Tag Archive | "دبیرستان فرهنگ"

Tags: , , , , , , ,

و باز هم دروغ‌های غلامعلی حدادعادل


rrrrrپیش از این نوشته بودم که خوش‌بختانه یا متاسفانه در دبیرستان غیرانتفاعی فرهنگ، مخصوص رشته‌ی ادبیات و علوم انسانی که حداد عادل آن‌را تاسیس کرده بود درس می‌خواندم. خوش‌بختانه از این جهت که دبیران مدرسه تحصیل‌کرده و از مقطع فوق‌لیسانس به بالا بودند و بیش‌تر آن‌ها از اساتید بنام دانش‌گاه‌ها بودند و به صورت تخصصی درس‌های رشته‌ی ادبیات را با ما کار می‌کردند و کلاس‌هایی مانند حافظ شناسی و گلستان و بوستان و شاهنامه و … داشتیم و متاسفانه از این جهت که مدرسه به صورت خانواده‌گی اداره می‌شد، حداد عادل موسس مدرسه، طیبه ماهروزاده همسر او به عنوان مدیر مدرسه، زهرا حداد عادل دختر او و عروس خامنه‌یی مشاور و … (که در کل نفهمیدیم در مدرسه چه کاره است) و فاطمه داوودی عروس او به عنوان دبیر حافظ شناسی و بنت‌الهدی حدادعادل دختر کوچک او به عنوان شاگرد (بخوانید جاسوس) در مدرسه حضور داشتند و پس از ازدواج زهرا حدادعادل با مجتبا خامنه‌یی جو مدرسه به کلی سیاسی شده بود و رفته رفته از اساتید خوب آن کاسته می‌شد و به جای آن‌ها دبیرانی که در حوزه درس خوانده بودند در کلاس‌ها حاضر می‌شدند که در یک نمونه دبیری در کلاس درس به ما می‌گفت که اگر به آقای خاتمی رای بدهید سر پل صراط در قیامت به درون آتش‌ها خواهید افتاد…

هر وقت به گذشته و دورانی که در مدرسه فرهنگ داشتم فکر می‌کنم، اعصاب‌ام به هم می‌ریزد که چه‌گونه آن‌ها را تحمل می‌کردم. خواندن روایت حدادعادل از ازدواج دخترش با مجتبا خامنه‌یی بهانه‌یی شد تا دوباره به آن خاطرات بازگردم. این‌که ‌حدادعادل به چه دلیل باید الان از خاطرات ازدواج دخترش با مجتبا خامنه‌یی را بگوید و بخواهد در تک‌تک جملات‌اش از به اصطلاح ساده‌زیستی خامنه‌یی بگوید و در گفته‌های‌اش به جای آن‌که از دخترش که به عنوان عروس ماجرا بوده حرفی به میان آورد فقط حرف‌های خامنه‌یی را تکرار کند را همه می‌دانیم، در این روزها آقایان بیش از پیش احساس خطر کرده‌اند و باید این‌گونه از هم تعریف کنند، به این امید که مردم بگویند به‌به چه خامنه‌یی ساده زیستی بر ما حکومت می‌کند.

به گفته‌ی  حدادعادل خامنه‌یی حقوق رهبری ندارد و خرج خود را تنها از خانه‌یی که در دوران ریاست جمهوری‌اش در جنوب تهران داشت در می‌آورد و در زمان ازدواج پسرش با دختر او بارها تاکید کرده که ما هیچ پول اضافه‌یی نداریم و … من فقط نمی‌دانم پول ماشین دولت و راننده‌ی آن و خانمی که در آن بود و زهرا را که عروس خامنه‌یی شده بود با خود به مدرسه می‌آورد از کجا تامین می‌شد؟ پول خانمی که باید در ماشین حضور داشت تا زهرا با راننده تنها نباشد و گناهی پیش نیاید را چه کسی پرداخت می‌کرد؟ آیا فقط برای زهرا، تنها با مرد در ماشین بودن گناه داشت؟ چون وقتی زهرا در مدرسه بود و ماشین دولت و راننده در انتظار او بودند، آن خانم با راننده تنها بود، آیا برای او گناه نبود یا این‌که آن خانم با راننده صیغه‌ی محرمیت خوانده بودند؟!

زمانی‌که مادرم برای خواهرم جهیزیه می‌خرید همسر حدادعادل هم با مادرم به خرید جهیزیه برای زهرا می‌رفت و تقریبا هرچه خواهرم در جهیزیه‌اش داشت و حتا بیش‌تر از او را برای زهرا خریده بود، وسایلی هم که مادرم برای خواهرم می‌خرید هیچ‌کدام ایرانی نبود و به زمان خودش از بهترین کالاها بود، حالا حدادعادل تنها از یک فرش و حلقه‌ی دامادش که تنها ۶۰۰ تومان خرج داشته سخن می‌گوید و می‌خواهد این‌گونه از ساده‌زیستی‌اش بگوید!

