مورد جمهوری اسلامی نظر دهند، مهر سکوت بر لبان خبرگزاریهای دولتی ایران مینشیند و هیچ خبری را منتشر نمیکنند.
دقیقا اتفاقی که امروز رخ داد، در نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل لاریجانی به عنوان نمایندهی ایران هر دروغی که میتوانست گفت و تمام حرفهای نمایندهگان کشورهای دیگر در مورد نقض حقوق بشر در ایران را تکذیب کرد و از سیاستهای کثیف جمهوری اسلامی دفاع کرد. دفاعی که هر ایرانی را به خنده میاندازد و به فکر فرو میبرد که چرا مردم ایران با سابقهی مدنیت طولانی و فرهنگی طولانیتر باید دارای چنین نمایندههایی در این جلسهها باشند که دقیقا روز روشن را شب جلوه دهند و حرفهایشان هیچ ضمانت اجرایی نداشته باشد و تنها دروغ بگویند.
بیشتر نمایندههای کشورها از حقوق تقض شدهی بهاییان در ایران سخن گفتند و آنرا محکوم کردند اما لاریجانی در کمال بیشرمی گفت که همهی بهاییان در ایران در حال تحصیل هستند و تنها تعداد اندکی از آنها، آن هم به دلیلی غیر از بهایی بودن، در دانشگاهها حضور ندارند. یا اینکه با وقاحت تمام گفت که در ایران هیچ بهایی به خاطر دیانتاش بازداشت و محاکمه نشده است! حرفی که دروغ محض است و شاهد آن تعداد زیادی از هموطنان بهایی است که در زندانها به سر میبرند.
فاطمه آلیا هم به عنوان نمایندهی ایران از آزادی زنان و برابری حقوق آنان گفت و عنوان کرد که برای تمام رییسهای زندانهای ایران هر چند وقت یکبار جلسههای درس حقوق بشر دایر میشود که در آن برخورد با زندانیان به صورت انسانی و برابر موازین حقوق بشر توسط استادان نمونهی حقوق جزا آموزش داده میشود! فقط در این میان نمیدانم چهطور است که بعد از این آموزشها کهریزک به وجود میآید و در آن زندانیان را میکشند و بعد میگویند به دلیل بیماری فوت کرده اند!
کشورهایی مثل انگلستان و فرانسه هم تا آنجا که توانستند به موارد نقض شدهی حقوق بشر در دوران بعد از انتخابات اشاره کردند و در این زمینهها جمهوری اسلامی را محکوم کردند و از سران آن خواستند که به این خشونتها خاتمه دهند.
اما آنچه که از این نشست باقی ماند چه بود؟ محکومیت جمهوری اسلامی و شمرده شدن موارد نقض شدهی حقوق بشر و پاسخهای بیمعنا و بیشرمانهی نمایندهگان جمهوری اسلامی. دلام برای خودم و مردم سرزمینام میسوزد که آرزویام این روزها تحریم ایران توسط کشورهای دیگر شده است، اما معتقدم تحریم ایران توسط کشورهای دیگر میتواند تا حدود زیادی سیاستهای جمهوری اسلامی را تغییر دهد؛ البته تحریمی که به مردم آسیب نرساند و دولت کنونی ایران را هدف قرار دهد.
دیگر نمیتوانم شاهد باشم که مردم سرزمینام، برادران و خواهرانام در چرخهی نابرابری و ظلم دولت جمهوری اسلامی خرد شوند و از آنها تنها عصارهیی باقی بماند که هیچ کاری جز تسلیم شدن از آن بر نمیآید.
کشورم و مردماش را سربلند میخواهم، آنگونه که وقتی چنین نشستهایی برگزار میشود، نمایندهی کشورم به پشتوانهی عملکردی درست و انسانی که در کشور خودش پیاده میکند، برای کشورهای دیگر مسیر تعیین کند. آن گونه که بتوانم سرم را بالا بگیرم و وقتی نمایندهی کشورم سخن میگوید با افتخار در دلام بگویم که: رسیدیم به آن آبی آرام بلند…
در این میان:
پیشنهاد من:
شیدا جهانبین
Posted on ۲۲ بهمن ۱۳۸۸
شمارش معکوس برای رسیدن به روز ۲۲ بهمن، به پایان رسیده، همین حالا که دارم این خطها را مینویسم، مردم سرزمینام با وجود تمام تهدیدها باز هم در خیابان هستند و از جان مایه میگذارند. از جانی که دیگر به لب رسیده.
