<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شیدا جهان‌بین &#187; حقوق بشر</title>
	<atom:link href="http://www.sheidajahanbin.net/tag/%d8%ad%d9%82%d9%88%d9%82-%d8%a8%d8%b4%d8%b1/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sheidajahanbin.net</link>
	<description>Sheida Jahanbin&#039;s official website</description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 08:12:18 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>فاطمه تنها است این روزها</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/04/1216</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/04/1216#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 09:34:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه نگار]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود لواسانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1216</guid>
		<description><![CDATA[عکسی که می‌بیند، این چهره‌های شادابی که می‌بینید را شاید بشناسید، شاید هم نه.
این عکس متعلق است به دوست من، فاطمه خردمند، همان خانمی که در عکس می‌بینید و احساس رضایت و شادمانی از چشمان‌اش موج می‌زند. مردی که کنار او ایستاده و این‌قدر آرام و شادمان است، مسعود لواسانی است، همان روزنامه‌نگار در بندی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/06/CIMG0010.jpg"><img class="size-full wp-image-1217 alignnone" title="CIMG0010" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/06/CIMG0010.jpg" alt="" width="240" height="320" /></a>عکسی که می‌بیند، این چهره‌های شادابی که می‌بینید را شاید بشناسید، شاید هم نه.</p>
<p style="text-align: justify;">این عکس متعلق است به دوست من، فاطمه خردمند، همان خانمی که در عکس می‌بینید و احساس رضایت و شادمانی از چشمان‌اش موج می‌زند. مردی که کنار او ایستاده و این‌قدر آرام و شادمان است، مسعود لواسانی است، همان روزنامه‌نگار در بندی که از مهرماه سال گذشته در زندان به سر می‌برد و حتا یک روز هم به مرخصی نیامده، او ۶ سال از عمرش را باید در زندان باشد و به مدت ۱۰ سال از فعالیت‌های مطبوعاتی محروم شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">پسر کوچکی که در عکس می‌بینید، متین، فرزندشان است که این روزها به پدر دوست‌اش می‌گوید بابا. او حسرت داشتن پدرش را دارد تا مانند دوستان‌اش با او به پارک رود. متین این روزها کم‌حرف‌تر از همیشه، در ناخودآگاه ذهن‌اش پدری را طلب می‌کند که در زندان از دوری فرزندش بی‌تاب است.</p>
<p style="text-align: justify;">هیچ‌کدام از افرادی که در عکس می‌بینید، الان، در کنار هم نیستند. پدر زندانی است، مادر مشغول کار است تا بتواند خرج زنده‌گی‌اش را در نبود همسرش به دست بیاورد و متین عزیز هم مهد است، این جمع، حتا شب‌ها که همه در خانه‌های‌شان در کنار هم هستند، با هم نیستند. پدر زندان است، مادر خسته از کار روزانه و متین عزیز خسته از شیطنت‌های کودکی است.</p>
<p style="text-align: justify;">فاطمه می‌نویسد: «کاش دوباره دور هم جمع بشیم. فقط همینو می خوام. دیدن این عکسا برام خیلی  سخت شده. فقط و فقط اشکه واشک. و پاسخگوی اشک حقیقت گوی من کیه؟حضور من  یعنی عیان ظلم. کاری به کار هیچ کس ندارم . کسی رو هم ندارم که مثل بعضیا  با پارتی های کلفت مملکتی که دارن با وثیقه و بی وثیقه تند و تند بیان  مرخصی و آخرش هم تو اوین توی ویلا اسمشو بذارن زندانی و هر روز و روزی صد  بار تو صدای آمریکا بعنوان زندنیان مظلوم اسمشونو ببرن.»</p>
<p style="text-align: justify;">روزها از بازداشت مسعود لواسانی می‌گذرد، او دچار بیماری و فشار عصبی شده است، این روزها وقتی از زندان تماس می‌گیرد، سراغ پسرش را با غم می‌گیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">فاطمه می‌نویسد: «الهی خدا چنان این روزهای شیرین بزرگ شدن متینو که مسعود نمی بینه براش  جبران کنه که اصلا حسرتی براش نمونه&#8230;..<br />
مسعود حالش خیلی بهتره شکر  خدا.<br />
اما از صداش دلتنگی برای متین رو می شنوم. هر بار که زنگ می زنه با  حسرت عجیبی می پرسه متین اونجاس؟<br />
اون یه هفته ای که متین برای مریضی اش  پیشم نبود داشتم دغ می کردم. تازه کمی فهمیدم مسعود چه حالی داره و چقدر  مقاومت می کنه»</p>
<p style="text-align: justify;">مسعود لواسانی، مظلوم در زندان مانده است، او سال‌ها سابقه‌ی کار روزنامه‌نگاری در روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها را دارد و تنها به دلیل این‌که در لیست اصلاح‌طلبان و افراد سرشناس نیست، از حق مرخصی آمدن محروم شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">فاطمه می‌نویسد: «هر روز منتظر مسعودم&#8230;.. دیگه هر روز<br />
یاد می گیرم انتظار چطوریه/ سخت  تر از اونیه که به نظر میاد اما باز این سختی رو به جون می خرم.<br />
واسه  برگشتنش هر شب درا رو باز می ذارم!»</p>
<p style="text-align: justify;">کاش کاری از دست‌ام برای‌اش بر می‌آمد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">پی‌نوشت:</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #000000;"><a href="http://sayedmatin.blogspot.com/2010/06/blog-post_27.html" target="_blank">روز پدر&#8230;&#8230;</a> متنی است که در وبلاگ متین، پسر مسعود لواسانی منتشر شده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #008000;">شیدا جهان‌بین</span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/04/1216/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روز جهانی مبارزه با شکنجه و آن‌چه در ایران می‌گذرد</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/04/1211</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/04/1211#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Jun 2010 12:29:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقوق‌بشر]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خبرگزاری رهانا]]></category>
		<category><![CDATA[خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[روز جهانی مبارزه با شکنجه]]></category>
		<category><![CDATA[زندان]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1211</guid>
		<description><![CDATA[در روز دهم دسامبر سال ۱۹۸۴ سازمان ملل متحد پیمان منع شکنجه را تصویب کرد و  ۱۴ سال بعد، در پنجاهمین سالگرد تصویب بیانیه حقوق بشر، روز ۲۶ ژوئن را  روز جهانی مبارزه با شکنجه اعلام کرد.
شکنجه، همان واژه‌ی آشنا برای  آن‌هایی است که زندان را تجربه کرده‌اند، آن‌هایی که شاید نه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در روز دهم دسامبر سال ۱۹۸۴ سازمان ملل متحد پیمان منع شکنجه را تصویب کرد و  ۱۴ سال بعد، در پنجاهمین سالگرد تصویب بیانیه حقوق بشر، روز ۲۶ ژوئن را  روز جهانی مبارزه با شکنجه اعلام کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">شکنجه، همان واژه‌ی آشنا برای  آن‌هایی است که زندان را تجربه کرده‌اند، آن‌هایی که شاید نه در زندان‌های  مخوف و معروف دنیا و پشت میله‌های آهنین، که در اتاق کوچکی -در خانه‌ی  خودشان- به دست فرد دیگری زندانی شده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">شکنجه بر اساس ماده‌ی یکم کنوانسیون منع  شکنجه سازمان ملل متحد، این گونه تعریف می‌شود: هر عملی که به واسطه‌ی آن و  از روی عمد درد و رنجی شدید، خواه جسمی یا روحی، بر فرد اعمال شود، آن هم  برای اهدافی چون کسب اطلاعات یا اعتراف‌گیری از او یا از یک شخص ثالث، یا  با هدف تنبیه او به دلیل انجام عملی که وی یا شخص ثالثی مرتکب شده، یا  مظمون به ارتکاب آن است، یا با هدف ارعاب و واداشتن او یا شخص ثالث (به  انجام کاری)، و بنابر دلایل تبعیض‌آمیز از هر نوع، شکنجه محسوب می‌شود؛ به  ویژه هنگامی که چنین درد و رنجی از سوی یک مقام یا فرد دیگری برخوردار از  سمتی رسمی یا به تحریک یا رضایت یا قبول وی اعمال شده باشد. شکنجه شامل درد  و رنجی که صرفا بیرون آمده از احکام قانونی یا ذاتی این احکام و یا بخشی  از آن ها باشد، نیست.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/06/51110256v31_350x350_Front.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-1212" title="51110256v31_350x350_Front" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/06/51110256v31_350x350_Front.jpg" alt="" width="210" height="210" /></a>چون با تعریفی که ذکر شد شکنجه توسط  اشخاصی رسمی و یا عمال دولتی اعمال می‌شود، به همین دلیل دولت‌های عضو  کنوانسیون تکالیف متعددی در این زمینه بر عهده دارند. مواد ۲ الی ۱۶  کنوانسیون مسائل مختلفی را که دولت‌ها در این زمینه باید مراعات کنند معین  کرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">هم‌چنین از آن‌جایی که برای بررسی وقوع  شکنجه و اثبات آن، وجود یک کمیته‌ی ضد شکنجه ضروری است، مواد ۱۷ به بعد  کنوانسیون، تشکیلات و وظایف این کمیته روشن ساخته است.</p>
<p style="text-align: justify;">کشورهای مختلفی به کنوانسیون منع شکنجه‌ی  سازمان ملل متحد پیوسته‌اند اما حدود پنجاه کشور و از جمله جمهوری اسلامی  ایران هنوز کنوانسیون منع شکنجه‌ی سازمان ملل را امضا نکرده‌اند. بان  کی‌مون، روز جمعه ۲۵ ژوئن، از این کشورها خواسته است که هر چه زودتر به این  توافقنامه بپیوندند و درهای زندان‌های خود را به روی ناظران سازمان ملل  متحد بگشایند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اقسام شکنجه</strong></p>
<p style="text-align: justify;">اقسام شکنجه فراوان است، کمبود غذا، کمبود  خواب، ضرب و شتم و حتا ناپدید شدن افراد و بی‌خبری خانواده‌ها از آن‌ها و  بیش‌تر از این‌ها از مصادیق شکنجه به حساب می‌آید.</p>
<p style="text-align: justify;">مجازات‌های بدنی‌یی که به منزله‌ی کیفری  قضایی اجرا می‌شود، برخی از اشکال اعدام و پدیده‌ی بند محکومان به مرگ، حبس  و سلول‌های انفرادی، برخی جنبه‌های مربوط به شرایط نامساعد زندان به ویژه  اگر این جنبه‌ها به صورت یک مجموع عمل کنند، ناپدید شدن‌ها که شامل تاثیر  آن بر بستگان نزدیک فرد ناپدید شده می‌شود و رفتاری که با یک کودک می‌شود  که شاید اگر بر یک بزرگ‌سال روا داشته شود شکنجه تلقی نشود، همه و همه از  مصادیق شکنجه هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">در این میان شکنجه‌ی نرم و یا شکنجه‌ی  سفید نیز از اقسام شکنجه به حساب می‌آید، به آن معنا که نوعی شکنجه  روان‌شناختی مبتنی بر «محرومیت حسی» و «ایزوله کردن» بر شخص اعمال شود به  طوری که سبب تخریب «هویت شخصی» شکنجه شونده و کاهش زیادی در «محصولات فکری»  او شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اعمال شکنجه در ایران</strong></p>
<p style="text-align: justify;">شکنجه در طول تاریخ در کشورهای مختلف دنیا  وجود داشته است. در ایران نیز در دوره‌های مختلف تاریخ، شکنجه وجود داشته،  اما برخی از دوره‌ها شدت بیش‌تری به خود گرفته است.</p>
<p style="text-align: justify;">نکته‌ی مهمی که در مورد کشور ایران در این  میان حائز اهمیت است، نپیوستن ایران، به کنوانسیون منع شکنجه و اصرار  مسئولان جمهوری اسلامی بر درست بودن اقداماتی که از مصادیق شکنجه به حساب  می‌آید، آن هم با استناد به شرع و دین اسلام است.</p>
<p style="text-align: justify;">هر چند که در تاریخ ایران در دوره‌های قبل  از انقلاب ۵۷ و تشکیل جمهوری اسلامی، شکنجه‌های مختلف و گاه شدیدی در  برگ‌های تاریخ ثبت شده است، اما شکنجه‌هایی که در حوادث پس از انتخابات سال  گذشته در ایران شاهد بودیم، یکی از نمونه‌های بارزی است که دولت ایران به  آن پرداخته است و مسئولیت آن‌را بر گردن نگرفته و هیچ‌گاه عوامل آن‌را  معرفی نکرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">بررسی شکنجه‌هایی که در میان  بازداشت‌شده‌گان حوادث پس از انتخابات در ایران رخ داده است، نشان می‌دهد  که شکنجه‌گران جمهوری اسلامی از انواع مصادیق شکنجه برای اعتراف‌گیری و  تنبیه استفاده می‌کنند؛ با وجود این‌که در اصل ۳۸ قانون اساسی ذکر شده است:  «هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به  شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش  و اعتبار است و متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود»، اما دیده شد  که مسئولان قضایی بر پایه‌ی همان اعتراف‌ها، حکم‌های طولانی مدت زندان و  تبعید و منع فعالیت سیاسی و مدنی صادر کردند و در برخی موارد، آن اعتراف‌ها  را در صدا و سیمای جمهوری اسلامی و رسانه‌‌های وابسته پخش کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">از میان بازداشت شده‌گان دست‌کم سه نفر در  بازداشت‌گاه کهریزک بر اثر شکنجه جان باختند اما تا کنون عاملان شکنجه  زندانیان در این بازداشت‌گاه معرفی نشده‌ و به مجازات نرسیده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">به تمام شکنجه‌هایی که در ظاهر بر روی  افراد بازداشت شده اعمال شد، باید شکنجه‌های سفید را نیز اضافه کنیم، تهدید  به تجاوز، تهدید به بازداشت اعضای خانواده، پخش کردن صدای ناله‌‌ی حاصل از  شکنجه در اتاق‌های بازجویی، اجرای اعدام‌های نمایشی، نگه‌داری افراد  بازداشت شده در سلول‌های تنگ و کوچک و … نمونه‌هایی از شکنجه‌ی سفید بودند  که افرادی که بعد از مدتی از زندان آزاد شدند، عنوان کردند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مخالفت‌های جهانی با اعمال شکنجه  در ایران</strong></p>
<p style="text-align: justify;">دبیرکل سازمان جهانی مبارزه با شکنجه در  روزهای پایانی سال گذشته، از نگرانی‌های این سازمان از وضعیت زندانیان پس  از انتخابات در ایران گفته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">اریک ساتاس در ژنو و در حاشیه یکی از  جلسات مرتبط با نشست دوره‌ای شورای حقوق بشر سازمان ملل درباره ایران،  اعلام کرده بود که جامعه جهانی باید در پی یافتن جواب چند سوال از دولت  ایران باشد: «چه بر سر آن‌هایی که بعد از انتخابات دستگیر شده‌اند آمده  است؟ آن‌هایی که در دادگاه‌ها علیه خود حرف می‌زنند تحت چه شرایطی  پذیرفته‌اند که به چنین کاری تن دهند؟ و چه کسانی سرکوب مردم را سازماندهی  می‌کنند؟»</p>
<p style="text-align: justify;">به گفته‌ی سازمان عفو بین‌الملل، هم‌اکنون  در ۱۱۱ کشور جهان شکنجه اعمال می‌شود. ایران در این زمینه، در کانون توجه  جهانیان قرار دارد. عفو بین‌الملل اعلام کرده است که در ایران، بازداشت‌های  خودسرانه، شکنجه و اعمال فشار برای گرفتن اعتراف به شدت رواج دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">تا کنون بارها و بارها سازمان‌هایی چون  عفو بین‌الملل، دیده‌بان حقوق بشر و … با صدور بیانیه‌هایی اقدام به اعتراض  به مقامات جمهوری اسلامی در رابطه به اعمال شکنجه‌های آشکار در زندان‌ها  بر شهروندان داشته‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">بیانیه‌هایی که  هیچ‌گاه مورد استفاده‌ی  مقامات قضایی و دولت‌مردان جمهوری اسلامی قرار نگرفته و بارها دیده شده، در  روز صدور یک بیانیه‌ی جهانی، در زندان‌ها شکنجه‌های گسترده صورت گرفته است  که مقامات جمهوری اسلامی آن‌را پنهان نمی‌کنند و در رسانه‌های وابسته به  دولت اقدام به انتشار آن‌ها می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">در مورد سرکوب پس از انتخابات سال گذشته‌ی  ایران نیز، پس از اعتراض‌های گسترده‌ که در سطح جامعه‌ی جهانی علیه  اقدامات مسئولان جمهوری اسلامی صورت گرفت، دولت ایران باز هم به سرکوب،  بازداشت و شکنجه‌ی شهروندان اقدام کرد و به هیچ صورتی زیر بار عضویت در  کنوانسیون منع شکنجه‌ی سازمان ملل نرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">و این است که ما در ایران، هم‌چنان و هر  روز شاهد صدور احکام سنگسار، اعدام، شلاق و قطع عضو هستیم، مجازات‌ها و  شکنجه‌هایی که در دادگاه‌های جمهوری اسلامی ایران، توسط قاضی‌ها صادر و در  بیش‌تر موارد در دادگاه‌های تجدیدنظر تایید می‌شود و به بهانه‌ی عمل به شرع  در شهرهای مختلف ایران انجام می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">صدور حکم سنگسار برای سکینه محمدی، از  آخرین موارد پافشاری بر اعمال شکنجه از سوی جمهوری اسلامی ایران، مطرح شده  است.</p>
<p style="text-align: justify;">آن‌چه که اهمیت دارد این است که  جوامع‌بین‌المللی و نهادهای حقوق بشری تمام تلاش‌شان را برای ترغیب جمهوری  اسلامی به پیوستن به کمیسیون منع شکنجه‌ی سازمان ملل متحد انجام دهند، تا  آمار بروز فجایع دولتی که حاصل از اعمال شکنجه بر روی شهروندان زندانی است،  به پایین‌ترین سطح خود برسد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>پی‌نوشت:</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">متن بالا گزارش‌ام به مناسبت روز جهانی مبارزه با شکنجه است که در سایت <a href="http://www.rhairan.in/archives/17574" target="_blank">رهانا</a> منتشر شده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/04/1211/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تجربه‌ی زن بودن در ایران</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1197</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1197#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 Jun 2010 09:00:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقوق زنان]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1197</guid>
		<description><![CDATA[از وقتی خبر جریمه‌ی خانم‌ها در ایران به بهانه‌ی گذاشتن عینک بالای سر و لاک ناخن و روشن بودن رنگ مو را خواندم، دائم به برخوردهایی که با خودم در ایران رخ داد فکر کردم.
هر وقت می‌خواستم مانتوی کوتاه یا رنگ روشن بخرم، ناخودآگاه به یاد ماشین‌های گشت ارشاد می‌افتادم و این نمونه‌ی آشکار نقض [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از وقتی خبر جریمه‌ی خانم‌ها در ایران به بهانه‌ی گذاشتن عینک بالای سر و لاک ناخن و روشن بودن رنگ مو را خواندم، دائم به برخوردهایی که با خودم در ایران رخ داد فکر کردم.</p>
<p style="text-align: justify;">هر وقت می‌خواستم مانتوی کوتاه یا رنگ روشن بخرم، ناخودآگاه به یاد ماشین‌های گشت ارشاد می‌افتادم و این نمونه‌ی آشکار نقض حقوق‌ام در ایران بود. اما همیشه می‌خریدم، به خصوص از وقتی با مدیار دوست شدم و بعدتر ازدواج کردم، قرارمان بر این شد تا هیچ وقت مانتو و شال و در کل لباس تیره استفاده نکنم.</p>
<p style="text-align: justify;">برای همین مانتوهای من کوتاه و رنگ‌شان روشن بود و با همان مانتوها به محل کارم می‌رفتم و تا آن‌جایی که می‌شد، در خبرگزاری‌ها مقاومت می‌کردم تا مقنعه به سر نکنم و با شال باشم اما آن‌جایی که نمی‌شد، باز هم از مقنعه‌هایی با رنگ روشن استفاده می‌کردم.</p>
<p style="text-align: justify;">مقابل در ورودی هر یک از خبرگزاری‌هایی که می‌رفتم، ماموران حراست حضور داشتند و سرِ صبح از سر تا پای هر خبرنگار را برانداز می‌کردند و در بیش‌تر مواقع تذکر می‌دادند، اما من و دوستان‌ام آن‌ها را جدی نمی‌گرفتیم و از آن‌جایی که فضای حاکم هم با ما یار بود، می‌توانستیم به کارمان ادامه دهیم.</p>
<p style="text-align: justify;">تا این‌که قرار شد در سرویس فرهنگی روزنامه‌ی ایران، برای مدتی کار کنم. طبق معمول با همان لباس‌ها اما با مقنعه وارد ساختمان شدم و حراست از من خواست تا بایستم و با سرویس فرهنگی هماهنگ کند تا من بتوانم وارد تحریریه بشوم. در همان موقع من خودم را با روزنامه‌هایی که روی پیش‌خوان بود سرگرم کردم تا این‌که اجازه صادر شد و به تحریره رفتم. هنوز سلام و احوال‌پرسی‌ام تمام نشده بود که یکی از بچه‌های قدیمی سرویس، که دوست‌ام هم بود به من گفت، حراست تماس گرفته و خواسته که از  فردا مانتوی بلند و تیره بپوشید و آرایش هم نداشته باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">من که آن‌قدر خودم را ساده آماده‌ی حضور در تحریریه روزنامه ایران کرده بودم و از این حرف حراست شوکه شده بودم، در آینه خودم را نگاه کردم و دیدم فقط خط چشم کمرنگی دارم که خودم هم با زحمت می‌توانم متوجه آن شوم.</p>
<p style="text-align: justify;">با این‌که پیش از آن هم به من ثابت شده بود که آدم‌های حکومت چشم‌چران‌ترین افراد جامعه‌ی ایرانی هستند، آن روز مطمئن شدم که آن‌ها در برخورد با هر خانمی آن‌قدر در چهره‌اش دقیق می‌شوند و او را برانداز می‌کنند که حتا از وجود یک خط باریک طوسی رنگ در پشت چشمان یک خانم هم باخبر می‌شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">تجربه‌ی زن بودن در جامعه‌ی ایران، تجربه‌ی سختی است. به دلیل آن‌که زنان در ایران با انواع و اقسام توهین‌ها از جانب حکومت روبه‌رو می‌شوند و در بسیاری موارد مجبور به انجام کارهایی می‌شوند که هیچ تمایلی به آن ندارند که مهم‌ترین نمونه‌ی آن حجاب اجباری است. حجابی که به پوششی برای زنان حکومتی تبدیل شده تا زیر لوای آن هر کاری که می‌خواهند انجام دهند و در نهایت خواهر بسیجی خوانده شوند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1197/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هر اتفاقی ممکن است</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1180</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1180#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 May 2010 16:25:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتصاب غذا]]></category>
		<category><![CDATA[بابک خرمدین]]></category>
		<category><![CDATA[حسین رونقی ملکی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[سازمان ملل]]></category>
		<category><![CDATA[مجید توکلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1180</guid>
		<description><![CDATA[تو استواری، انسانی، بزرگی، پاکی، پایدار بمان.
تو نور چشمی، رهبری، سخنگویی، زنده بمان.
بر خودم می‌بالم که در زمانه‌یی هستم که چشمان‌ام می‌بیند تو را و گوش‌های‌ام می‌شنود از تو، از تویی که مقاومی و شده‌یی نمادی از ایستاده‌گی در زندان، نمادی از جمعی از ما پیش چشمان میلیون‌ها انسانی که در داخل سرزمین مادری و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تو استواری، انسانی، بزرگی، پاکی، پایدار بمان.</p>
<p style="text-align: justify;">تو نور چشمی، رهبری، سخنگویی، زنده بمان.</p>
<p style="text-align: justify;">بر خودم می‌بالم که در زمانه‌یی هستم که چشمان‌ام می‌بیند تو را و گوش‌های‌ام می‌شنود از تو، از تویی که مقاومی و شده‌یی نمادی از ایستاده‌گی در زندان، نمادی از جمعی از ما پیش چشمان میلیون‌ها انسانی که در داخل سرزمین مادری و یا خارج از آن، حالا نگران تو هستند.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/05/majidbabak1.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-1182" title="majidbabak1" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/05/majidbabak1.jpg" alt="" width="250" height="126" /></a>امروز که خبرهای تازه‌یی از تو گرفتم، دل‌ام لرزید، از وقتی خبر را شنیده‌ام بارها از خودم پرسیده‌ام آیا ممکن است اتفاق بیافتد؟ و هر بار گفتم شاید و اشک در چشمان‌ام حلقه زده است.</p>
<p style="text-align: justify;">هنوز عکس‌های‌ات با آن نگاه معصوم در خبرگزاری‌های دولتی را به یاد دارم، هنوز شوکی که به همه‌ی ما وارد شد را خوب به یاد دارم، هنوز خشم‌ام، هنوز اشک‌های‌ام، هنوز اشک‌های‌مان، هنوز عکس‌های‌ مردان‌مان با روسری، هنوز همراهی دوستان غیر ایرانی، همه و همه را خوب به یاد دارم.</p>
<p style="text-align: justify;">تو سرسخت‌تر از آنی که کوتاه بیایی، تو خواسته‌های یک جنبش را داری، تو شدی دلهره‌ی ما در این روزها، تو باید بمانی، پایدار بمانی.</p>
<p style="text-align: justify;"><a title="Permanent Link to خونریزی معده مجید توکلی و بی‌خبری از وضعیت حسین  رونقی | رهانا" rel="bookmark" href="http://www.rhairan.biz/archives/13865">خونریزی معده مجید توکلی و بی‌خبری از وضعیت حسین رونقی |  رهانا</a></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1180/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رگ‌ها بر آمده</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1170</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1170#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 May 2010 08:22:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتصاب غذا]]></category>
		<category><![CDATA[بابک خرمدین]]></category>
		<category><![CDATA[حسین رونقی ملکی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زندان اوین]]></category>
		<category><![CDATA[سلول انفرادی]]></category>
		<category><![CDATA[مجید توکلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1170</guid>
		<description><![CDATA[دهان‌ها بسته، لب‌ها خشک و چشم‌های‌مان اشک‌آلود، که فرزندان ایران را در زندان‌ها به بند کشیده‌اند.
سرها بلند و قامت‌ها راست، که عزیزان‌مان در زندان مقاومت کرده‌اند.
رگ‌ها برآمده، دست‌ها مشت و چهره‌ها سرخ، که دوستان‌مان در زندان در اعتصاب غذا هستند.
قلب‌ها متحد و ایمان‌های‌مان قوی، که ما نیز در اعتصاب، آن‌ها را همراهی خواهیم کرد.
نگرانی نسبت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دهان‌ها بسته، لب‌ها خشک و چشم‌های‌مان اشک‌آلود، که فرزندان ایران را در زندان‌ها به بند کشیده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">سرها بلند و قامت‌ها راست، که عزیزان‌مان در زندان مقاومت کرده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">رگ‌ها برآمده، دست‌ها مشت و چهره‌ها سرخ، که دوستان‌مان در زندان در اعتصاب غذا هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">قلب‌ها متحد و ایمان‌های‌مان قوی، که ما نیز در اعتصاب، آن‌ها را همراهی خواهیم کرد.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.rhairan.biz/archives/13723" target="_blank">نگرانی نسبت به جان مجید توکلی در پی ادامه اعتصاب غذای وی</a></p>
<p style="text-align: justify;"><a title="Permanent Link to انتقال حسین رونقی ملکی به سلول انفرادی در سومین  روز از اعتصاب غذا | رهانا" rel="bookmark" href="http://www.rhairan.biz/archives/13653">انتقال حسین رونقی ملکی به سلول انفرادی در  سومین روز از اعتصاب غذا</a></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1170/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشق‌اش را هم محدود کردند، تمام آن روزهایی که من آسوده خاطر عاشق شدم</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/02/1132</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/02/1132#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Apr 2010 17:02:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقوق شهروندی]]></category>
		<category><![CDATA[آموزش]]></category>
		<category><![CDATA[بهاییان]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[شاهین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1132</guid>
		<description><![CDATA[در تمام آن روزها، ماه‌ها و سال‌هایی که من به عنوان یک دخترک مسلمان ایرانی که مذهب‌ام را تنها از مادر و پدرم به ارث برده بودم و از آن چیزی نمی‌دانستم و با تحقیق آن‌را انتخاب نکرده بودم، در آرامش و راحتی در مدرسه‌های شهر تهران درس می‌خواندم و اگر دبیران مدرسه‌ام توهینی به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در تمام آن روزها، ماه‌ها و سال‌هایی که من به عنوان یک دخترک مسلمان ایرانی که مذهب‌ام را تنها از مادر و پدرم به ارث برده بودم و از آن چیزی نمی‌دانستم و با تحقیق آن‌را انتخاب نکرده بودم، در آرامش و راحتی در مدرسه‌های شهر تهران درس می‌خواندم و اگر دبیران مدرسه‌ام توهینی به من می‌کردند، پدر و مادرم به راحتی با آن‌ها برخورد می‌کردند و اگر برخورد آن‌ها اشتباه بود، از من و خانواده‌ام معذرت می‌خواستند؛ <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a> در اضطراب این‌که شاید از مدرسه اخراج‌اش کنند درس می‌خواند.</p>
<p style="text-align: justify;">تمام آن روزهایی که در کتاب تعلیمات دینی دوران دبستان، راه‌نمایی و دبیرستان مدرسه‌هایی که می‌رفتم از پیامبران‌ دین اسلام نوشته بود و من به اتکای روح پاک دوران کودکی فکر می‌کردم تمام آن‌هایی که در کتاب آمده حقیقت محض است و کوچک‌ترین خللی در آن وارد نمی‌شود؛ <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a> از تمام کتاب‌های تعلیمات دینی و تاریخ ایرانی، بدش می‌آمد و می‌ترسید به آن بخش‌هایی برسد که او و هم‌کیشان را کافر و نجس می‌خواند.</p>
<p style="text-align: justify;">تمام آن روزهایی که نمره‌ی بیست در مدرسه حرف اول را می‌زد و من مثل بقیه‌ی هم‌شاگردی‌های‌ام سعی‌‌ام این بود که تمام سوال‌های امتحانی را پاسخ درست دهم تا تحسین معلم‌ام را به همراه داشته باشد؛ <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a> به سوال‌هایی که در مورد بهاییان بود و مجبور بود برای گرفتن نمره‌ی بیست خلاف اعتقادش را بنویسد، به دیده‌ی نفرت می‌نگریست و از آن فرار می‌کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">بزرگ‌تر که شدیم، در تمام روزهایی که من برای ورود به دانش‌گاه و کنکور درس می‌خواندم با امید به این‌که در آزمون ورودی آن قبول شوم و در رشته‌یی که آن‌را دوست دارم، درس بخوانم، <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a> درس می‌خواند و می‌دانست که یا قبولی دانش‌گاه در کار نیست و یا اگر قبول هم شود، به دلایل واهی از ادامه‌ی تحصیل منع می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">در تمام روزهایی که من می‌توانستم گزینه‌های زیادی برای عاشق شدن داشته باشم و اگر از مردی خوش‌ام آمد به راحتی به خانواده‌اش معرفی شوم و اگر می‌خواستم، می‌توانستم با او ازدواج کنم، <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a> باید عشق‌اش را به دخترانی که از خانواده‌های مذهبی و مسلمان بودند، پنهان می‌کرد و به دختری عاشق می‌شد که خانواده‌اش او را کافر نداند و همین، عشق‌اش را محدود می‌کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در تمام روزهایی که من، به عنوان یک مبارز و فعال حقوق بشر در راه آزادی قدم برداشتم، می‌دانستم که اگر بازداشتم کنند به خاطر فعالیت‌ام است، اما <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین </a>علاوه بر بازداشت به دلیل فعالیت‌های بشردوستانه، نگران تفتیش عقایدی است که پس از بازداشت او به عنوان فردی بهایی، به آن می‌پردازند.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/Untitled-1-copy.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-1133" title="Untitled-1 copy" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/Untitled-1-copy-300x268.jpg" alt="" width="300" height="268" /></a>زیاد خوانده و نوشته بودم از حقوق بهاییان ایرانی که همواره در حال نقض شدن است، اما این‌که دوستی بهایی در کنارم باشد و با این مذهب زنده‌گی کند و از دردها و تحقیرهایی که از ۲۳ سال پیش تا کنون داشته است، برای‌ام بگوید، تاب و تحمل را از من گرفته است. دوستی که برای‌ام از هراس دوران کودکی‌اش در مورد بازداشت مادر و پدرش بگوید و من اشک بریزم و فقط بگویم شرمنده‌ام از این‌که آن‌هایی که خودشان را مسلمان می‌نامند با کودکی‌ات چنین کردند و دلهره‌ در دل کوچک و پاک‌ات انداختند. مجسم می‌کنم تصویر دوران کودکی‌اش را که با هر ضربی که به روی در خانه‌اش گرفته می‌شد، دل‌اش می‌لرزید که نکند همان‌هایی که او را کافر می‌دانند، به جز لحظه‌های خوب دوران کودکی، این بار خانواده‌اش را هم بگیرند و آتش در خانه‌اش بکارند.</p>
<p style="text-align: justify;">از او خواستم که برای‌ام از تحصیلات دانش‌گاهی‌اش بگوید و او گریزی به اوایل انقلاب ۵۷ می‌زند و برای‌ام می‌گوید که «در ماه‌های نخستینی که انقلاب مردم در ایران پیروز شده بود، بهاییان مانند سابق کلاس‌های درس و دانش‌گاه داشتند (دقیقا نمی دانم که آیا در همان ماه های اول هم محروم بودیم یا خیر&#8230;) اما پس از چندی توسط عوامل جمهوری اسلامی شناسایی شدند و از برگزاری کلاس‌های‌شان جلوگیری شد تا این‌که بهاییان تصمیم گرفتند کلاس‌های دانش‌گاهی را در خانه‌های خودشان برگزار کنند که در موارد بسیاری، با آن‌ها هم برخورد شد و به جایی رسید که این روزها از سیستم کلاس‌های نیمه وقت به صورت اینترنتی و آن‌لاین و تا حدودی کلاس‌هایی که در خانه تشکیل می‌شود، استفاده می‌کنند و مدارک تحصیلی که از این کلاس‌ها و این دانش‌گاه اینترنتی دریافت می‌کنند در بسیاری از کشورهای دنیا معتبر شناخته می‌شود به جز ایران، به جز ایرانی که ادعای سردمداران‌اش در مورد رعایت حقوق بشر گوش دنیا را کر کرده اما در هر لحظه از زنده‌گی‌شان در حال نقض آن هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">البته این روش (تحصیلات دانش‌گاهی به صورت آنلاین)، محدودیت‌های خاص خودش را هم دارد مانند این‌که تمام رشته‌های دانش‌گاهی، که در دانش‌گاه‌ها تدریس می‌شود در این کلاس‌ها وجود ندارد و همه‌ی دانش‌جویان به علایق خود نمی‌رسند اما باز هم به‌تر از هیچ است برای جوانانی که آموزش از نیازهای‌شان است.»</p>
<p style="text-align: justify;">این‌ها را برای‌ام می‌گوید و همان لحظه‌هایی که در حال تعریف کردن است با خودم فکر می‌کنم که پیش از این، چه ساده به درس و دانش‌گاه نگاه می‌کردم و با خودم می‌گویم مدرکی که من از دانش‌گاه گرفتم کجا و مدرکی که او گرفته کجا. روزهای سرخوشی و عاشق شدن من در دانش‌گاه‌های ایران کجا و هراس برگزاری کلاس‌های مخفیانه کجا.</p>
<p style="text-align: justify;">با نگاهی به موارد زیر:</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماده‌ی ۲ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><em>هر کس می‌تواند بی‌هیچ‌گونه تمایزی، به‌ویژه از حیث نژاد، رنگ، جنس، زبان<strong>، دین</strong>، عقیده‌ی سیاسی یا هر عقیده‌ی دیگر، و هم‌چنین منشاء ملی یا اجتماعی، ثروت، ولادت یا هر وضعیت دیگر، از تمام حقوق و همه‌ی آزادی‌های ذکر شده در این اعلامیه برخوردار شود. به‌ علاوه نباید هیچ تبعیضی روا داشته شود که مبتنی بر وضع سیاسی، قضایی یا بین‌المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد، خواه این کشور یا سرزمین مستقل، تحت قیمومیت یا غیرخودمختار باشد، یا حاکمیت آن به شکلی محدود شده باشد.</em><em> </em></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماده‌ی ۱۰ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><em>هر شخص با مساوات کامل حق دارد که دعوایش در دادگاهی مستقل و بی‌طرف، منصفانه و علنی رسیدگی شود و چنین دادگاهی درباره‌ی حقوق و دیونِ وی، یا هر اتهام جزایی که به او زده شده باشد، تصمیم بگیرد.</em><em></em></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماده‌ی ۱۶ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><em>هر مرد و زنی که به سنِ قانونی رسیده باشند حق دارند بی هیچ محدودیتی از حیث نژاد، ملیت، یا دین با همدیگر زناشویی کنند و تشکیل خانواده بدهند.</em><em></em></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماده‌ی ۱۹ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><em>هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دریافت و انتشار اطلاعات و افکار، به تمام وسایل ممکن بیان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد</em><em>.</em><strong><em></em></strong></p>
<p style="text-align: justify;">و ماده‌های دیگر اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر می‌توانیم به درستی حقوق نقض شده‌ی بهاییان و مردمی با ادیان دیگر که در ایران اقلیت محسوب می‌شوند را شاهد باشیم. نقض حقوق چنان بی‌رحم و ناعادلانه که آن‌ها را حتا به پای چوبه‌های دار هم هدایت می‌کند و خواب راحت را از چشمان کودکان‌شان می‌گیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در این روزها، که برخورد با هر قشری در ایران شدت گرفته و بی‌مهابا همه‌ی آن‌هایی را که فعالیت دارند بازداشت می‌کنند و برای‌شان حکم‌های تاریخی صادر می‌کنند، دل‌ام بیش‌تر از روزهای دیگر برای شاهین و هم‌کیشان‌اش می‌لرزد که مبادا سردی روزگار گریبان‌اش را بگیرد و به کنج زندان‌های سرزمین‌مان بیافتد و به دست مسلمانان از بین برود و از او تنها یاد و خاطره‌یی نیک باقی ماند.</p>
<p style="text-align: justify;">رویای من و همه‌ی آن‌هایی که ایران را برای همه‌ی ایرانیان با هر دین و زبان و کیش و آیینی می‌خواهند رسیدن به آن روزی است که فرزند من و فرزند دوستانی با ادیان دیگر در یک صف باشند و با یک دید به آن‌ها نگاه شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین<br />
</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/02/1132/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاهین فضلی یکی از زندانیان گمنام جنبش سبز</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/01/1116</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/01/1116#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Apr 2010 22:38:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[زندانی]]></category>
		<category><![CDATA[شاهین فضلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1116</guid>
		<description><![CDATA[شاهین فضلی دانشجوی رشته‌ی مهندسی کامپیوتر دانش‌گاه علمی-کاربردی تبریز است که از تاریخ ۱۱ بهمن ماه در زندان است و برخلاف بسیاری از آن‌هایی که برای تعطیلات نوروز به مرخصی آمدند، در زندان مانده است. او نه در میان دانش‌جویان بازداشتی شهر تهران، که در بند مالی زندان تبریز است و خانواده‌اش در انتظار روزی هستند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://rhairan.info/prisoners/?p=305" target="_blank">شاهین فضلی </a>دانشجوی رشته‌ی مهندسی کامپیوتر دانش‌گاه علمی-کاربردی تبریز است که از تاریخ ۱۱ بهمن ماه در زندان است و برخلاف بسیاری از آن‌هایی که برای تعطیلات نوروز به مرخصی آمدند، در زندان مانده است. او نه در میان دانش‌جویان بازداشتی شهر تهران، که در بند مالی زندان تبریز است و خانواده‌اش در انتظار روزی هستند که برای‌اش وثیقه صادر شود و هر طور شده مبلغ آن‌را تهیه کنند و او را از زندان، جایی که حق‌اش نیست، خلاص کنند.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/image-F5F1_4BBF7E06.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-1117" title="image-F5F1_4BBF7E06" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/image-F5F1_4BBF7E06.jpg" alt="" width="144" height="140" /></a>شاهین چهره‌یی مهربان و آرام دارد، یک بار خبر بازداشت و بار دیگر خبر تداوم بازداشت‌اش در میان انبوه خبرهای بازداشت شده‌گان کار شد. شاهین را زندانی گمنام می‌دانم، چرا که در تمام روزهایی که مرخصی‌های نوروز تقسیم و از آن زندانیانی می‌شد که نام‌شان هر روز در صدر خبرها بود و روزهایی که دل‌نوشته‌های خانواده‌ی آن‌هایی که به مرخصی نیامدند در سایت‌ها کار شد و از وضعیت و شرایط جسمی و روحی وخیم آن‌هایی که در زندان ماندند سخن به میان آمد،کم‌تر کسی به یادش بود و قلب پر درد مادرش نادیده گرفته شد.</p>
<p style="text-align: justify;">تا آن‌جایی که از نزدیکان‌ شاهین شنیده‌ام اهل فرهنگ و سینما است و علاقه‌ی زیادی به نقد فیلم و مسائل آن دارد، او در خانواده‌یی فرهنگی به دنیا آمده است و برادر زاده‌ی بایرام فضلی، کارگردان و مدیر فیلمبرداری و یکی از صاحب نظران سینمای  ایران است.</p>
<p style="text-align: justify;">بازداشت ۱۱ بهمن ماه شاهین، سومین بازداشت او است که هر بار بدون این‌که جرمی مرتکب شده باشد صورت گرفته است، او پیش از انتخابات ریاست جمهوری در خرداد سال هشتاد و هشت به   اتاق ۳۷ زندان تبریز (دفتری که در مجاورت زندان مرکزی تبریز قرار دارد)   احضار شده بود و پس از بازداشت به مکانی نامعلوم منتقل شده و چند روز تحت   بازجویی و شکنجه بدنی قرار گرفته بود که اثر خاموش کردن سیگار روی گردن‌اش باقی مانده بود و حال جسمی او چنان بود که در بیمارستان بستری شد.</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین همیشه  فعالیت‌های فردی انجام می‌داده و با وجود اتهام‌های چون عضویت در سازمان مجاهدین و اتهام‌های دیگری که این روزها مثل نقل و نبات، شامل همه می‌شود باید اعلام کنیم که به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست و هیچ اقدامی علیه امنیت ملی انجام نداده است. از سرگرمی‌های او حضور در جلسه‌های نقد فیلم و فعالیت‌های فرهنگی می‌توان نام برد که هیچ کدام از آن‌ها مصداق هیچ جرمی نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">عباس جمالی، وکیل او است و امیدوار است که به پرونده هر چه سریع‌تر رسیده‌گی شود و اگر لازم است برای‌اش وثیقه صادر شود تا هر چه سریع‌تر از زندان آزاد شود.</p>
<p style="text-align: justify;">زندانیان گم‌نام در زندان‌های ایران کم نیستند، زندانیانی که عدم خبررسانی، آن‌ها را با احکام غیرانسانی مواجه می‌کند و به دستگاه قضایی ایران اجازه می‌دهد تا هر چه می‌تواند بر آن‌ها سخت بگیرد. این نوشته را پس از دعوت <a href="http://www.madyariran.net/?p=4145" target="_blank">مدیار</a>، برای یاد کردن از زندانیان گم‌نام نوشتم، همان‌طور که <a href="http://www.sepehratefi.net/2010/04/blog-post_12.html" target="_blank">سپهر</a> و <a href="http://masihalinejad.com/?p=1523" target="_blank">مسیح</a> هم در این باره نوشته‌اند. از این رو از دوستان‌ام <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a>، <a href="http://azad-bashim.blogspot.com/" target="_blank">فرید</a>، <a href="http://negasht1.wordpress.com/" target="_blank">عسل</a>، <a href="http://farhadmobarez.blogfa.com/" target="_blank">فرهاد</a> و <a href="http://www.neweslahchi.blogfa.com/" target="_blank">مرتضا</a> دعوت می‌کنم که هر کدام، از زندانیان گم‌نامی که می‌شناسند بنویسند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #008000;">شیدا</span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/01/1116/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>و حالا ۶۰ روز است که مادرت صدای‌ات را نشنیده</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/12/1088</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/12/1088#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Mar 2010 20:26:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقوق‌بشر]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بی خبری]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق شهروندی]]></category>
		<category><![CDATA[سورنا هاشمی]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا فیروزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1088</guid>
		<description><![CDATA[تجربه‌ی نشنیدن صدای عزیزی به مدت دو ماه و بی‌خبری نگران کننده‌یی که هر ساعت را آن‌قدر کش دار می‌کند که یک سال بگذرد، هیچ فکری به جز نگرانی از سلامت علیرضا را در ذهن مهناز، دوست عزیزم باقی نگذاشته. بارها در این مدت نوشتم از علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که بی‌خبرترین زندانیان سیاسی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تجربه‌ی نشنیدن صدای عزیزی به مدت دو ماه و بی‌خبری نگران کننده‌یی که هر ساعت را آن‌قدر کش دار می‌کند که یک سال بگذرد، هیچ فکری به جز نگرانی از سلامت علیرضا را در ذهن مهناز، دوست عزیزم باقی نگذاشته. بارها در این مدت نوشتم از علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که بی‌خبرترین زندانیان سیاسی حوادث اخیر بودند و هر بار که تک تک کلمه‌ها را نوشتم فکر می‌کردم که به پایان ماجرا نزدیک ایم و همین امروز و فردا است که خبری بشنویم از وضعیت‌شان.</p>
<p style="text-align: justify;">هر بار با خودم گفتم وای بر کشوری که اوضاع را طوری ساخته که اگر خبر زندانی بودن عزیزت را بشنوی، هزاران بار خدا را شکر می‌کنی که چه خوب، عزیزم زنده است، نفس می‌کشد و صدای‌اش در می‌آید.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/03/sorenahashemi-300x189.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-1089" title="sorenahashemi-300x189" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/03/sorenahashemi-300x189.jpg" alt="" width="300" height="189" /></a>هر بار با خودم گفتم اگر علیرضا آزاد بود و من در بی‌خبری در زندان بودم، چه‌ها می‌کرد، چه‌قدر می‌نوشت، چه شب‌هایی را برای‌ام به پشت در سرد و آهنی زندان اوین می‌آمد تا خبری از من بگیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">هر بار که یک زندانی آزاد می‌شود، به مهناز و مادر سورنا فکر می‌کنم که اشک شادی می‌ریزند و در دل‌شان چه می‌گذرد. هر بار که در زندان اوین باز می‌شود، دل‌شان چه‌گونه می‌لرزد که شاید فرزندان ما باشند، که شاید جگر گوشه‌های ما قدم در فضای آزاد بگذارند و هر شب بی‌خبرتر از شب پیش به خانه‌های‌شان می‌روند و بار دو ماه سخت و پر اضطراب را بر دوش می‌کشند.</p>
<p style="text-align: justify;">مرور می‌کنم آخرین حرف‌هایی که بین من و علیرضا رد و بدل شد: شیدا دل‌ام برای‌تان تنگ شده، باز می‌رسد روزی که در کنار هم باشیم و بخندیم، مثل قدیم. یادم می‌آید و بغض‌ام می‌شکند و دست‌ام می‌لرزد و قلب‌ام آزرده می‌شود از سردی این روزها که آن‌قدر غم دارد که شمردن‌اش کار هر روزمان شده.</p>
<p style="text-align: justify;">دو ماه از روزی که علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی پای‌شان را از خانه‌های‌شان برای مسافرتی کوتاه بیرون گذاشتند و آخرین بوسه‌ها را با مادران و پدران‌شان تقسیم کردند، می‌گذرد و آن‌ها حتا برای ثانیه‌یی با خانواده‌های‌شان تماس نگرفته‌اند. در این دو ماه هیچ کدام از  مسئولان کشورمان آن‌قدر شهامت نداشته‌اند که اعلام کنند آن‌ها در بازداشت هستند و برخی فعالان! هم آن‌قدر مردانه‌گی نداشتند که اسم علیرضا (روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس و فعال حقوق بشر) و سورنا (فعال دانشجویی) را در میان گزارش‌های‌شان ذکر کنند و به یاد آن روزهایی باشند که این دو برای‌شان فعالیت می‌کردند و شهرت مصاحبه‌ها و خبرهای‌شان از آن گروه‌های به اصطلاح حقوق بشری! می‌شد.</p>
<p style="text-align: justify;">دو ماه از غیبت علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی می‌گذرد و هیچ کس پاسخ‌گو نیست، هیچ نهادی اسم این دو را ثبت نکرده و هیچ تماسی با دنیای بیرون از زندان نداشته‌اند. وقت‌اش نیست که همه با هم اعتراض کنیم؟ بدی این ماجرا کم‌تر از صدور حکم اعدام برای متهمان روز عاشورا نیست. بل‌که خطرناک‌تر و دردناک‌تر است. وقت اش نیست که صدای‌مان را بلندتر کنیم؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/12/1088/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من اما وجدان بیدار مردم‌ام می‌مانم</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/12/1083</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/12/1083#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 15:02:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زندان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1083</guid>
		<description><![CDATA[جان‌اش در خطر است، سکوت خانواده‌اش او را در اتاق‌های بازجویی در هم می‌شکند، پشت خط‌های تلفن حرف‌های بازجو را تکرار می‌کند و امیدوار است که خانواده‌اش درک کنند که این کلمات او نیست، در هم شکسته و گریان است و شاید به تمام آن‌چه که نکرده اعتراف کرده باشد، شاید در تک‌نویسی‌ها هر چه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">جان‌اش در خطر است، سکوت خانواده‌اش او را در اتاق‌های بازجویی در هم می‌شکند، پشت خط‌های تلفن حرف‌های بازجو را تکرار می‌کند و امیدوار است که خانواده‌اش درک کنند که این کلمات او نیست، در هم شکسته و گریان است و شاید به تمام آن‌چه که نکرده اعتراف کرده باشد، شاید در تک‌نویسی‌ها هر چه می‌دانسته از دوستان‌اش نوشته و حالا که چند روز از آن گذشته، از خودش بی‌زار است، شاید حالا آرزو می‌کند که بازجو به سراغ‌اش بیاید تا  پس از گذشت چند روز کشدار انفرادی بتواند با کسی حرف بزند، حتا اگر به قیمت سیلی خوردن و شنیدن ناسزا تمام شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/02/01_RTX5DEH.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-1084" title="01_RTX5DEH" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/02/01_RTX5DEH.jpg" alt="" width="315" height="204" /></a>خانواده‌اش اما، ترسیده‌اند، فرزندشان نخستین زندانی سیاسی در کل خانواده است و اعدام‌ها و حبس‌های طولانی را در این روزها دیده‌اند و به گفته‌ی بازجوی فرزندشان، فکر می‌کنند اگر خبر منتشر نشود و همه چیز در سکوت باقی بماند، فرزندشان آزاد می‌شود و همه چیز به خوبی تمام می‌شود، اما نمی‌دانند این سکوت لعنتی هراس‌انگیزشان، در حال رقم زدن سال‌های جوانی فرزند بی‌گناه‌شان است که زیر دست مسئولان قضایی شکنجه‌های روحی می‌شود و کم آورده است.</p>
<p style="text-align: justify;">من اما، تصمیم می‌گیرم خبر بازداشت، ممنوع‌الخروجی، تفتیش خانه، بی‌گناهی، اتهام ارتباط با بیگانه و &#8230; را منتشر کنم و بگویم که او مستحق زندان نیست، بگویم که از شما نترسیده‌ام و می‌دانم انتشار خبر بازداشتی‌ها چه ضربه‌یی به شما می‌زند، که به رسالت‌ام عمل می‌کنم، که چشم بینا، گوش شنوا و وجدان بیدار مردم هستم. پس می‌نویسم، در هر جایی که بتوانم و فکر کنم که موثرتر است می‌نویسم.</p>
<p style="text-align: justify;">خانواده‌اش اما، با من برخورد می‌کنند و از من می‌خواهند که واقعیت را وارونه جلوه دهم که به مذاق بازجوها خوش آید، که نکند در میان بازگو کردن واقعیت‌های هول‌ناک، به بازجوها بر بخورد و امکان تماس را از فرزندشان بگیرند، از من می‌خواهند بنویسم که همه چیز آرام است، برخوردها مناسب‌ترین برخوردها و آزادی فرزندشان زود هنگام است.</p>
<p style="text-align: justify;">او اما، هر ثانیه به خود می‌لرزد، پیش‌نهاد اعتراف تلویزیونی و بازگو کردن هر آن‌چه انجام نداده را بهای آزادی‌اش قرار داده‌اند، مرور می‌کند. آرش رحمانی‌پور اعتراف کرد و به دار آویخته شد، من اعتراف می‌کنم و آزاد می‌شوم؟</p>
<p style="text-align: justify;">من اما، با چشمانی نگران در انتظار حرکت به موقع خانواده‌ و عمل صحیح او هستم، در دل‌ام خدا خدا می‌کنم که زودتر موقعیت خطرناک را درک کنند، زودتر اعتراضی، حرفی، سخنی از خانواده‌اش بشنوم که آینده‌اش را تغییر دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">او اما &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/12/1083/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقای دادستان می‌دانی ۵۰ روز بی‌خبری از فرزند یعنی چه؟</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/1070</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/1070#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Feb 2010 12:12:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقوق شهروندی]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بی خبری]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[سورنا هاشمی]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا فیروزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1070</guid>
		<description><![CDATA[بازی‌های دولت کودتا هر روز کثیف‌تر می‌شود، جدای از این بازداشت‌های گسترده که انگار پایانی ندارد و هر روز آغاز است برای‌اش، جدا از تعیین وثیقه‌های سنگین، جدا از صدور حکم‌های طولانی و تبعید آن‌هایی که حضورشان برای همه‌ی ما غنیمت است و حتا جدا از صدور حکم مرگ یک انسان ( که بدترین اقدام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بازی‌های دولت کودتا هر روز کثیف‌تر می‌شود، جدای از این بازداشت‌های گسترده که انگار پایانی ندارد و هر روز آغاز است برای‌اش، جدا از تعیین وثیقه‌های سنگین، جدا از صدور حکم‌های طولانی و تبعید آن‌هایی که حضورشان برای همه‌ی ما غنیمت است و حتا جدا از صدور حکم مرگ یک انسان ( که بدترین اقدام است اما در عین حال وضعیت مشخصی را شامل می‌شود)؛ خبرهای ضد و نقیضی که در باره‌ی علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی به دست‌مان می‌رسد، هیچ معنایی ندارد، فقط بازی کثیفی است که دولت کودتا آن‌ را آماده کرده و نمی‌دانم چه سودی از آن می‌برد.</p>
<p style="text-align: justify;">گریه‌ی مادر علیرضا دل‌ام را لرزانده، صدای نگران نزدیکان علی‌رضا را هر بار که می‌شنوم دیوانه می‌شوم، می‌دانم که خانواده‌ی سورنا هم در وضعیت مشابهی هستند و دست‌شان به جایی بند نیست، اما نمی‌دانم چه باید کرد؟ به قوه‌ی قضاییه‌ی ایران مگر می‌توان از دادستان شکایت برد؟ به دادستان مگر می‌شود از مسئولان زندان شکایت برد؟ در ایران از وضعیت نا بسامان روند قضایی یک پرونده چه کاری از دست‌مان بر می‌آید؟</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/02/17375_264090162794_136850187794_3304675_4105880_n-copy.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-1071" title="17375_264090162794_136850187794_3304675_4105880_n-copy" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/02/17375_264090162794_136850187794_3304675_4105880_n-copy.jpg" alt="" width="240" height="190" /></a><a href="http://rhairan.net/prisoners/?p=3" target="_blank">علیرضا فیروزی</a> و <a href="http://rhairan.net/prisoners/?p=13" target="_blank">سورنا هاشمی</a> که نمی‌دانم به چه جرمی در سفر بازداشت شده‌اند، مگر چه کرده‌اند که حق یک تماس با خانواده‌های‌شان را ندارند؟ کدام گناه بزرگ و نابخشودنی را مرتکب شدند که مادران‌شان مستحق چنین بی‌تابی هستند؟ جز این است که برای سفر از خانه‌های‌شان خارج شدند و از آن‌جایی که فکر می‌کردند این کشور امن است و سفر کردن در آن جرم نیست، راهی شدند؟</p>
<p style="text-align: justify;">شمایی که نمازهای‌تان طولانی و جای مهر بر پیشانی دارید وجدان‌تان کجاست؟ شمایی که سفره‌های رنگین در خانه دارید و فرزندان‌تان در راحتی هر کای که بخواهند می‌کنند، انسانیت‌تان در کدام گذشته‌ی کثیفی کشته شده که با فرزندان ایران چنین می‌کنید؟</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.rhairan.net/archives/4118" target="_blank">وضعیت علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی</a> بسیار ویژه است و نیاز شدیدی به  کار کردن و پردازش دارد، جستجو کنید که در سال‌های گذشته اگر چنین اتفاقی افتاده، (کسی بازداشت شده و اجازه‌ی حتا یک تماس را نداشته و مسئولان از وضعیت آن‌ها اظهار بی‌اطلاعی کرده‌اند)  آینده‌ و نتیجه‌اش چه بوده؟ آن وقت شاید شما هم احساس کنید که پرونده‌ی علیرضا و سورنا روندی معمولی را طی نمی‌کند و متوجه می‌شوید که باید کاری کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">فقط این را می‌دانم که این روزها اشک و دلهره تنها دارایی خانواده‌‌های آن‌ها شده و خواب از چشمان‌شان گرفته شده و هیچ اقدامی نمی‌توانند انجام دهند، ما در کم‌ترین حالت می‌توانیم اعلام کنیم که در کنار و حامی‌شان هستیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/1070/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
