Tag Archive | "جنبش سبز"

Tags: , , , , , , ,

برای اشکی که امروز در فکر مهدیه راه می‌رود


شمارش معکوس برای رسیدن به روز ۲۲ بهمن، به پایان رسیده، همین حالا که دارم این خط‌ها را می‌نویسم، مردم سرزمین‌ام با وجود تمام تهدیدها باز هم در خیابان هستند و از جان مایه می‌گذارند. از جانی که دیگر به لب رسیده.

زنده‌گی در ایران با همین حضورها معنا پیدا کرده، معنایی که لازم به اثبات آن از طریق خطوط پرسرعت اینترنت نیست، این معنا برای مردم ایران درونی شده و اگر بروز نداشته باشد، روح ایرانی را آرام نمی‌گذارد.

حرف‌های احمدی نژاد را امروز از ابتدا شنیدم، حرف‌های تکراری و خط و نشان کشیدن‌های‌اش برای تمام کشورها و قدرت‌ها که هیچ وقت پایانی ندارد و وقتی با لحن احمقانه‌اش در هم می‌آمیزد، ترکیب چندش‌آوری را به وجود می‌آورد که مایه‌ی خجالت است. این را می‌دانم که خود او هم در درون‌اش می‌داند مردم تا چه حد از او متنفر هستند و به همین میزانی که از او تنفر دارند، به پیروزی نزدیک‌ اند و به حق خودشان خواهند رسید.

دل‌ام از این می‌سوزد که تمام آن‌هایی که برای امروز نقشه کشیده بودند و می‌خواستند که حتما در راه‌پیمایی شرکت کنند، حالا در سلول‌های انفرادی هستند و فکرشان با مردم در خیابان‌ها است.

کسی چه می‌داند؟ شاید همین حالا که من این سطرها را می‌نویسم و مردم در خیابان‌ها هستند و کودتاچیان در حال برنامه‌ریزی برای سرکوب مردم، علی ملیحی نازنین در حال جواب پس دادن به بازجو است برای کارهای شایسته‌یی که انجام داده، شاید همین حالا علی کلایی را تحت فشار گذاشته باشند و از او اعتراف بگیرند، شاید همین حالا احمد زیدآبادی دل‌اش را به خیابان‌های تهران فرستاده باشد و هم‌پای مردم از حق‌اش دفاع کند، شاید همین حالا مهدیه گلرو که حضورش همیشه در این روزها پررنگ و پر اثر بود اشک در چشمان‌اش حلقه زده باشد که چرا نمی‌تواند کاری کند، شاید همین حالا ساسان آقایی به یاد تمام آن روزهایی باشد که خبرها را با سرعت زیاد منتشر می‌کرد و حالا…

حالا جای خالی تمام آن‌هایی که امروز در زندان‌های ایران اسیرند چه بد شکل خالی است و حالا بیش‌تر می‌فهمم که چه حضور موثری داشتند در میان ما، حلقه‌های زنجیری بودیم که محکم به هم پیوسته و آرام آرام جلو می‌رفتیم، حالا زنجیره‌یی که با امید به فردا ساخته بودیم، برخی حلقه‌های‌اش را کم آورده.

حس‌ام به امروز (۲۲ بهمن ماه سال ۱۳۸۸) خیلی خاص است، حسی که در روزهای پیشین که نقاط عطفی برای جنبش سبز بود تجربه نکرده بودم، تا آخر شب صبر می‌کنم، خوب می‌بینم و می‌شنوم و در پایان روز از حس‌ام به امروز می‌نویسم.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in جنبش سبزComments (0)

Tags: , ,

صفحه‌ی روز ۲۲ بهمن تقویم‌ام هم بی‌تاب است


ایران باز هم ملتهب است، در التهاب ۲۲ بهمن ماه که با اقدام‌های نادرست و غیر قانونی دولت کودتا ملتهب‌تر هم می‌شود، این که مسئولان امنیتی به بازداشت‌های گسترده‌یی در این روزها روی آورده‌اند و ترس‌شان موجب شده تا به بهانه‌هایی مثل درست کردن زیرساخت‌های شبکه‌ی اینترنتی به پایین آوردن سرعت اینترنت و در نهایت قطعی آن روی بیاورند، همه نشانه‌هایی از ناتوانی دولتی است که پس از کشتن جوانان‌اش و به بند کشیدن آن‌ها هم چنان می‌ترسد و در خیال‌اش در پی آماده کردن مقدماتی است که حضور مردم در روز ۲۲ بهمن را زیر فیلترینگ پنهان کند.

نمی‌دانم چرا بعد از این‌که مردم با دست‌های خالی به خیابان‌ها آمدند و کشته شدند و آن‌هایی که این صحنه‌ها را دیدند، حرفه‌یی‌تر از هر خبرنگار بحرانی، آن‌ را به مردم دنیا نشان دادند باز هم کودتاچیان در اندیشه‌ی جلوگیری از پخش تصاویر قلب‌های شکسته و چشمان اشک‌بار مردم هستند و با خود می‌اندیشند که با خط و نشان کشیدن و بازداشت کردن آن‌هایی که به نظر خودشان، منشا اعتراض‌های بیش‌تر هستند، می‌توانند ۲۲ بهمن را مانند سال‌های پیش برگزار کنند.

تغییر رنگ پرچم و تهدید مردم به جایی نمی‌رسد، پرچم چندین ساله‌ی یک کشور با لوگوی یک خبرگزاری دولتی تغییر نمی‌کند و پخش کردن عکس مردمی که در روزهایی چون روز عاشورا در خیابان‌ها آمدند، به قصد شناسایی و بازداشت نه تنها به جایی نمی‌رسد که سبب می شود خشم مردم هنگامی که این عکس‌ها را مچاله می‌کنند و زیر لب چیزی می‌گویند روی هم جمع شود برای روزهایی مانند ۲۲ بهمن که مجوز راه‌پیمایی‌اش سال‌ها است که صادر شده و هر ساله به نفع دولت انجام می‌شود و امسال رسم هر ساله‌ی آن شکسته خواهد شد.

تقویم سال ۸۸ من پر است از غصه، پر است از بوی خون و فریاد زندانی‌ها و صدای اعتراف‌های ساخته‌گی، پر است از آه مادران داغ‌دار و بازداشت عزیزان و لبریز است از اشک و آه من برای آن‌هایی که محل شهادت‌شان آسفالت‌های خیابان بود، اما این بار درست مثل روزهای باقی مانده به ۱۳ آبان و ۱۶ آذر و روز عاشورا، برگه‌ی دفترم، آن‌جایی که به ۲۲ بهمن می‌رسد منتظر است، برگه‌ی دفترم هم درست مثل من بی‌تاب است برای حضور مردم و منتظر قلم من است تا برای‌اش بگویم باز هم مردم سرزمین‌ام چه رشادت‌هایی از خودشان نشان داده‌اند.

در این میان:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (0)

Tags: , , ,

به رنگ‌های پرچم ملی هم رحم نمی‌کنند


پیش از این نوشته بودم در مورد حساسیتی که در کودتاچیان در مورد رنگ سبز به وجود آمده است؛ روزی که آن مطلب را می‌نوشتم فکر نمی‌کردم ترس‌شان به حدی باشد که برای عدم جلب توجه‌ها، حاضر باشند رنگ پرچم کشور را هم تغییر بدهند.

امروز در فیس‌بوک یکی از دوستان، پوستری دیدم که در آن رنگ سبز پرچم به آبی تغییر کرده بود و فکر کردم دسته گل یکی از طرفداران دولت کودتا است که برای جلب توجه این‌ کار را انجام داده، اما وقتی متن خبر را خواندم واقعا باور نمی‌کردم که در مراسم تودیع و معارفه مدیرعامل خبرگزاری دولت (ایرنا) که بی‌شک تعداد زیادی از مقامات حکومتی هم حضور داشتند، این پوستر به کار رفته.

هر کودکی هم متوجه می‌شود که این کار چه معنایی دارد. اگر بر همین منوال پیش رود به جای عبای سبزی که در عکس‌ها روی دوش پیامبران هم هست؛ رنگی دیگر جایگزین می‌کنند و مثلا رنگ تمام امام‌زاده‌های ایران را تغییر می‌دهند.

و یا شاید در مجلس در کنار لایحه‌هایی که برای یارانه‌ها تصویب می‌شود؛ تبصره‌یی باز کنند مبنی بر این‌که از این پس رنگ سبز نه تنها از پرچم کشور حذف می‌شود که حتا هیچ مغازه‌یی اجازه‌ی فروش مدادرنگی که در آن رنگ سبز وجود داشته باشد را ندارند و اگر خانم‌هایی که اهل برگزار کردن سفره‌های نذری به نیت شفا و … هستند از رنگ سبز استفاده کنند؛ به عنوان افرادی محسوب می‌شوند که اقدام‌های گسترده‌یی در جهت به خطر انداختن امنیت ملی انجام داده‌اند و در نتیجه با حبس‌های ۵ تا ۱۰ سال همراه با تبعید به مکانی که حتا یک نقطه‌ی سبز هم در آن‌جا نیست محکوم می‌شوند تا حافظه‌های آنان به کلی از رنگ سبز خالی شود.

خنده‌ام می‌گیرد از این گونه حماقت‌های کودتاگران؛ گریه‌ام هم می‌گیرد برای آن‌هایی که برای افراشته شدن این پرچم در فضایی آزاد جان دادند و این‌ها به خاطر کینه‌ی دیرینه از ما، به جایی رسیده‌اند که مانند کودکانی لج‌باز رنگ‌های پرچم ملی را تغییر می‌دهند.

نمی‌دانم با این کارها قصد ثابت کردن چه چیزی را دارند؟ بی‌گمان نمی‌دانند رنگ سبز، آن روزی که ندا جان داد و سهراب را با دست شکسته شده غسل می‌دادند بر دل‌ها مهر شد؛ به طوری که حتا اگر محکوم به از یاد بردن چمن‌زار سبز و جوانه‌های سبز شویم، باز هم این رنگ را از یاد نمی‌بریم.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (0)

Tags: , , ,

مدرسه‌یی به نام و وسعت ایران


خیلی وقت‌ها به پشت سرم که نگاه می‌کنم، دل‌ام می‌خواهد روزهایی تکرار شود و روزهایی را از گذشته‌ام پاک کنم. دوران کودکی‌ام به بهترین شکل ممکن سپری شد، خاطره‌ی مسافرت‌هایی که در آن تعداد زیادی از هم‌سن و سالان‌ام بودند و شب‌های خوش آن که به شادی می‌گذشت، همیشه لب‌خند بر لب‌ام می‌نشاند.

از ۹ ساله‌گی ساز به دست گرفتم و نواختم. از همان ابتدای کار در میان جمع، ساز زدم و این مساله که تعداد زیادی مقابل‌ات باشند و در کودکی‌ات از نواختن در مقابل آن‌ها بترسی هیچ وقت برای‌ام معنا نداشت. عکس‌های کودکی‌ام پر از خنده است با صورتی گرد و گونه‌‌های برآمده و موهایی مجعد و ابروهایی پر که نشان از وجود آرامش در زنده‌گی‌ام بود.

بزرگ‌تر که می‌شدم برای حضور در مدرسه‌های به‌تر و برای این‌که از محیط دخترانی که تجربه‌های جنسی بزرگ‌تر از سن‌ خودشان را داشتند و برای این‌که مادر و پدرم خیال‌شات از تحصیل و اخلاق خوب‌ام راحت باشد، مجبور بودم به مدرسه‌هایی بروم که غیرانتفاعی بودند و به بیانی اسلامی! و چون در کشوری زنده‌گی می‌کنم که جمهوری اسلامی در آن حاکم است، بیش‌تر این مدرسه‌های خوب غیرانتفاعی در اختیار افراد وابسته به نظام است که به دلیل پشتوانه‌ی مالی، از اساتید بسیار خوبی بهره‌مند است.

از روزهای اولی که پا به مقطع راه‌نمایی در مدرسه‌یی که حجاب اسلامی (چادر) در آن اجباری بود گذاشتم، مجبور شدم نقش بازی کنم، یعنی اولین بار مدرسه‌ام مرا مجبور کرد که کسی غیر از خودم باشم، ساز زدن‌ام را مخفی کنم، گوش دادن به موسیقی را مخفی کنم، لاک زدن، مسافرت‌ها، مهمانی‌ها و … را مخفی کنم و نه تنها آن‌ها را مخفی کنم که به گونه‌ی دیگری جلوه دهم.

حالا که به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم آسیبی که آن دوگانه زنده‌گی کردن به من زده، کم‌تر از هم‌شاگردی با دخترانی که شاید تجربه‌ی خوابیدن در کنار پسرها را داشتند نبوده. جالب این‌جا است که در آن زمان، نه تنها من، بلکه خیلی از بچه‌های آن مدرسه با وجود این‌که مجبور به چادر سر کردن بودند، در خانواده‌های آزاد و با طرز تفکری متفاوت با شرایط حاکم در مدرسه رشد کرده بودند و آن‌ها هم باید در بیش‌تر مواقع تظاهر می‌کردند.

از همان روزها شد که با هر چیزی، حتا اگر خوب هم بود، وقتی سایه‌ی اجبار و حضور مدیران و معاونان مدرسه در آن بود، مخالفت می‌کردم. در زمان نوجوانی‌ام، کانون زبان ایران-امریکا در زمینه‌ی آموزش زبان انگلیسی حرف اول را در ایران می‌زد، مدیر مدرسه این‌ کلاس‌ها که برای ثبت‌نام عادی در آن خانواده‌ها باید یک شب پشت درهای ساختمان مرکزی آن در خیابان می‌خوابیدند، را برای ما به مدرسه آورده بود تا هفته‌ای دو بار در آن کلاس‌ها حاضر شویم، کلاس‌هایی که در بهترین زمان ممکن برای ما آماده شده بود، اما اجباری در کار بود که همه‌ی ما از آن گریزان بودیم.

اتاق مدیر دقیقا مانند اتاق تفتیش عقاید بود که سال‌ها پیش رواج داشت، مدیر مدرسه هیچ رابطه‌ی دوستانه‌یی با بچه‌ها نداشت. وقتی از ماجرای دوستی دختری با یک پسر آن‌هم فقط از طریق تلفن، آشنا می‌شد روزگار آن نوجوان سیاه بود.

با خودم فکر می‌کنم اگر روزی مجبور شوم نوجوان‌ام را به مدرسه‌های جمهوری اسلامی بفرستم (که هیچ‌گاه چنین کاری نمی‌کنم)، زمانی که مدیر مدرسه مرا برای توضیح درباره‌ی دوستی دخترم با پسری بخواهد، حتما به او خواهم گفت که دخترم طبیعی‌ترین کار ممکن را انجام داده و از فرزندم حمایت می‌کنم، اما در زمان ما این‌گونه نبود. مادر و پدرها هم با فرزندان‌شان برخورد می‌کردند و قسمت بدتر ماجرا این بود که مدیران و ناظم‌های مدرسه همیشه در پی پرورش جاسوس‌هایی بودند که در گروه‌های دوستی رخنه کنند و روزی  دوستان‌شان را به یک نمره‌ی ناقابل بفروشند.

به روزهایی که در آن هستیم برمی‌گردم، خودم را در یک مدرسه به ابعاد مرزهای کشورم می‌بینم با مدیر سخت‌گیر و سنگ‌دلی که حتا حکم کشتن دانش‌آموزان مدرسه را صادر می‌کند و ناظم‌های پستی که عکس‌های هم‌شاگردی‌های‌مان را مشخص می‌کنند و از جاسوس‌های خود می‌خواهند آن‌ها را معرفی کنند و مبصران بی‌شرمی که مجریان دستورهای مدیر شده‌اند و آن‌را به زشت‌ترین شکل، اجرا می‌کنند.

تا پیش از این، بیش‌تر مردم در این مدرسه‌ی بزرگ، خیلی بیش‌تر از وقتی که در دبستان و راه‌نمایی و دبیرستان‌های‌شان نقش بازی می‌کردند، مجبور به ایفای نقش بودند. وقتی پای‌شان را در اداره‌های دولتی می‌گذاشتند مجبور بودند هم‌رنگ آن‌ها شوند، چون فکر می‌کردند اکثریت جامعه را آن‌ها تشکیل می‌دهند، اما این روزها دیگر تظاهر به چیزی که نیستند و از آن متنفر هستند نمی‌کنند.

مردمی که به اندازه‌ی هر ساعتی که از سن‌شان گذشته، در این مدرسه‌ی بزرگ مجبور به ایفای نقش‌هایی که از آن بدشان می‌آمد، بودند، این روزها خودشان شده‌اند، قوانین بی‌حساب و دست و پا گیر این مدرسه‌ی بزرگ هم نمی‌تواند جلودارشان باشد و خواسته‌های‌شان را با صراحت اعلام می‌کنند و هر چه سریع‌تر آن‌را می‌خواهند.

حالا دیگر خوب فهمیده‌اند که گذشته‌ی‌شان برنمی‌گردد اما آینده را خودشان می‌توانند بسازند، خودشان هستند که باید خط سیر زنده‌گی‌شان را تعیین کنند و کودکان‌شان را مجبور به ادامه‌ی راهی که خودشان به اجبار رفته‌اند، نکنند.

و درست همین جای ماجرا است که شهروندان خارج از ایران را به شگفتی آورده و باعث شده چشم به مردمی بدوزند که در سنین مختلف با دست خالی قیام کرده‌اند و آینده‌ی خودشان را می‌خواهند. همین است که حالا هر کدام از ما چند ده و یا چند صد دوست خارجی داریم که دل‌شان برای ما می‌تپد و هر روز با نگرانی حال و وضعیت ما و ایران را از ما پرس‌وجو می‌کنند.

نمی‌دانم نتیجه‌ی این همه رشادت‌های هم‌وطنان‌ام چه زمانی به بار می‌نشیند، اما می‌دانم که آن زمان دور نیست، وقتی تک‌تک ما آروزیی مشترک و به وسعت آزادی ایران را در دل داشته باشیم، طبق اصولی نانوشته به آن‌ خواهیم رسید، چون در درجه‌ی اول، این روزها هم‌دلی و یک‌رنگ شدن گام بزرگی است که ما را به نقطه‌ی پیروزی نزدیک‌تر می‌کند.

فقط می‌توانم بگویم از این‌که در نسلی جای گرفته‌ام که شاهد انقلاب دیگری در جامعه‌اش است، خوش‌حالم، درس‌هایی از این روزها گرفته و می‌گیرم که شاید در آینده‌ی زنده‌گی شخصی و یا حتا در آینده‌ی اداره‌ی سرزمین‌ام به کار آید.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (0)

Tags: , , , , , , , ,

قیام خیابان‌ها


این روزها سبز برای‌ام یاد سبزه و چمن را به همراه ندارد، این روزها سبز با خون برادران و خواهران‌‌ام گره خورده. ناخودآگاه وقتی در خیابان‌ها و روی تابلوهای سبز را می‌بینم، چشمان‌ام روشن می‌شود و ضربان قلب‌ام بالا می‌رود و به دنبال نشانه‌یی دیگر می‌گردم که ثابت کند این رنگ سبز بیهوده نیست و معنایی دارد.

این روزها هوای شهر تهران که مثل همیشه سیاه و کثیف است را وقتی می‌بینم؛ بی‌وقفه به یاد گازهای اشک‌آور و مات شدن صحنه‌های فرار دختران و پسران ایرانی‌ می‌افتم، صحنه‌هایی که فرار آن‌ها را تیره می‌کند و قدرتی به پاهای‌شان می‌دهد تا بتوانند نجات‌بخش خودشان باشند.

880324_Mousavi_azadi01این روزها خیابان انقلاب و میدان آزادی برای‌ام تنها یک خیابان ساده نیست، برای‌ام حکم سرزمین مقدسی را دارد که باید با احترام پای‌ام را در آن بگذارم چرا که وقتی قدم در آن می‌گذارم، شاید خون خشک شده‌ی برادران‌ و خواهران‌ام زیر پای‌ام باشد. احساس مالکیت‌ام به خیابان‌های تهران این روزها بیش‌تر شده. می‌دانم که دل آن‌ها هم از ظلمی که به ساکنان‌شان می‌رود، به درد آمده ولی زبان سخن گفتن ندارند. می‌دانم که آن‌ها هم دل‌شان نمی‌خواهد جسم‌ سنگین ماشین‌هایی که برای قتل عام مردم در روزهای حساس آماده می‌شوند را روی قیلب خود تحمل کنند، می‌دانم که روزی آن‌ها هم قیام خواهند کرد.

این روزها پدرم ساکت‌تر از همیشه و مادرم نگران‌تر است. این روزها مادران داغ‌دار زیاد شده‌اند، مادرانی که فرزند پشت میله‌های سرد زندان‌ها دارند، هر روز بیش‌تر می‌شوند، پدرانی که با دیدن جسد فرزندشان، زحمات خود را برای پرورش انسانی آزاده نقش بر آب می‌بینند، مگر می‌توانند مثل سابق در هوایی که روزی دولت کودتا، تنفس در آن‌را هم قدغن اعلام می‌کند، نفس بکشند و دم نزنند؟ مگر تاب شنیدن حرف‌های مردکی که فرزندشان را بزغاله و گوساله می‌خواند را دارند؟ نه، آن‌ها می‌شوند حامیان داغ‌دار جنبش مردی که حاضر هستند جان‌شان را هم فدا کنند تا خون فرزندشان پای‌مال نشود و این‌گونه است که جنبش سبز و مردمی‌مان تداوم پیدا می‌کند و خروشی بیش‌تر پیدا می‌کند.

این روزها بیش‌تر از سابق، در خلوت‌ام، به نقطه‌یی خیره می‌شوم و فکر می‌کنم، فکر دوستان دربندم که خبری از آن‌ها نیست آزارم می‌دهد، فکر سرنوشت آن‌هایی که به عنوان عاملان رژیم بی‌گانه در روز عاشورا دستگیر شدند و قرار است حکم اعدام بگیرند، قلب‌ام را به درد می‌آورد، فکر وضعیت بد اقتصادی سرزمین‌ام که مردم را گرفتار کرده، ناراحتم می‌کند، وقتی به سرنوشت کودک‌ام که قرار است در رژیمی فاسد نفس بکشد، فکر می‌کنم، نمی‌توانم تحمل کنم، دستان‌ام ناخودآگاه مشت می‌شود و رنگ سبز که لکه‌های خون سرخ و تازه‌ی برادران و خواهران‌ام در آن است، مرا وادار به مبارزه می‌کند، مبارزه‌یی که با قلم‌ام هم می‌توانم انجام دهم، می‌توانم حتا اگر بیانیه‌یی برای تجمع ندیدم بنویسم، از پلیدی روزهایی که در ایران می‌گذرد و از سیاهی دل‌های آنانی که مشت‌شان را گره کردند و علیه مردم ایران که  محل شهادت‌شان در خیابان‌ها بوده است شعار دادند، بنویسم. از شجاعت مادرانی که فرزند کوچک‌شان را با خود به خیابان‌ها می‌آورند و پیشاپیش مردان شعار می‌دهند و قصد دارند که سرنوشت‌ کودکان‌شان را سبز کنند، از …

می‌نویسم. می‌نویسم. می‌نویسم…

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (1)

Tags: , , , ,

دشمن را بشناسیم


قلم‌ام را که به دست می‌گیرم، با رنگ خون می‌نویسد این روزها، خونی که از سر برادران‌ام بر کف خیابان‌های تهران به جا ماند و خشک شد. دل‌ام می‌خواست آن لحظه‌های جان دادن برادران‌ام در روز عاشورا بالای سرشان بودم و می‌گفتم خیلی مردی. سر خونین‌اش را در بغل می‌گرفتم و می‌گفتم خون‌ات هدیه شد به ملت‌ات برای ادامه و حیات جنبش مردمی.

حالا شبانه‌های آرام مادرانی که فرزندشان در روز عاشورا کشته شدند، با گریه عجین شده، حالا دل پدرانی که فرزند از دست دادند، داغ‌دار است و کینه‌ به دل گرفته‌اند. حالا ما می‌دانیم که هیچ راهی برای اصلاح این مردان یزید صفت وجود ندارد و اساس و ریشه‌ی آن‌ها اشتباه است و باید نابود شود.

17849_1229576693643_1055875418_30582429_2793319_nواکنش‌ها به هیجان‌‌های مردم در روز عاشورا متفاوت بود، اما فکر نمی‌کنم آن‌هایی که خارج از کشور زنده‌گی می‌کنند و یک ثانیه هم در جمع مردم سبز حضور نداشتند حق، اجازه و جایگاه این‌را داشته باشند تا به مردمی که در مقابل چشم‌شان کسی کشته شده بگویند دست‌ات را روز بسیجی‌ها بلند نکن.

شما اگر بودی و فرزندت، همسرت، پدر و یا مادرت، خواهر و یا برادرت، دوست عزیزت و … را مقابل چشمان‌ات می‌کشتند چه می‌کردی؟ می‌ماندی و تماشا می‌کردی و اعتقاد داشتی که نباید آن‌هایی که در مقابل دیده‌گان‌ات عزیزت را کشتند، گوش‌مالی شوند؟ خوب است همه با هم دیدیم که از نیروهای بسیجی هیچ کشته‌یی به جا نمانده، خوب است دیدیم در مقابل این همه عزیزی که روز عاشورا از دست دادیم، فردی از جبهه‌ی مخالف با سر خونین کف زمین جان نداد، وقتی این‌ها را دیده‌ایم بی‌انصافی است که از خشونت مردم حرف بزنیم.

کدام خشونت؟ شما با کسی که عزیزت را کشته چه می‌کنی؟ می‌دانم که اعدام‌اش نمی‌کنی، می‌دانم که او را نمی‌کشی، اما آیا دل‌ات نمی‌خواهد به مجازات برسد؟ مطمئن باش اگر مردم به دستگاه قضایی جمهوری اسلامی اعتقاد و اعتماد داشتند، آن‌ها را به دادگاه‌ها می‌سپردند. اما خوب می‌دانیم که اگر چنین می‌شد، همان‌هایی که بسیجیانی را که آدم کشته‌اند و در مقابل کتک خورده‌اند، به دستگاه قضایی می‌سپردند، دستگیر و به اعدام محکوم می‌شدند.

پیش‌نهاد تو برای یک لحظه‌ی هیجانی و پر حس و غم‌انگیزی که عزیزی در مقابل‌ات جان داده و قاتل پیش روی‌ات است و نمی‌توانی از طریق قانون او را مجازات کنی چیست؟ اگر مجبور باشی در آن زمان در لحظه و آنی تصمیم بگیری چه می‌کنی؟ راه باز می‌کنی و قاتل را راهی می‌کنی؟ می‌بوسی‌اش  و به او دست‌مریزاد می‌گویی؟

نه. هیچ‌کدام از این‌ها نیست. آن‌هایی که خارج از کشور نشسته‌اند و وقایع را با خطوط اینترنت دنبال می‌کنند نباید سخنی بگویند تا دل مردمی که با شعار «خونی که در رگ ما است، هدیه به ملت ما است» به خیابان‌ها ریخته‌اند را بشکنند. هیچ کدام از ما نباید به خود اجازه دهیم که هر چه در ذهن‌مان آمد بر زبان بیاوریم.

می‌دانی؟ یکی از کارهایی که نباید در این موقعیت انجام دهیم اظهار نظر بی‌جا و نسنجیده است، به طوری‌که مردم حس کنند جمعیت خارج‌نشین همان مرفه‌های بی‌دردی هستند که بیرون گود نشسته و دستور می‌دهند. آن‌هایی که خارج از کشور فعالیت می‌کنند باید به فکر روزی باشند که ایران آزاد در انتظار همه‌ی ایرانیان است که در آن زمان جایی در دل‌های مردمی که به خاطر شجاعت آن‌ها بازگشت به وطن میسر شده داشته باشند.

یکی دیگر از کارهایی که نباید انجام داد، آن هم در این مرحله این است که رنگ‌بازی و بازی حزبی را کنار بگذاریم و یک‌صدا شویم، نه این‌که حضور مردم سبز را فدای رنگ‌هایی مثل رنگ سرخ کنیم و خودمان را با ایجاد فاصله‌یی که از پس این حرف‌های می‌آید، از مردم دور کنیم، الان وقت استفاده از مدادرنگی‌های روزگار نیست، همه این روزها سبز هستیم تا به پیروزی برسیم.

دیگر این‌که باید حس اعتمادمان را به مردم بالا ببریم، مردمی که از پیرمردها بگیر، تا دانش‌آموزان مدرسه این روزها در خیابان‌اند و هدف و دشمنی مشترک دارند. باید با خودمان خلوت کنیم و به این بیاندیشیم که دشمن ما کیست؟ آیا دشمن ما مردم هستند که این‌چنین بی‌رحمانه به آن‌ها بتازیم؟ و یا دشمن مشترکی داریم که باید برای از بین رفتن آن قدم برداریم.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (2)

Tags: , , , , , , , ,

رای من به تغییر بوده است، نه به آیت‌الله خمینی


dsc_0062-edit1آن روزی که با وجود دلایل زیاد برای رای ندادن، تصمیم به رای دادن آن‌هم به تغییر، گرفتم، آرزو کردم با انتخاب کسی که به او رای می‌دهم مبانی و اصول اشتباه جمهوری اسلامی تغییر کند و تکرار مکررات و تایید آن‌ها نباشد. می‌دانستم کسی که به هر حال مورد تایید شورای نگه‌بان جمهوری اسلامی قرار گرفته، ریشه در همین نظام دارد اما جذب شعارهای زیبای آن شدم و تبلیغی شدم برای مهدی کروبی و تغییر، با آرزوی نداشتن زندانی سیاسی، رعایت حقوق‌بشر، نداشتن دانش‌جوی محروم از تحصیل، حقوق برابر زن و مرد و هزار آرزوی دیگر.

تا به امروز بیش از آن‌که از عمل‌کرد میرحسین موسوی راضی باشم از کروبی راضی ام اما این دلیل نمی‌شود که اشتباه‌های او و میرحسین موسوی را نادیده بگیرم فقط به این دلیل که عده‌یی آن‌ها را رهبران بی‌چون و چرای جنبش سبز انتخاب کرده‌اند و حرف آن‌ها را مثل چشم و گوش بسته‌ها فرمان‌بری می‌کنند. حتا زمانی که میرحسین موسوی بیانیه صادر می‌کند و سخن‌رانی ویدیویی انجام می‌دهد، با بسیاری از اصول فکری و سخنان‌اش مخالف هستم، کسی که دوران آیت‌الله خمینی را دوران طلایی تاریخ معاصر ایران می‌داند و همیشه در حال نقل کردن خاطرات خود از آن دوران و از آیت‌الله خمینی است، کسی نیست که بتوانم به او اعتماد داشته باشم و رهبری‌ام را به او بسپارم.

سخنان تند و بی‌پروای کروبی و افشاگری‌های‌اش باعث شد تا نظر مثبتی نسبت به او پیدا کنم اما او هم معتقد به نظام است و بارها این ‌را ذکر کرده با این تفاوت که میرحسین حرفی از اصلاح قانون اساسی (صریحا) نمی‌زند اما  از زبان کروبی بارها این مورد را شنیده‌ام. حتا در یکی از فیلم‌های تبلیغاتی مهدی کروبی اتفاق جالبی افتاد که کم‌تر کسی به آن توجه کرد، کروبی با حضور در منزل شخصی که فرزندش به دست جوانی کشته شده بود، رضایت خانواده را گرفت و آن جوان را از حکم اعدام نجات داد. این یعنی قدم مثبت و بزرگی که نشان از مخالفت او با چنین احکامی دارد. این اقدامی عملی و گامی مثبت در جهت رفع چنین احکامی در قانون جمهوری اسلامی بود که موسوی هیچ‌گاه به طور عملی آن‌را انجام نداده است.

مساله‌یی که بحث روز و موضوع هر محفلی در این روزها شده است، پاره شدن عکس آیت‌الله خمینی است که دستاویزی برای دولت کودتا جهت تخریب جنبش سبز و بهانه‌یی برای آنانی است که جنبش سبز را ادامه‌ی راه آیت‌الله خمینی می‌دانند و می‌خواهند در این میان نام او را بر سردر جنبش آویزان کنند، این در حالی است که بسیاری از افرادی که از نخستین ثانیه‌های شکل‌گیری جنبش سبز حضور داشتند، هیچ‌گاه نمی‌خواستند و نمی‌خواهند که عکس آیت‌الله خمینی را بالا بگیرند. به دلیل این‌که عمل‌کرد او را قبول ندارند.

این‌که رسانه‌های اصلاح‌طلب و آن‌هایی که حامیان چشم و گوش بسته‌ی اصلاح‌طلبان و رهبران فکری آن‌ هستند حالا عکس ایشان را به عنوان یکی از نمادها قرار دهند و از مردم بخواهند که چشم‌های‌شان را به روی جنایت‌های بزرگ دهه‌ی شصت و حکم‌های تیرباران و اعدام‌هایی که به دستور مستقیم آیت‌الله خمینی صورت گرفت ببندند، بی‌انصافی است.

مردمی که از جان‌شان مایه گذاشتند تا در صفوف جنبش سبز باشند و هسته‌ی اولیه‌ی شکل‌گیری آن هستند، باید خودشان تصمیم‌گیری کنند، الان زمانی نیست که تنها به دلیل این‌که رای به فلان شخص دادند، اگر می‌بینند که آن‌ها خلاف میل‌شان عکل می‌کنند، جانب آن‌ها را بگیرند، شاید در روزهای آینده رهبرانی که برای جنبش سبز انتخاب کرده‌ایم از ما بخواهند برای نشان دادن این‌که با اصل نظام مشکلی نداریم، بیاییم و کفن‌پوش از ولایت فقیه دفاع کنیم. آیا ما باید این‌کار را انجام دهیم؟ حمایت از آیت‌الله خمینی کم از حمایت از ولایت فقیه این روزها نیست. حتا می‌توانیم این‌گونه نگاه کنیم که پایه‌های ظلمی که از وجود ولایت فقیه این روزها به ما روا می‌شود، بنیان‌گذاری داشته که آن هم آیت‌الله خمینی است.

من به شخصه با وجود این‌که اعتماد بسیار زیادی که به جنبش سبز دارم و با وجود این‌که آن‌را قبول دارم به دلیل خودجوش بودن و مردمی بودن آن و به هزاران دلیل دیگر، اما حاضر به بالا نگه‌داشتن پرچم دفاع از آیت‌الله خمینی که به معنای قبول داشتن نظام جمهوری اسلامی است نیستم و آن را مسیری انحرافی در جنبش سبز می‌دانم که به بی‌راهه ختم می‌شود و اگر به بار نشیند فقط افسوس من و امثال مرا به دنبال خواهد داشت.

پیش‌نهاد من:

پی‌نوشت:

اگر راه‌پیمایی از سوی کروبی و موسوی اعلام شود، از آن حمایت خواهم کرد اما نه به آن دلیلی که آن‌ها راه‌پیمایی را راه می‌اندازند، بلکه برای حفظ یکپارچه‌گی جنبش سبز، اما از آن به نحو دیگری استفاده می‌کنم. مطمئنا حمایت من و امثال من از آیت‌الله خمینی نخواهد بود، بلکه می‌خواهیم از آن فرصت برای بروز عقاید خودمان استفاده کنیم.

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (8)

Tags: , , , , , , , ,

تاریخ تکرار می‌شود


چند روز پیش در سایت بالاترین یکی از اعضا عکسی از میرحسین موسوی را در حال نماز خواندن و وقتی که در حال قنوت کردن بود، قرار داده بود و به عنوان توضیح آن نوشته بود: اوج بندگی و عرفان در این تصویر مشخص است. تعدادی از اعضا هم به آن رای مثبت داده بودند اما بسیاری از دوستان با قرار دادن این عکس در سایت موافق نبودند و در قسمت کامنت‌ها آن‌را نقد کرده بودند.

تعجب کردم از این‌که دقیقا شاهد تکرار تاریخ هستم، همیشه در کتاب‌ها خوانده بودم که چندین سال یک‌بار تاریخ در سرزمین‌ها تکرار می‌شود و چه خوب است که از آن عبرت گرفته باشیم تا دچار زوال آن دوره‌ی تاریخی که در حال تکرار شدن است، نشویم. سن‌ام به آن زمانی که مردم ایران عکس آیت‌الله خمینی را در ماه می‌دیدند! قد نمی‌دهد. ولی هربار از زبان پدرم آن خاطرات را می‌شنوم فکر می‌کنم که مردم آن زمان احساسات را به جای دیدن راه اصلی ملاک قرار داده بودند و این‌گونه بود که عکس خمینی را در ماه می‌دیدند و این‌گونه بود که روزگارمان سیاه شد.

گذاشتن تصویر فردی در حال نماز خواندن و چنین توضیحی برای عکس آودن جز تخریب چیز دیگری نیست، حال آن‌ که کسی که این عکس را در سایت قرار داده، معتقد است که با هدف دفاع از میرحسین این عکس را در بالاترین قرار داده است. اما این چه دفاعی است؟ قرار دادن عکس فردی در حال نماز خواندن هم شد دفاع؟ عکس از نماز خواندن خیلی‌های دیگر هم موجود است. آیا باید عکس آن‌ها را هم پخش کنیم و بگوییم در حال دفاع از آن‌ها هستیم؟! به شخصه معتقدم هر فردی که اجازه دهد از نماز خواندن‌اش که می‌گویند ارتباط شخصی با خدا است، عکس بگیرند، منظور و هدف خاصی دارد. مثل این عکس که در تونل رسالت گرفته شده است.

بت سازی در بین افراد کشورمان رواج بسیاری دارد، همه یکتا پرست هستیم، اما از افراد به اقتضای زمان بت می‌سازیم. همین مساله یکی از دلایلی است که موجب انحطاط هر جنبشی می‌شود. یک‌بار سالیان پیش از یک رهبر ساده، بت ساختیم و این شد وضع آزادی و امنیت کشورمان. یک اشتباه را چند بار قرار است تکرار کنیم؟ من و هم‌سالان من در روزهای انقلاب حضور نداشتیم و شاید اگر موسوی را در حد یک بت بیانگاریم، کم‌تر راه خرده گرفتن بر ما باز است، اما  آن‌هایی که در دروران انقلاب بودند و شاهد نتیجه‌ی آن‌ همه توجه به فردی که رهبری مردم را بر عهده گرفته بود، بودند؛ چرا باید این اشتباه را بار دیگر تجربه کنند؟

هم‌چنین از این دست است خبر انتخاب زهرا رهنورد به عنوان سومین متفکر تاثیر گذار جهان! وقتی این خبر را هم خواندم بسیار تعجب کردم و دلیل آن‌را به هیچ وجه متوجه نشدم. آیا واقعا لیاقت آن‌را دارد؟ آیا نبودند افرادی که لایق‌تر باشند؟ آیا زهرا رهنوردی که در این زمان از برگزیده‌گان انتخاب شده است، تاثیر و نقش مهمی در جنبش سبز ایران داشت؟ آیا در روزهای راه‌پیمایی که ما و مادران‌مان در میان باتوم و گازهای اشک‌آور بودیم، او نیز حضور داشت؟ یا فقط به دلیل ملاقات از زندانیانی که آزاد شده‌اند و دیدار از مادرانی که فرزند از دست داده‌اند، او برگزیده شده است؟

جنبش سبز امروز ایران، به راحتی به دست نیامده و مخصوص یک نفر و آن هم میرحسین موسوی نیست. این جنبش متعلق است به تک‌تک افرادی است که کوچک‌ترین قدمی در راه آن برداشته‌اند. وجدان‌ام قبول نمی‌کند که وقتی قرار است برای نواده‌گان‌ام از جنبش سبز بگویم، آن‌را مدیون میرحسین موسوی و به خصوص همسرش بدانم، من این جنبش را مدیون خون سهراب و ندا و اشکان و … و تمام روزهایی که دوستان‌ام در زندان محبوس بودند می‌دانم.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (4)

Tags: , , , , , , ,

دفاع مردمی از حقوق بشر دستاورد مهم جنبش سبز


333خودم را آماده کرده بودم تا بنویسم از احساس سبز مردم سرزمین‌ام که عزم‌شان برای مبارزه، هر روز بیش‌تر جزم می‌شود و حالا دیگر مباحث سیاسی فقط در تاکسی‌ها جا ندارد و به میان خانه‌ها رفته و مانند قبل از انقلاب ۵۷ هستند کسانی که در خانه‌های‌شان با عقاید مخالف نزدیکان‌شان روبه‌رو می‌شوند و به آن‌ها می‌گویند، در روزهای آینده خواهید دید که جنبش‌مان چه‌ها خواهد کرد، که این مقاله را از مدیار خواندم و بی‌نهایت خوش‌ام آمد.

حس‌ام هر روز رنگ و بوی تازه‌تری به خود می‌گیرد و امیدم به پیروزی جنبش مردمی ایران‌ام هر روز بیش‌تر می‌شود، به خصوص حالا که مباحثی مثل دفاع از حقوق‌بشر هم برای عامه‌ی مردمی که پیش از این تنها و تنها برای این‌که زنده بمانند و از گرسنه‌گی و مرگ جان سالم به درکنند، کار می‌کردند و اگر خبر اعدامی می‌شنیدند تنها کاری که می‌کردند، سر تکان دادن از سر افسوس بود، مهم شده. آن‌ها این روزها در حمایت از حقوق‌بشر و اعتراض به قوانینی چون اعدام حضور دارند و هر روز آگاه‌تر از دیروز می‌شوند.

قرار است فردا، چهارشنبه، احسان فتاحیان، فعال کرد ایرن زمین، اعدام شود، او از چند روز قبل در اعتراض به اجرای این حکم در اعتصاب غذای خشک به سر می‌برد و خارج از زندان هم وکیل وی و فعالان حقوق‌بشر و مردمی که روز به روز به تعدادشان در دفاع از حقوق مسلم انسانی بیش‌تر می‌شود، برای‌اش هر کاری که در توان دارند، انجام می‌دهند تا این حکم متوقف شود.

امیدوارم فردا مجبور به نوشتن خبر اعدام احسان فتاحیان نباشم و برای‌اش در این ساعات سختی که پیش رو دارد، صبر  و آرامش آرزو می‌کنم.

  • تصویر دست نویس رنج‌نامه‌ی احسان فتاحیان که توسط مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران منتشر شده است.
  • متن رنجنامه‌ی احسان فتاحیان به زبان انگلیسی
  • از این‌که مردم ایران بیش از گذشته به فکر احقاق حقوق خودشان و دیگران هستند و بیش از گذشته در عرصه‌ی مبارزه با دیکتاتوری حضور دارند، بی‌نهایت خوش‌حال و راضی هستم و امید وارم که ادامه پیدا کند.
  • افرادی را می‌شناسم که پیش از این در این حد گسترده و وسیع در جریان نقض حقوق بشر در ایران نبودند و این روزها در بطن آن قرار دارند و از آن رنج می‌برند و با آن مبارزه می‌کنند، که این‌را می‌توان یکی از دستاوردهای مهم جنبش سبز و مردمی ایران دانست که توانسته است عامه‌ی مردم را نیز با این‌گونه مسائل در ایران درگیر کند.
  • با یاری و کمک فعالان حقوق اجتماعی و کسانی که کمک مالی کرده بودند طی دو هفته‌ی گذشته امیر خالقی و مصطفی نقدی که در سن۱۶ و ۱۷ ساله‌گی بازداشت و حکم قصاص نفس‌شان صادر شده بود، از مرگ نجات یافته و امیر خالقی از زندان آزاد شد و به زودی مصطفی نقدی هم آزاد و به جامعه بازخواهد گشت.

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: , ,

۱۳ آبان سال ۱۳۸۸


10834_1272667300709_1350701399_30787562_1520337_nسیزده آبان هم رسید. سبز سبز. حضور مردم، یعنی همان‌هایی که ریشه در خاک ایران دارند و آن‌را آزاد و سربلند می‌خواهند، باز هم اعتراضی بود به دولتی که خواست اقلیت در ایران است و اکثریت مردم آن‌را مشروع نمی‌دانند.

اتفاق‌هایی که امروز افتاد کم نیست، در ابتدا و قبل از حضور کروبی سعی کردند تا مردم را با پرتاب گاز اشک‌آور و ضربه‌های باتوم پراکنده کنند. بعدتر با حضور کروبی و پایدای مردمی که هم‌چنان حضور داشتند، همه چیز تغییر کرد. شعارهای زیبای این روزها به گوش می‌رسید و ترس در رفتار کودتاگران دیده می‌شد.

اما تصویری که امروز در ذهن حامیان جنبش سبز باقی مانده این است که توانستند بیش‌تر از گذشته، وحشی‌گری نیروهایی که از خودمان هستند اما در مقابل‌مان ایستاده‌اند را ببینند. این‌که چه‌طور یک انسان به  حیوانی تبدیل می‌شود که زن و کودک و پیر و جوان را کتک بزند، این‌که وقتی یکی از آن‌ها با ملایمت با زن‌ها برخورد می‌کرد و فقط تذکر می‌داد و از مردم پاسخ خوبی مثل تشوق و لب‌خند دریافت می‌کرد، وحشی‌تر از دیگران می‌شد و بیش‌تر حمله می‌کرد. این که سن کسانی که خودشان را در لباس‌های گارد ویژه مخفی کرده بودند، کم بود و سرکرده‌شان توصیه می‌کرد که کلاه‌ها را پایین بیاندازید که سن‌تان مشخص نشود، این‌که امروز دستور برخورد شدید با مردم صادر شده بود، این‌که مردم با استرس شدید زمانی‌که لباس‌های‌شان را برای شناسایی رنگی می‌کردند، به خانه‌های اطراف پناه می‌بردند و گریه می‌کردند…

اما وقتی از گوشه و کنار خیابان صدای شعارهای زیبای جنبش سبز شنیده می‌شد، همان‌هایی که زیر لگد و باتوم مانده بودند و تاب ماندن نداشتند، خودشان را به جمعیت می‌رساندند تا یک‌صدا شوند با هم‌عهدان‌شان و بخواهند آن‌چه را که حق‌شان است.

امروز یکی دیگر از روزهای سبز نقاشی شد، روز سبزی که در خاطرمان خواهد ماند و رشد خواهد کرد و نمود خواهد داشت در رفتار روزهای آینده‌ی‌مان.

Posted in انتخاباتComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان