عکسی که میبیند، این چهرههای شادابی که میبینید را شاید بشناسید، شاید هم نه.
این عکس متعلق است به دوست من، فاطمه خردمند، همان خانمی که در عکس میبینید و احساس رضایت و شادمانی از چشماناش موج میزند. مردی که کنار او ایستاده و اینقدر آرام و شادمان است، مسعود لواسانی است، همان روزنامهنگار در بندی که از مهرماه سال گذشته در زندان به سر میبرد و حتا یک روز هم به مرخصی نیامده، او ۶ سال از عمرش را باید در زندان باشد و به مدت ۱۰ سال از فعالیتهای مطبوعاتی محروم شده است.
پسر کوچکی که در عکس میبینید، متین، فرزندشان است که این روزها به پدر دوستاش میگوید بابا. او حسرت داشتن پدرش را دارد تا مانند دوستاناش با او به پارک رود. متین این روزها کمحرفتر از همیشه، در ناخودآگاه ذهناش پدری را طلب میکند که در زندان از دوری فرزندش بیتاب است.
هیچکدام از افرادی که در عکس میبینید، الان، در کنار هم نیستند. پدر زندانی است، مادر مشغول کار است تا بتواند خرج زندهگیاش را در نبود همسرش به دست بیاورد و متین عزیز هم مهد است، این جمع، حتا شبها که همه در خانههایشان در کنار هم هستند، با هم نیستند. پدر زندان است، مادر خسته از کار روزانه و متین عزیز خسته از شیطنتهای کودکی است.
فاطمه مینویسد: «کاش دوباره دور هم جمع بشیم. فقط همینو می خوام. دیدن این عکسا برام خیلی سخت شده. فقط و فقط اشکه واشک. و پاسخگوی اشک حقیقت گوی من کیه؟حضور من یعنی عیان ظلم. کاری به کار هیچ کس ندارم . کسی رو هم ندارم که مثل بعضیا با پارتی های کلفت مملکتی که دارن با وثیقه و بی وثیقه تند و تند بیان مرخصی و آخرش هم تو اوین توی ویلا اسمشو بذارن زندانی و هر روز و روزی صد بار تو صدای آمریکا بعنوان زندنیان مظلوم اسمشونو ببرن.»
روزها از بازداشت مسعود لواسانی میگذرد، او دچار بیماری و فشار عصبی شده است، این روزها وقتی از زندان تماس میگیرد، سراغ پسرش را با غم میگیرد.
فاطمه مینویسد: «الهی خدا چنان این روزهای شیرین بزرگ شدن متینو که مسعود نمی بینه براش جبران کنه که اصلا حسرتی براش نمونه…..
مسعود حالش خیلی بهتره شکر خدا.
اما از صداش دلتنگی برای متین رو می شنوم. هر بار که زنگ می زنه با حسرت عجیبی می پرسه متین اونجاس؟
اون یه هفته ای که متین برای مریضی اش پیشم نبود داشتم دغ می کردم. تازه کمی فهمیدم مسعود چه حالی داره و چقدر مقاومت می کنه»
مسعود لواسانی، مظلوم در زندان مانده است، او سالها سابقهی کار روزنامهنگاری در روزنامهها و خبرگزاریها را دارد و تنها به دلیل اینکه در لیست اصلاحطلبان و افراد سرشناس نیست، از حق مرخصی آمدن محروم شده است.
فاطمه مینویسد: «هر روز منتظر مسعودم….. دیگه هر روز
یاد می گیرم انتظار چطوریه/ سخت تر از اونیه که به نظر میاد اما باز این سختی رو به جون می خرم.
واسه برگشتنش هر شب درا رو باز می ذارم!»
کاش کاری از دستام برایاش بر میآمد.
پینوشت:
روز پدر…… متنی است که در وبلاگ متین، پسر مسعود لواسانی منتشر شده است.
شیدا جهانبین






مینویسم برای آنهایی که مظلومانه همچنان در زندان هستند و کمتر به یادشان میافتیم، نامهایی که به هر دلیلی از گزارشهای مراکز معتبر دور مانده و حمایتی از آنها نمیشود، نامهایی که به دلیل انفرادی کار کردن و متعلق نبودن به طیف خاصی از قلم میافتند و با وجود سابقههای پررنگشان در کار روزنامهنگاری در هیچکجای گزارشهای سازمانهایی مثل گزارشگران بدون مرز جایی ندارند.
کلمات در دهانام میخشکد، خنده بر لبام میماسد و از نگاهام غم را میشود خواند وقتی که هر روز مرور میکنم چند روز از بازداشتات گذشته، وقتی در انتظار خبر جدیدی از تو میمانم و هیچخبر تازهیی نمیشود جز اینکه به خانوادهات وعده و وعیدهای بیخودی میدهند و میخواهند با این وعدهها کاری کنند که از تو کمتر بنویسیم، چون به آنها وعدهی آزادیات را دادهاند و آنها ترجیح میدهند در این روزها بیشتر احتیاط کنیم.