نمی‌فهمم، آیا این‌که خامنه‌یی به عنوان پدر شوهر در مراسم عقد حضور نداشته اتفاق جالبی است که حدادعادل آن‌را بازگو کرده؟ در سردم‌داران اسلام هم چنین چیزی نشنیده بودم که برای ازدواج فرزندان خودشان حاضر نشوند. بعد با آب و تاب از تعجب خودشان از این‌که به بیت رفته‌اند و خامنه‌یی بیدار بوده سخن گفته. آیا واقعا تعجب دارد پدر شوهری که در مراسم عقد فرزند خودش حاضر نشده و بیدار مانده باشد تا عروس به خانه بیاید؟!

زیاد در بین مذهبی‌ها دیده‌ام که استخاره می‌کنند، به آن اعتقاد ندارم اما می‌دانم کسی که به استخاره معتقد است طبق آن عمل می‌کند، حدادعادل گفته خانواده‌ی خامنه‌یی یک‌بار استخاره کردند و خوب نیامد و پس از یک‌سال دوباره استخاره کردند و خوب آمد و مراسم عروسی سر گرفت. این‌ها سر خودشان و خدای‌شان را هم کلاه می‌گذراند، وقتی دل‌شان می‌خواهد و مصلحت نظام‌شان این است که عروسی سر بگیرد، آن‌قدر استخاره می‌کنند تا خوب دربیاید و بگویند استخاره خوب بود!

نکته‌ی دیگر این‌که یادم است مادر یکی از دوستان‌ام که در جوانی هم‌کار همسر حدادعادل در یکی از مدرسه‌ها بود برای‌ام می‌گفت از زمانی که زهرا نوجوان بود، دو خانواده از وصلت او با مجتبا خامنه‌یی خبر داشتند و قرار بود این اتفاق بیافتد که این هم برای‌ام جالب است.

پیش‌ترها که با خانواده‌ی حدادعادل رفت و آمد داشتیم و من برای‌ آن‌ها بارها تار نواخته بودم و خواهرم هم سنتور و شخص حدادعادل هم بی‌اندازه دوست داشت، دخترشان زهرا آرزو می‌کرد که مثل خواهرم سنتور بنوازد اما مسائل حاکم بر خانواده‌اش اجازه نمی‌داد اما بعد از ازدواج‌اش در مدرسه تمام موسیقی‌ها را حرام ‌می‌دانست چرا که مجتبا خامنه‌یی همسرش حتا تلویزیون را در خانه روشن نمی‌کرد چون موسیقی را به کل حرام می‌دانست!

حتا به یاد دارم که زهرا همیشه درد دل می‌کرد که پدر و مادرم حتا برای خریدن کفش‌های‌ام مرا با خود نمی‌برند و از سر خیابان خودشان برای‌ام کفش می‌خرند و همیشه دل‌ام به حال‌اش می‌سوخت، نمی‌دانست که برای بقیه‌ی عمرش هم آن‌ها تصمیم می‌گیرند و ازدواج‌اش هم به سلیقه‌ی خوش نخواهد بود. در کل این‌چیزهایی که حدادعادل با افتخار از آن نام می‌برد، هر کدام عقده‌هایی است که در دل فرزندان‌اش جای گرفته و این سیاست کثیف‌شان است که باعث شده فرزندان خودشان را هم نادیده بگیرند و آن‌ها را فدای مصلحت‌شان کنند.

پیش از این خاطرات‌ام را درباره‌ی مدرسه‌ی فرهنگ نوشته بودم، بخوانید:

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۱)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۲)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۳)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۴)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۵)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۶)

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ(۷)

خاطرات دبیرستان فرهنگ (قسمت پایانی)

Posted in خاطراتComments (39)

Tags: , , ,

خاطرات دبیرستان فرهنگ (قسمت پایانی)


زمانی‌که تصمیم گرفتم، این خاطرات را بنویسم، با خودم گفتم، یک ماهی طول می‌کشد تا تمام آن‌چه که در ذهن دارم بنویسم، اما تصمیم دارم همین‌جا آن را به پایان برسانم، خوبی و بدی که مسئولان این مدرسه از حدادعادل و ماهروزاده، همسرش گرفته تا ناظمان و معلم‌ها و دفترداران و … انجام داده‌اند روزی گریبان‌شان را خواهد گرفت.
اما در این میان، چیزی که برای من باقی ماند، خاطره‌های زشت و سیاهی است که از ۳ سال تحصیل در آن مدرسه دارم. ۳ سالی که برای‌ام به اندازه‌ی ۳۰ سال گذشت. خشم‌ام از ماهروزاده، همسر حدادعادل، هیچ‌گاه کم نمی‌شود. نفرت چیز بدی است، اما از ماهروزاده، به معنای واقعی کلمه نفرت دارم.
خانم قاسمی، دبیر بینش مدرسه، با وجود این‌که توانسته بود بچه‌ها را به خود جذب کند را یکی از معلمان فاقد صلاحیت تدریس می‌دانم. یادم می‌آید که او با چه آب و تابی از زمان نزدیکی بین زن و مرد و اتفاقی که برای زن می‌افتد و آبی که از بدن او خارج می‌شود می‌گفت و به بچه‌ها می‌گفت، چه زمانی برای خروج این آب باید غسل کنند و چه زمانی نیازی به غسل نیست. یادم می‌آید که در مدرسه دخترانی که به هم‌جنس خودشان گرایش داشتند کم نبودند که برخی از این‌ها دختران همین شخصیت‌های سیاسی هستند. یادم می‌آید که تعداد زیادی از بچه‌های کلاس، پس از این حرف‌های دبیر بینش اسلامی، به او علاقه‌مند شده بودند و چه سوال‌هایی که از او نمی‌پرسیدند و چه جواب‌هایی که نمی‌گرفتند.
خانم دکتر فقیه یکی از دبیران نمونه‌ی مدرسه بود. چه از نظر سطح تحصیلات و نحوه‌ی تدریس، چه از نظر محبوبیت در میان بچه‌ها، که او نیز با برخوردهایی که ماهروزاده و حدادعادل با او و بچه‌های مدرسه داشتند، آن‌جا را ترک کرد.
یادم می‌آید روزی که در کلاس ادبیات مشغول خواندن کتاب “پرده‌ی نیی” بهرام بیضایی بودم، دبیر ادبیات که نام‌اش فراموش‌ام شده کتاب را از من گرفت و طوری به کتاب نگاه کرد که انگار در حال خواندن کفر هستم و من را از کلاس بیرون کرد. (این اولین بار و آخرین باری بود که در زمان تحصیل از کلاس بیرون شدم) و این کار او باعث شد تا در یکی از امتحانات مهم شرکت نکنم و مشکلات دیگری برای‌ام پیش آید.
یادم می‌آید خانم آل‌رسول، ناظم مدرسه، دائم مرا به گوشه‌یی می‌برد و از من می‌خواست با زینب حاج‌کاظمیان، یکی از صمیمی‌ترین دوستان‌ام قطع ارتباط کنم و هربار من دلایلی برای‌اش می‌آوردم که این کار را نمی‌کنم.
خانم کردی را یادم هست که روزهای شنبه اگر ناخن‌های‌مان بلند بود با یک ناخن‌گیر به سر صف می‌آمد و در مقابل دیگر بچه‌ها مجبورمان می‌کرد تا ناخن‌های‌مان را کوتاه کنیم.
زهرا حدادعادل را به یاد دارم که تا فرصتی پیش می‌آمد بچه‌ها را در نمازخانه جمع می‌کرد و از ساده‌زیستی خامنه‌یی و ساده‌گی عروسی‌اش و این‌که جهیزیه‌اش بسیار ساده بوده و آقا از جهیزیه‌ی زیاد خوششان نمی‌آید، می‌گفت. 
دبیر کلاس‌های گلستان و بوستان و شاه‌نامه را به یاد می‌آورم با آن روسری نارنجی که خودش یکی از دانش‌آموزان مدرسه‌ی فرهنگ بود و حالا تدریس می‌کرد و یک روز را به یاد می‌آورم که بچه‌ها به اندازه‌یی از او ایراد گرفتند که او با گریه از کلاس خارج شد و شکایت ما را به دفتر برد.
روزی را به یاد دارم که یکی از بچه‌ها در داخل سالن مدرسه سیگارت پرت کرد و ماهروزاده و ناظمان برای این‌که متوجه بشوند که چه کسی این کار را انجام داده، به کلاس‌ها آمدند و تمام کمدها را گشتند و از برخی بچه‌ها بازدید بدنی به عمل آوردند….
همه‌ی این خاطرات بد به کنار، دوره‌ی خودمان را نمی‌دانم، اما اگر با بچه‌های فرهنگ آشنایی دارید، نگاهی به آمار طلاق‌های بچه‌های این مدرسه (دخترانه و پسرانه) و میزان دین‌گریزی آن‌ها بیندازید! آمار جالبی است که به زودی آن‌را منتشر می‌کنم.

