Tag Archive | "روزنامه نگار"

Tags: , , ,

برای نعیمه دوستدار که همیشه بین نوشته‌های‌‌اش جا داشتیم


شنیدن خبر بازداشت همیشه ناراحت می‌کند همه را، اما وقتی خبر مربوط به یکی از دوستانی باشد که روزهای زیادی را با هم گذرانده‌اید خیلی بیش‌تر کلافه می‌شوید. در این مدت تعداد زیادی از دوستان‌ من و مدیار بازداشت شدند که با بازداشت هر کدام‌شان گریستم و دل‌ام هزار بار برای‌شان پرکشید.

اما شنیدن خبر بازداشت نعیمه دوستدار، دختر با استعداد مدرسه‌ی فرهنگ و خبرنگار اجتماعی و فرهنگی روزنامه‌هایی چون جام جم و همشهری و … و رفیق سفرهای دخترانه‌یی که در آن فقط خنده بود و کشیدن نقشه‌هایی برای خلاصی پیدا کردن از رنج دنیا و تبعیض بین زنان و مردان آن‌قدر غم‌گین‌ام کرده که چهره‌اش مدام در ذهن‌ام است، چهره‌اش وقتی که با وسواس زیاد برای آن‌ها که دوست داشت، هدیه انتخاب می‌کرد و آن زمانی که بعد از یک سفر سه روزه، برای‌ام جشن تولد در خانه‌اش می‌گرفت.

اسم نعیمه همیشه با نگاه‌های خاص‌اش به مسائل و نوشتن در مورد آن‌ها از زاویه‌یی که کم‌تر دیده می‌شود در ذهن‌ام می‌آید، احساس‌اش به مسائلی که در اطراف‌اش رخ می‌داد و شاید مورد توجه کسی نبود همیشه برای‌ام ستودنی بود، نوشته‌هایی که خطاب به خواهرم بود و او  را توصیف می‌کرد همیشه مرا به گریه می‌انداخت.

هزاران خاطره‌ی رنگی و دوست داشتنی از تصمیم‌های منحصر به فرد گروه دوستی‌مان در ذهن‌ام است که حالا به جای لب‌خند، اشک در چشمان‌ام می‌آورد. نمی‌دانم در کدام چهاردیواری بی‌رحمی محبوس است و به کدام یک از خاطره‌های‌اش فکر می‌کند و کدام اتفاق را برای نوشتن در ذهن‌اش می‌پروراند.

نمی‌دانم دل‌اش برای نیلا چه حالی دارد، نمی‌دانم برای دیدن چه کسی بی‌‌تاب شده، نمی‌دانم کلمه‌ی حبس و انفرادی برای‌اش چه معنایی پیدا کرده، اما می‌دانم که طاقت می‌آورد، می‌دانم که بی‌گناه بی‌گناه است و هیچ فعالیتی که مستحق زندان باشد، نکرده است.

او فقط در لحظه‌های تلخ و شیرین زنده‌گی‌اش حضور داشته است، شعر سروده است، داستان نوشته است، از آن‌چه برای‌اش مهم است در وبلاگ‌اش نوشته است و از بچه‌های موفق دبیرستان فرهنگی بوده است که حالا موسس‌اش، بسیاری از دانش‌آموزان‌اش را در بند می‌بیند و …

نعیمه‌ی خوب و عزیز، طاقت بیار و به آن روزهایی فکر کن که دست‌ات باز در دستان نیلا خواهد بود و این دخترک زیبا با لب‌خندش همه‌ی خوبی‌های دنیا را برای‌ات خواهد آورد.

صبوری کن و آرام باش که به انتظار آزادی‌ات هستیم.

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , ,

نگاه‌ام به آینده‌یی مه ‌آلود است که آن‌را خواهم ساخت


می‌شمارم: یک، دو، سه، چهار … پنجاه و سه … شصت …

تعدادشان زیادتر از آن است که شمارش کنم، هم‌کاران در بندم را می‌گویم، آن‌هایی که با قلم به جنگ سیاهی می‌روند و بازداشت می‌شوند، از نوع بازداشت‌های فله‌یی این روزها که همه را در بر می‌گیرد و تفاوتی قایل نمی‌شود.

حتا آن‌هایی که خودشان می‌گویند ما علاقه‌یی به کارهای سیاسی نداریم و تا به حال انجام نداده‌ایم هم، در این اواخر بازداشت می‌شوند، بازداشت‌هایی که به خیال خام دولت کودتا برای جلوگیری از راه‌پیمایی گسترده‌ی ۲۲ بهمن ماه است.

در این میان اگر بخواهیم خبر آن‌هایی که بازداشت شده‌اند و خانواده‌های‌شان فکر می‌کنند که اگر خبر بازداشت‌شان پخش نشود، فرزندشان زودتر آزاد می‌شود را هم حساب کنیم که تعداد بازداشتی‌ها سر به فلک می‌زند.

نزدیک‌ترین دوستان‌ام در زندان هستند و نمی‌توانم خبر بازداشت‌شان را بنویسم، دوست عزیز روزنامه نگار و وبلاگ‌نویسی که می‌دانم تاب یک روز زندان را ندارد در بند است و دو روز است که در انفرادی است و می‌دانم که طاقت زیادی ندارد و همین دردناک‌ترین قسمت ماجرا است. چون می‌ترسم گرفتار سناریوهای بدی شود و برای این‌که زودتر آزاد شود، تن به اعتراف بسپارد و آینده‌اش …

دل‌ام برای روز ۲۲ بهمن پر می‌زند اما نگران‌ام، می‌ترسم از این‌ آینده‌یی که پشت مه قرار دارد و هیچ درکی از آن ندارم و تنها آرزوهای رنگی و خوب برای آن دارم، ایران‌ام را چنان می‌خواهم که روزنامه نگارش قلم به دست، از درد بنویسد و ترس از زندان نداشته باشد، فعال حقوق بشرش آزادانه عمل کند و غم روزهای انفرادی را نداشته باشد، دانش‌جوی‌اش از تحصیل محروم نباشد و صدای‌اش به گوش مسئولان بدون هیچ فیلتری برسد؛ زنان‌اش نگران حقوق از دست رفته‌ی‌شان نباشند و غم بی‌عدالتی کمرشان را نشکند، ایرانی که آزاد باشد، آزادی‌یی مطلق و بی‌تبصره و پایدار.

پی‌نوشت:

  1. با این‌که با خودم قرار گذاشته بودم روزی یک بار در وبلاگ‌ام بنویسم اما در این چند روز اخیر نتوانستم آن هم به دلیل نوشتن خبرها و گزارش‌های فراوانی از بازداشت‌ها و خبرهای دیگر است که تعدادشان این روزها بیش‌تر از سابق شده و قلب هر کدام از ما ایرانیان را به درد می‌آورد و در پایان روز هیچ انرژی برای‌ام باقی نمی‌گذارد تا بتوانم بنویسم. اما از این پس به قول‌ام وفا می‌کنم.
  2. خبرهای نقض حقوق بشر را در سایت رهانا دنبال کنید و از این‌جا متن انگلیسی آن‌ها را هم بخوانید.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (0)

Tags: , , , ,

با توام خدا! دل مرثیه ای برای علیرضا


حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد؟!. خوب می دانم ردای سیاه کعبه، همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران.

گفتی بهشت زیر پای مادران است … چه دلخوش بودیم به وعده هایت و فکر کردیم نوید که می دهی چشم داشتی نداری.

خدایا اینجا برزخ است. خدایا اینجا جهنم است. خدایا خانه ام روی قله های نیش مار غاشیه است. خدایا !… خوابی؟ یا سرت شلوغ شده که روی بر نمی گردانی تا در این شبهای دلتنگ که جگر گوشه ام …آه جگر گو !…ای جگر !…آی از خون پر شده جگرم که نمی دانم پاره ی تنم در این سرمای زمستان سر بر کدام بستر سرد می گذارد که من در شب بی خوابی هایم یخ می زنم، بغضم یخ می زند، نگاهم می میرد و باز چون رو به تو می کنم راه تاریک… .

خدایا ! کجایی ؟ امان ! امان که طاقت بریده ام.

خدایا !… به که پناه برم که دست سنگینش صورت فرزندم را به خون رنگین نکرده باشد و امان از که طلبم که نگاه سوزانش سینه دل پاره مرا نسوزانده باشد. پروردگارا ! نه ایوبم که صبر هزاران ساله داشته باشم نه یعقوبم که در پناه عصمت خویش به بوی پیراهنی از سرزمین گمشده دل خوش کنم.

خدایا ! یوسفم به چنگ  گرگ کدام بیابان اسیر است که شبها خونش از چشمهای من می ریزد. خدایا نمی دانم صدای ضجه های مادری را که حلقومش از شدت اندوه و رنج مثل گردبادی در هم پیچیده، می شنوی؟! آیا چشم های اشک آلود پدری را می بینی که قطره قطره غرورش را فرو می بارد و در این تیرگی سنگین و دهشت ناک زخم دلش را با اشک دیده می شوید ؟!.

خدایا ! خود خوب می دانستی که نسل قابیل روی زمین چه ها که نخواهد کرد. می دانم که در عرش کبریائیت جشن عروج بندگان نیکویت را گرفته ای اما در سویی دیگر وااسفا می زنی که خلیفگان دروغینت در زمین نام پاک و بزرگ تو را به تلبیس ظلم و حیلت و کذب آلوده اند.

کجایند مردان مقرب بارگاهت که چون بر صلیب می شدند صدق و راستی کرامت کلامشان بود در حالی که آویخته شدن بر صلیب عقوبت سلامشان ؟!.

کجایند راست کردارانی که قدرت را از آب بینی چهار پایی کمتر خواندند و چون خواست مردم دیدند به شیوه ی بردباری و مکرمت تنها بر مسند سخت و دشوار قضاوت ماندند؟!.

گمان کنم خدایا بس که از آفریدگان خویش خوش ندیدی درهای رحمت بر بندگان پر زحمت بسته ای. نه …! نه توچنین نمی کنی. می دانم؛ تو که موسایت را از رنجاندن چوپان ساده ای که به شیوه خویش با تو راز می گفت ، به سخنی سخت ، خروش کردی ، بندگان پاکت را که در راه اجرای حقوق انسانی و پاسداری از نوامیس بشری داد حق خواهی سر داده اند، کی فراموش کردی ؟!

پروردگارا ! ما بندگان پریشان روزگاریم نه آنکه خس و خاریم؛ که بر دشواری های محقق کردن رسالت انسانی در زمین بر مصائب رنج و اندوه بردباریم . برگ سبزی که تحفه ی درویشیمان بود از طوبای صبوری بر سفره قناعت و رنجوری گذاشتیم و این بضاعت اندک توشه ی  راهمان بود که بشارتمان دادی ” الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم “.

ما دل خوش کرده بودیم که در راه رسیده به مدینه ی فاضله سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخوریم. حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد ؟!.

انگار سرزمین من آیینه ای هزار تکه دورادور کعبه ی تو شده. در کدام بنگرم و بر کدام نماز گزارم که آه اندوهم غبار دلش نشود.

خوب می دانم ردای سیاه کعبه ،همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران. پس به بزرگواریت سوگند که سرهای سبز فرزندانمان را در پناه امن خویش به سلامت دار.

مهتا بردبار

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , , , , ,

حکم‌های سنگین و برخوردهای نادرست با بازداشتی‌ها


ابلاغ حکم‌های سنگین و حبس‌های طولانی در روزهای اخیر یکی از عادت‌های روزانه‌ی قوه‌ی قضاییه شده که اهداف مختلفی پشت آن پنهان است که مهم‌ترین آن ترساندن مردم و فعالان و به قولی گوش‌مالی‌ دادن آن‌ها محسوب می‌شود.

افراد بازداشتی که در شرایط معمولی با حبس‌های یک تا دو سال روبه‌رو می‌شدند در وقایع پس از انتخابات به حبس‌های طولانی پنج سال به بالا همراه با تبعید و شلاق و … محکوم شده و حتا در مواردی با محارب خواندن آن‌ها سعی در اعدام‌شان نیز دارند.

در این میان تقریبا در همه‌ی موراد، از مکان بازداشتی‌های‌مان خبر داشته‌ایم و آن‌ها دست کم یک بار با خانواده‌های خود تماس داشته‌اند و خبر از حضور خود در زندان‌ها داده‌اند، اما از علیرضا فیروزی (فعال دانش‌جویی، فعال حقوق‌بشر و روزنامه‌نگار) و سورنا هاشمی (فعال دانش‌جویی) که از تاریخ جمعه یازده دی ماه از خانه به قصد سفر به تبریز خارج شده‌اند تا کنون هیچ خبری در دست نیست که این مساله موردی بسیار نادر و خطرناک در روزهای اخیر است، چرا که تمام شواهد دال بر بازداشت آن‌ها است اما به آن‌ها تا کنون اجازه‌ی تماس با خانواده‌های‌شان داده نشده و حتا در مواردی ماموران امنیتی با به دست آوردن پسوورد ایمیل‌های آن‌ها اقدام به ارتباط گرفتن با دوستان آن‌ها که عموما از فعالان سیاسی و حقوق بشری هستند، کرده‌اند.

حتا با وجود این‌که شواهد از بازداشت آن‌ها خبر می‌دهد، خانواده‌های آن‌ها پس از مراجعه‌ی حضوری به نهادها امنیتی تبریز و تهران نام آن‌ها را در لیست بازداشتی‌ها پیدا نکرده‌اند و هم‌چنین نهاد بازداشت کننده هم مشخص نیست. این در حالی است که خانواده‌های آن‌ها پس از جستجوی نام‌ آن‌ها در بیمارستان‌ها، سردخانه‌ها و نیروی انتظامی تبریز و تهران هیچ رد و نشانی از حضور آن‌ها پیدا نکرده‌اند.

۱۵ روز بی‌خبری مطلق از علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که از فعالان دانش‌جویی شناخته شده‌ی جنبش دانش‌جویی هستند و بارها با محرومیت از تحصیل و بازداشت مواجه شده‌اند، اتفاقی نیست که در مورد آن سکوت کنیم. ما از محل نگه‌داری و سلامت جسمی این دو بی‌خبریم و این حتا نقض قوانین جمهوری اسلامی است که به بازداشت شده‌گان اجازه‌ی تماس داده نمی‌شود.

روی آوردن نیروهای امنیتی به شیوه‌های کثیف از جمله بی‌خبر نگه داشتن خانواده‌های بازداشتی‌ها از اوضاع و احوال عزیزان در بندشان و هم‌چنین بازداشت و گروگان گیری افرادی که هیچ فعالیت سیاسی نداشته‌اند هم این روزها بازار داغی پیدا کرده، تا آن‌جایی که برای مجبور کردن یک گروه فعال سیاسی و با سابقه، به ترک فعالیت‌ها، اعضای خانواده و فرزندان اعضای آن گروه را به گروگان می‌گیرند تا به خواسته‌های‌شان برسند.

در نمونه‌یی دیگر، مهدیه گلرو فعال دانش‌جویی است که در تاریخ ۱۲ آذر ماه ماموران امنیتی پس از یورش به منزل‌اش و پس از تفتیش چند ساعته‌ی منزل و ضبط لوازم شخصی، او را به همراه همسرش که هیچ سابقه‌یی در زمینه‌ی فعالیت‌های سیاسی نداشته، بازداشت کرده‌اند و به او گفته‌اند در صورت همکاری با آن‌ها، همسرش را آزاد می‌کنند که این اتفاق تا به امروز هم رخ نداده است.

برخوردهای این چنینی با فعالان به قصد انتقام گرفتن و با هدف سرکوب و ترساندن دیگر فعالان و مردم، نه تنها باعث آرام‌تر شدن اوضاع و ترسیدن مردم نمی‌شود بلکه محرکی است برای اعتراض و مقاومت بیش‌تر مردم و فعالان سیاسی و نزدیک‌تر شدن به خواسته‌های نهایی ما که آزادی ایران و ایرانی است.

پی‌نوشت:

  • مطلب «دشمن را بشناسیم» که چند روز پیش در وبلاگ‌ام منتشر کرده بودم به زبان انگلیسی در رادیو فردا و هم چنین به زبان انگلیسی و فرانسه (با کمی دخل و تصرف مسئول سایت) در سایت یکی از دوستان فرانسوی‌ام منتشر شده است.

در این میان:

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (2)

Tags: , , , , , , , ,

از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی هیچ خبری در دست نیست


امروز باز هم با دل دردی که چند سالی است، همراه من شده، بیدار شدم. سرم درد می‌کند، چون شب پیش تا صبح خواب علیرضا را دیده‌ام و در خواب دیدم که بازداشت شده و فقط اشک ریختم و به زندان‌بان‌اش التماس کردم که آزادش کنند.

صبح که چشمان‌ام را باز کردم، هنوز گیج بودم، فکر می‌کردم واقعا علی‌رضا و سورنا را دیده‌ام، اما همه‌اش خواب بود. با دل‌درد می‌نشینم پای اینترنت که این روزها عادتی عمیق به آن پیدا کردم. می‌نشینم و خبرها را مرور می‌کنم و اول از همه به دکتر حسام فیروزی، عموی علیرضا، پیام می‌دهم که خبری تازه‌یی شده یا نه؟ که او هم در کمال ناامیدی می‌گوید هنوز هیچ خبر.

«هنوز هیچ خبر» مثل آوار بر سرم خراب می‌شود. هنوز هیچ خبر. علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی از روز جمعه‌ی هفته‌ی گذشته ناپدید شده‌اند و هنوز هیچ خبری از آن‌ها نیست. بازداشت شده‌اند در حالی‌که نهاد بازداشت کننده را نمی‌شناسیم و اسم‌شان در هیچ نهاد امنیتی پیدا نمی‌شود.

سردرد و دل‌درد؛ طبق عادت قدیمی به سراغ دم‌کرده‌های گیاهی می‌روم و الان که در حال تایپ کردن هستم، یک لیوان گل گاوزبان دم شده با نبات و پای پرتقای کنارم است تا شاید از این دردهای لعنتی خلاص شوم.

ذهن‌ام خسته است آن‌قدر که هزار حدس و گمان برای علی‌رضا و سورنا در ذهن‌ام گذشته و به هیچ نتیجه‌یی نرسیده‌ام. خدا خدا می‌کنم که اتفاق بدی برای‌شان نیافتاده باشد که اگر این‌طور باشد، دیگر نمی‌توانم قد راست کنم.

علی‌رضا عزیزم، سورنای مهربان نمی‌دانم کجایید. هیچ تصوری از اتاقی که در آن محبوس‌ هستید ندارم و معتقدم بازداشت‌تان خیلی مظلومانه بود، کسی همراه‌تان نبود تا در لحظه‌ی نخست خبر پخش شود، دل‌ام هر جا که هستید با شما است. طاقت بیاورید، محکم باشید، آرام و صبور باشید. در انتظار آزادی‌تان نشسته‌ایم.

مرتبط:

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , , , , ,

باور کن آن‌هایی هم که زیر سایه‌ی اصلاح‌طلبان نبودند، زندانی هستند!


15758_1202650980146_1044730406_573044_2716563_nمی‌نویسم برای آن‌هایی که مظلومانه هم‌چنان در زندان هستند و کم‌تر به یادشان می‌افتیم، نام‌هایی که به هر دلیلی از گزارش‌های مراکز معتبر دور مانده و حمایتی از آن‌ها نمی‌شود، نام‌هایی که به دلیل انفرادی کار کردن و متعلق نبودن به طیف خاصی از قلم می‌افتند و با وجود سابقه‌های پررنگ‌شان در کار روزنامه‌نگاری در هیچ‌کجای گزارش‌های سازمان‌هایی مثل گزارش‌گران بدون مرز جایی ندارند.

می‌نویسم از دوستی که همسرش شب‌ها به دنبال نام‌ شوهرش در اینترنت می‌گردد و خبر از او نمی‌بیند، گزارش‌های پر زرق و برق حامیان روزنامه‌نگاران در بند را می‌خواند و هر چه به دنبال نام همسرش می‌گردد اثری از آن نمی‌بیند.

از آن‌هایی می‌نویسم که فقط اگر از اعتصاب غذا به بیمارستان منتقل شوند برخی یادشان می‌افتد که گزارشی هم درباره‌ی‌ آن‌ها بنویسند، آن برخی، چون به دنبال مطرح کردن خودشان هستند تنها از آن‌هایی گزارش می‌نویسند که نامی دارند و وقتی اسم‌شان در گزارش‌های‌شان بیاید آمار بازدید از گزاراش‌شان بالا می‌رود و سردبیر ذوق می‌کند از این‌که فلان خبرنگارم که بعد از انتخابات از سوراخی که چند سال پنهان شده بود درآمده، گزارش‌های پربیننده‌یی می‌نویسد. برای سردبیر فرقی نمی‌کند که متن گزارش تکرار مکررات است، فقط این‌را می‌خواهد که مجموعه‌اش مطرح شود و لینک‌های زیادی در جای‌جای اینترنت داشته باشد.

از مسعود لواسانی می‌نویسم که دادگاه‌اش چند بار به تاخیر افتاده و کسی به یادش نیست. از جواد ماهزاده که جمعی از روزنامه‌نگاران به انتشار نامه‌یی در حمایت از او بسنده کردند و دیگر هیچ خبری از او نشد.

از فریبا پژوه که چهار ماه است در زندان است و پرونده‌اش تکمیل شده و دستور آزادی دارداما آزاد نمی‌شود، از مظلومیت خانواده‌اش که دیگر نمی‌دانند چه باید بکنند تا آزادی فرزندشان را به تماشا بنشینند.

مسعود لواسانی زمانی که در خبرگزاری مهر بود و پس از آن گزارش‌ها و تحلیل‌های خوبی در کارنامه‌اش دارد، او از منتقدان خیلی از رفتارهای حکومت بود و در وبلاگی که داشت، حرف‌های‌اش را منتشر می‌کرد. حالا بیش‌تر روزها را در زندان سیب‌زمینی پخته می‌خورد، سهم‌اش تنها یک‌بار در هفته ملاقات پسرک‌اش است. فضای جایی که بازداشت است سرد است و جسم‌اش را بیمار کرده است.

جواد ماهزاده را نمی‌دانم چه می‌کند، حتا نمی‌دانم دادگاه‌اش برگزار شده یا نه؟ فقط می‌دانم مظلوم در زندان مانده. روزنامه‌نگار و رمان‌نویسی که از اول آبان ماه تا کنون در زندان است و نام‌اش در گزارش‌های سازمان گزارش‌گران بدون مرز که حامی تمام روزنامه‌نگاران است حتا برای یک‌بار هم نیامده.

فریبا پژوه، روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس ۴ ماه را دور از خانواده در زندان بوده، در سلولی سرد که باعث بیماری روحی و جسمی‌اش شده، فریبا از دوستان‌ام است، هر بار که با مادرش حرف می‌زنم گریه امان‌ام نمی‌دهد، مادرش بی‌طاقت شده، صبرش تمام شده و نمی‌داند چه کاری انجام دهد تا دخترش را در خانه‌اش به آغوش بکشد.

دوستانی که نام بردم، اندک اخباری در موردشان وجود دارد، خیلی‌های دیگر هستند که حتا نام‌شان را نمی‌دانیم و در زندان به سر می‌برند. بیاییم خبررسانی در مورد زندانیان را عادلانه تقسیم کنیم. بیاییم آن‌هایی که زیر سایه‌ی اصلاح‌طلبان نبودند و فردی فعالیت می‌کردند را هم زندانی محسوب کنیم و برای‌شان دل بسوزانیم. کم‌تر کاری که از دست‌مان برمی‌آید، زنده نگه‌داشتن نام‌شان است تا به روز آزادی‌شان برسیم. این کوچک‌ترین کار را از آنها دریغ نکنیم.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین


Posted in زندانی سیاسیComments (1)

Tags: , , , , , , , ,

تاریخ تکرار می‌شود


چند روز پیش در سایت بالاترین یکی از اعضا عکسی از میرحسین موسوی را در حال نماز خواندن و وقتی که در حال قنوت کردن بود، قرار داده بود و به عنوان توضیح آن نوشته بود: اوج بندگی و عرفان در این تصویر مشخص است. تعدادی از اعضا هم به آن رای مثبت داده بودند اما بسیاری از دوستان با قرار دادن این عکس در سایت موافق نبودند و در قسمت کامنت‌ها آن‌را نقد کرده بودند.

تعجب کردم از این‌که دقیقا شاهد تکرار تاریخ هستم، همیشه در کتاب‌ها خوانده بودم که چندین سال یک‌بار تاریخ در سرزمین‌ها تکرار می‌شود و چه خوب است که از آن عبرت گرفته باشیم تا دچار زوال آن دوره‌ی تاریخی که در حال تکرار شدن است، نشویم. سن‌ام به آن زمانی که مردم ایران عکس آیت‌الله خمینی را در ماه می‌دیدند! قد نمی‌دهد. ولی هربار از زبان پدرم آن خاطرات را می‌شنوم فکر می‌کنم که مردم آن زمان احساسات را به جای دیدن راه اصلی ملاک قرار داده بودند و این‌گونه بود که عکس خمینی را در ماه می‌دیدند و این‌گونه بود که روزگارمان سیاه شد.

گذاشتن تصویر فردی در حال نماز خواندن و چنین توضیحی برای عکس آودن جز تخریب چیز دیگری نیست، حال آن‌ که کسی که این عکس را در سایت قرار داده، معتقد است که با هدف دفاع از میرحسین این عکس را در بالاترین قرار داده است. اما این چه دفاعی است؟ قرار دادن عکس فردی در حال نماز خواندن هم شد دفاع؟ عکس از نماز خواندن خیلی‌های دیگر هم موجود است. آیا باید عکس آن‌ها را هم پخش کنیم و بگوییم در حال دفاع از آن‌ها هستیم؟! به شخصه معتقدم هر فردی که اجازه دهد از نماز خواندن‌اش که می‌گویند ارتباط شخصی با خدا است، عکس بگیرند، منظور و هدف خاصی دارد. مثل این عکس که در تونل رسالت گرفته شده است.

بت سازی در بین افراد کشورمان رواج بسیاری دارد، همه یکتا پرست هستیم، اما از افراد به اقتضای زمان بت می‌سازیم. همین مساله یکی از دلایلی است که موجب انحطاط هر جنبشی می‌شود. یک‌بار سالیان پیش از یک رهبر ساده، بت ساختیم و این شد وضع آزادی و امنیت کشورمان. یک اشتباه را چند بار قرار است تکرار کنیم؟ من و هم‌سالان من در روزهای انقلاب حضور نداشتیم و شاید اگر موسوی را در حد یک بت بیانگاریم، کم‌تر راه خرده گرفتن بر ما باز است، اما  آن‌هایی که در دروران انقلاب بودند و شاهد نتیجه‌ی آن‌ همه توجه به فردی که رهبری مردم را بر عهده گرفته بود، بودند؛ چرا باید این اشتباه را بار دیگر تجربه کنند؟

هم‌چنین از این دست است خبر انتخاب زهرا رهنورد به عنوان سومین متفکر تاثیر گذار جهان! وقتی این خبر را هم خواندم بسیار تعجب کردم و دلیل آن‌را به هیچ وجه متوجه نشدم. آیا واقعا لیاقت آن‌را دارد؟ آیا نبودند افرادی که لایق‌تر باشند؟ آیا زهرا رهنوردی که در این زمان از برگزیده‌گان انتخاب شده است، تاثیر و نقش مهمی در جنبش سبز ایران داشت؟ آیا در روزهای راه‌پیمایی که ما و مادران‌مان در میان باتوم و گازهای اشک‌آور بودیم، او نیز حضور داشت؟ یا فقط به دلیل ملاقات از زندانیانی که آزاد شده‌اند و دیدار از مادرانی که فرزند از دست داده‌اند، او برگزیده شده است؟

جنبش سبز امروز ایران، به راحتی به دست نیامده و مخصوص یک نفر و آن هم میرحسین موسوی نیست. این جنبش متعلق است به تک‌تک افرادی است که کوچک‌ترین قدمی در راه آن برداشته‌اند. وجدان‌ام قبول نمی‌کند که وقتی قرار است برای نواده‌گان‌ام از جنبش سبز بگویم، آن‌را مدیون میرحسین موسوی و به خصوص همسرش بدانم، من این جنبش را مدیون خون سهراب و ندا و اشکان و … و تمام روزهایی که دوستان‌ام در زندان محبوس بودند می‌دانم.

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in انتخاباتComments (4)

Tags: , , , , , , ,

تا روزها به صد نرسیده بیا


wکلمات در دهان‌ام می‌خشکد، خنده بر لب‌ام می‌ماسد و از نگاه‌ام غم را می‌شود خواند وقتی که هر روز مرور می‌کنم چند روز از بازداشت‌ات گذشته، وقتی در انتظار خبر جدیدی از تو می‌مانم و هیچ‌خبر تازه‌یی نمی‌شود جز این‌که به خانواده‌ات وعده و وعیدهای بی‌خودی می‌دهند و می‌خواهند با این وعده‌ها کاری کنند که از تو کم‌تر بنویسیم، چون به آن‌ها وعده‌ی آزادی‌ات را داده‌اند و آن‌ها ترجیح می‌دهند در این روزها بیش‌تر احتیاط کنیم.

چیزی به صد روز غیبت‌ات در خانه نمانده، روزهایی که در سلولی به وسعت ۹ متر، خاطرات‌ات را که به وسعت عمرت است، مرور می‌کنی، هر روز چهره‌ی مهربان مادر و پدرت را تجسم می‌کنی، به یاد همسرت هستی و دستا‌ن‌ات دستان‌اش را کم می‌آورد.

طاقت بیاور دخترک، که آزادی‌ات را در انتظاریم، آن هم پس از بارانی که بر سرمان خواهد بارید و نوید روزهای آزادی خواهد بود.

پی‌نوشت:

صبح امروز، زمانی که مثل همیشه به سراغ وبلاگ همسرم رفتم، نوشته‌های‌ شب پیش‌اش، زمانی که در خواب بودم و برای‌ام نوشته بوده را خواندم و فقط آرزو کردم که کاش لایق همه‌ی عشقی که نثارم می‌کند باشم.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (1)

Tags: , , , , , , , , ,

سه خبر بد


4731_1187048955826_1216367979_509337_1638314_nساسان آقایی عزیز دیروز در منز‌ل‌اش بازداشت شده است و به جمع دیگر دوستان روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویسی که در اوین جمع‌اند پیوسته است. ساسان یکی از روزنامه‌نگارانی بود که کارش را بسیار می‌پسندیدم و اصول اخلاقی کارش را هم خوب می‌دانست.

ساسان گرامی در وبلاگ‌اش و درباره‌ی خودش چنین می‌نویسد: همیشه یک جوری شروع می‌شود اما مهم آن است که گویی شروع‌اش را پایانی نیست. وقتی تو خودت می‌خواهی یا نه اما به هر حال باید، پای‌ات را از آن حفاظ نرم مادری بیرون بگذاری، دیگر خواست تو مهم نیست. تو می‌آیی و این جا چیزهای خوب و بد، زشت و زیبا، دیدنی و نادیدنی را با هم می‌یابی؛ تفکیکی در کار نیست. می‌آیی که زنده‌گی کنی، بیاندیشی، بنویسی، عاشق شوی و بمیری. آفریننده‌ام مرا برای همین پنج کار آفرید. چه حاصل تلخی که اگر می‌دانست “من” می‌شوم، هرگز نمی‌آفرید…

مهرنوش اعتمادی فعال زنان و عضو کمپین یک میلیون امضا، امروز در اصفهان پس از هجوم و تفتیش منزل‌اش توسط نیروهای امنیتی به ناکجاآبادشان برده شده است.

مهدی عربشاهی فعال دانشجویی دقایقی پیش به اتهام اخلال در نظم عمومی از طریق تجمع غیرقانونی به شعبه‌ی ۱۰۵۳ دادگاه عمومی احضار شده است.

این‌ها را در ساعت ۱۴:۳۰ نوشته‌ام و امیدوارم مجبور به اضافه کردن خبرهای بدتری به آن نشوم. فکر می‌کنم باید در وبلاگ‌های‌مان یک روزشمار از دوستان دربندمان درست کنیم. چه تلخ…

پی‌نوشت:

این وبلاگ پسر دوست‌داشتنی مسعود لواسانی و فاطمه خردمند است، وبلاگی که پدر هر از گاهی آن‌را برای فرزندش می‌نوشت، اما مدت‌ها است که به روز نشده است. وبلاگ مسعود لواسانی پاک شده است. نمی‌دانم چرا اما برای‌اش آرزو می‌کنم که هر چه سریع‌تر به جمع گرم خانواده‌اش بازگردد.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

Tags: , , , , , , , , , ,

وبلاگستان در خطر است


323232کاری که با قلم سر و کار داشته باشد پر مخاطره است، چه به صورت سنتی‌اش  و چه به صورت مدرن‌اش که از انگشتان‌مان برای تایپ کردن آن‌چه حق و حقیقت می‌دانیم در این سیاه روزهای ایران استفاده کنیم، قلمی که در ذهن‌مان می‌چرخد، همانی است که ترس را بر اندام کودتاچیان می‌اندازد، همیشه انتخاب سختی میان گفتن و نگفتن، بیان کردن و ساکت ماندن پیش‌رو است، اما مقدس است گفتنی‌هایی که در کنار هم جرقه‌یی شود و روشن کند ظلمت این روزهای‌مان را.

کسانی که انتخاب کردند گفتن را کم نیستند، هنوز به سال‌مرگ امیدرضا میرصیافی نویسنده‌ی وبلاگ روزنگار نرسیده‌ایم، او را ۱۹ بهمن ماه سال گذشته به زندان بردند و نمی‌دانستیم، قدم در روزهای بی‌برگشت گذاشته است. سال گذشته در چنین روزهایی از طریق اینترنت با هم صحبت می‌کردیم، می‌ترسید و دل‌اش برای مادر و پدر پیرش می‌تپید. هر شب گریه می‌کرد که من فعالیت سیاسی نداشته‌ام، مرا بی‌جهت می‌خواهند بازداشت کنند، اما او را بردند تا دو سال و نیم را در اتاق‌های تنگ و بی‌احساس اوین بگذراند، او را بردند تا جوانی‌اش را از پس میله‌های محکم و سرد زندان ببیند که هدر می‌رود.

از روزی که به زندان رفت، تماس‌های‌اش کم‌تر شد، اگر هم تماسی می‌گرفت آن‌قدر افسرده بود که نمی‌توانستیم حتا خنده‌یی بر لبان‌اش بیاوریم، دو روز مانده به تحویل سال، فرزاد کمانگر عزیز و دکتر حسام فیروزی که در آن زمان در اوین بود تماس گرفتند و خبر از خودکشی او دادند اما گفتند حال‌اش زیاد وخیم نیست و روبه‌راه می‌شود، چند ساعتی گذشت، حسام با صدایی گرفته تماس گرفت و گفت حال‌ امیدرضا مناسب نیست، فرزاد گوشی را گرفت و به مدیار که بهت زده بود گفت: مدیار جان امیدرضا تمام کرد.

چشم‌ام سیاهی رفت، صدای ناله‌ و گریه‌ی مدیار را می‌شنیدم، گریه‌ام گرفت؛ برای مظلومیت این پسر که هیچ تهدیدی برای امنیت ملی کشور به حساب نمی‌آمد و به همین جرم در زندان بود، اشک ریختم برای دل خواهرش که از ما می‌خواست تا او را راضی کنیم بیش‌تر با خانه‌اش تماس بگیرد، اشک ریختم برای این‌که هیچ کس جرات تماس با خانواده‌اش را نداشت و از زندان هم کسی تماس نگرفته بود و ما باید این کار را انجام می‌دادیم.

صدای ذوق‌زده‌اش، وقتی به ما خبر می‌داد که شاید کارم درست شود و از زندان بروم در گوش‌ام می‌پیچد. او روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس بود، مثل خیلی از دوستانی که الان در زندان و از تبار امیدرضا هستند.

فریبا پژوه روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس، مسعود لواسانی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس، حسین درخشان وبلاگ‌نویس، مهرداد بزرگ وبلاگ‌نویس، محمدعلی ابطحی وبلاگ‌نویس و … هنوز در زندان‌های جمهوری اسلامی‌اند، وضع‌شان مشخص نیست، در انتظار پایان روزهای اسارت اند، خانواده‌های‌شان بی‌قرارند، مخاطبان‌شان نگران و دوستان‌شان امیدوارند که هر چه زودتر از بند رها شوند.

پی‌نوشت:

  • امروز یازدهمین سال‌مرگ داریوش فروهر و پروانه اسکندری است، یادشان گرامی باد.
  • متن صحبت‌های خامنه‌یی در نمازجمعه‌ی تهران در تاریخ ۷۷/۱۰/۱۸ یعنی چند روز پس از این فاجعه را بار دیگر خواندم و بیش از پیش از او و جمهوری اسلامی‌اش بیزار شدم.
  • نوشته‌ی پیشین‌ام در مورد حداد عادل و همسر و خانواده‌اش و نسبت‌اش با خامنه‌یی و دروغ‌های‌اش هنوز به اتمام نرسیده بود که متوجه شدم حداد عادل و همسرش به عنوان زوج نمونه‌ی کشور انتخاب شده‌اند و بسیار متعجب شدم، اما وقتی کمی بیش‌تر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که به هیچ عنوان مساله‌ی عجیبی نیست، هر چه باشد از نزدیکان خامنه‌یی هستند، حالا خانم ماهروزاده آداب برخورد با شاگردان‌اش را هم نداند، مهم نیست، مهم این است که خوب بلد هستند تا از خامنه‌یی و بیت‌اش دفاع کنند.
  • هاله‌ی عزیز از ما هم می‌خواهد که خبر وبلاگ‌نویسان دربند را انتشار دهیم تا وبلاگ‌نویسان را یک‌یک به ناکجاآبادها نبرده‌اند.

شیدا جهان‌بین

Posted in آزادی بیانComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان