Tag Archive | "حداد عادل"

Tags: , , , , , , ,

و باز هم دروغ‌های غلامعلی حدادعادل


rrrrrپیش از این نوشته بودم که خوش‌بختانه یا متاسفانه در دبیرستان غیرانتفاعی فرهنگ، مخصوص رشته‌ی ادبیات و علوم انسانی که حداد عادل آن‌را تاسیس کرده بود درس می‌خواندم. خوش‌بختانه از این جهت که دبیران مدرسه تحصیل‌کرده و از مقطع فوق‌لیسانس به بالا بودند و بیش‌تر آن‌ها از اساتید بنام دانش‌گاه‌ها بودند و به صورت تخصصی درس‌های رشته‌ی ادبیات را با ما کار می‌کردند و کلاس‌هایی مانند حافظ شناسی و گلستان و بوستان و شاهنامه و … داشتیم و متاسفانه از این جهت که مدرسه به صورت خانواده‌گی اداره می‌شد، حداد عادل موسس مدرسه، طیبه ماهروزاده همسر او به عنوان مدیر مدرسه، زهرا حداد عادل دختر او و عروس خامنه‌یی مشاور و … (که در کل نفهمیدیم در مدرسه چه کاره است) و فاطمه داوودی عروس او به عنوان دبیر حافظ شناسی و بنت‌الهدی حدادعادل دختر کوچک او به عنوان شاگرد (بخوانید جاسوس) در مدرسه حضور داشتند و پس از ازدواج زهرا حدادعادل با مجتبا خامنه‌یی جو مدرسه به کلی سیاسی شده بود و رفته رفته از اساتید خوب آن کاسته می‌شد و به جای آن‌ها دبیرانی که در حوزه درس خوانده بودند در کلاس‌ها حاضر می‌شدند که در یک نمونه دبیری در کلاس درس به ما می‌گفت که اگر به آقای خاتمی رای بدهید سر پل صراط در قیامت به درون آتش‌ها خواهید افتاد…

هر وقت به گذشته و دورانی که در مدرسه فرهنگ داشتم فکر می‌کنم، اعصاب‌ام به هم می‌ریزد که چه‌گونه آن‌ها را تحمل می‌کردم. خواندن روایت حدادعادل از ازدواج دخترش با مجتبا خامنه‌یی بهانه‌یی شد تا دوباره به آن خاطرات بازگردم. این‌که ‌حدادعادل به چه دلیل باید الان از خاطرات ازدواج دخترش با مجتبا خامنه‌یی را بگوید و بخواهد در تک‌تک جملات‌اش از به اصطلاح ساده‌زیستی خامنه‌یی بگوید و در گفته‌های‌اش به جای آن‌که از دخترش که به عنوان عروس ماجرا بوده حرفی به میان آورد فقط حرف‌های خامنه‌یی را تکرار کند را همه می‌دانیم، در این روزها آقایان بیش از پیش احساس خطر کرده‌اند و باید این‌گونه از هم تعریف کنند، به این امید که مردم بگویند به‌به چه خامنه‌یی ساده زیستی بر ما حکومت می‌کند.

به گفته‌ی  حدادعادل خامنه‌یی حقوق رهبری ندارد و خرج خود را تنها از خانه‌یی که در دوران ریاست جمهوری‌اش در جنوب تهران داشت در می‌آورد و در زمان ازدواج پسرش با دختر او بارها تاکید کرده که ما هیچ پول اضافه‌یی نداریم و … من فقط نمی‌دانم پول ماشین دولت و راننده‌ی آن و خانمی که در آن بود و زهرا را که عروس خامنه‌یی شده بود با خود به مدرسه می‌آورد از کجا تامین می‌شد؟ پول خانمی که باید در ماشین حضور داشت تا زهرا با راننده تنها نباشد و گناهی پیش نیاید را چه کسی پرداخت می‌کرد؟ آیا فقط برای زهرا، تنها با مرد در ماشین بودن گناه داشت؟ چون وقتی زهرا در مدرسه بود و ماشین دولت و راننده در انتظار او بودند، آن خانم با راننده تنها بود، آیا برای او گناه نبود یا این‌که آن خانم با راننده صیغه‌ی محرمیت خوانده بودند؟!

زمانی‌که مادرم برای خواهرم جهیزیه می‌خرید همسر حدادعادل هم با مادرم به خرید جهیزیه برای زهرا می‌رفت و تقریبا هرچه خواهرم در جهیزیه‌اش داشت و حتا بیش‌تر از او را برای زهرا خریده بود، وسایلی هم که مادرم برای خواهرم می‌خرید هیچ‌کدام ایرانی نبود و به زمان خودش از بهترین کالاها بود، حالا حدادعادل تنها از یک فرش و حلقه‌ی دامادش که تنها ۶۰۰ تومان خرج داشته سخن می‌گوید و می‌خواهد این‌گونه از ساده‌زیستی‌اش بگوید!

نمی‌فهمم، آیا این‌که خامنه‌یی به عنوان پدر شوهر در مراسم عقد حضور نداشته اتفاق جالبی است که حدادعادل آن‌را بازگو کرده؟ در سردم‌داران اسلام هم چنین چیزی نشنیده بودم که برای ازدواج فرزندان خودشان حاضر نشوند. بعد با آب و تاب از تعجب خودشان از این‌که به بیت رفته‌اند و خامنه‌یی بیدار بوده سخن گفته. آیا واقعا تعجب دارد پدر شوهری که در مراسم عقد فرزند خودش حاضر نشده و بیدار مانده باشد تا عروس به خانه بیاید؟!

زیاد در بین مذهبی‌ها دیده‌ام که استخاره می‌کنند، به آن اعتقاد ندارم اما می‌دانم کسی که به استخاره معتقد است طبق آن عمل می‌کند، حدادعادل گفته خانواده‌ی خامنه‌یی یک‌بار استخاره کردند و خوب نیامد و پس از یک‌سال دوباره استخاره کردند و خوب آمد و مراسم عروسی سر گرفت. این‌ها سر خودشان و خدای‌شان را هم کلاه می‌گذراند، وقتی دل‌شان می‌خواهد و مصلحت نظام‌شان این است که عروسی سر بگیرد، آن‌قدر استخاره می‌کنند تا خوب دربیاید و بگویند استخاره خوب بود!

نکته‌ی دیگر این‌که یادم است مادر یکی از دوستان‌ام که در جوانی هم‌کار همسر حدادعادل در یکی از مدرسه‌ها بود برای‌ام می‌گفت از زمانی که زهرا نوجوان بود، دو خانواده از وصلت او با مجتبا خامنه‌یی خبر داشتند و قرار بود این اتفاق بیافتد که این هم برای‌ام جالب است.

پیش‌ترها که با خانواده‌ی حدادعادل رفت و آمد داشتیم و من برای‌ آن‌ها بارها تار نواخته بودم و خواهرم هم سنتور و شخص حدادعادل هم بی‌اندازه دوست داشت، دخترشان زهرا آرزو می‌کرد که مثل خواهرم سنتور بنوازد اما مسائل حاکم بر خانواده‌اش اجازه نمی‌داد اما بعد از ازدواج‌اش در مدرسه تمام موسیقی‌ها را حرام ‌می‌دانست چرا که مجتبا خامنه‌یی همسرش حتا تلویزیون را در خانه روشن نمی‌کرد چون موسیقی را به کل حرام می‌دانست!

حتا به یاد دارم که زهرا همیشه درد دل می‌کرد که پدر و مادرم حتا برای خریدن کفش‌های‌ام مرا با خود نمی‌برند و از سر خیابان خودشان برای‌ام کفش می‌خرند و همیشه دل‌ام به حال‌اش می‌سوخت، نمی‌دانست که برای بقیه‌ی عمرش هم آن‌ها تصمیم می‌گیرند و ازدواج‌اش هم به سلیقه‌ی خوش نخواهد بود. در کل این‌چیزهایی که حدادعادل با افتخار از آن نام می‌برد، هر کدام عقده‌هایی است که در دل فرزندان‌اش جای گرفته و این سیاست کثیف‌شان است که باعث شده فرزندان خودشان را هم نادیده بگیرند و آن‌ها را فدای مصلحت‌شان کنند.

پیش از این خاطرات‌ام را درباره‌ی مدرسه‌ی فرهنگ نوشته بودم، بخوانید:

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۱)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۲)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۳)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۴)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۵)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۶)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ(۷)

خاطرات دبیرستان فرهنگ (قسمت پایانی)

Posted in خاطراتComments (39)

Tags: , , ,

خاطرات دبیرستان فرهنگ (قسمت پایانی)


زمانی‌که تصمیم گرفتم، این خاطرات را بنویسم، با خودم گفتم، یک ماهی طول می‌کشد تا تمام آن‌چه که در ذهن دارم بنویسم، اما تصمیم دارم همین‌جا آن را به پایان برسانم، خوبی و بدی که مسئولان این مدرسه از حدادعادل و ماهروزاده، همسرش گرفته تا ناظمان و معلم‌ها و دفترداران و … انجام داده‌اند روزی گریبان‌شان را خواهد گرفت.
اما در این میان، چیزی که برای من باقی ماند، خاطره‌های زشت و سیاهی است که از ۳ سال تحصیل در آن مدرسه دارم. ۳ سالی که برای‌ام به اندازه‌ی ۳۰ سال گذشت. خشم‌ام از ماهروزاده، همسر حدادعادل، هیچ‌گاه کم نمی‌شود. نفرت چیز بدی است، اما از ماهروزاده، به معنای واقعی کلمه نفرت دارم.
خانم قاسمی، دبیر بینش مدرسه، با وجود این‌که توانسته بود بچه‌ها را به خود جذب کند را یکی از معلمان فاقد صلاحیت تدریس می‌دانم. یادم می‌آید که او با چه آب و تابی از زمان نزدیکی بین زن و مرد و اتفاقی که برای زن می‌افتد و آبی که از بدن او خارج می‌شود می‌گفت و به بچه‌ها می‌گفت، چه زمانی برای خروج این آب باید غسل کنند و چه زمانی نیازی به غسل نیست. یادم می‌آید که در مدرسه دخترانی که به هم‌جنس خودشان گرایش داشتند کم نبودند که برخی از این‌ها دختران همین شخصیت‌های سیاسی هستند. یادم می‌آید که تعداد زیادی از بچه‌های کلاس، پس از این حرف‌های دبیر بینش اسلامی، به او علاقه‌مند شده بودند و چه سوال‌هایی که از او نمی‌پرسیدند و چه جواب‌هایی که نمی‌گرفتند.
خانم دکتر فقیه یکی از دبیران نمونه‌ی مدرسه بود. چه از نظر سطح تحصیلات و نحوه‌ی تدریس، چه از نظر محبوبیت در میان بچه‌ها، که او نیز با برخوردهایی که ماهروزاده و حدادعادل با او و بچه‌های مدرسه داشتند، آن‌جا را ترک کرد.
یادم می‌آید روزی که در کلاس ادبیات مشغول خواندن کتاب “پرده‌ی نیی” بهرام بیضایی بودم، دبیر ادبیات که نام‌اش فراموش‌ام شده کتاب را از من گرفت و طوری به کتاب نگاه کرد که انگار در حال خواندن کفر هستم و من را از کلاس بیرون کرد. (این اولین بار و آخرین باری بود که در زمان تحصیل از کلاس بیرون شدم) و این کار او باعث شد تا در یکی از امتحانات مهم شرکت نکنم و مشکلات دیگری برای‌ام پیش آید.
یادم می‌آید خانم آل‌رسول، ناظم مدرسه، دائم مرا به گوشه‌یی می‌برد و از من می‌خواست با زینب حاج‌کاظمیان، یکی از صمیمی‌ترین دوستان‌ام قطع ارتباط کنم و هربار من دلایلی برای‌اش می‌آوردم که این کار را نمی‌کنم.
خانم کردی را یادم هست که روزهای شنبه اگر ناخن‌های‌مان بلند بود با یک ناخن‌گیر به سر صف می‌آمد و در مقابل دیگر بچه‌ها مجبورمان می‌کرد تا ناخن‌های‌مان را کوتاه کنیم.
زهرا حدادعادل را به یاد دارم که تا فرصتی پیش می‌آمد بچه‌ها را در نمازخانه جمع می‌کرد و از ساده‌زیستی خامنه‌یی و ساده‌گی عروسی‌اش و این‌که جهیزیه‌اش بسیار ساده بوده و آقا از جهیزیه‌ی زیاد خوششان نمی‌آید، می‌گفت. 
دبیر کلاس‌های گلستان و بوستان و شاه‌نامه را به یاد می‌آورم با آن روسری نارنجی که خودش یکی از دانش‌آموزان مدرسه‌ی فرهنگ بود و حالا تدریس می‌کرد و یک روز را به یاد می‌آورم که بچه‌ها به اندازه‌یی از او ایراد گرفتند که او با گریه از کلاس خارج شد و شکایت ما را به دفتر برد.
روزی را به یاد دارم که یکی از بچه‌ها در داخل سالن مدرسه سیگارت پرت کرد و ماهروزاده و ناظمان برای این‌که متوجه بشوند که چه کسی این کار را انجام داده، به کلاس‌ها آمدند و تمام کمدها را گشتند و از برخی بچه‌ها بازدید بدنی به عمل آوردند….
همه‌ی این خاطرات بد به کنار، دوره‌ی خودمان را نمی‌دانم، اما اگر با بچه‌های فرهنگ آشنایی دارید، نگاهی به آمار طلاق‌های بچه‌های این مدرسه (دخترانه و پسرانه) و میزان دین‌گریزی آن‌ها بیندازید! آمار جالبی است که به زودی آن‌را منتشر می‌کنم.

Posted in دبیرستان فرهنگComments (1)

Tags: , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۱)


مدت زیادی است که از روزهای دوران دبیرستان من می‌گذرد، اما من از همان روزها با خودم عهد بسته بودم تا روزی تمام جریاناتی که در مدرسه‌ی ما رخ می‌داد، بگویم. تا امروز فقط برای  تعدادی کمی از دوستان، خاطرات را بازگو می‌کردم و آن‌ها در نهایت تعجب به من گوش می‌دادند. از امروز می‌خوام تمام آن‌چه را که از دبیرستان غیرانتفاعی فرهنگ، مخصوص رشته‌ی ادبیات و علوم انسانی که غلامعلی حدادعادل، آن را به صورت دخترانه و پسرانه تاسیس کرده است،به یاد می‌آورم، بنویسم.
یادم می‌آید که اولین فارغ التحصیلان این مدرسه ۱۲ نفر بودند که خواهر من هم در میان آن‌ها بود. در زمانی‌که خواهرم در مدرسه‌ی فرهنگ درس می‌خواند هنوز حداد عادل نماینده‌ی مجلس و رییس مجلس و پدر زن پسر آقای خامنه‌یی نشده بود و جو مدرسه از نظر سیاسی کمی آرام‌تر بود. من که ۶ سال از خواهرم کوچک‌تر هستم، در زمانی به مدرسه‌ی فرهنگ وارد شدم، که حدادعادل نماینده‌ی مجلس شده بود و البته سال دوم دبیرستان هم که بودم، دخترش، عروس آقای خامنه‌یی شد.
مهم‌ترین نکته‌یی که من و بچه‌های دیگر را ترغیب می‌کرد تا در این دبیرستان درس بخوانیم، وجود اساتید بسیار با تجربه و با مدارج تحصیلی بالا در رشته‌های علوم انسانی بود، آن هم در زمانی‌که هر کسی رشته‌ی ادبیات و علوم انسانی را برای دبیرستان، انتخاب می‌کرد، می‌گفتند چون تنبل است به این رشته می‌رود و مدارس خوبی هم در این رشته وجود نداشت.
در حقیقت این تنها حسن مدرسه بود. مدارک تحصیلی معلمان این مدرسه زیر کارشناسی ارشد نبود (البته به جز دختر و عروس حداد عادل که به واسطه‌ی نسبتی که با موسس مدرسه داشتند، به تدریس هم مشغول بودند) و بیش‌تر آن‌ها استاد دانش‌گاه بودند و می‌توانستند دروس اختصاصی ادبیات را به خوبی تدریس کنند و قبولی بچه‌ها در دانش‌گاه دولتی را به صد درصد برسانند.
دوران راهنمایی من تازه تمام شده بود و من باید برای دبیرستان، مدرسه‌یی را انتخاب می‌کردم. باتوجه به این‌که از سن ۹ ساله‌گی مشغول به نوازنده‌گی‌ی تار بودم، علاقه‌ی زیادی داشتم تا به هنرستان بروم و از آن‌جا در دانش‌گاه رشته‌ی موسیقی را ادامه دهم. اما اساتید تار من با بحث‌هایی که با من و پدرم داشتند، من را به زور قانع کردند حالا که می‌توانم به خوبی تار بنوازم، در رشته‌ی دیگری درس بخوانم و برای کنکور در رشته‌ی هنر و موسیقی شرکت کنم. آن‌ها می‌گفتند، هنرستان دروس دیگر را خوب آموزش نمی‌دهد و عقب می‌مانی. من هم در نهایت قبول کردم و از آن‌جایی که به ادبیات هم علاقه‌مند بودم، تصمیم گرفتم تا در رشته‌ی ادبیات و علوم انسانی درس بخوانم.
این‌گونه بود که من به این مدرسه که چه عرض کنم، پای‌گاه بسیجی و سیاسی راه پیدا کردم…

Posted in دبیرستان فرهنگComments (0)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان