Tag Archive | "بازداشت"

Tags: , , , , ,

و حالا ۶۰ روز است که مادرت صدای‌ات را نشنیده


تجربه‌ی نشنیدن صدای عزیزی به مدت دو ماه و بی‌خبری نگران کننده‌یی که هر ساعت را آن‌قدر کش دار می‌کند که یک سال بگذرد، هیچ فکری به جز نگرانی از سلامت علیرضا را در ذهن مهناز، دوست عزیزم باقی نگذاشته. بارها در این مدت نوشتم از علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که بی‌خبرترین زندانیان سیاسی حوادث اخیر بودند و هر بار که تک تک کلمه‌ها را نوشتم فکر می‌کردم که به پایان ماجرا نزدیک ایم و همین امروز و فردا است که خبری بشنویم از وضعیت‌شان.

هر بار با خودم گفتم وای بر کشوری که اوضاع را طوری ساخته که اگر خبر زندانی بودن عزیزت را بشنوی، هزاران بار خدا را شکر می‌کنی که چه خوب، عزیزم زنده است، نفس می‌کشد و صدای‌اش در می‌آید.

هر بار با خودم گفتم اگر علیرضا آزاد بود و من در بی‌خبری در زندان بودم، چه‌ها می‌کرد، چه‌قدر می‌نوشت، چه شب‌هایی را برای‌ام به پشت در سرد و آهنی زندان اوین می‌آمد تا خبری از من بگیرد.

هر بار که یک زندانی آزاد می‌شود، به مهناز و مادر سورنا فکر می‌کنم که اشک شادی می‌ریزند و در دل‌شان چه می‌گذرد. هر بار که در زندان اوین باز می‌شود، دل‌شان چه‌گونه می‌لرزد که شاید فرزندان ما باشند، که شاید جگر گوشه‌های ما قدم در فضای آزاد بگذارند و هر شب بی‌خبرتر از شب پیش به خانه‌های‌شان می‌روند و بار دو ماه سخت و پر اضطراب را بر دوش می‌کشند.

مرور می‌کنم آخرین حرف‌هایی که بین من و علیرضا رد و بدل شد: شیدا دل‌ام برای‌تان تنگ شده، باز می‌رسد روزی که در کنار هم باشیم و بخندیم، مثل قدیم. یادم می‌آید و بغض‌ام می‌شکند و دست‌ام می‌لرزد و قلب‌ام آزرده می‌شود از سردی این روزها که آن‌قدر غم دارد که شمردن‌اش کار هر روزمان شده.

دو ماه از روزی که علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی پای‌شان را از خانه‌های‌شان برای مسافرتی کوتاه بیرون گذاشتند و آخرین بوسه‌ها را با مادران و پدران‌شان تقسیم کردند، می‌گذرد و آن‌ها حتا برای ثانیه‌یی با خانواده‌های‌شان تماس نگرفته‌اند. در این دو ماه هیچ کدام از  مسئولان کشورمان آن‌قدر شهامت نداشته‌اند که اعلام کنند آن‌ها در بازداشت هستند و برخی فعالان! هم آن‌قدر مردانه‌گی نداشتند که اسم علیرضا (روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس و فعال حقوق بشر) و سورنا (فعال دانشجویی) را در میان گزارش‌های‌شان ذکر کنند و به یاد آن روزهایی باشند که این دو برای‌شان فعالیت می‌کردند و شهرت مصاحبه‌ها و خبرهای‌شان از آن گروه‌های به اصطلاح حقوق بشری! می‌شد.

دو ماه از غیبت علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی می‌گذرد و هیچ کس پاسخ‌گو نیست، هیچ نهادی اسم این دو را ثبت نکرده و هیچ تماسی با دنیای بیرون از زندان نداشته‌اند. وقت‌اش نیست که همه با هم اعتراض کنیم؟ بدی این ماجرا کم‌تر از صدور حکم اعدام برای متهمان روز عاشورا نیست. بل‌که خطرناک‌تر و دردناک‌تر است. وقت اش نیست که صدای‌مان را بلندتر کنیم؟

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (1)

Tags: , , , ,

آقای دادستان می‌دانی ۵۰ روز بی‌خبری از فرزند یعنی چه؟


بازی‌های دولت کودتا هر روز کثیف‌تر می‌شود، جدای از این بازداشت‌های گسترده که انگار پایانی ندارد و هر روز آغاز است برای‌اش، جدا از تعیین وثیقه‌های سنگین، جدا از صدور حکم‌های طولانی و تبعید آن‌هایی که حضورشان برای همه‌ی ما غنیمت است و حتا جدا از صدور حکم مرگ یک انسان ( که بدترین اقدام است اما در عین حال وضعیت مشخصی را شامل می‌شود)؛ خبرهای ضد و نقیضی که در باره‌ی علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی به دست‌مان می‌رسد، هیچ معنایی ندارد، فقط بازی کثیفی است که دولت کودتا آن‌ را آماده کرده و نمی‌دانم چه سودی از آن می‌برد.

