تا روزی که نشنیده بودی قرار است برای پنجمین بار به پای چوبهی دار بروی، واژههایات هر کدام معنای خود شان را داشت، عشق را میفهمیدی، نفرت را، امید را، به بخشش اعتقاد داشتی و آرزویاش را داشتی.
شب پیش، وقتی که بار دیگر به سلول انفرادی که تو در مصاحبهات آنرا سوئیت نامیدی، منتقل شدی، بعضی واژهها هنوز برایات معنا داشت و به معنای برخیشان امید بیشتری داشتی، دلات میخواست، بخشش سرتاسر دنیای خانوادهی احسان را پر کند و امیدت هنوز رنگی داشت، رنگ آبی، رنگ آسمانی که دوست داشتی خارج از زندان تجربه کنی.
من هم شنیدهام که تو را به راهرو آوردند، برخی از بچهها و خانوادهی احسان و وکیلات هم آنجا بودند و وقتی به پای خانوادهی احسان افتادی و گفتی من مادر ندارم برایام مادری کنید، دلات میخواست دست نوازشی بر سرت فرود آید و به جای مادری که سالها پیش از دست دادی بگوید بلند شو پسرم. تو آزادی.
اما هر چه صبر کردی نشد و آن وقت بود که واژههای زندهگیات رنگ باختند، دیگر برایات فرقی بین عشق و نفرت نبود، امید و بخشش هیچ جایگاه و معنایی نداشت و نفرت تنها واژهیی بود که به نظرت آشنا میآمد.
حالا تو دیگر در جمع ما نیستی. نمیدانم برایات چه اتفاقی افتاده و کجای آن دنیای وعده داده شده هستی. نمیدانم مادرت را گفتی هر شب آرزوی دیدناش را داری، ملاقات کردهیی یا نه؟ اما نبودت در میان ما، چنان دردی دارد که خواب را از چشمان اشکآلودمان گرفته و یاد و خاطرهی روزهای پیش را که با اعدام دلآرا و امثال دلآرا رنگ بدی به خود گرفته بود، زنده کرده است.
روحات شاد برادر کوچکام.
مرتبط:
بهنودی که رفت مهشید راستی
بهنود شجاعی در مقابل چشمانام اعدام شد محمد مصطفایی
آخرین گفتوگو با بهنود شجاعی بهنود از پشت تلفن گفت: «آدم به امید زنده است»


