خیلی وقتها به پشت سرم که نگاه میکنم، دلام میخواهد روزهایی تکرار شود و روزهایی را از گذشتهام پاک کنم. دوران کودکیام به بهترین شکل ممکن سپری شد، خاطرهی مسافرتهایی که در آن تعداد زیادی از همسن و سالانام بودند و شبهای خوش آن که به شادی میگذشت، همیشه لبخند بر لبام مینشاند.
از ۹ سالهگی ساز به دست گرفتم و نواختم. از همان ابتدای کار در میان جمع، ساز زدم و این مساله که تعداد زیادی مقابلات باشند و در کودکیات از نواختن در مقابل آنها بترسی هیچ وقت برایام معنا نداشت. عکسهای کودکیام پر از خنده است با صورتی گرد و گونههای برآمده و موهایی مجعد و ابروهایی پر که نشان از وجود آرامش در زندهگیام بود.
بزرگتر که میشدم برای حضور در مدرسههای بهتر و برای اینکه از محیط دخترانی که تجربههای جنسی بزرگتر از سن خودشان را داشتند و برای اینکه مادر و پدرم خیالشات از تحصیل و اخلاق خوبام راحت باشد، مجبور بودم به مدرسههایی بروم که غیرانتفاعی بودند و به بیانی اسلامی! و چون در کشوری زندهگی میکنم که جمهوری اسلامی در آن حاکم است، بیشتر این مدرسههای خوب غیرانتفاعی در اختیار افراد وابسته به نظام است که به دلیل پشتوانهی مالی، از اساتید بسیار خوبی بهرهمند است.
از روزهای اولی که پا به مقطع راهنمایی در مدرسهیی که حجاب اسلامی (چادر) در آن اجباری بود گذاشتم، مجبور شدم نقش بازی کنم، یعنی اولین بار مدرسهام مرا مجبور کرد که کسی غیر از خودم باشم، ساز زدنام را مخفی کنم، گوش دادن به موسیقی را مخفی کنم، لاک زدن، مسافرتها، مهمانیها و … را مخفی کنم و نه تنها آنها را مخفی کنم که به گونهی دیگری جلوه دهم.
حالا که به گذشتهام نگاه میکنم، میبینم آسیبی که آن دوگانه زندهگی کردن به من زده، کمتر از همشاگردی با دخترانی که شاید تجربهی خوابیدن در کنار پسرها را داشتند نبوده. جالب اینجا است که در آن زمان، نه تنها من، بلکه خیلی از بچههای آن مدرسه با وجود اینکه مجبور به چادر سر کردن بودند، در خانوادههای آزاد و با طرز تفکری متفاوت با شرایط حاکم در مدرسه رشد کرده بودند و آنها هم باید در بیشتر مواقع تظاهر میکردند.
از همان روزها شد که با هر چیزی، حتا اگر خوب هم بود، وقتی سایهی اجبار و حضور مدیران و معاونان مدرسه در آن بود، مخالفت میکردم. در زمان نوجوانیام، کانون زبان ایران-امریکا در زمینهی آموزش زبان انگلیسی حرف اول را در ایران میزد، مدیر مدرسه این کلاسها که برای ثبتنام عادی در آن خانوادهها باید یک شب پشت درهای ساختمان مرکزی آن در خیابان میخوابیدند، را برای ما به مدرسه آورده بود تا هفتهای دو بار در آن کلاسها حاضر شویم، کلاسهایی که در بهترین زمان ممکن برای ما آماده شده بود، اما اجباری در کار بود که همهی ما از آن گریزان بودیم.
اتاق مدیر دقیقا مانند اتاق تفتیش عقاید بود که سالها پیش رواج داشت، مدیر مدرسه هیچ رابطهی دوستانهیی با بچهها نداشت. وقتی از ماجرای دوستی دختری با یک پسر آنهم فقط از طریق تلفن، آشنا میشد روزگار آن نوجوان سیاه بود.
با خودم فکر میکنم اگر روزی مجبور شوم نوجوانام را به مدرسههای جمهوری اسلامی بفرستم (که هیچگاه چنین کاری نمیکنم)، زمانی که مدیر مدرسه مرا برای توضیح دربارهی دوستی دخترم با پسری بخواهد، حتما به او خواهم گفت که دخترم طبیعیترین کار ممکن را انجام داده و از فرزندم حمایت میکنم، اما در زمان ما اینگونه نبود. مادر و پدرها هم با فرزندانشان برخورد میکردند و قسمت بدتر ماجرا این بود که مدیران و ناظمهای مدرسه همیشه در پی پرورش جاسوسهایی بودند که در گروههای دوستی رخنه کنند و روزی دوستانشان را به یک نمرهی ناقابل بفروشند.
به روزهایی که در آن هستیم برمیگردم، خودم را در یک مدرسه به ابعاد مرزهای کشورم میبینم با مدیر سختگیر و سنگدلی که حتا حکم کشتن دانشآموزان مدرسه را صادر میکند و ناظمهای پستی که عکسهای همشاگردیهایمان را مشخص میکنند و از جاسوسهای خود میخواهند آنها را معرفی کنند و مبصران بیشرمی که مجریان دستورهای مدیر شدهاند و آنرا به زشتترین شکل، اجرا میکنند.
تا پیش از این، بیشتر مردم در این مدرسهی بزرگ، خیلی بیشتر از وقتی که در دبستان و راهنمایی و دبیرستانهایشان نقش بازی میکردند، مجبور به ایفای نقش بودند. وقتی پایشان را در ادارههای دولتی میگذاشتند مجبور بودند همرنگ آنها شوند، چون فکر میکردند اکثریت جامعه را آنها تشکیل میدهند، اما این روزها دیگر تظاهر به چیزی که نیستند و از آن متنفر هستند نمیکنند.
مردمی که به اندازهی هر ساعتی که از سنشان گذشته، در این مدرسهی بزرگ مجبور به ایفای نقشهایی که از آن بدشان میآمد، بودند، این روزها خودشان شدهاند، قوانین بیحساب و دست و پا گیر این مدرسهی بزرگ هم نمیتواند جلودارشان باشد و خواستههایشان را با صراحت اعلام میکنند و هر چه سریعتر آنرا میخواهند.
حالا دیگر خوب فهمیدهاند که گذشتهیشان برنمیگردد اما آینده را خودشان میتوانند بسازند، خودشان هستند که باید خط سیر زندهگیشان را تعیین کنند و کودکانشان را مجبور به ادامهی راهی که خودشان به اجبار رفتهاند، نکنند.
و درست همین جای ماجرا است که شهروندان خارج از ایران را به شگفتی آورده و باعث شده چشم به مردمی بدوزند که در سنین مختلف با دست خالی قیام کردهاند و آیندهی خودشان را میخواهند. همین است که حالا هر کدام از ما چند ده و یا چند صد دوست خارجی داریم که دلشان برای ما میتپد و هر روز با نگرانی حال و وضعیت ما و ایران را از ما پرسوجو میکنند.
نمیدانم نتیجهی این همه رشادتهای هموطنانام چه زمانی به بار مینشیند، اما میدانم که آن زمان دور نیست، وقتی تکتک ما آروزیی مشترک و به وسعت آزادی ایران را در دل داشته باشیم، طبق اصولی نانوشته به آن خواهیم رسید، چون در درجهی اول، این روزها همدلی و یکرنگ شدن گام بزرگی است که ما را به نقطهی پیروزی نزدیکتر میکند.
فقط میتوانم بگویم از اینکه در نسلی جای گرفتهام که شاهد انقلاب دیگری در جامعهاش است، خوشحالم، درسهایی از این روزها گرفته و میگیرم که شاید در آیندهی زندهگی شخصی و یا حتا در آیندهی ادارهی سرزمینام به کار آید.
در این میان:
پیشنهاد من:
شیدا جهانبین