گریه‌ی مادر علیرضا دل‌ام را لرزانده، صدای نگران نزدیکان علی‌رضا را هر بار که می‌شنوم دیوانه می‌شوم، می‌دانم که خانواده‌ی سورنا هم در وضعیت مشابهی هستند و دست‌شان به جایی بند نیست، اما نمی‌دانم چه باید کرد؟ به قوه‌ی قضاییه‌ی ایران مگر می‌توان از دادستان شکایت برد؟ به دادستان مگر می‌شود از مسئولان زندان شکایت برد؟ در ایران از وضعیت نا بسامان روند قضایی یک پرونده چه کاری از دست‌مان بر می‌آید؟

علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که نمی‌دانم به چه جرمی در سفر بازداشت شده‌اند، مگر چه کرده‌اند که حق یک تماس با خانواده‌های‌شان را ندارند؟ کدام گناه بزرگ و نابخشودنی را مرتکب شدند که مادران‌شان مستحق چنین بی‌تابی هستند؟ جز این است که برای سفر از خانه‌های‌شان خارج شدند و از آن‌جایی که فکر می‌کردند این کشور امن است و سفر کردن در آن جرم نیست، راهی شدند؟

شمایی که نمازهای‌تان طولانی و جای مهر بر پیشانی دارید وجدان‌تان کجاست؟ شمایی که سفره‌های رنگین در خانه دارید و فرزندان‌تان در راحتی هر کای که بخواهند می‌کنند، انسانیت‌تان در کدام گذشته‌ی کثیفی کشته شده که با فرزندان ایران چنین می‌کنید؟

وضعیت علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی بسیار ویژه است و نیاز شدیدی به  کار کردن و پردازش دارد، جستجو کنید که در سال‌های گذشته اگر چنین اتفاقی افتاده، (کسی بازداشت شده و اجازه‌ی حتا یک تماس را نداشته و مسئولان از وضعیت آن‌ها اظهار بی‌اطلاعی کرده‌اند)  آینده‌ و نتیجه‌اش چه بوده؟ آن وقت شاید شما هم احساس کنید که پرونده‌ی علیرضا و سورنا روندی معمولی را طی نمی‌کند و متوجه می‌شوید که باید کاری کرد.

فقط این را می‌دانم که این روزها اشک و دلهره تنها دارایی خانواده‌‌های آن‌ها شده و خواب از چشمان‌شان گرفته شده و هیچ اقدامی نمی‌توانند انجام دهند، ما در کم‌ترین حالت می‌توانیم اعلام کنیم که در کنار و حامی‌شان هستیم.

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق شهروندیComments (2)

Tags: , , ,

برای نعیمه دوستدار که همیشه بین نوشته‌های‌‌اش جا داشتیم


شنیدن خبر بازداشت همیشه ناراحت می‌کند همه را، اما وقتی خبر مربوط به یکی از دوستانی باشد که روزهای زیادی را با هم گذرانده‌اید خیلی بیش‌تر کلافه می‌شوید. در این مدت تعداد زیادی از دوستان‌ من و مدیار بازداشت شدند که با بازداشت هر کدام‌شان گریستم و دل‌ام هزار بار برای‌شان پرکشید.

اما شنیدن خبر بازداشت نعیمه دوستدار، دختر با استعداد مدرسه‌ی فرهنگ و خبرنگار اجتماعی و فرهنگی روزنامه‌هایی چون جام جم و همشهری و … و رفیق سفرهای دخترانه‌یی که در آن فقط خنده بود و کشیدن نقشه‌هایی برای خلاصی پیدا کردن از رنج دنیا و تبعیض بین زنان و مردان آن‌قدر غم‌گین‌ام کرده که چهره‌اش مدام در ذهن‌ام است، چهره‌اش وقتی که با وسواس زیاد برای آن‌ها که دوست داشت، هدیه انتخاب می‌کرد و آن زمانی که بعد از یک سفر سه روزه، برای‌ام جشن تولد در خانه‌اش می‌گرفت.

اسم نعیمه همیشه با نگاه‌های خاص‌اش به مسائل و نوشتن در مورد آن‌ها از زاویه‌یی که کم‌تر دیده می‌شود در ذهن‌ام می‌آید، احساس‌اش به مسائلی که در اطراف‌اش رخ می‌داد و شاید مورد توجه کسی نبود همیشه برای‌ام ستودنی بود، نوشته‌هایی که خطاب به خواهرم بود و او  را توصیف می‌کرد همیشه مرا به گریه می‌انداخت.

هزاران خاطره‌ی رنگی و دوست داشتنی از تصمیم‌های منحصر به فرد گروه دوستی‌مان در ذهن‌ام است که حالا به جای لب‌خند، اشک در چشمان‌ام می‌آورد. نمی‌دانم در کدام چهاردیواری بی‌رحمی محبوس است و به کدام یک از خاطره‌های‌اش فکر می‌کند و کدام اتفاق را برای نوشتن در ذهن‌اش می‌پروراند.

نمی‌دانم دل‌اش برای نیلا چه حالی دارد، نمی‌دانم برای دیدن چه کسی بی‌‌تاب شده، نمی‌دانم کلمه‌ی حبس و انفرادی برای‌اش چه معنایی پیدا کرده، اما می‌دانم که طاقت می‌آورد، می‌دانم که بی‌گناه بی‌گناه است و هیچ فعالیتی که مستحق زندان باشد، نکرده است.

او فقط در لحظه‌های تلخ و شیرین زنده‌گی‌اش حضور داشته است، شعر سروده است، داستان نوشته است، از آن‌چه برای‌اش مهم است در وبلاگ‌اش نوشته است و از بچه‌های موفق دبیرستان فرهنگی بوده است که حالا موسس‌اش، بسیاری از دانش‌آموزان‌اش را در بند می‌بیند و …

نعیمه‌ی خوب و عزیز، طاقت بیار و به آن روزهایی فکر کن که دست‌ات باز در دستان نیلا خواهد بود و این دخترک زیبا با لب‌خندش همه‌ی خوبی‌های دنیا را برای‌ات خواهد آورد.

صبوری کن و آرام باش که به انتظار آزادی‌ات هستیم.

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , ,

نگاه‌ام به آینده‌یی مه ‌آلود است که آن‌را خواهم ساخت


می‌شمارم: یک، دو، سه، چهار … پنجاه و سه … شصت …

تعدادشان زیادتر از آن است که شمارش کنم، هم‌کاران در بندم را می‌گویم، آن‌هایی که با قلم به جنگ سیاهی می‌روند و بازداشت می‌شوند، از نوع بازداشت‌های فله‌یی این روزها که همه را در بر می‌گیرد و تفاوتی قایل نمی‌شود.

حتا آن‌هایی که خودشان می‌گویند ما علاقه‌یی به کارهای سیاسی نداریم و تا به حال انجام نداده‌ایم هم، در این اواخر بازداشت می‌شوند، بازداشت‌هایی که به خیال خام دولت کودتا برای جلوگیری از راه‌پیمایی گسترده‌ی ۲۲ بهمن ماه است.

در این میان اگر بخواهیم خبر آن‌هایی که بازداشت شده‌اند و خانواده‌های‌شان فکر می‌کنند که اگر خبر بازداشت‌شان پخش نشود، فرزندشان زودتر آزاد می‌شود را هم حساب کنیم که تعداد بازداشتی‌ها سر به فلک می‌زند.

نزدیک‌ترین دوستان‌ام در زندان هستند و نمی‌توانم خبر بازداشت‌شان را بنویسم، دوست عزیز روزنامه نگار و وبلاگ‌نویسی که می‌دانم تاب یک روز زندان را ندارد در بند است و دو روز است که در انفرادی است و می‌دانم که طاقت زیادی ندارد و همین دردناک‌ترین قسمت ماجرا است. چون می‌ترسم گرفتار سناریوهای بدی شود و برای این‌که زودتر آزاد شود، تن به اعتراف بسپارد و آینده‌اش …

دل‌ام برای روز ۲۲ بهمن پر می‌زند اما نگران‌ام، می‌ترسم از این‌ آینده‌یی که پشت مه قرار دارد و هیچ درکی از آن ندارم و تنها آرزوهای رنگی و خوب برای آن دارم، ایران‌ام را چنان می‌خواهم که روزنامه نگارش قلم به دست، از درد بنویسد و ترس از زندان نداشته باشد، فعال حقوق بشرش آزادانه عمل کند و غم روزهای انفرادی را نداشته باشد، دانش‌جوی‌اش از تحصیل محروم نباشد و صدای‌اش به گوش مسئولان بدون هیچ فیلتری برسد؛ زنان‌اش نگران حقوق از دست رفته‌ی‌شان نباشند و غم بی‌عدالتی کمرشان را نشکند، ایرانی که آزاد باشد، آزادی‌یی مطلق و بی‌تبصره و پایدار.

پی‌نوشت:

  1. با این‌که با خودم قرار گذاشته بودم روزی یک بار در وبلاگ‌ام بنویسم اما در این چند روز اخیر نتوانستم آن هم به دلیل نوشتن خبرها و گزارش‌های فراوانی از بازداشت‌ها و خبرهای دیگر است که تعدادشان این روزها بیش‌تر از سابق شده و قلب هر کدام از ما ایرانیان را به درد می‌آورد و در پایان روز هیچ انرژی برای‌ام باقی نمی‌گذارد تا بتوانم بنویسم. اما از این پس به قول‌ام وفا می‌کنم.
  2. خبرهای نقض حقوق بشر را در سایت رهانا دنبال کنید و از این‌جا متن انگلیسی آن‌ها را هم بخوانید.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (0)

Tags: , , , , ,

یک ماه بی‌خبری مطلق از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی و عدم پاسخ‌گویی مسئولان


نزدیک به یک ماه (۲۶ روز) است که از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی هیچ خبری در دست نیست. این خبر هیچ کم از اعدام ناگهانی دو نفر از ۱۱ نفری که پس از انتخابات به اعدام محکوم شدند ندارد اما عادت‌مان شده تا اتفاق بدتری نیافتاده، ساکت بنشینیم.

در این ۷ ماه و نیم که از انتخابات و حوادث پس از آن می‌گذرد چنین بی‌خبری از فعالانی که بازداشت شدند وجود نداشته و آن‌ها در کم‌ترین حالت یک‌بار با خانواده‌های‌شان تماس گرفته‌اند و یا در مقابل چشمان خانواده‌ها بازدشت شده‌اند، اما این قضیه برای علی‌رضا و سورنا رخ نداده و از همه بدتر این است که با وجود نشانه‌های زیادی که از بازداشت آن‌ها وجود دارد، نام‌شان در هیچ یک از نهادهای امنیتی نیست و هیچ مسئولی هم پاسخ‌گوی این مساله نیست.

به فرض این‌که این دو، فعال نبودند و خانواده‌های‌شان ردی از آن‌ها در زندان‌ها نداشتند؛ نیروی انتظامی یک کشور که ادعای برقراری نظم و امنیت جانی شهروندان آن کشور را می‌کند باید به درخواست خانواده‌های این دو رسیده‌گی کند و جواب قانع‌کننده‌یی داشته باشد؛ که چرا دو جوان پس از خروج از تهران به قصد سفر به تبریز باید ناپدید شوند به گونه‌یی که کوچک‌ترین ردی از آن‌ها نباشد و در حالی‌که آن‌ها به شهر تبریز رسیدند؛ رد گوشی همراه خاموش آن‌ها در تهران پیدا شود.

رسیدگی نکردن به این مسائل است که امنیت را به خطر می‌اندازد نه سفر جوانی ۱۹ ساله به عراق و در پی آن اعدام او به بهانه‌ی محارب بودن.

از روی‌کرد برخی رسانه‌ها و سازمان‌هایی که تنها اسم حقوق بشری را به یدک می‌کشند هم هیچ انتظاری نمی‌توان داشت؛ رسانه‌هایی هم که تنها و تنها به پوشش اخبار اصلاح طلبان و زندانی شدن آن‌ها می‌پردازند که تکلیف‌شان مشخص است، گروه‌هایی که در مقابل ناپدید شدن و وضعیت خطرناک یکی از اعضای‌شان هم مهر سکوت بر لب زدند هم که جای خود دارد؛ اما برخورد سازمانی چون گزارش‌گران بدون مرز با این گونه مسائل که اسامی افرادی که روزنامه‌نگار، وب‌نگار و فعال در این حوزه نبوده‌اند را هم در میان گزارش‌های‌اش جای می‌دهد و برای آن‌ها بیانیه صادر می‌کند؛ در نهایت کم‌لطفی و بی‌توجهی است و این فکر را از نظر می‌گذراند که تبعیض و نگاهی مغرضانه به قضایا دارند. چرا که هنوز اسامی چون مسعود لواسانی، جواد ماهزاده و … در میان گزاش‌های‌شان نیامده و حتا موضعی هر چند کوچک نیز در برابر ناپدید شدن علی‌رضا فیروزی به عنوان یک روزنامه‌نگار با فعالیت مشخص و وبلاگ نویسی که در بیش‌تر موارد از زندانیان سیاسی و نقض حقوق بشر در وبلاگ‌اش مطلب نوشته نداشته است.

از علی‌رضا فیروزی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس؛ فعال دانش‌جویی و حقوق بشر و سورنا هاشمی فعال دانش‌جویی هیچ خبری در دست نیست و این در حالی است که افرادی ناشناس از طریق آدرس‌های اینترنتی آن‌ها آن‌لاین می‌شوند اما مشخص نیست به دنبال چه چیزی هستند. این مساله باعث ایجاد نگرانی‌های فراوان برای خانواده‌های این دو دانش‌جو شده است به طوری‌که آن‌ها هر روز از صبح در دادگاه انقلاب و زندان اوین حاضر می‌شوند اما هیچ ردی از آن‌ها در دست نیست.

تا زمانی‌که نگاه تبعیض آمیز و فعالیتی خالص و فقط برای رسیدن به آزادی و نشان دادن موارد نقض شده‌ی حقوق بشر در ایران نداشته باشیم؛ تنها آمار کشته‌شده‌گان، اعدامی‌ها و زندانی‌های‌مان بالا می‌رود و به آن‌چه که شایسته‌ی ملت است نخواهیم رسید.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: , , , ,

با توام خدا! دل مرثیه ای برای علیرضا


حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد؟!. خوب می دانم ردای سیاه کعبه، همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران.

گفتی بهشت زیر پای مادران است … چه دلخوش بودیم به وعده هایت و فکر کردیم نوید که می دهی چشم داشتی نداری.

خدایا اینجا برزخ است. خدایا اینجا جهنم است. خدایا خانه ام روی قله های نیش مار غاشیه است. خدایا !… خوابی؟ یا سرت شلوغ شده که روی بر نمی گردانی تا در این شبهای دلتنگ که جگر گوشه ام …آه جگر گو !…ای جگر !…آی از خون پر شده جگرم که نمی دانم پاره ی تنم در این سرمای زمستان سر بر کدام بستر سرد می گذارد که من در شب بی خوابی هایم یخ می زنم، بغضم یخ می زند، نگاهم می میرد و باز چون رو به تو می کنم راه تاریک… .

خدایا ! کجایی ؟ امان ! امان که طاقت بریده ام.

خدایا !… به که پناه برم که دست سنگینش صورت فرزندم را به خون رنگین نکرده باشد و امان از که طلبم که نگاه سوزانش سینه دل پاره مرا نسوزانده باشد. پروردگارا ! نه ایوبم که صبر هزاران ساله داشته باشم نه یعقوبم که در پناه عصمت خویش به بوی پیراهنی از سرزمین گمشده دل خوش کنم.

خدایا ! یوسفم به چنگ  گرگ کدام بیابان اسیر است که شبها خونش از چشمهای من می ریزد. خدایا نمی دانم صدای ضجه های مادری را که حلقومش از شدت اندوه و رنج مثل گردبادی در هم پیچیده، می شنوی؟! آیا چشم های اشک آلود پدری را می بینی که قطره قطره غرورش را فرو می بارد و در این تیرگی سنگین و دهشت ناک زخم دلش را با اشک دیده می شوید ؟!.

خدایا ! خود خوب می دانستی که نسل قابیل روی زمین چه ها که نخواهد کرد. می دانم که در عرش کبریائیت جشن عروج بندگان نیکویت را گرفته ای اما در سویی دیگر وااسفا می زنی که خلیفگان دروغینت در زمین نام پاک و بزرگ تو را به تلبیس ظلم و حیلت و کذب آلوده اند.

کجایند مردان مقرب بارگاهت که چون بر صلیب می شدند صدق و راستی کرامت کلامشان بود در حالی که آویخته شدن بر صلیب عقوبت سلامشان ؟!.

کجایند راست کردارانی که قدرت را از آب بینی چهار پایی کمتر خواندند و چون خواست مردم دیدند به شیوه ی بردباری و مکرمت تنها بر مسند سخت و دشوار قضاوت ماندند؟!.

گمان کنم خدایا بس که از آفریدگان خویش خوش ندیدی درهای رحمت بر بندگان پر زحمت بسته ای. نه …! نه توچنین نمی کنی. می دانم؛ تو که موسایت را از رنجاندن چوپان ساده ای که به شیوه خویش با تو راز می گفت ، به سخنی سخت ، خروش کردی ، بندگان پاکت را که در راه اجرای حقوق انسانی و پاسداری از نوامیس بشری داد حق خواهی سر داده اند، کی فراموش کردی ؟!

پروردگارا ! ما بندگان پریشان روزگاریم نه آنکه خس و خاریم؛ که بر دشواری های محقق کردن رسالت انسانی در زمین بر مصائب رنج و اندوه بردباریم . برگ سبزی که تحفه ی درویشیمان بود از طوبای صبوری بر سفره قناعت و رنجوری گذاشتیم و این بضاعت اندک توشه ی  راهمان بود که بشارتمان دادی ” الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم “.

ما دل خوش کرده بودیم که در راه رسیده به مدینه ی فاضله سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخوریم. حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد ؟!.

انگار سرزمین من آیینه ای هزار تکه دورادور کعبه ی تو شده. در کدام بنگرم و بر کدام نماز گزارم که آه اندوهم غبار دلش نشود.

خوب می دانم ردای سیاه کعبه ،همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران. پس به بزرگواریت سوگند که سرهای سبز فرزندانمان را در پناه امن خویش به سلامت دار.

مهتا بردبار

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , , , , , ,

از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی هیچ خبری در دست نیست


امروز باز هم با دل دردی که چند سالی است، همراه من شده، بیدار شدم. سرم درد می‌کند، چون شب پیش تا صبح خواب علیرضا را دیده‌ام و در خواب دیدم که بازداشت شده و فقط اشک ریختم و به زندان‌بان‌اش التماس کردم که آزادش کنند.

صبح که چشمان‌ام را باز کردم، هنوز گیج بودم، فکر می‌کردم واقعا علی‌رضا و سورنا را دیده‌ام، اما همه‌اش خواب بود. با دل‌درد می‌نشینم پای اینترنت که این روزها عادتی عمیق به آن پیدا کردم. می‌نشینم و خبرها را مرور می‌کنم و اول از همه به دکتر حسام فیروزی، عموی علیرضا، پیام می‌دهم که خبری تازه‌یی شده یا نه؟ که او هم در کمال ناامیدی می‌گوید هنوز هیچ خبر.

«هنوز هیچ خبر» مثل آوار بر سرم خراب می‌شود. هنوز هیچ خبر. علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی از روز جمعه‌ی هفته‌ی گذشته ناپدید شده‌اند و هنوز هیچ خبری از آن‌ها نیست. بازداشت شده‌اند در حالی‌که نهاد بازداشت کننده را نمی‌شناسیم و اسم‌شان در هیچ نهاد امنیتی پیدا نمی‌شود.

سردرد و دل‌درد؛ طبق عادت قدیمی به سراغ دم‌کرده‌های گیاهی می‌روم و الان که در حال تایپ کردن هستم، یک لیوان گل گاوزبان دم شده با نبات و پای پرتقای کنارم است تا شاید از این دردهای لعنتی خلاص شوم.

ذهن‌ام خسته است آن‌قدر که هزار حدس و گمان برای علی‌رضا و سورنا در ذهن‌ام گذشته و به هیچ نتیجه‌یی نرسیده‌ام. خدا خدا می‌کنم که اتفاق بدی برای‌شان نیافتاده باشد که اگر این‌طور باشد، دیگر نمی‌توانم قد راست کنم.

علی‌رضا عزیزم، سورنای مهربان نمی‌دانم کجایید. هیچ تصوری از اتاقی که در آن محبوس‌ هستید ندارم و معتقدم بازداشت‌تان خیلی مظلومانه بود، کسی همراه‌تان نبود تا در لحظه‌ی نخست خبر پخش شود، دل‌ام هر جا که هستید با شما است. طاقت بیاورید، محکم باشید، آرام و صبور باشید. در انتظار آزادی‌تان نشسته‌ایم.

مرتبط:

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , , , , ,

روزهای‌ام مثل قهوه، تلخ است


پست‌هایی که مربوط می‌شود به دوستانی که در زندان‌ها دارم، همیشه از ابتدای‌اش اشک‌های‌ام را سرازیر می‌کند. مجید توکلی، ساسان آقایی، مسعود لواسانی، جواد ماهزاده، مهدیه گلرو، وحید لعلی‌پور، شیوا نظر آهاری، پریسا کاکایی، کوهیار گودرزی، مهرداد بزرگ، سلمان سیما، سعید کلانکی، سعید جلالی‌فر، مهرداد رحیمی، رشید اسماعیلی، فواد شمس و ده‌ها تن از دوستان‌مان مدت‌ها است که بازداشت شده‌اند و خیال آزادی آن‌ها در سر مامورانی که بیش از آن‌که وظیفه‌ی اجرای عدالت را داشته باشند، به سان ماموران جهنم هستند، نیست.

به آن‌ها اضافه کنید آن‌هایی که قبل از جریانات پس از انتخابات در ایران بازداشت بوده‌اند و در شرایط وخیم‌تری هم قرار دارند، به یاد آوریم فرزاد کمانگر عزیز را که در بی‌گناهی کامل به اعدام محکوم است و شبنم مددزاده، جعفر اقدامی، جواد علیزاده، روناک صفار‌زاده، محمد پورعبدالله، علی صارمی، حامد روحی‌نژاد، حسین درخشان و صدها زندانی دیگر را که خبرهای‌شان در میان بازداشت گسترده‌ی این روزها کم‌رنگ‌تر جلوه می‌کند.

در این میان بی‌خبری از وضعیت علی‌رضا فیروزی پس از یک هفته مرا آشفته کرده، بی‌خبری از او در حالی‌که به همراه سورنا هاشمی، در مسافرت به شهر تبریز بوده‌اند و چند روزی است که موبایل‌های‌شان خاموش است و هیچ تماسی با خانواده‌ی خود نداشته‌اند.

این در حالی‌است که سورنا هاشمی چندی پیش با وثیقه‌ی ۲۰۰ میلیون تومانی و علی‌رضا فیروزی نیز پس از سپردن وثیقه توانسته بودند از ندان آزاد شوند. علی‌رضا برای من بیش‌ از یک دوست و مانند برادری است که نداشته‌ام. برادر مهربان و عزیزی که به کوشش‌اش برای دفاع از زندانیان و حمایت از حقوق‌بشر ایمان دارم.

روزهای‌مان مثل قهوه‌های غلیظ داخل فنجان‌ها تلخ است، هر از گاهی پس از آزادی یکی از اسیران‌مان قاشقی شکر به آن اضافه می‌شود اما طعم تلخی که در دهان‌مان باقی است، بر طرف‌شدنی نیست و تا آزادی ایران، ادامه دارد.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (3)

Tags: , , , , , , , , , , , , ,

مگر بدتر از این هم می‌شود؟


20841_216206212710_682297710_3249264_7872681_nهمیشه همین‌طور بوده، شادی‌های‌مان دوام زیادی نداشته. دل‌مان هر روز خون شده، هر روز خبرهایی شنیده‌ایم که فکر کرده‌ایم بدترین خبر ممکن است، اما بعد از مدتی بدترش هم آمده است. این است حال و روز کشوری که در حال پوست انداختن است، کشوری که نرم‌پوستان آن با شرایط سازگار شده‌اند اما هستند سخت‌پوستانی که تا آخرین لحظه مقاومت می‌کنند و آخرین افرادی هستند که تغییر را می‌پذیرند و یا شاید هم آن‌را نپذیرند و در این کشاکش خرد شوند و از بین بروند.

خاطرم هست که سال پیش این موقع، آن‌قدر تعداد افرادی که بازداشت می‌شدند کم‌تر از این روزها بود که به سرعت می‌توانستیم اسم چند نفری را که بازداشت شده‌ اند به خاطر بیاوریم، اما این روزها وضعیت به گونه‌ی دیگری است، خیلی از دوستان‌مان در بند شده‌اند، خیلی‌ها بازداشت شده‌اند که حتا خبری از آن‌‌ها نیست، خانواده‌های‌شان ارتباطی با بچه‌های فعال در این زمینه نمی‌گیرند و خبر بازداشت و شکنجه‌ی عزیزان‌شان زیر هزاران خبر بد دیگر، مدفون می‌شود.

در مقابل بازداشت‌های گسترده، تعداد اندکی هم آزاد می‌شوند و همین سبب می‌شود که از پای ننشینیم و به حمایت از عزیزان‌مان ادامه دهیم، یکی از به‌ترین خبرهای این روزها، آزادی فریبا پژوه بود که دل همه‌ی ما را روشن کرد. دل مادر و پدر و همسرش، خواهر و برادرش که این روزهای آخر هیچ حرفی نداشتیم که به آن‌ها بگوییم و فقط متعجب بودیم از این‌که چرا با وجود رضایت بازپرس، فریبا را هم‌چنان در بازداشت نگه‌ داشته‌‌اند، مادر و پدرش آرزو داشتند که فریبا شب یلدا در خانه باشد و این‌گونه نشد اما حالا خیال‌شان راحت است، دخترک همیشه خندان‌شان در آغوش‌شان است و مادر و پدر عزیز فریبا آرام‌تر شده‌اند، اما مادر فریبا که غم در بند بودن فرزند را کشیده، دیگر نمی‌تواند مثل سابق آرام باشد، به یاد مادرانی است که فرزند در زندان دارند و برای همین است که به ما می‌گوید: امیدوارم همه‌ی بچه‌ها زودتر آزاد شوند و دل مادرشان شاد شود.

اما خبر بد این‌که رشید اسماعیلی روز گذشته بازداشت شد، خاطرات کوتاه اما بسیار شیرین همکاری با رشید در مجله‌ی فردوسی، باعث شد تا درک درستی از رفتار و علمی که رشید از آن بهره‌مند است داشته باشم، رشید از بچه‌های دوست داشتنی و باسواد لیبرال است که تحلیل‌های‌اش را با عشق می‌خواندم و از این جهت که حرف‌اش همیشه پشتوانه‌ی علمی دارد، او را تحسین می‌کنم. اما او هم گرفتار زنجیر و زندان شد. دوست عزیزی که گویا حال جسمی‌اش هم خوب نیست و احتیاج مبرمی به داروهای‌اش دارد.

مهدیه گلرو و همسرش، مجید توکلی، ساسان آقایی، مهرداد بزرگ، احسان دولتشاه، سینا شکوهی و … دوستان در بند ما هستند که خبری از آن‌ها نیست، مهدیه گلرو ممنوع‌الملاقات، همسرش با این‌که هیچ فعالیت سیاسی نداشته، هم‌چنان در بازداشت، مجید، ساسان، مهرداد، احسان و سینا بلاتکلیف در زندان و خیلی‌های دیگر را هم به آن‌ها اضافه کنید که با واسطه و یا بی‌واسطه با آن‌ها در ارتباط بودیم و هم‌اکنون بازداشت هستند.

دوستی می‌گفت برای رسیدن به آن‌چه می‌خواهیم، هزینه‌هایی بیش‌تر از این باید متحمل شویم، هزینه‌هایی که شاید سال‌ها بعد خاطرات‌اش اشک‌مان را سرازیر کند و من طبق یک قاعده‌ی قدیمی مانده‌ام که مگر بدتر از این هم می‌شود؟!

در این میان:

پیش‌نهاد من:

پی‌نوشت:

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , , , , ,

بازداشت مجید توکلی، نماد شجاعت جنبش دانش‌جویی


qqqروز دانش‌جو به بهترین شکل ممکن و در سطح وسیعی از کشور برگزار شد، همانی شد که انتظار و آروزی‌اش را داشتم، بیش‌تر شهرهایی که پیش از این اعتراضی در آن‌ها رخ نداده بود هم یک‌صدا شدند و سرود زیبا و ماندگار «یار دبستانی» را فریاد زدند و مردم هم از آن‌ها حمایت کردند.

بی‌شک ۱۶ آذر ۱۳۸۸ نقطه‌ی عطفی در جنبش دانش‌جویی سال‌های اخیر به حساب می‌آید. اما در این میان تعدادی از دانش‌جویان هم بازداشت شدند. که «مجید توکی» هم در میان آن‌ها بود. آن طور که شنیده‌ام مجید پس از سخن‌رانی محکم و قاطع خود که در آن مسائلی که این روزها اساس اعتراض مردم است را زیر سوال برده بود، توسط نیروهای امینیتی و لباس شخصی بازداشت شد.

مجید توکلی، دوست نازنین‌ام همیشه برای‌ام نماد مقاومت دانش‌جویی است، نام‌اش را همیشه با احترام بر لب می‌آورم و بی‌نهایت دوست‌اش دارم. او سن زیادی ندارد، اما شجاعت‌اش تحسین هر فردی را برمی‌انگیزد. به قول یکی از دوستان چیزی در مجید است که خودبه‌خود احترام را برای او به ارمغان می‌آورد.

این آخرین نوشته‌ی مجید پس از بازداشت‌اش است:

و۲ روز دیگه. ۱۰ روز خسته کننده ای را سپری کرده ام و بیش از ۱۰۰ ساعت در جاده ها بوده ام و الان هم باید راه بیافتم به سمت تهران. با همه اشک های مادر و نگاه های نگران پدر و همه سختی ها فقط آرزوی آزدای می تونه هنوز انرژی و ایستادگی را موجب شود. پس باز به استقبال همه خطرها می روم؛ در کنار همه دوستانم که به در کنارشان بودن…

مجید خودش را برای تکرار مبارزه آماده کرده بود و باز هم با علم به این‌که باید هزینه پرداخت کند در دل گرگ‌ها آن‌چه آرمان‌اش است را به زبان آورد تا مانند خیلی از ما خاموش گوشه‌یی ننشیند از ترس هزینه دادن. مجید در روز دانش‌جو یک تنه، به جای خیلی از ما کار کرد. کاری که باید گروهی انجام می‌شد و از آن حمایت و پشتیبانی به عمل می‌آمد را به تنهایی انجام داد تا باز هم درسی شود برای‌مان.

مجید توکلی همه‌ی ما را شرمنده‌ی خودش کرد، این دوست عزیز بیش‌تر روزهای جوانی‌اش را در زندان بوده، بیش‌تر روزهایی را که باید با شوق تمام به دنبال کارهای دانش‌جویی‌اش باشد را در حال جواب دادن به بازجوها و در سلول‌های انفرادی بوده است. خانواده‌اش چه روزهایی را که پشت سر نگذاشته‌اند و …

و اما دیروز چه اتفاق‌هایی رخ داد؟

و امروز:

این همه اتفاق تلخ رخ داده است، آن‌وقت رسانه‌هایی مانند خبرگزاری فارس و کیهان در مقاله‌هایی نوشته‌اند که تعداد دانش‌جویان معترض چند صد نفر در مقابل چندین هزار دانش‌جوی ولایت‌مدار بوده است. اگر چنین بود و هیچ اعتراض جدی رخ نداد پس این همه تدابیر امنیتی برای چه بود؟ چرا امروز هم به آن تدابیر در مرکز شهر تهران و حوالی دانش‌گاه‌ها ادامه دادند؟

نمی‌دانم که نویسنده‌های این مقاله‌ها مخاطبان خود را چه فرض می‌کنند اما بی‌شک خودشان از همه نادان‌تر و مزدورتر هستند.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (1)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان