<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شیدا جهان‌بین &#187; دانشگاه</title>
	<atom:link href="http://www.sheidajahanbin.net/tag/%d8%af%d8%a7%d9%86%d8%b4%da%af%d8%a7%d9%87/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sheidajahanbin.net</link>
	<description>Sheida Jahanbin&#039;s official website</description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 08:12:18 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>عشق‌اش را هم محدود کردند، تمام آن روزهایی که من آسوده خاطر عاشق شدم</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/02/1132</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/02/1132#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Apr 2010 17:02:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقوق شهروندی]]></category>
		<category><![CDATA[آموزش]]></category>
		<category><![CDATA[بهاییان]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[شاهین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1132</guid>
		<description><![CDATA[در تمام آن روزها، ماه‌ها و سال‌هایی که من به عنوان یک دخترک مسلمان ایرانی که مذهب‌ام را تنها از مادر و پدرم به ارث برده بودم و از آن چیزی نمی‌دانستم و با تحقیق آن‌را انتخاب نکرده بودم، در آرامش و راحتی در مدرسه‌های شهر تهران درس می‌خواندم و اگر دبیران مدرسه‌ام توهینی به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در تمام آن روزها، ماه‌ها و سال‌هایی که من به عنوان یک دخترک مسلمان ایرانی که مذهب‌ام را تنها از مادر و پدرم به ارث برده بودم و از آن چیزی نمی‌دانستم و با تحقیق آن‌را انتخاب نکرده بودم، در آرامش و راحتی در مدرسه‌های شهر تهران درس می‌خواندم و اگر دبیران مدرسه‌ام توهینی به من می‌کردند، پدر و مادرم به راحتی با آن‌ها برخورد می‌کردند و اگر برخورد آن‌ها اشتباه بود، از من و خانواده‌ام معذرت می‌خواستند؛ <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a> در اضطراب این‌که شاید از مدرسه اخراج‌اش کنند درس می‌خواند.</p>
<p style="text-align: justify;">تمام آن روزهایی که در کتاب تعلیمات دینی دوران دبستان، راه‌نمایی و دبیرستان مدرسه‌هایی که می‌رفتم از پیامبران‌ دین اسلام نوشته بود و من به اتکای روح پاک دوران کودکی فکر می‌کردم تمام آن‌هایی که در کتاب آمده حقیقت محض است و کوچک‌ترین خللی در آن وارد نمی‌شود؛ <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a> از تمام کتاب‌های تعلیمات دینی و تاریخ ایرانی، بدش می‌آمد و می‌ترسید به آن بخش‌هایی برسد که او و هم‌کیشان را کافر و نجس می‌خواند.</p>
<p style="text-align: justify;">تمام آن روزهایی که نمره‌ی بیست در مدرسه حرف اول را می‌زد و من مثل بقیه‌ی هم‌شاگردی‌های‌ام سعی‌‌ام این بود که تمام سوال‌های امتحانی را پاسخ درست دهم تا تحسین معلم‌ام را به همراه داشته باشد؛ <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a> به سوال‌هایی که در مورد بهاییان بود و مجبور بود برای گرفتن نمره‌ی بیست خلاف اعتقادش را بنویسد، به دیده‌ی نفرت می‌نگریست و از آن فرار می‌کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">بزرگ‌تر که شدیم، در تمام روزهایی که من برای ورود به دانش‌گاه و کنکور درس می‌خواندم با امید به این‌که در آزمون ورودی آن قبول شوم و در رشته‌یی که آن‌را دوست دارم، درس بخوانم، <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a> درس می‌خواند و می‌دانست که یا قبولی دانش‌گاه در کار نیست و یا اگر قبول هم شود، به دلایل واهی از ادامه‌ی تحصیل منع می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">در تمام روزهایی که من می‌توانستم گزینه‌های زیادی برای عاشق شدن داشته باشم و اگر از مردی خوش‌ام آمد به راحتی به خانواده‌اش معرفی شوم و اگر می‌خواستم، می‌توانستم با او ازدواج کنم، <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a> باید عشق‌اش را به دخترانی که از خانواده‌های مذهبی و مسلمان بودند، پنهان می‌کرد و به دختری عاشق می‌شد که خانواده‌اش او را کافر نداند و همین، عشق‌اش را محدود می‌کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در تمام روزهایی که من، به عنوان یک مبارز و فعال حقوق بشر در راه آزادی قدم برداشتم، می‌دانستم که اگر بازداشتم کنند به خاطر فعالیت‌ام است، اما <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین </a>علاوه بر بازداشت به دلیل فعالیت‌های بشردوستانه، نگران تفتیش عقایدی است که پس از بازداشت او به عنوان فردی بهایی، به آن می‌پردازند.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/Untitled-1-copy.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-1133" title="Untitled-1 copy" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/Untitled-1-copy-300x268.jpg" alt="" width="300" height="268" /></a>زیاد خوانده و نوشته بودم از حقوق بهاییان ایرانی که همواره در حال نقض شدن است، اما این‌که دوستی بهایی در کنارم باشد و با این مذهب زنده‌گی کند و از دردها و تحقیرهایی که از ۲۳ سال پیش تا کنون داشته است، برای‌ام بگوید، تاب و تحمل را از من گرفته است. دوستی که برای‌ام از هراس دوران کودکی‌اش در مورد بازداشت مادر و پدرش بگوید و من اشک بریزم و فقط بگویم شرمنده‌ام از این‌که آن‌هایی که خودشان را مسلمان می‌نامند با کودکی‌ات چنین کردند و دلهره‌ در دل کوچک و پاک‌ات انداختند. مجسم می‌کنم تصویر دوران کودکی‌اش را که با هر ضربی که به روی در خانه‌اش گرفته می‌شد، دل‌اش می‌لرزید که نکند همان‌هایی که او را کافر می‌دانند، به جز لحظه‌های خوب دوران کودکی، این بار خانواده‌اش را هم بگیرند و آتش در خانه‌اش بکارند.</p>
<p style="text-align: justify;">از او خواستم که برای‌ام از تحصیلات دانش‌گاهی‌اش بگوید و او گریزی به اوایل انقلاب ۵۷ می‌زند و برای‌ام می‌گوید که «در ماه‌های نخستینی که انقلاب مردم در ایران پیروز شده بود، بهاییان مانند سابق کلاس‌های درس و دانش‌گاه داشتند (دقیقا نمی دانم که آیا در همان ماه های اول هم محروم بودیم یا خیر&#8230;) اما پس از چندی توسط عوامل جمهوری اسلامی شناسایی شدند و از برگزاری کلاس‌های‌شان جلوگیری شد تا این‌که بهاییان تصمیم گرفتند کلاس‌های دانش‌گاهی را در خانه‌های خودشان برگزار کنند که در موارد بسیاری، با آن‌ها هم برخورد شد و به جایی رسید که این روزها از سیستم کلاس‌های نیمه وقت به صورت اینترنتی و آن‌لاین و تا حدودی کلاس‌هایی که در خانه تشکیل می‌شود، استفاده می‌کنند و مدارک تحصیلی که از این کلاس‌ها و این دانش‌گاه اینترنتی دریافت می‌کنند در بسیاری از کشورهای دنیا معتبر شناخته می‌شود به جز ایران، به جز ایرانی که ادعای سردمداران‌اش در مورد رعایت حقوق بشر گوش دنیا را کر کرده اما در هر لحظه از زنده‌گی‌شان در حال نقض آن هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">البته این روش (تحصیلات دانش‌گاهی به صورت آنلاین)، محدودیت‌های خاص خودش را هم دارد مانند این‌که تمام رشته‌های دانش‌گاهی، که در دانش‌گاه‌ها تدریس می‌شود در این کلاس‌ها وجود ندارد و همه‌ی دانش‌جویان به علایق خود نمی‌رسند اما باز هم به‌تر از هیچ است برای جوانانی که آموزش از نیازهای‌شان است.»</p>
<p style="text-align: justify;">این‌ها را برای‌ام می‌گوید و همان لحظه‌هایی که در حال تعریف کردن است با خودم فکر می‌کنم که پیش از این، چه ساده به درس و دانش‌گاه نگاه می‌کردم و با خودم می‌گویم مدرکی که من از دانش‌گاه گرفتم کجا و مدرکی که او گرفته کجا. روزهای سرخوشی و عاشق شدن من در دانش‌گاه‌های ایران کجا و هراس برگزاری کلاس‌های مخفیانه کجا.</p>
<p style="text-align: justify;">با نگاهی به موارد زیر:</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماده‌ی ۲ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:</strong><strong> </strong></p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><em>هر کس می‌تواند بی‌هیچ‌گونه تمایزی، به‌ویژه از حیث نژاد، رنگ، جنس، زبان<strong>، دین</strong>، عقیده‌ی سیاسی یا هر عقیده‌ی دیگر، و هم‌چنین منشاء ملی یا اجتماعی، ثروت، ولادت یا هر وضعیت دیگر، از تمام حقوق و همه‌ی آزادی‌های ذکر شده در این اعلامیه برخوردار شود. به‌ علاوه نباید هیچ تبعیضی روا داشته شود که مبتنی بر وضع سیاسی، قضایی یا بین‌المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد، خواه این کشور یا سرزمین مستقل، تحت قیمومیت یا غیرخودمختار باشد، یا حاکمیت آن به شکلی محدود شده باشد.</em><em> </em></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماده‌ی ۱۰ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><em>هر شخص با مساوات کامل حق دارد که دعوایش در دادگاهی مستقل و بی‌طرف، منصفانه و علنی رسیدگی شود و چنین دادگاهی درباره‌ی حقوق و دیونِ وی، یا هر اتهام جزایی که به او زده شده باشد، تصمیم بگیرد.</em><em></em></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماده‌ی ۱۶ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><em>هر مرد و زنی که به سنِ قانونی رسیده باشند حق دارند بی هیچ محدودیتی از حیث نژاد، ملیت، یا دین با همدیگر زناشویی کنند و تشکیل خانواده بدهند.</em><em></em></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ماده‌ی ۱۹ اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر:</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><em>هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دریافت و انتشار اطلاعات و افکار، به تمام وسایل ممکن بیان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد</em><em>.</em><strong><em></em></strong></p>
<p style="text-align: justify;">و ماده‌های دیگر اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر می‌توانیم به درستی حقوق نقض شده‌ی بهاییان و مردمی با ادیان دیگر که در ایران اقلیت محسوب می‌شوند را شاهد باشیم. نقض حقوق چنان بی‌رحم و ناعادلانه که آن‌ها را حتا به پای چوبه‌های دار هم هدایت می‌کند و خواب راحت را از چشمان کودکان‌شان می‌گیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">در این روزها، که برخورد با هر قشری در ایران شدت گرفته و بی‌مهابا همه‌ی آن‌هایی را که فعالیت دارند بازداشت می‌کنند و برای‌شان حکم‌های تاریخی صادر می‌کنند، دل‌ام بیش‌تر از روزهای دیگر برای شاهین و هم‌کیشان‌اش می‌لرزد که مبادا سردی روزگار گریبان‌اش را بگیرد و به کنج زندان‌های سرزمین‌مان بیافتد و به دست مسلمانان از بین برود و از او تنها یاد و خاطره‌یی نیک باقی ماند.</p>
<p style="text-align: justify;">رویای من و همه‌ی آن‌هایی که ایران را برای همه‌ی ایرانیان با هر دین و زبان و کیش و آیینی می‌خواهند رسیدن به آن روزی است که فرزند من و فرزند دوستانی با ادیان دیگر در یک صف باشند و با یک دید به آن‌ها نگاه شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین<br />
</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/02/1132/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فلاش بک و یادی از چند خاطره</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/07/269</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/07/269#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 09:25:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[ارتباطات]]></category>
		<category><![CDATA[تئاتر عروسکی رستم و سهراب]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر آذری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sheidajahanbin.net/?p=269</guid>
		<description><![CDATA[یادش به‌خیر آن روزهای پر جنب و جوش که می‌شدم فرمانده‌ی بچه‌های دانش‌گاه برای رفتن به یک تئاتر و خودم را می‌کشتم تا همه جمع بشوند، اول‌اش همه می‌گفتند می‌آییم و بعدش سر قرارمان فقط چند نفر همیشه‌گی حاضر می‌شدند که شادی خواهرم هم همیشه در بین آن‌ها حضور داشت.
یک روز از روزها تصمیم گرفتم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">یادش به‌خیر آن روزهای پر جنب و جوش که می‌شدم فرمانده‌ی بچه‌های دانش‌گاه برای رفتن به یک تئاتر و خودم را می‌کشتم تا همه جمع بشوند، اول‌اش همه می‌گفتند می‌آییم و بعدش سر قرارمان فقط چند نفر همیشه‌گی حاضر می‌شدند که شادی خواهرم هم همیشه در بین آن‌ها حضور داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">یک روز از روزها تصمیم گرفتم به بچه‌ها پیشنهاد نمایش عروسکی و اپرای &#8220;<a href="http://www.daryadadvar.com/Darya-Video/Rostam-Sohrab-Shahnameh-Ferdowsi.html" target="_blank">رستم و سهراب</a>&#8221; ساخته‌ی غریب‌پور و آهنگ‌سازی چکناواریان با صدای دریا دادور در نقش تهمینه را بدهم. همه با خوش‌حالی قبول کردند و طبق معمول قرار شد، بلیت‌ها را من بخرم. آن روز تنها روزی بود که توانستم بیش‌تر بچه‌های گروه را هم‌راه خودم ببرم. اما غافل از این‌که خیلی از این دوستانی که در حال درس خواندن در رشته‌ی علوم ارتباطات و روزنامه‌نگاری هستند، نتوانسته‌اند در رشته‌یی که درس می‌خوانند شغلی داشته باشند و یا در بازار در حال معامله‌ی پیچ و پیچ‌گوشتی هستند، یا شب‌ها سوسیس و کالباس برای رستوران‌ها می‌برند، یا عضو بسیج هستند و پنج‌شنبه شب‌ها در خیابان‌های می‌ایستند و ماشین‌ها را چک می‌کنند و یا پی عاشق شدن و رابطه برقرار کردن با اساتید دانش‌گاه خودشان هستند. من از این‌که کلی تبلیغ این اثر به‌غایت زیبا را کرده بودم و جواب داده بود و همه‌گی برای دیدن آن می‌آمدند، خوش‌حال بودم  تا این‌که به اصرار یکی از دوستان‌ام قرار شد &#8220;استاد الف&#8221; را هم دعوت کنم چون پایان‌نامه‌ی دکترای ایشان مربوط به سینما و ارتباطات بود و در تمام کلاس‌ها از تئاتر و سینما سخن می‌گفتند و برای ما از خاطرات خودشان در سالن‌های سینما و سالن‌های تئاتر تهران سخن‌ها گفته بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">من هم به ایشان پیشنهاد دادم و ایشان هم قبول کردند، قرار ما در تالار فردوسی، یعنی درست مقابل تالار وحدت بود. همه‌ی آن هم کلاسی‌های‌ام که شغل‌های‌شان را در بالا شمردم، آن‌جا را بلد بودند و من که در حال آماده شدن برای رفتن سر قرار بودم، متوجه تماس &#8220;استاد الف&#8221; شدم که ایشان از من می‌خواستند برای‌شان کروکی تالار وحدت را بکشم و برای‌شان بفرستم تا تشریف بیاورند!!!! آن‌جا بود که فهمیدم این استاد گرامی هرچه از تئاتر و &#8230; در کلاس‌ها می‌گوید، دروغی بیش‌ نیست و اولین بار است که راهی است به سمت تالار وحدت.</p>
<p style="text-align: justify;">به هر زوری بود برای‌اش توضیح دادم که چه‌گونه خودش را به ما برساند. تمام بچه‌ها، سر وقت در محلی که قرار گذاشته بودیم، حاضر شدند و من با هیجان همیشه‌گی‌ام از این اثری هنری برای‌شان می‌گفتم و یک تاریخ‌چه‌ی کوچک هم از اپرا برای‌شان گفتم.</p>
<p style="text-align: justify;">این‌که بر سر نشستن در تالار چه آبروریزی‌هایی کردند، بماند، اجرا آغاز شد. من در حال لذت بردن از اجرا و صداها بودم که دیدم بچه‌ها یکی یکی روی‌شان را برمی‌گردانند و فحش‌ام می‌دهند! من غرق در لذت بودم و می‌دانستم که در حال دیدن اثری هستم که سال‌ها بر سر آهنگ‌سازی آن وقت صرف شده و جایزه‌های متعدد بین‌المللی را از آن خود کرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">اجرا تمام شد و از بین بچه‌هایی که با من بودند، تنها من و خواهر و یکی از دوستان‌ام به نام مریم و دختر دایی‌های‌ام حسابی کف زدیم. وقتی به بیرون از تالار رسیدیم من فقط صورت‌هایی را می‌دیدم که قرمز شده بودند و از دست من عصبانی بودند که این چه پیشنهاد بدی بود؟! این اجرا به هیچ عنوان خوب نبود، گوش‌های‌مان درد گرفت، سر درد شدیم و هزار حرف دیگر.</p>
<p style="text-align: justify;">من مانده بودم که باید چه بگویم؟! هر چه برای‌شان توضیح دادم که شما در حال دیدن یک اثر زیبای هنری بودید که مردم برای گرفتن بلیت‌های آن از ساعت‌ها پیش از باز شدن باجه‌در صف می‌ایستند تا بلیت بگیرند، به گوش‌شان نمی‌رفت و همین شد که دیگر به پیشنهادهای من درباره‌ی تئاتر گوش نمی‌دادند. اما هر بار که بحث رفتن به رستوران و شهربازی می‌شد، همه پیش قدم می‌شدند و می‌آمدند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: mceinline;"><strong>پی‌نوشت:</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">۱٫ روزهای زیادی را در تالار وحدت و تئاتر شهر و سینماهای تهران گذرانده‌ام، روزهایی که اولین دفعات‌اش با همراهی خانواده‌ام بود و پدرم مرا با این دنیا آشنا کرد و پس از آن بچه‌های دانش‌گاه و خواهرم و دوستان‌اش، پس از آن هم کار خود را در سرویس فرهنگی خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها آغاز کردم و این لذت برای‌ام همیشه‌گی شد، مصاحبه با اساتیدی که دوست‌شان داشتم و برای‌شان احترام زیادی قایل بودم، رفتن به تئاترهایی که خیلی‌ها موفق به دیدن‌اش نمی‌شدند، حضور در کنسرت‌هایی که برای یک ماه شارژ روحی می‌شدم و &#8230; مدتی است که کار نمی‌کنم و دل‌ام برای تمام آن روزهای پر جنب‌جوش‌ام تنگ شده است و امیدوارم این دوران تمام شود و فصل جدید از کارم را آغاز کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">۲٫ تئاتر افرا (ساخته‌ی بهران بیضایی) را چهار دفعه با مدیار رفتم و هر بار تعدادی از دوستان‌اش را هم میهمان کردیم، کنسرت شجریان را سه بار رفتیم و باز هم دوستان مدیار میهمان‌مان بودند، اجرای سمفونی‌های مجید انتظامی که سه دفعه رفتیم و باز هم دوستان مدیار میهمان‌مان بودند و &#8230; حالا که چند سال از آن روزها می‌گذرد می‌بینم در میان این دوستانی که با ما می‌آمدند، برخی‌شان را چه‌قدر دوست داشتم و از این‌که در آن لحظاتی که برای من و مدیار خاطره شده، حضور داشتند، خوش‌حالم و ممنون از حضورشان. اما حضور برخی‌شان، با وجود این‌که در آن دوران حس نمی‌کردم، چه‌قدر آزارم می‌دهد. کاش هیچ‌وقت در زنده‌گی‌مان نبودند. الان که به پشت سر نگاه می‌اندازم، می‌بینم چه دوستان شایسته‌تری می‌توانستیم به جای آن‌ها داشته باشیم و در آن زمان نداشتیم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">۳٫ یک‌بار پس از اجرای نمایش &#8220;لب‌خند با شکوه آقای گیل&#8221; از نمایش‌نامه‌های قدیمی اکبر رادی، هادی مرزبان، کارگردان این اثر و فرزانه کابلی و بهزاد فراهانی از بازیگران این اثر را برای مصاحبه به خبرگزاری دعوت کردم، هادی مرزبان گرمی پس از مصاحبه گفت می‌توانم تمام بچه‌های خبرگزاری را در یک اجرای تئاتر در حالی‌که همه‌گی میهمان ایشان باشند بیاورم و این یکی از خاطره‌های خوب روزهای تئاتری من بود.</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/07/269/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کاش بیش‌تر می‌دانستم</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/07/241</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/07/241#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 08:31:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[زنده‌گی]]></category>
		<category><![CDATA[ساز]]></category>
		<category><![CDATA[پیش‌گویی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sheidajahanbin.net/?p=241</guid>
		<description><![CDATA[آدم خرافاتی نیستم اما یادم می‌آید یک بار در مسیر زنده‌گی‌ام زنی قرار گرفت که از روی نگاه‌ام آینده‌ام را برای‌ام گفت. آینده‌ی هنری، تحصیلی، زناشویی و&#8230;
آن زمان تازه تار به دست گرفته بودم و آموزش می‌دیدم . خبر از اولین اجرای بزرگ‌ام در ۹ ساله‌گی داد و همان شد. روزی در یک سالن بزرگ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify; "><img class="alignright size-medium wp-image-244" title="pic3" src="http://sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2009/10/pic3-300x300.jpg" alt="pic3" width="192" height="192" />آدم خرافاتی نیستم اما یادم می‌آید یک بار در مسیر زنده‌گی‌ام زنی قرار گرفت که از روی نگاه‌ام آینده‌ام را برای‌ام گفت. آینده‌ی هنری، تحصیلی، زناشویی و&#8230;</p>
<p style="text-align: justify; ">آن زمان تازه تار به دست گرفته بودم و آموزش می‌دیدم . خبر از اولین اجرای بزرگ‌ام در ۹ ساله‌گی داد و همان شد. روزی در یک سالن بزرگ، مادرانی که برای جشن عبادت دخترکان معصوم ۹ ساله‌شان با شادی دور هم جمع شده بودند؛ اولین اجرای‌ام را در حضور ۵۰۰ نفر داشتم. چیز زیادی از نواختن نمی‌دانستم اما پدرم این را مقدمه‌یی برای بالا رفتن اعتماد به نفس دخترک‌اش برای اجراهای بزرگ‌تر می‌دانست.</p>
<p style="text-align: justify; ">آن زمان سال دوم دبستان بودم و باورم نمی‌شد وقتی که آن زن از دانش‌گاه و رشته‌ی پرتحرک‌ام حرف می‌زد. برای‌ام می‌گفت: رشته‌یی را در دانش‌گاه می‌خوانی که شب‌ها خسته به خانه می‌آیی و دل‌ات برای آرامش و خانواده‌ات تنگ می‌شود. می‌گفت: اسم‌ات را در روزنامه‌ها می‌بینم.</p>
<p style="text-align: justify; ">که همان شد، رشته‌ی ارتباطات و شاخه‌ی روزنامه‌نگاری، انتخاب من بود که به آن عشق می‌ورزم. روزهای پرکار، آن هم در سرویس فرهنگی، هنری و مصاحبه‌های جالب با کسانی که استادان موسیقی‌ام بودند و شرکت کردن در اجراهایی که لذت‌اش هنوز در خاطرم مانده.</p>
<p style="text-align: justify; ">به زنده‌گی زناشویی‌ام رسید: سن‌ام هنوز به عاشق شدن قد نمی‌داد اما گفت ازدواج‌ات با عشق است. با مردی قدبلند که به دو نام صدای‌اش می‌کنند و ازدواج‌تان سر و صدای زیادی دارد. برای‌ام گفت: همسرت کسی است که به واسطه‌ی عملی که انجام داده، شهادت یک مرد روحانی برای‌ رهایی‌اش نیاز است. مهربان و عاشق است.</p>
<p style="text-align: justify; ">دنیا چرخید و چرخید تا به ازدواج‌ام هم رسید و همان شد که او گفت. زنده‌گی را برای‌ام در پس عشقی قوی و صبری قوی‌تر ترسیم  کرد و این پایان حرف‌های‌اش بود: صبر.</p>
<p style="text-align: justify; ">دیگر چیزی نگفت. اما آن‌هایی که گفت اندک‌اندک رسید و هربار که اتفاق‌ها برای‌ام رخ می‌داد، یاد حرف‌های آن روز آن زن می‌افتادم و با خودم می‌گفتم کاش بیش‌تر می‌دانستم، کاش بیش‌تر می‌گفت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify; ">حالا با تنها کلمه‌یی که در پایان حرف‌های‌اش گفت، دست و پنجه نرم می‌کنم. صبر می‌کنم. صبر می‌کنم. اما کاش می‌دانستم تا کی &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/07/241/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دل تنگی</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1387/05/18</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1387/05/18#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 20:51:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقوق شهروندی]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش مهرجویی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://baranemashreghi.wordpress.com/2008/07/22/%d8%af%d9%84-%d8%aa%d9%86%da%af%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[
نمی‌دونم تا کی باید دوید و نرسید؟؟
اگر تو هم نبودی دل‌ام به چی خوش بود؟
چه خوب که هستی در کنارم، مثل همیشه. صبور، سنگین، ساده&#8230;
درخواست برای آزادی دانش‌جویان

داریوش مهرجویی: روح لطیف خسرو را درنیافتند
شیدا
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://3.bp.blogspot.com/_go316MfM9EQ/SIZDGwnrmNI/AAAAAAAAAC8/sbv_i6fMC-E/s1600-h/Ø§Ø§Ø§Ø§Ø§Ø§Ø§Ø§Ø§Ø§Ø§Ø§Ø§Ø§.gif"><img style="float:right;cursor:pointer;margin:0 0 10px 10px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_go316MfM9EQ/SIZDGwnrmNI/AAAAAAAAAC8/sbv_i6fMC-E/s200/%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7.gif" border="0" alt="" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">نمی‌دونم تا کی باید دوید و نرسید؟؟<br />
اگر<a href="http://www.ghomaaar.blogspot.com/"> <span style="color:#663366;"><span style="color:#3333ff;">تو</span><span style="color:#3333ff;"> </span></span></a>هم نبودی دل‌ام به چی خوش بود؟<br />
چه خوب که هستی در کنارم، مثل همیشه. صبور، سنگین، ساده&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://kargozaaran.com/ShowNews.php?22597"><span style="color:#663366;">درخواست برای آزادی دانش‌جویان</span></a><span style="color:#663366;"><br />
</span><br />
<a href="http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=64001&amp;Title=%D8%B1%D9%88%D8%AD%20%D9%84%D8%B7%D9%8A%D9%81%20%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88%20%D8%B1%D8%A7%20%D8%AF%D8%B1%D9%86%D9%8A%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF%20%E2%80%8C-%20%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D9%88%D8%B4%20%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AC%D9%88%D9%8A%D9%8A"><span style="color:#663366;">داریوش مهرجویی: روح لطیف خسرو را درنیافتند</span></a></p>
<div class="blogger-post-footer" style="text-align: justify;">شیدا</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1387/05/18/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