زندهگی در ایران با همین حضورها معنا پیدا کرده، معنایی که لازم به اثبات آن از طریق خطوط پرسرعت اینترنت نیست، این معنا برای مردم ایران درونی شده و اگر بروز نداشته باشد، روح ایرانی را آرام نمیگذارد.
حرفهای احمدی نژاد را امروز از ابتدا شنیدم، حرفهای تکراری و خط و نشان کشیدنهایاش برای تمام کشورها و قدرتها که هیچ وقت پایانی ندارد و وقتی با لحن احمقانهاش در هم میآمیزد، ترکیب چندشآوری را به وجود میآورد که مایهی خجالت است. این را میدانم که خود او هم در دروناش میداند مردم تا چه حد از او متنفر هستند و به همین میزانی که از او تنفر دارند، به پیروزی نزدیک اند و به حق خودشان خواهند رسید.
دلام از این میسوزد که تمام آنهایی که برای امروز نقشه کشیده بودند و میخواستند که حتما در راهپیمایی شرکت کنند، حالا در سلولهای انفرادی هستند و فکرشان با مردم در خیابانها است.
کسی چه میداند؟ شاید همین حالا که من این سطرها را مینویسم و مردم در خیابانها هستند و کودتاچیان در حال برنامهریزی برای سرکوب مردم، علی ملیحی نازنین در حال جواب پس دادن به بازجو است برای کارهای شایستهیی که انجام داده، شاید همین حالا علی کلایی را تحت فشار گذاشته باشند و از او اعتراف بگیرند، شاید همین حالا احمد زیدآبادی دلاش را به خیابانهای تهران فرستاده باشد و همپای مردم از حقاش دفاع کند، شاید همین حالا مهدیه گلرو که حضورش همیشه در این روزها پررنگ و پر اثر بود اشک در چشماناش حلقه زده باشد که چرا نمیتواند کاری کند، شاید همین حالا ساسان آقایی به یاد تمام آن روزهایی باشد که خبرها را با سرعت زیاد منتشر میکرد و حالا…
حالا جای خالی تمام آنهایی که امروز در زندانهای ایران اسیرند چه بد شکل خالی است و حالا بیشتر میفهمم که چه حضور موثری داشتند در میان ما، حلقههای زنجیری بودیم که محکم به هم پیوسته و آرام آرام جلو میرفتیم، حالا زنجیرهیی که با امید به فردا ساخته بودیم، برخی حلقههایاش را کم آورده.
حسام به امروز (۲۲ بهمن ماه سال ۱۳۸۸) خیلی خاص است، حسی که در روزهای پیشین که نقاط عطفی برای جنبش سبز بود تجربه نکرده بودم، تا آخر شب صبر میکنم، خوب میبینم و میشنوم و در پایان روز از حسام به امروز مینویسم.
در این میان:
پیشنهاد من:
شیدا جهانبین
Posted on ۲۰ بهمن ۱۳۸۸
میشمارم: یک، دو، سه، چهار … پنجاه و سه … شصت …
تعدادشان زیادتر از آن است که شمارش کنم، همکاران در بندم را میگویم، آنهایی که با قلم به جنگ سیاهی میروند و بازداشت میشوند، از نوع بازداشتهای فلهیی این روزها که همه را در بر میگیرد و تفاوتی قایل نمیشود.
حتا آنهایی که خودشان میگویند ما علاقهیی به کارهای سیاسی نداریم و تا به حال انجام ندادهایم هم، در این اواخر بازداشت میشوند، بازداشتهایی که به خیال خام دولت کودتا برای جلوگیری از راهپیمایی گستردهی ۲۲ بهمن ماه است.
در این میان اگر بخواهیم خبر آنهایی که بازداشت شدهاند و خانوادههایشان فکر میکنند که اگر خبر بازداشتشان پخش نشود، فرزندشان زودتر آزاد میشود را هم حساب کنیم که تعداد بازداشتیها سر به فلک میزند.
نزدیکترین دوستانام در زندان هستند و نمیتوانم خبر بازداشتشان را بنویسم، دوست عزیز روزنامه نگار و وبلاگنویسی که میدانم تاب یک روز زندان را ندارد در بند است و دو روز است که در انفرادی است و میدانم که طاقت زیادی ندارد و همین دردناکترین قسمت ماجرا است. چون میترسم گرفتار سناریوهای بدی شود و برای اینکه زودتر آزاد شود، تن به اعتراف بسپارد و آیندهاش …
دلام برای روز ۲۲ بهمن پر میزند اما نگرانام، میترسم از این آیندهیی که پشت مه قرار دارد و هیچ درکی از آن ندارم و تنها آرزوهای رنگی و خوب برای آن دارم، ایرانام را چنان میخواهم که روزنامه نگارش قلم به دست، از درد بنویسد و ترس از زندان نداشته باشد، فعال حقوق بشرش آزادانه عمل کند و غم روزهای انفرادی را نداشته باشد، دانشجویاش از تحصیل محروم نباشد و صدایاش به گوش مسئولان بدون هیچ فیلتری برسد؛ زناناش نگران حقوق از دست رفتهیشان نباشند و غم بیعدالتی کمرشان را نشکند، ایرانی که آزاد باشد، آزادییی مطلق و بیتبصره و پایدار.
پینوشت:
- با اینکه با خودم قرار گذاشته بودم روزی یک بار در وبلاگام بنویسم اما در این چند روز اخیر نتوانستم آن هم به دلیل نوشتن خبرها و گزارشهای فراوانی از بازداشتها و خبرهای دیگر است که تعدادشان این روزها بیشتر از سابق شده و قلب هر کدام از ما ایرانیان را به درد میآورد و در پایان روز هیچ انرژی برایام باقی نمیگذارد تا بتوانم بنویسم. اما از این پس به قولام وفا میکنم.
- خبرهای نقض حقوق بشر را در سایت رهانا دنبال کنید و از اینجا متن انگلیسی آنها را هم بخوانید.
در این میان:
پیشنهاد من:
شیدا جهانبین
Posted on ۱۶ بهمن ۱۳۸۸
ایران باز هم ملتهب است، در التهاب ۲۲ بهمن ماه که با اقدامهای نادرست و غیر قانونی دولت کودتا ملتهبتر هم میشود، این که مسئولان امنیتی به بازداشتهای گستردهیی در این روزها روی آوردهاند و ترسشان موجب شده تا به بهانههایی مثل درست کردن زیرساختهای شبکهی اینترنتی به پایین آوردن سرعت اینترنت و در نهایت قطعی آن روی بیاورند، همه نشانههایی از ناتوانی دولتی است که پس از کشتن جواناناش و به بند کشیدن آنها هم چنان میترسد و در خیالاش در پی آماده کردن مقدماتی است که حضور مردم در روز ۲۲ بهمن را زیر فیلترینگ پنهان کند.
نمیدانم چرا ب
عد از اینکه مردم با دستهای خالی به خیابانها آمدند و کشته شدند و آنهایی که این صحنهها را دیدند، حرفهییتر از هر خبرنگار بحرانی، آن را به مردم دنیا نشان دادند باز هم کودتاچیان در اندیشهی جلوگیری از پخش تصاویر قلبهای شکسته و چشمان اشکبار مردم هستند و با خود میاندیشند که با خط و نشان کشیدن و بازداشت کردن آنهایی که به نظر خودشان، منشا اعتراضهای بیشتر هستند، میتوانند ۲۲ بهمن را مانند سالهای پیش برگزار کنند.
تغییر رنگ پرچم و تهدید مردم به جایی نمیرسد، پرچم چندین سالهی یک کشور با لوگوی یک خبرگزاری دولتی تغییر نمیکند و پخش کردن عکس مردمی که در روزهایی چون روز عاشورا در خیابانها آمدند، به قصد شناسایی و بازداشت نه تنها به جایی نمیرسد که سبب می شود خشم مردم هنگامی که این عکسها را مچاله میکنند و زیر لب چیزی میگویند روی هم جمع شود برای روزهایی مانند ۲۲ بهمن که مجوز راهپیماییاش سالها است که صادر شده و هر ساله به نفع دولت انجام میشود و امسال رسم هر سالهی آن شکسته خواهد شد.
تقویم سال ۸۸ من پر است از غصه، پر است از بوی خون و فریاد زندانیها و صدای اعترافهای ساختهگی، پر است از آه مادران داغدار و بازداشت عزیزان و لبریز است از اشک و آه من برای آنهایی که محل شهادتشان آسفالتهای خیابان بود، اما این بار درست مثل روزهای باقی مانده به ۱۳ آبان و ۱۶ آذر و روز عاشورا، برگهی دفترم، آنجایی که به ۲۲ بهمن میرسد منتظر است، برگهی دفترم هم درست مثل من بیتاب است برای حضور مردم و منتظر قلم من است تا برایاش بگویم باز هم مردم سرزمینام چه رشادتهایی از خودشان نشان دادهاند.
در این میان:
شیدا جهانبین
Posted on ۰۸ بهمن ۱۳۸۸
پیش از این نوشته بودم در مورد حساسیتی که در کودتاچیان در مورد رنگ سبز به وجود آمده است؛ روزی که آن مطلب را مینوشتم فکر نمیکردم ترسشان به حدی باشد که برای عدم جلب توجهها، حاضر باشند رنگ پرچم کشور را هم تغییر بدهند.
امروز در فیسبوک یکی از دوستان، پوستری دیدم که در آن رنگ سبز پرچم به آبی تغییر کرده بود و فکر کردم دسته گل یکی از طرفداران دولت کودتا است که برای جلب توجه این کار را انجام داده، اما وقتی متن خبر را خواندم واقعا باور نمیکردم که در مراسم تودیع و معارفه مدیرعامل خبرگزاری دولت (ایرنا) که بیشک تعداد زیادی از مقامات حکومتی هم حضور داشتند، این پوستر به کار رفته.
هر کودکی هم متوجه میشود که این کار چه معنایی دارد. اگر بر همین منوال پیش رود به جای عبای سبزی که در عکسها روی دوش پیامبران هم هست؛ رنگی دیگر جایگزین میکنند و مثلا رنگ تمام امامزادههای ایران را تغییر میدهند.
و یا شاید در مجلس در کنار لایحههایی که برای یارانهها تصویب میشود؛ تبصرهیی باز کنند مبنی بر اینکه از این پس رنگ سبز نه تنها از پرچم کشور حذف میشود که حتا هیچ مغازهیی اجازهی فروش مدادرنگی که در آن رنگ سبز وجود داشته باشد را ندارند و اگر خانمهایی که اهل برگزار کردن سفرههای نذری به نیت شفا و … هستند از رنگ سبز استفاده کنند؛ به عنوان افرادی محسوب میشوند که اقدامهای گستردهیی در جهت به خطر انداختن امنیت ملی انجام دادهاند و در نتیجه با حبسهای ۵ تا ۱۰ سال همراه با تبعید به مکانی که حتا یک نقطهی سبز هم در آنجا نیست محکوم میشوند تا حافظههای آنان به کلی از رنگ سبز خالی شود.
خندهام میگیرد از این گونه حماقتهای کودتاگران؛ گریهام هم میگیرد برای آنهایی که برای افراشته شدن این پرچم در فضایی آزاد جان دادند و اینها به خاطر کینهی دیرینه از ما، به جایی رسیدهاند که مانند کودکانی لجباز رنگهای پرچم ملی را تغییر میدهند.
نمیدانم با این کارها قصد ثابت کردن چه چیزی را دارند؟ بیگمان نمیدانند رنگ سبز، آن روزی که ندا جان داد و سهراب را با دست شکسته شده غسل میدادند بر دلها مهر شد؛ به طوری که حتا اگر محکوم به از یاد بردن چمنزار سبز و جوانههای سبز شویم، باز هم این رنگ را از یاد نمیبریم.
در این میان:
پیشنهاد من:
شیدا جهانبین
Posted on ۰۶ بهمن ۱۳۸۸
از آنجا که نقض حقوق انسانی تک تک اعضای جامعه به مسالهای عادی مبدل شده و سلامت جانی و روانی آحاد مردم ایران به خاطر این حقوق از دست رفته، در معرض خطر است؛
و
از آنجا که اقوام و قومیتهای مختلفی ایرانی، سالها است به خاطر محرومیتها و تبعیضها و سرکوبها از حقوق خود محروم ماندهاند؛
و
از آنجا که زنان و بانوان سرزمین ما از کمترین حقوق انسانی برخوردارند و حقوق حقهی آنان به شکل قانونی، فرهنگی و اخلاقی نقض میشود و به عنوان جنس دوم به آنها نگریسته میشود؛
و
از آنجا که شاهد بازداشتهای خودسرانه و طولانی و غیرقانونی، تفهیم اتهامهای بیاساس، شکنجه و تحقیر، مراحل دادرسی ناعادلانه، دادگاههایی بر خلاف اصول حقوقی و قانونی، حکمهای سنگین و سیاستمدارانه هسستیم؛
و
از آنجا که اجرای خشونتآمیز حکم اعدام به ویژه در سنین نوجوانی، در ایران امروز، روز به روز فزونی گرفته و دولتمردان و دستگاه قضایی بر اعمال این قبیل احکام اصرار میورزند؛
و
از آنجا که اقلیتهای مذهبی و ادیانی غیر از دین اسلام، از حقوق انسانی خود برای انجام مراسم مذهبی و عبادی برخوردار نبوده و به خاطر مذهبشان دچار محرومیتهای اجتماعی و شهروندی میشوند؛
و
از آنجا که مطبوعات و رسانههای آزاد در محاق توقیفاند و روزنامهنگاری و اهالی مطبوعات زندانی و سکوت خفقان بر حنجرهها سنگینی می کند و تیغ سانسور و حذف بر گردهی اهل قلم نشسته؛
و
«از آنجا که شناسایی حیثیت و کرامت ذاتی تمام اعضای خانوادهی بشری و حقوق برابر و سلبناپذیر آنان اساس آزادی، عدالت و صلح در جهان است؛»
و
«از آنجا که نادیده گرفتن و تحقیر حقوق بشر به اقدامات وحشیانهیی انجامیده که وجدان بشر را برآشفتهاند و پیدایش جهانی که در آن افراد بشر در بیان و عقیده آزاد، و از ترس و فقر فارغ باشند، عالیترین آرزوی بشر اعلام شده است؛»
و
«از آنجا که ضروری است که از حقوق بشر با حاکمیت قانون حمایت شود تا انسان به عنوان آخرین چاره به طغیان بر ضد بیداد و ستم مجبور نشود؛»
و
از آنجا که نقض حقوق بشر در ایران به صورت سیستماتیک و مهندسی شده و به صورت روزانه در جای جای سرزمین مادری و عزیزمان انجام میشود؛
«گزارشگران و فعالان حقوق بشر در ایران» در راستای اهداف والا و انسانی اعلامیهی جهانشمول حقوق بشر اعلام موجودیت میکند و خود را به عنوان یک گروه حقوق بشری برای رعایت کردن انسان و پیمودن راه دشوار وظیفه، معرفی میکند.
امید است با همکاری و همراهی همهی کسانی که به اهداف اعلامیه جهانی حقوق بشر اعتقاد دارند، بتوانیم در جهت نهادینه کردن حقوق بشر، کاهش و از بین بردن نقض حقوق بشر، اطلاعرسانی و آموزش در حوزه حقوق بشر در ایران بکوشیم.
گزارشگران و فعالان حقوق بشر در ایران
۶ بهمن ۱۳۸۸