Posted in دبیرستان فرهنگComments (1)

Tags: , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ(۷)


دبیران مدرسه‌ی فرهنگ، همان‌طور که پیش از این نیز گفتم، از اساتید دانش‌گاه و داراری مدارک تحصیلی بالا بودند و در دروس تخصصی ادبیات و علم انسانی، حرف اول را می‌زدند. اما در این میان، به دلیل این‌که جو مدرسه خانواده‌گی شده بود و حدادعادل و ماهروزاده آشنایان خودشان را نیز به مدرسه فرامی‌خواندند، برخی از معلم‌های‌مان تازه‌کار بودند، از جمله زهرا دختر حدادعادل و خانم داوودی عروس حداد عادل. زهرا دختر حدادعادل نیز در مدرسه‌ی فرهنگ درس خوانده بود و خانم داوودی از صمیمی‌ترین دوستان وی بود که پس از اتمام دوره‌ی دبیرستان با فرید‌الدین، پسر حدادعادل ازدواج کرد. 
ناگفته نماند، من تا روزی که در دبیرستان فرهنگ بودم، بالاخره نفهمیدم سمت زهرا در مدرسه چیست؟ از نظر من مانند نیروهای لباس شخصی بود که به محض ایجاد مشکلی، به صحنه فراخوانده می‌شد (البته پیش از ازدواج وی با پسر خامنه‌یی رفتار او به کلی فرق داشت و مانند هر دختر عادی دیگری بود!)
خانم داوودی (عروس حدادعادل) نیز در مدرسه حافظ شناسی تدریس می‌کرد. بنت‌الهدی (دختر کوچک حدادعادل) نیز یک سال پایین‌تر از ما در مدرسه درس می‌خواند. (که فکر می‌کنم او هم الان دارای سمتی در مدرسه است.)
فریدالدین، پسر حدادعادل نیز مدت زیادی را در مدرسه‌ی پسرانه‌ی فرهنگ مشغول بود! تنها ناظمی که در مدرسه‌ی فرهنگ حضور داشت و من تا حدودی او را قبول داشتم خانم توکلی بود که با وجود اخلاق خشک و رسمی، اما در مسائل سیاسی خودش را دخالت نمی‌داد، اما تا دل‌تان بخواهد خانم کردی و آل رسول (دیگر ناظمان مدرسه) هر جا که فکرش را بکنید حضور داشتند و با کاغذ قلمی در دست، در حال یادداشت به قول خودشان، تخلف‌های دانش‌آموزان بودند.
بیش‌تر چیزها در مدرسه‌ی فرهنگ به زور و اجبار بود؛ از جمله کلاس‌های زبان. (من می‌دانم که خواندن زبان انگلیسی تا چه اندازه به کار می‌آید و اتفاقا در همان سنین لازم است، اما سایه‌ی زور و اجباری که بر روی کلاس‌های کانون زبان بود، بیش‌تر بچه‌ها، از جمله من را از کلاس‌های زبان زده کرده بود.) وقتی امتحان کلاس‌های کانون که دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها صبح در مدرسه برگزار می‌شد، با یکی از دروس دیگر هم‌زمان می‌افتاد را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. امتحان کانون زبان باید در تاریخی که اعلام می‌کردند، برگزار می‌شد به دلیل این‌که این امتحان هم‌زمان با سراسر ایران و هم‌زمان با کلاس‌های کانون خارج از مدرسه بود. پس آن‌ها را نمی‌شد کاری کرد، اما معلم‌ها امتحان‌های خودشان را هم در همان روز قرار می‌دادند و این همه چیز را سخت می‌کرد (می‌دانید که امتحان‌های دوران دبیرستان، چه‌قدر برای دانش‌آموزان مهم است، آن‌هم برای ما که باید معدل خود را بالای ۱۸ نگاه می‌داشتیم)
با بچه‌های مدرسه، به عناوین مختلف برخورد می‌شد اما اگر از حزب‌اللهی‌های مدرسه بودی، حتا اگر شوهر هم داشتی و به مدرسه می‌آمدی، مهم نبود. این را به چشم خودم دیدم، همان خانم دکتر!! ماهروزاده‌یی که از گل‌سر من ایراد می‌گرفت، در سال اول دبیرستان، وقتی یکی از بچه‌هایی که از نظر مدرسه نمونه بود، چون هر روز نماز می‌خواند، به گردن‌اش چپیه بود، عکس خامنه‌یی همیشه همراه‌اش بود و کاملا با سیاست‌های مدرسه هم‌سو بود، (حالا درس‌اش خیلی بد بود هم مهم نبود) از دواج کرده بود و به عقد کسی درآمده بود، او را در مدرسه نگاه داشت. اما اگر چنین چیزی برای یکی از بچه‌هایی که با او مخالفت می‌کرد، روی می‌داد، او را متهم به همه چیز می‌کردند و از مدرسه اخراج بود.
خانم دکتر!! ماهروزاده، وقتی حتا بچه‌ها در تعطیلات به اسکی می‌رفتند و احیانا پوست‌شان می‌سوخت، آن‌ها را بی دین و ایمان لقب می‌داد و موضوع سخن‌رانی یک جلسه‌اش برای اولیای مدرسه جور می‌شد!
به قول دوست عزیزم متین، ما جرات نداشتیم به ماهروزاده بگوییم خسته نباشید. یک‌روز یکی از بچه‌ها به ماهروزاده گفت خسته نباشید و ماهروزاده در جواب او با تندی پشت بلندگو جلوی تمام سالن به دوست‌ام که از روی محبت گفته بود خسته نباشید گفت: شهید رجایی گفته‌اند کسی که در راه خدا کار می‌کند خسته نمی‌شود و مومنین نباید به هم بگویند خسته نباشید!!!

Posted in دبیرستان فرهنگComments (0)

Tags: , , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۶)


از آن‌جایی که پدر من و حدادعادل در دوران کودکی، با هم همسایه بودند و آن دوران را با هم سپری کرده بودند، آشنایی دورادوری با این خانواده داشتم و این آشنایی به درس خواندن من و خواهرم در مدرسه‌ی فرنگ ختم شد. به یاد دارم روزی را که حدادعادل به همراه خانوداه‌اش برای شام به منزل ما آمدند، این ماجرا مربوط به قبل از ورود من به دبیرستان فرهنگ است. حدادعادل مشتاق بود تا نواختن مرا ببیند، من هم تارم را آوردم و برای او وخانواده‌اش نواختم، حتا پدرم هم تنبک را آورد و با من همراه شد و مرغ سحر را برای‌شان اجرا کردیم، که البته پدرم هم آواز می‌خواند و حدادعادل هم گه‌گاهی زمزمه می‌کرد.
آن شب او بسیار مرا تشویق کرد و از این‌که من تار می‌زنم بسیار خوش‌حال شد و ابراز لطف کرد. اما پس از ورود من به مدرسه‌ی فرنگ،انگار تمام این چیزها از بین رفت، پدر من که تا حدودی با مدرسه‌ی فرهنگ هم‌کاری می‌کرد، هم‌کاری خودش را به دلیل برخوردهای نادرست ماهروزاده، همسر حدادعادل با بچه‌ها، کاملا قطع کرد و من که تا آن روز مورد لطف حدادعادل قرار می‌گرفتم، توسط ماهروزاده، “تاریست” لقب گرفتم، تا جایی که ماهروزاده، به مادران دوستان من گفته بود، نگذارید دختران‌تان با شیدا دوست باسند، شیدا تاریست است و خانواده‌یی مطرب دارد!!
این‌ها در حالی بود که زهرا، دخترحدادعادل، پیش از آن‌که عروس خامنه‌یی شود، عاشق موسیقی بود و پس از آن، حتا با کاست‌هایی که از ارشاد مجوز می‌گرفت هم مشکل داشت و اگر ما می‌خواستیم سرودی اجرا کنیم، اجازه نمی‌داد و معتقد بود این نوع موسیقی‌ها حرام است.
راستی یادم رفت بگویم، همین خانم ماهروزاده که به گل‌سر من اعتراض کرده بود و می‌خواست ساده‌زیستی را گسترش دهد، فردای عروسی دخترش با پسر خامنه‌یی عکس یکی از روزنامه‌ها (کیهان) را که در مورد ساده‌گی‌ی این عروسی نوشته بود، به تابلوی اعلانات مدرسه، چسباند اما من نمی‌دانم این کدام ساده زیستی بود که دخترش، که حالا عروس خامنه‌یی است، باید با ماشین مخصوص رفت‌وآمد می‌کرد. مگر خون او رنگین‌تر از ما بود؟ و از آن‌جایی که آن‌ها معتقد بودند که حضور زن و مرد غریبه‌یی در یک مکان، مکروه است و ممکن است این دو نفر به گناه بیفتند، در ماشینی که به دنبال زهرا، عروس خامنه‌یی می‌آمد، زن دیگری حضور داشت که خدایی نکرده، عروس خامنه‌یی به گناه نیفتد!!!
فقط من نمی دانم آن مدت زمانی‌که زهرا می‌آمد تا سوار این ماشین شود، آن زن دیگری که با راننده در ماشین حضور داشت چه می‌شد؟؟؟ آیا برای او مکروه نبود که با مرد غریبه در یک ماشین باشد تا عروس خامنه‌یی بیاید؟؟!

Posted in دبیرستان فرهنگComments (0)

Tags: , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۵)


خاطره‌یی که امروز می‌گویم، از بدترین خاطراتی است که از دبیرستان فرهنگ به یاد دارم.
روز شنبه بود و من در کلاس سوم دبیرستان درس می‌خواندم، طیبه ماهروزاده، همسر حدادعادل مدیر مدرسه‌ی فرهنگ بود و با این‌که خود را دارای مدرک دکترای رشته‌ی علوم تربیتی معرفی می‌کرد، به هیچ عنوان برخورد صحیح با نوجوان را نمی‌دانست و این را حتا می‌شد از شکایت‌های دخترش که می‌گفت مادرم برای خرید کفش برای‌ام، مرا با خود نمی‌برد و خودش برای‌ام کفش می‌خرد، فهمید.
روز شنبه بود و ماهروزاده با خانم کردی یکی از ناظمان مدرسه سر زده به کلاس ما آمدند و گفتند روسری‌های خود را بردارید. ما هم چنین کردیم و ماهروزاده با خودکاری که در دست داشت، موهای بچه‌ها را وارسی می‌کرد و بلند و بلند به بچه‌ها می‌گفت، چرا دیشب حمام نرفتی؟؟؟ مگر امروز شنبه نیست!!
من بی‌نهایت تعجب کرده بودم و به هیچ عنوان دلیل رفتار او را نمی‌فهمیدم، حتا اگر حرف‌اش درست بود (که نبود) و بچه‌ها حتما باید جمعه شب به حمام می‌رفتند، رفتار او برای‌ام قابل هضم نبود. این‌که جلوی بچه‌های دیگر کلاس با کسی برخورد می‌کرد و چیزی می‌گفت، اعصاب مرا به هم ریخته بود. به من رسید. خودکارش را لابه‌لای موهای من برد و وقتی متوجه شد که حمام رفته‌ام گفت: این چه کشی است که به موهای‌ات بسته‌ای؟؟؟؟!!!
من گفتم عیب‌اش چیست؟ گفت مگر من نگفتم باید ساده‌زیستی را بیاموزیم شاید بچه‌های مدرسه قدرت خرید چنین گل‌سری را نداشته باشند و بر روی سر تو ببینند و دل‌شان بخواهد. (لازم به توضیح است که بیش‌تر بچه‌هایی که در این مدرسه درس می‌خواندند از خانواده‌های سرمایه‌دار بودند که می‌توانستند حدود ۸ سال پیش برای یک‌سال درس‌خواندن فرزندشان در این مدرسه، شهریه‌ی یک میلیون تومانی پرداخت کنند)
من کشی که به سرم بود را برداشتم و گفتم این گل سر خیلی ساده است و واقعا هم چنین بود و من برای خرید آن کش فقط ۵۰ تومان پرداخت کرده بودم.
وقتی دید که گل‌سر من ساده است، گفت: خیلی پهن است!!!!! خانم کردی که مثل نوچه‌های‌اش در کنار در کلاس ایستاده بود را صدا کرد و کش من را روی تکه کاغذ قرار داد و به دست خانم کردی داد و گفت این را ببر در دفتر و از کلاس خارج شد، حالا من به شدت عصبانی مانده بودم و بچه‌های شاکی. معلم کلاس هم هیچ‌وقت در مقابل ماهروزاده جرات به زبان آوردن کلمه‌یی نداشت. به خانم کردی که هنوز در کلاس حضور داشت گفتم: الان با این کش چه می‌کنید؟ او گفت: ضمیمه‌ی پرونده‌ی شما می‌شود و یک نمره از انضباط شما کم می‌شود. من که به شدت عصبانی بودم بلند گفتم: شما حق ندارید چنین کاری انجام دهید و خانم کردی با عصبانیت از کلاس خارج شد.
معلم به درس خود ادامه داد اما من نمی‌توانستم از شدت ناراحتی و توهینی که به من شده بود، به درس او گوش دهم. ناگهان یکی دیگر از ناظمان ما به کلاس آمد و گفت: شیدا جهان‌بین بیا دفتر خانم ماهروزاده با شما کار دارد.
همه‌ی بچه‌ها جوری به من نگاه می‌کردند که انگار قرار است به شکنجه‌گاه بروم و می‌گفتند مواظب خودت باش.
به دفتر رفتم، ماهروزاده تنها در دفتر بود. گفت این چه صداهایی بود از خودت درآوردی؟
من گفتم: صدای بلند بود. حق‌ من نیست برای این گل سر نمره انضباط‌ ‌ام کم شود. شما و خانم کردی برخورد خوبی نکردید.
ناگهان چنان فریادی بر سر من کشید که از ترس، رنگ‌ام پرید و گفت: وقتی خانواده‌ات را برای این حرف‌ات به مدرسه خواستم متوجه می‌شوی . برگرد سر کلاس.
آن روز برای من بدترین روز دوران تحصیل‌ام بود. نمی‌توانستم، توهینی که به من کرده بود را فراموش کنم. روز گذشت و من به خانه آمدم، از وقتی به خانه رسیدم، ناخودآگاه گریه کردم تا وقتی که به خواب روم. مادر و پدرم که وضع روحی مرا دیده بودند و از برخوردهای مدرسه خبر داشتند، تصمیم گرفتند به هیچ عنوان سال تحصیلی بعدی، مرا به آن مدرسه نفرستند، به دلیل این‌که من کاملا دچار افسرده‌گی شده بودم. 
فردای آن روز با منزل ما تماس گرفتند و مادرم را به مدرسه خواستند. ماهروزاده مادرم را به اتاق خودش برد و ماجرا را به شیوه‌یی دیگر تعریف کرد و وقتی مقاومت مادرم را دید، بحث را جمع کرده بود. 
بعد از آن روز ماهروزاده، در جلساتی که برای بچه‌ها می‌گذاشت، همیشه به کنایه می‌گفت: مادری که ناخن‌های‌اش بلند است، از فرزندش چه انتطاری می‌توان داست؟! منظورش مادر من بود!
آن سال نمره انضباط من به دلیل پهن بودن کش سرم ۱۹ شد!
این‌جا مصاحبه‌یی با ماهروزاده، همسر … حداد عادل را بخوانید.
پی‌نوشت: هر چه گشتم، عکسی از ماهروزاده پیدا نکردم تا در متن قرار دهم!

]
]>

Posted in دبیرستان فرهنگComments (8)

Tags: , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۴)


در طبقه‌ی دوم دبیرستان فرهنگ سالن بزرگی وجود داشت که از آن به عنوان نمازخانه و سالن برگزاری مراسم در مناسبت‌های مختلف، استفاده می‌کردند که مدتی در هفته‌ی دفاع مقدس، باز هم به ابتکار خانم بقایی، آن‌جا را مانند جبهه‌ی جنگ درست کرده بودند و دختران بسیجی مدرسه، چپیه و پلاک جنگ و عکس شهدا و … را می‌فروختند و صبح‌های پنجشنبه، حداد عادل سخن‌رانی می‌کرد و حافظ شناسی تدریس می‌کرد!!
هر روز بعد از ناهار بچه‌ها باید در نمازخانه حضور پیدا می‌کردند و نماز می‌خواندند، آن‌هم پشت امام جماعتی که اکثرا ناشناس بود، همین زور و اجبار، باعث شده بود تا خیلی‌ها از نماز خواندن در مدرسه بدشان بیاید و از آن‌جا فراری باشند. اما حضور ناظم‌ها و برخی اوقات، ماهروزاده، همسر حدادعادل و بازجویی‌های آن‌ها برای این‌که چرا نماز نمی‌خوانید هم وجود داشت.
معمولا در جواب ناظمان و مدیر مدرسه، که چرا نماز نمی‌خوانید، بچه‌ها می‌گفتند که نمی‌توانیم و آن‌ها قبول می‌کردند، تا این‌که کار به جایی رسید که در هر کلاس، فردی را مسئول کردند تا اسامی بچه‌های کلاس را یادداشت کند و هر روز که نماز می‌خوانند، در مقابل اسامی آن‌ها علامت بگذارد تا مشخص شود که هر فرد چند روز نماز نمی‌خواند!!! در حقیقت می‌خواستند ببینند، اگر کسی بیش از ۷ یا ۱۰ روز! می‌گوید نمی‌توانم نماز بخوانم، دروغ می‌گوید و فورا با خانواده‌ی وی تماس بگیرند و بگویند که دختر شما، کافر است و بی‌نماز است و از آن‌ها بخواهند برای تعهد به مدرسه بیایند.
این کارهایی که مسئولان مدرسه انجام می‌دادند، من و بچه‌های دیگر را به شدت زده می‌کرد. بعد تصمیم گرفتند که برای آن‌هایی که می‌گویند، نمی‌توانیم نماز بخوانیم، در یک کلاس، به سرپرستی خانم آل‌رسول نوار صحبت‌های الهی قمشه‌یی را بگذارند تا بچه‌ها فیض ببرند!!!
خانم آل‌رسول هم دائم در حال گفتن “هیس” بود، نمی‌توانست جلوی خنده و حرف‌های بچه‌های کلاس را بگیرد تا جایی که قسمتی دیگری از نمره انضباط بچه‌ها در همین کلاس کم می‌‌شد…
پی نوشت: در پایان هر یک از این نوشته‌های‌ام، از خودم بدم می‌آید که چرا حتا یک روز را در آن‌جا درس خواندم.

Posted in دبیرستان فرهنگComments (1)

Tags: , , , ,

خاطراتی از دبیرستان فرهنگ (۳)


حیاط دبیرستان فرهنگ، پیش از این‌که به حیاط یک مدرسه شبیه باشد، مانند یک باغ زیبا بود، این مدرسه در خیابان الهیه قرار داشت و این ملک متعلق به یکی از درباریان زمان پهلوی بود که حالا قسمت بار آن به کتا‌ب‌خانه تبدیل و اتاق‌های طبقه‌ی دوم آن به کلاس‌های درس تبدیل شده بود.
در گوشه‌یی از حیاط، استخری قرار داشت، که دانش‌آموزان مدرسه، حتا آن‌هایی که دل‌شان نمی‌خواست و یا نمی‌توانستند شنا کنند، باید به استخر می‌رفتند. یادم می‌آید تابستان سال ۷۶ بود و در آن زمان خواهر من در فرهنگ درس می‌خواند و من دبستانی بودم، به ابتکار خانم بقایی، معلم تاریخ مدرسه، حدادعادل تعدادی از دختران تازه مسلمان شده‌ی اروپا و امریکا را که به ایران سفر کرده بودند، به مدرسه دعوت کرد تا دانش‌آموزان مدرسه‌اش آن‌ها را که مسلمان شده، اما سنی هستند، شیعه کنند!!
آن روز من هم در مدرسه حضور داشتم و خانم بقایی با هیجان از بچه‌ها می‌خواست که با آن‌ها وارد بحث مذهب بشوند و برای آن‌ها دلایل مختلف بیاورند و آن‌ها را به راه راست هدایت کنند!!
حالا بماند که روپوش‌های بچه‌های مدرسه فرهنگ هم با همه‌ی دانش‌آموزان دیگر متفاوت بود و روی روپوش یک یقه‌ی راه راه سفید و سرمه‌یی قرار داشت که همه‌ی بچه‌ها از آن بدشان می‌آمد و تقریبا نمره‌ی انضباط بیش‌تر بچه‌ها به خاطر استفاده نکردن از آن یقه پایین بود! و بچه‌ها باید با همان شکل به دیدار این دختران اروپایی می‌رفتند.
آن‌ها به مدرسه رسیدند و حدادعادل برای آن‌ها سخن‌رانی کرد و خانم بقایی و بقیه هم چند کلمه‌یی برای آن‌ها صحبت کردند و بچه‌های مدرسه، مشغول حرف زدن با آن‌ها بودند. 
پس از مدتی نماز جماعت خواندند و ناهار خوردند و در تمام این مراحل، خانم بقایی از بچه‌ها می‌خواست که آن‌ها را به راه راست هدایت کنند و بچه‌ها هم می‌خندیدند و با آن‌ها در مورد چیزهای دیگر صحبت می‌کردند. تا این‌که با توجه به این‌که به این دختران از قبل گفته شده بود که با خودشان لباس شنا (مایو) هم‌راه داشته باشند، وقت شنا کردن در استخر مدرسه فرارسید.
مسئولان مدرسه‌ی فرهنگ برای این‌که خدایی نکرده بچه‌ها در زمان شنا کردن در استخر به گناه نیافتند!! برای دختران مدرسه لباسی طراحی کرده بودند که بچه‌ها باید الگوی آن‌را از مدرسه می‌گرفتند و با پارچه‌یی که خود مدرسه در اختیار آن‌ها قرار می‌داد، آن‌را می‌دوختند و با آن به استخر مدرسه می‌آمدند. این مایو دارای آستین موتاه و شلوارکی بود که روی آن یک دامن کوتاه هم قرار داشت. حالا بچه‌ها چه‌گونه می‌توانستند با آن شنا کنند هم بماند. نکته‌ی دیگر هم این بود که پارچه‌یی که برای دوخت آن درنظر گرفته بودند، مناسب مایو نبود و بعد از مدتی تمام  تار و پود آن از هم باز شده بود و بدتر از مایوهای معمولی که مدرسه پوشیدن آن‌را قدغن کرده بود، شده بود.
آن روز دختران اروپایی و آمریکایی با مایوهای زیبا و بیکینی وارد استخر شدند، درحالی‌که دختران مدرسه‌ی فرهنگ باید با آن مایوها وارد استخر می‌شدند. تقریبا هیچ‌یک از بجه‌ها دل‌اش نمی‌خواست که با آن لباس‌ها وارد استخر شود ولی مجبور بودند و این در حالی بود که آن دختران تازه مسلمان شده از دیدن مایوهای بچه‌های مدرسه‌ی فرهنگ شوکه شده بودند… 
فکر می‌کنم این دختران پس از خروج از مدرسه‌ی فرهنگ، دوباره تصمیم گرفتند تا اسلام را کنار بگذارند و به دین خود برگردند…

Posted in دبیرستان فرهنگComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان