Tag Archive | "روز مهم"

Tags: , ,

۸۸/۸/۸


خیلی کم پیش می‌آد که من و مدیار اون‌قدر غم‌گین باشیم تا به اتفاق‌های کوچکی که در زنده‌گی‌مان می‌افتد نخندیم و هر حرف و یا رویدادی را (حتا اگر مهم‌ترین هم باشد) جدی بگیریم. از اولین روز آشنایی ما همه چیز متفاوت بود، همه‌ی دخترها در دوران دوستی، به خصوص اگر تازه شروع شده باشد کمی رودربایستی دارند و یا شاید خودشان را دقیقا همان‌طور که هستند نشان ندهند، این در مورد پسرها هم صدق می‌کند، اما من و مدیار این طور نبودیم.

من خیلی راحت بودم و در کنار مدیار کاملا احساس راحتی می‌کردم و مطمئن بودم هیچ‌وقت از من و احساس‌ام سو‌استفاده نمی‌شود. روزهای دوستی پرحرارتی داشتیم. در همان زمان دوستان دیگری هم بودند که تازه ازدواج کرده بودند و یا در حال ازدواج بودند و همه با آداب و سنت‌های دست و پا گیر ایرانی در مورد خواستگاری و نامزدی و عروسی و خرید عروسی و … دست‌ و پنجه نرم می‌کردند.

اما ما اصلا دل‌مان نمی‌خواست شبیه آن‌ها باشیم و تمام لحظه‌هایی که می‌توانیم با عشق و خنده بگذرانیم، غصه‌ و استرس این مراسم را داشته‌ باشیم که آی نکند با این کار، فلانی ناراحت شود و …

kkkkkkkk

خواستگاری، نامزدی و حتا عقد ما کاملا متفاوت بود. بعد از خواستگاری که هر حرفی در آن بود به جز این‌که پدر من از مدیار در مورد حقوق ماهیانه و خانه و ماشین و مراسم ازدواج بپرسد، من و مدیار با خانواده‌ها خداحافظی کردیم و با هم تا نیمه‌های شب بیرون بودیم. که البته هر کدام از دوستان‌ شنیدند گفتند: بابا هر چیزی یک رسم و رسومی دارد، اما نمی‌دانستند که رسم و رسوم من و مدیار در چیزهای دیگری تعریف شده.

در یکی دیگر از روزها هم به جای این‌که برای‌مان خطبه‌ی عقد موقت! به زبان عربی بخوانند من و مدیار در حضور جمع و به فارسی به هم اعلام کردیم که از این پس همدیگر را به عنوان همسر می‌شناسیم. مدیار گفت: دوستت دارم و می‌خواهم همسرم باشی و من هم گفتم من هم دوستت دارم و همین را می‌خواهم و همدیگر را بوسیدیم و این طور بود که در مقابل چشم‌های متعجب دیگران نامزد شدیم.

در روز عقد هم که قرار بود ساعت ۵ بعد از ظهر در محضر انجام شود، من و مدیار تا ساعت ۴ در حال خرید لباس بودیم و وقتی عقد شدیم و من و مدیار در اولین شام رسمی زنده‌گی‌مان، خانواده‌های‌مان را هم میهمان کردیم، تصمیم گرفتیم باز هم به تهران گردی‌های شبانه‌مان برسیم و این کار را هم کردیم و این طور بود که زنده‌گی ما به طور رسمی شروع شد…

حالا تمام این‌ها را تعریف کردم تا به اصل موضوع برسم و اون این که من و مدیار از اولین روز آشنایی‌مان تصمیم گرفتیم تا در روز ۸۸/۸/۸ یک کار مهم انجام بدهیم. فردا این روز می‌رسد و من و مدیار هنوز تصمیمی برای آن کار بزرگ نگرفته‌ایم.

این ماجرای ۸۸/۸/۸ هم یکی از چیزهایی بود که وقتی به دوستان‌ام از دو سال پیش می‌گفتم به من و مدیار می‌خندیدند و می‌گفتند شماها خل شدید. اما این روز در حال رسیدن است و من هنوز تصمیمی برای‌اش نگرفته‌ام اما قول می‌دهم هر کار مهمی که در این روز (که نمی‌دانم چرا از سال‌ها پیش این‌قدر برای‌ام مهم بود) انجام دهم، به سمع و نظرتان برسانم.

Posted in شخصیComments (0)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان