Tag Archive | "زندانی سیاسی"

Tags: , , ,

من اما وجدان بیدار مردم‌ام می‌مانم


جان‌اش در خطر است، سکوت خانواده‌اش او را در اتاق‌های بازجویی در هم می‌شکند، پشت خط‌های تلفن حرف‌های بازجو را تکرار می‌کند و امیدوار است که خانواده‌اش درک کنند که این کلمات او نیست، در هم شکسته و گریان است و شاید به تمام آن‌چه که نکرده اعتراف کرده باشد، شاید در تک‌نویسی‌ها هر چه می‌دانسته از دوستان‌اش نوشته و حالا که چند روز از آن گذشته، از خودش بی‌زار است، شاید حالا آرزو می‌کند که بازجو به سراغ‌اش بیاید تا  پس از گذشت چند روز کشدار انفرادی بتواند با کسی حرف بزند، حتا اگر به قیمت سیلی خوردن و شنیدن ناسزا تمام شود.

خانواده‌اش اما، ترسیده‌اند، فرزندشان نخستین زندانی سیاسی در کل خانواده است و اعدام‌ها و حبس‌های طولانی را در این روزها دیده‌اند و به گفته‌ی بازجوی فرزندشان، فکر می‌کنند اگر خبر منتشر نشود و همه چیز در سکوت باقی بماند، فرزندشان آزاد می‌شود و همه چیز به خوبی تمام می‌شود، اما نمی‌دانند این سکوت لعنتی هراس‌انگیزشان، در حال رقم زدن سال‌های جوانی فرزند بی‌گناه‌شان است که زیر دست مسئولان قضایی شکنجه‌های روحی می‌شود و کم آورده است.

من اما، تصمیم می‌گیرم خبر بازداشت، ممنوع‌الخروجی، تفتیش خانه، بی‌گناهی، اتهام ارتباط با بیگانه و … را منتشر کنم و بگویم که او مستحق زندان نیست، بگویم که از شما نترسیده‌ام و می‌دانم انتشار خبر بازداشتی‌ها چه ضربه‌یی به شما می‌زند، که به رسالت‌ام عمل می‌کنم، که چشم بینا، گوش شنوا و وجدان بیدار مردم هستم. پس می‌نویسم، در هر جایی که بتوانم و فکر کنم که موثرتر است می‌نویسم.

خانواده‌اش اما، با من برخورد می‌کنند و از من می‌خواهند که واقعیت را وارونه جلوه دهم که به مذاق بازجوها خوش آید، که نکند در میان بازگو کردن واقعیت‌های هول‌ناک، به بازجوها بر بخورد و امکان تماس را از فرزندشان بگیرند، از من می‌خواهند بنویسم که همه چیز آرام است، برخوردها مناسب‌ترین برخوردها و آزادی فرزندشان زود هنگام است.

او اما، هر ثانیه به خود می‌لرزد، پیش‌نهاد اعتراف تلویزیونی و بازگو کردن هر آن‌چه انجام نداده را بهای آزادی‌اش قرار داده‌اند، مرور می‌کند. آرش رحمانی‌پور اعتراف کرد و به دار آویخته شد، من اعتراف می‌کنم و آزاد می‌شوم؟

من اما، با چشمانی نگران در انتظار حرکت به موقع خانواده‌ و عمل صحیح او هستم، در دل‌ام خدا خدا می‌کنم که زودتر موقعیت خطرناک را درک کنند، زودتر اعتراضی، حرفی، سخنی از خانواده‌اش بشنوم که آینده‌اش را تغییر دهد.

او اما …

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , ,

برای نعیمه دوستدار که همیشه بین نوشته‌های‌‌اش جا داشتیم


شنیدن خبر بازداشت همیشه ناراحت می‌کند همه را، اما وقتی خبر مربوط به یکی از دوستانی باشد که روزهای زیادی را با هم گذرانده‌اید خیلی بیش‌تر کلافه می‌شوید. در این مدت تعداد زیادی از دوستان‌ من و مدیار بازداشت شدند که با بازداشت هر کدام‌شان گریستم و دل‌ام هزار بار برای‌شان پرکشید.

اما شنیدن خبر بازداشت نعیمه دوستدار، دختر با استعداد مدرسه‌ی فرهنگ و خبرنگار اجتماعی و فرهنگی روزنامه‌هایی چون جام جم و همشهری و … و رفیق سفرهای دخترانه‌یی که در آن فقط خنده بود و کشیدن نقشه‌هایی برای خلاصی پیدا کردن از رنج دنیا و تبعیض بین زنان و مردان آن‌قدر غم‌گین‌ام کرده که چهره‌اش مدام در ذهن‌ام است، چهره‌اش وقتی که با وسواس زیاد برای آن‌ها که دوست داشت، هدیه انتخاب می‌کرد و آن زمانی که بعد از یک سفر سه روزه، برای‌ام جشن تولد در خانه‌اش می‌گرفت.

اسم نعیمه همیشه با نگاه‌های خاص‌اش به مسائل و نوشتن در مورد آن‌ها از زاویه‌یی که کم‌تر دیده می‌شود در ذهن‌ام می‌آید، احساس‌اش به مسائلی که در اطراف‌اش رخ می‌داد و شاید مورد توجه کسی نبود همیشه برای‌ام ستودنی بود، نوشته‌هایی که خطاب به خواهرم بود و او  را توصیف می‌کرد همیشه مرا به گریه می‌انداخت.

هزاران خاطره‌ی رنگی و دوست داشتنی از تصمیم‌های منحصر به فرد گروه دوستی‌مان در ذهن‌ام است که حالا به جای لب‌خند، اشک در چشمان‌ام می‌آورد. نمی‌دانم در کدام چهاردیواری بی‌رحمی محبوس است و به کدام یک از خاطره‌های‌اش فکر می‌کند و کدام اتفاق را برای نوشتن در ذهن‌اش می‌پروراند.

نمی‌دانم دل‌اش برای نیلا چه حالی دارد، نمی‌دانم برای دیدن چه کسی بی‌‌تاب شده، نمی‌دانم کلمه‌ی حبس و انفرادی برای‌اش چه معنایی پیدا کرده، اما می‌دانم که طاقت می‌آورد، می‌دانم که بی‌گناه بی‌گناه است و هیچ فعالیتی که مستحق زندان باشد، نکرده است.

او فقط در لحظه‌های تلخ و شیرین زنده‌گی‌اش حضور داشته است، شعر سروده است، داستان نوشته است، از آن‌چه برای‌اش مهم است در وبلاگ‌اش نوشته است و از بچه‌های موفق دبیرستان فرهنگی بوده است که حالا موسس‌اش، بسیاری از دانش‌آموزان‌اش را در بند می‌بیند و …

نعیمه‌ی خوب و عزیز، طاقت بیار و به آن روزهایی فکر کن که دست‌ات باز در دستان نیلا خواهد بود و این دخترک زیبا با لب‌خندش همه‌ی خوبی‌های دنیا را برای‌ات خواهد آورد.

صبوری کن و آرام باش که به انتظار آزادی‌ات هستیم.

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , , ,

یک ماه بی‌خبری مطلق از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی و عدم پاسخ‌گویی مسئولان


نزدیک به یک ماه (۲۶ روز) است که از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی هیچ خبری در دست نیست. این خبر هیچ کم از اعدام ناگهانی دو نفر از ۱۱ نفری که پس از انتخابات به اعدام محکوم شدند ندارد اما عادت‌مان شده تا اتفاق بدتری نیافتاده، ساکت بنشینیم.

در این ۷ ماه و نیم که از انتخابات و حوادث پس از آن می‌گذرد چنین بی‌خبری از فعالانی که بازداشت شدند وجود نداشته و آن‌ها در کم‌ترین حالت یک‌بار با خانواده‌های‌شان تماس گرفته‌اند و یا در مقابل چشمان خانواده‌ها بازدشت شده‌اند، اما این قضیه برای علی‌رضا و سورنا رخ نداده و از همه بدتر این است که با وجود نشانه‌های زیادی که از بازداشت آن‌ها وجود دارد، نام‌شان در هیچ یک از نهادهای امنیتی نیست و هیچ مسئولی هم پاسخ‌گوی این مساله نیست.

به فرض این‌که این دو، فعال نبودند و خانواده‌های‌شان ردی از آن‌ها در زندان‌ها نداشتند؛ نیروی انتظامی یک کشور که ادعای برقراری نظم و امنیت جانی شهروندان آن کشور را می‌کند باید به درخواست خانواده‌های این دو رسیده‌گی کند و جواب قانع‌کننده‌یی داشته باشد؛ که چرا دو جوان پس از خروج از تهران به قصد سفر به تبریز باید ناپدید شوند به گونه‌یی که کوچک‌ترین ردی از آن‌ها نباشد و در حالی‌که آن‌ها به شهر تبریز رسیدند؛ رد گوشی همراه خاموش آن‌ها در تهران پیدا شود.

رسیدگی نکردن به این مسائل است که امنیت را به خطر می‌اندازد نه سفر جوانی ۱۹ ساله به عراق و در پی آن اعدام او به بهانه‌ی محارب بودن.

از روی‌کرد برخی رسانه‌ها و سازمان‌هایی که تنها اسم حقوق بشری را به یدک می‌کشند هم هیچ انتظاری نمی‌توان داشت؛ رسانه‌هایی هم که تنها و تنها به پوشش اخبار اصلاح طلبان و زندانی شدن آن‌ها می‌پردازند که تکلیف‌شان مشخص است، گروه‌هایی که در مقابل ناپدید شدن و وضعیت خطرناک یکی از اعضای‌شان هم مهر سکوت بر لب زدند هم که جای خود دارد؛ اما برخورد سازمانی چون گزارش‌گران بدون مرز با این گونه مسائل که اسامی افرادی که روزنامه‌نگار، وب‌نگار و فعال در این حوزه نبوده‌اند را هم در میان گزارش‌های‌اش جای می‌دهد و برای آن‌ها بیانیه صادر می‌کند؛ در نهایت کم‌لطفی و بی‌توجهی است و این فکر را از نظر می‌گذراند که تبعیض و نگاهی مغرضانه به قضایا دارند. چرا که هنوز اسامی چون مسعود لواسانی، جواد ماهزاده و … در میان گزاش‌های‌شان نیامده و حتا موضعی هر چند کوچک نیز در برابر ناپدید شدن علی‌رضا فیروزی به عنوان یک روزنامه‌نگار با فعالیت مشخص و وبلاگ نویسی که در بیش‌تر موارد از زندانیان سیاسی و نقض حقوق بشر در وبلاگ‌اش مطلب نوشته نداشته است.

از علی‌رضا فیروزی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس؛ فعال دانش‌جویی و حقوق بشر و سورنا هاشمی فعال دانش‌جویی هیچ خبری در دست نیست و این در حالی است که افرادی ناشناس از طریق آدرس‌های اینترنتی آن‌ها آن‌لاین می‌شوند اما مشخص نیست به دنبال چه چیزی هستند. این مساله باعث ایجاد نگرانی‌های فراوان برای خانواده‌های این دو دانش‌جو شده است به طوری‌که آن‌ها هر روز از صبح در دادگاه انقلاب و زندان اوین حاضر می‌شوند اما هیچ ردی از آن‌ها در دست نیست.

تا زمانی‌که نگاه تبعیض آمیز و فعالیتی خالص و فقط برای رسیدن به آزادی و نشان دادن موارد نقض شده‌ی حقوق بشر در ایران نداشته باشیم؛ تنها آمار کشته‌شده‌گان، اعدامی‌ها و زندانی‌های‌مان بالا می‌رود و به آن‌چه که شایسته‌ی ملت است نخواهیم رسید.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: , , , ,

با توام خدا! دل مرثیه ای برای علیرضا


حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد؟!. خوب می دانم ردای سیاه کعبه، همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران.

گفتی بهشت زیر پای مادران است … چه دلخوش بودیم به وعده هایت و فکر کردیم نوید که می دهی چشم داشتی نداری.

خدایا اینجا برزخ است. خدایا اینجا جهنم است. خدایا خانه ام روی قله های نیش مار غاشیه است. خدایا !… خوابی؟ یا سرت شلوغ شده که روی بر نمی گردانی تا در این شبهای دلتنگ که جگر گوشه ام …آه جگر گو !…ای جگر !…آی از خون پر شده جگرم که نمی دانم پاره ی تنم در این سرمای زمستان سر بر کدام بستر سرد می گذارد که من در شب بی خوابی هایم یخ می زنم، بغضم یخ می زند، نگاهم می میرد و باز چون رو به تو می کنم راه تاریک… .

خدایا ! کجایی ؟ امان ! امان که طاقت بریده ام.

خدایا !… به که پناه برم که دست سنگینش صورت فرزندم را به خون رنگین نکرده باشد و امان از که طلبم که نگاه سوزانش سینه دل پاره مرا نسوزانده باشد. پروردگارا ! نه ایوبم که صبر هزاران ساله داشته باشم نه یعقوبم که در پناه عصمت خویش به بوی پیراهنی از سرزمین گمشده دل خوش کنم.

خدایا ! یوسفم به چنگ  گرگ کدام بیابان اسیر است که شبها خونش از چشمهای من می ریزد. خدایا نمی دانم صدای ضجه های مادری را که حلقومش از شدت اندوه و رنج مثل گردبادی در هم پیچیده، می شنوی؟! آیا چشم های اشک آلود پدری را می بینی که قطره قطره غرورش را فرو می بارد و در این تیرگی سنگین و دهشت ناک زخم دلش را با اشک دیده می شوید ؟!.

خدایا ! خود خوب می دانستی که نسل قابیل روی زمین چه ها که نخواهد کرد. می دانم که در عرش کبریائیت جشن عروج بندگان نیکویت را گرفته ای اما در سویی دیگر وااسفا می زنی که خلیفگان دروغینت در زمین نام پاک و بزرگ تو را به تلبیس ظلم و حیلت و کذب آلوده اند.

کجایند مردان مقرب بارگاهت که چون بر صلیب می شدند صدق و راستی کرامت کلامشان بود در حالی که آویخته شدن بر صلیب عقوبت سلامشان ؟!.

کجایند راست کردارانی که قدرت را از آب بینی چهار پایی کمتر خواندند و چون خواست مردم دیدند به شیوه ی بردباری و مکرمت تنها بر مسند سخت و دشوار قضاوت ماندند؟!.

گمان کنم خدایا بس که از آفریدگان خویش خوش ندیدی درهای رحمت بر بندگان پر زحمت بسته ای. نه …! نه توچنین نمی کنی. می دانم؛ تو که موسایت را از رنجاندن چوپان ساده ای که به شیوه خویش با تو راز می گفت ، به سخنی سخت ، خروش کردی ، بندگان پاکت را که در راه اجرای حقوق انسانی و پاسداری از نوامیس بشری داد حق خواهی سر داده اند، کی فراموش کردی ؟!

پروردگارا ! ما بندگان پریشان روزگاریم نه آنکه خس و خاریم؛ که بر دشواری های محقق کردن رسالت انسانی در زمین بر مصائب رنج و اندوه بردباریم . برگ سبزی که تحفه ی درویشیمان بود از طوبای صبوری بر سفره قناعت و رنجوری گذاشتیم و این بضاعت اندک توشه ی  راهمان بود که بشارتمان دادی ” الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم “.

ما دل خوش کرده بودیم که در راه رسیده به مدینه ی فاضله سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخوریم. حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد ؟!.

انگار سرزمین من آیینه ای هزار تکه دورادور کعبه ی تو شده. در کدام بنگرم و بر کدام نماز گزارم که آه اندوهم غبار دلش نشود.

خوب می دانم ردای سیاه کعبه ،همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران. پس به بزرگواریت سوگند که سرهای سبز فرزندانمان را در پناه امن خویش به سلامت دار.

مهتا بردبار

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , ,

باز هم دادگاه و دل بی‌قرار ما


خبر خواندم که دادگاه پنج نفر از بازداشت شده‌های روز عاشورا که آن‌ها را «اغشاش‌گر» می‌نامند، دقایقی پیش آغاز شده و قاضی صلواتی باز هم بر مسند قضاوت نشسته تا با حکم‌های جدید، آه‌های جدیدتری را از نهاد خانواده‌ها بلند کند و به ما نشان دهد که هیچ مروتی در کار نیست و چشم‌اش بر روی حق بسته است.

نمی‌دانم اگر برادر، همسر، پدر و یا پسرم امروز در آن دادگاه‌ کذایی حضور داشت و به او «اغتشاش‌گر» و «اراذل و اوباش» نسبت می‌دادند، چه حالی بودم، نمی‌دانم در این لحظه آن پنج عزیزی که در دادگاه نشسته‌اند، چه دردها در دل دارند فقط امیدوارم ثانیه‌ها برای‌شان زودتر بگذرد و تحمل‌اش آسان‌تر شود، امیدوارم حکمی که از آن می‌ترسم صادر نشود و جنایتی دوباره، تکرار نشود.

پی‌نوشت:

از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی کماکان خبری در دست نیست و هیچ تماسی با خانواده‌های خود نداشته‌اند. این روزها خیلی دل‌ام برای علیرضا می‌گیرد و اشک می‌ریزم و آروزی‌ام سلامتی‌اش است.

شیدا جهان‌بین

Posted in جنبش سبزComments (0)

Tags: , , , , , , ,

حکم‌های سنگین و برخوردهای نادرست با بازداشتی‌ها


ابلاغ حکم‌های سنگین و حبس‌های طولانی در روزهای اخیر یکی از عادت‌های روزانه‌ی قوه‌ی قضاییه شده که اهداف مختلفی پشت آن پنهان است که مهم‌ترین آن ترساندن مردم و فعالان و به قولی گوش‌مالی‌ دادن آن‌ها محسوب می‌شود.

افراد بازداشتی که در شرایط معمولی با حبس‌های یک تا دو سال روبه‌رو می‌شدند در وقایع پس از انتخابات به حبس‌های طولانی پنج سال به بالا همراه با تبعید و شلاق و … محکوم شده و حتا در مواردی با محارب خواندن آن‌ها سعی در اعدام‌شان نیز دارند.

در این میان تقریبا در همه‌ی موراد، از مکان بازداشتی‌های‌مان خبر داشته‌ایم و آن‌ها دست کم یک بار با خانواده‌های خود تماس داشته‌اند و خبر از حضور خود در زندان‌ها داده‌اند، اما از علیرضا فیروزی (فعال دانش‌جویی، فعال حقوق‌بشر و روزنامه‌نگار) و سورنا هاشمی (فعال دانش‌جویی) که از تاریخ جمعه یازده دی ماه از خانه به قصد سفر به تبریز خارج شده‌اند تا کنون هیچ خبری در دست نیست که این مساله موردی بسیار نادر و خطرناک در روزهای اخیر است، چرا که تمام شواهد دال بر بازداشت آن‌ها است اما به آن‌ها تا کنون اجازه‌ی تماس با خانواده‌های‌شان داده نشده و حتا در مواردی ماموران امنیتی با به دست آوردن پسوورد ایمیل‌های آن‌ها اقدام به ارتباط گرفتن با دوستان آن‌ها که عموما از فعالان سیاسی و حقوق بشری هستند، کرده‌اند.

حتا با وجود این‌که شواهد از بازداشت آن‌ها خبر می‌دهد، خانواده‌های آن‌ها پس از مراجعه‌ی حضوری به نهادها امنیتی تبریز و تهران نام آن‌ها را در لیست بازداشتی‌ها پیدا نکرده‌اند و هم‌چنین نهاد بازداشت کننده هم مشخص نیست. این در حالی است که خانواده‌های آن‌ها پس از جستجوی نام‌ آن‌ها در بیمارستان‌ها، سردخانه‌ها و نیروی انتظامی تبریز و تهران هیچ رد و نشانی از حضور آن‌ها پیدا نکرده‌اند.

۱۵ روز بی‌خبری مطلق از علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی که از فعالان دانش‌جویی شناخته شده‌ی جنبش دانش‌جویی هستند و بارها با محرومیت از تحصیل و بازداشت مواجه شده‌اند، اتفاقی نیست که در مورد آن سکوت کنیم. ما از محل نگه‌داری و سلامت جسمی این دو بی‌خبریم و این حتا نقض قوانین جمهوری اسلامی است که به بازداشت شده‌گان اجازه‌ی تماس داده نمی‌شود.

روی آوردن نیروهای امنیتی به شیوه‌های کثیف از جمله بی‌خبر نگه داشتن خانواده‌های بازداشتی‌ها از اوضاع و احوال عزیزان در بندشان و هم‌چنین بازداشت و گروگان گیری افرادی که هیچ فعالیت سیاسی نداشته‌اند هم این روزها بازار داغی پیدا کرده، تا آن‌جایی که برای مجبور کردن یک گروه فعال سیاسی و با سابقه، به ترک فعالیت‌ها، اعضای خانواده و فرزندان اعضای آن گروه را به گروگان می‌گیرند تا به خواسته‌های‌شان برسند.

در نمونه‌یی دیگر، مهدیه گلرو فعال دانش‌جویی است که در تاریخ ۱۲ آذر ماه ماموران امنیتی پس از یورش به منزل‌اش و پس از تفتیش چند ساعته‌ی منزل و ضبط لوازم شخصی، او را به همراه همسرش که هیچ سابقه‌یی در زمینه‌ی فعالیت‌های سیاسی نداشته، بازداشت کرده‌اند و به او گفته‌اند در صورت همکاری با آن‌ها، همسرش را آزاد می‌کنند که این اتفاق تا به امروز هم رخ نداده است.

برخوردهای این چنینی با فعالان به قصد انتقام گرفتن و با هدف سرکوب و ترساندن دیگر فعالان و مردم، نه تنها باعث آرام‌تر شدن اوضاع و ترسیدن مردم نمی‌شود بلکه محرکی است برای اعتراض و مقاومت بیش‌تر مردم و فعالان سیاسی و نزدیک‌تر شدن به خواسته‌های نهایی ما که آزادی ایران و ایرانی است.

پی‌نوشت:

  • مطلب «دشمن را بشناسیم» که چند روز پیش در وبلاگ‌ام منتشر کرده بودم به زبان انگلیسی در رادیو فردا و هم چنین به زبان انگلیسی و فرانسه (با کمی دخل و تصرف مسئول سایت) در سایت یکی از دوستان فرانسوی‌ام منتشر شده است.

در این میان:

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (2)

Tags: , , , , , , , , , ,

کردستان یعنی مظلومیت فرزاد کمانگر


آن‌هایی که به کردستان سفر کرده‌اند و زیبایی منحصر به فرد شهرها و روستاهای آن‌جا را دیده‌اند و با مردمان‌اش خو گرفته‌اند، می‌دانند که کردها انسان‌هایی دوست‌داشتنی و مهربان اند و در شهرهایی زنده‌گی می‌کنند که کم‌ترین وسایل رفاهی در آن وجود دارد و کودکان‌شان حتا از قشر ثروت‌مند شهرهای مرکزی آن، مانند کودکان پایتخت در آسایش نبوده و نیستند.

ستم‌هایی که بر مردم شجاع کردستان رفته کم نیست و به دلیل ترس حاکمیت از اتحاد کردها، همیشه در آن منطقه فجایع غیر قابل باوری رخ داده که حتا مرور آن‌ها هم، قلب هر انسانی را به درد می‌آورد.

کردستان را از روستاهای‌اش شناختم و فقرش. از دختران زیبا و محدودش، از پسران شجاع و جان برکف‌اش که حتا هم‌سالان‌ام هم سال‌ها از من بزرگ‌تر جلوه می‌کردند. طبیعت و کوهستان و هوای سرد زمستانی در روستاهای در دل کوه کردستان، خلق و خوی خاصی به مردم و به خصوص جوانان آن‌ها بخشیده.

تا مدت‌ها کردستان را با دشت‌های لاله‌های واژگون و خانه‌های روستای اورامان و طبیعت بکر و دست نخورده‌ی آن‌جا می‌شناختم، اما تصوری که هم اکنون از کردستان دارم فقط به دیده‌های‌ام و زیبایی آن‌جا ختم نمی‌شود، چهره‌ی مظلوم زندانیان کرد (زن و مرد) که به حبس‌های طولانی و اعدام محکوم شده‌اند، باعث شده تا هر وقت اسم کردستان را به زبان می‌آورم، به جای لباس‌های رنگی زنانی که برای عروسی‌ در دل کوه و جنگل آماده می‌شدند، به یاد سرکوب و اعدام و صدای فرزاد کمانگر بیافتم که بی‌گناه در زندان است و راه رهایی را بر او بسته‌اند.

به یاد احسان فتاحیان می‌افتم که چه مظلومانه به دار آویخته شد و به یاد دیگرانی از کردستان که در انتظار اجرای حکم اعدام‌شان هستند. به یاد  آن‌هایی هستم که هر حرف‌شان محاربه و اقدام علیه امنیت ملی تلقی می‌شود و حکم‌های آن‌چنانی در انتظارشان است.

نمونه‌ی بارز مظلومیت کردستان، فرزاد کمانگر است که بی‌گناه در زندان مانده و برای او حکم اعدام صادر شده، حکمی که هر لحظه ممکن است به دستور رییس قوه‌ی قضاییه به اجرا در آید، حکمی که چوبی شده به دست زندان‌بانان و مسئولان زندان اوین که هر از گاهی او و هم پرونده‌‌یی‌های‌اش را بترسانند و خبر از اعدام قریب‌الوقوع آن‌ها دهند.

شجاعت فرزاد را تحسین می‌کنم که با وجود داشتن حکم اعدام، در زندان هم از ابراز عقیده‌اش هراسی ندارد و به هر بهانه‌یی نامه‌یی در حمایت از مظلومیت زمانه منتشر می‌کند و مانده‌ام از ذهن خلاق و قلم توانای‌اش که بدون مطالعات خاصی در زندان هم‌چنان گیرا است و وقتی نامه‌ی جدیدی از او منتشر می‌شود، با اشتیاق و غم به سراغ خواندش می‌روم و هر بار بیش‌ از پیش از قلم توانای‌اش تعجب می‌کنم.

حدود یک سال، در هفته، چندین بار صدای مهربان‌اش با لهجه‌ی زیبای‌اش در خانه‌ی‌مان می‌پیچید، چند وقتی است که صدای‌اش را نشنیده‌ام و غم دنیا به دل‌ام مانده، برادر ندیده‌ام است که بی‌اندازه دوست‌اش دارم و نگران‌اش هستم. در این یک‌ سال خبرهای خوب و بد را برای‌اش گفتیم و حرف‌های‌اش را شنیدیم. شعرها و نوشته‌های اش را برای‌مان خواند و برای‌اش خواندیم، اشک ریخت و اشک ریختیم. روزهای سخت از دست دادن امیدرضا میرصیافی در کنارمان بود و روحیه می‌داد به جای این‌که ما به او کمک کنیم تا این غم را فراموش کند.

فرزاد، بزرگ مرد کردستان است که یادش همواره با همه‌ی ما است و آروزهای بزرگ‌مان برای ادامه‌ی زنده‌گی‌اش بی‌حساب است و هر روز بیش‌تر می‌شود.

پی‌نوشت:

  • از علی‌رضا فیروزی، فعال دانش‌جویی، فعال حقوق‌بشر و روزنامه‌نگار و سورنا هاشمی، فعال دانش‌جویی که از ۱۴ روز پیش به قصد سفر به تبریز رفته‌اند هیچ خبری در دست نیست و شواهد نشان از بازداشت این عزیزان دارد، در حالی‌که حتا در پی مراجعه‌ی حضوری خانواده‌های‌شان به نهادهای امنیتی تبریز و تهران، نام آن‌ها در هیچ نهادی ثبت نشده است و این بر نگرانی خانواده‌های آن‌ها افزوده است.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: , , , , ,

همین که چشم‌های‌تان را به رنگ سبز حساس کردیم یعنی همه چیز


این روزها مناسبت‌ها و روزهای خاص در ایران حال و هوای دیگری پیدا کرده، از بعد از انتخابات و جای‌گزینی دولت کودتا که به جای رئیس جمهور منتخب کردم به روی کار آمد، هر روز شمارش معکوس برای مناسبت‌هایی که می‌توانیم در آن روز جمع شویم و فریادمان را به آسمان ببریم و حق‌مان را طلب کنیم، یکی از وظایف‌مان شده است.

برنامه‌ریزی‌هایی که نسل من در دوران انقلاب ۵۷ در آن سهمی نداشت و توانسته بود تنها در فیلم‌ها و کتاب‌ها و نقل قول‌های مادران و پدران، مادر بزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها بشنود، این روزها جزئی از کارهای روزانه شده است.

سبز کردن دیوارهایی که تمیز مانده و زینت آن شعارهای جنبش مردمی است این روزها یکی از ساده‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین کارهایی است که می‌توانیم در مقابل رشادت‌های دوستان‌مان و خون‌های ریخته شده، انجام دهیم، هر چند که بعد از یکی دو ساعت روی تمام آن‌ها پوشیده می‌شود اما خیال‌مان راحت است که آسایش را از عمال دولت گرفته‌ایم و چشمان‌شان را به رنگ سبز حساس کرده‌ایم.

به یمن تکنولوژی، حتا اگر اجازه‌ی استفاده‌ی کامل از آن‌را به ما ندهند، با همان سرعت محدود و قطعی‌های پی‌در‌پی توانسته‌ایم حرف‌های‌مان را جهانی کنیم و خواسته‌های‌مان را به گوش آن‌هایی برسانیم که روزی، ایران را سرزمینی دور افتاده و عقب‌مانده تصور می‌کردند و نام ایران را تنها زمانی می‌شنیدند که احمدی‌نژاد به عنوان رئیس جمهور ایران، شیرین کاری تازه‌یی در جلسه‌های بین‌المللی انجام داده بود.

یک روز ندا آقا سلطان، روز دیگر سهراب اعرابی، روز بعد اشکان سهرابی، روزهای بعد نداهای دیگر و سهراب‌های دیگر، تصاویری شدند که اشک پیر و جوان مردم سرزمین‌های دور را هم سرازیر کردند و همین‌ها باعث شد تا واژه‌هایی مثل عاشورا، ۱۶ آذر، ۱۳ آبان، آیت‌الله منتظری و … برای مردم سرزمین‌های دیگر واژه‌هایی شوند که بار معنایی‌شان به اندازه‌ی آروزی آن‌ها برای آزادی ایران و مردمان‌اش عمیق است.

زیبایی حماسه‌یی که مردم با دست‌های خالی در ایران آفریدند با کمک آن‌هایی که دیگر مردم ایران را مانند خواهران و برادران خودشان می‌دانستند، جلوه‌ی دیگری پیدا کرد، چنان که حتا پیرزنان و یرمردانی را می‌شناسم که در ینگه‌ی دنیا به دنبال خبرها و حماسه‌های مردم ایران در مناسبت‌ها و روزهای خاص  هستند.

حجاب اجباری، دروغ و تهمت، صحنه سازی و تکذیب، کشتار و پلیدی میراثی است که از دولت کودتا در یاد مردم سرزمین‌های دیگر مانده، مجید توکلی‌ها امروز نه تنها فرزندان مادران داغ‌دار ایران هستند که فرزند تمام مادرانی در دنیا هستند که مظلومیت فرزند را در مقابل ظلم حاکم دیده‌اند و کاری از دست‌شان برنیامده است.

تن دادن به ذلت چند ده ساله‌ی رژیمی که هرگونه اقدامی در آن خلاف و تهدیدی علیه امنیت ملی برداشت می‌شود، از این پس ، میراث مادران و پدران به فرزندان‌شان نیست، پیرزنی که هم‌پا و یا شاید جلوتر از نواده‌گان‌اش پا در خیابان‌های شهرهای ایران می‌گذارد تا انزجارش را از ظلم دولت نشان دهد، همان پیرزنی خمیده‌یی نیست که پیش از این تنها هر ماه به انتظار حقوق حداقلی بازنشسته‌گی همسر فوت شده‌اش نشسته بود و دم نمی‌زد، حقوق پای‌مال شده‌ی خودش و آینده‌یی که در انتظار نواده‌گان‌اش است او را به حرکت واداشته.

دخترکان و پسرکانی که در مدرسه‌های خود با نمادهای سبز شروع به شعار دادن می‌کنند، اعتراض‌شان به تمام حقوق نداشته‌ی‌شان است که اجازه‌ی هم‌شاگردی شدن با جنس مخالف را از آن‌ها سلب کرده و قرار است از این پس کتاب‌های درسی‌شان را هم تفکیک جنسیتی کنند و آزمون ورود به دانش‌گاه‌ها هم برای‌شان، تفکیک جنسیتی قائل شده است.

دانش‌جویی که در روز ۱۶ آذر با مشت گره کرده فریاد آزادی سر می‌دهد، از تعلیق‌ها و احضار به کمیته‌های انضباطی و محرومیت از تحصیل به درد آمده و مطالبات‌اش را می‌خواهد اما به خاک و خون کشیده می‌شود به زندان‌ها برده می‌شود.

زنان و مادرانی که هر شنبه در پارک لاله جمع می‌شوند و در سکوت راه‌پیمایی می‌کنند، در پی داشتن حق برابر و دادخواهی خون فرزندان‌شان هستند که بر سر هیچ، در خیابان‌ها جان داده‌اند.

این است روزگار دردناک و مشوش ایران و مردمان‌اش که به امید روزهای روشن و آزاد، هر روز حماسه‌یی جدید می‌آفریند تا به خواسته‌های‌اش برسند و در این راه از جان و مال خود و فرزندان‌شان هم دریغ نمی‌کند تا بتوانند در کوتاه‌ترین زمان ممکن با هزینه‌هایی کم‌تر به آزادی برسند.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (0)

Tags: , , , , , ,

خودبزرگ‌بینی دولت کودتا این‌بار در تقویم رسمی ایران جلوه می‌کند


روز نهم دی‌ماه در حالی (درست پس از سخن‌رانی خامنه‌یی و تمجید و تعریف او از روز ۹ دی که به خیال خود موافقان‌اش در ایران راه‌پیمایی کردند) در تقویم رسمی ایران ثبت می‌شود که در روزهای پس از انتخابات بارها و بارها مردم زیر فشار و بر اثر تیراندازی نیروهای سرکوبگر کودتا جان باخته‌اند و در روز عاشورای خونین تعداد بی‌شماری از هم‌وطنان‌مان بازداشت و کشته شدند و شاهد اعمال وحشیانه‌ی دولت کودتا با آن‌ها بودیم.

روزهای بسیار موثر و تاریخی ایران گویا از دید وزارت فرهنگ و ارشاد و خامنه‌یی همیشه پنهان بوده که برای جمع شدن چند صد نفره‌ی همراهان‌شان در روز نهم دی ماه، قرار است روز ملی درست کنند و هر ساله آن‌را پاس بدارند و جشن بگیرند.

وقتی روزنامه‌ی کیهان جمعیت مردم معترض در روز عاشورا را چند صد نفر و جمعیت چند صد نفره‌ی روز نهم دی ماه را میلیون‌ها نفر می‌بیند باید در انتظار چنین رویدادی هم باشیم که آن‌را به یکی دیگر از یوم‌الله‌های خودشان اضافه کنند.

این‌ در حالی است که هنوز هم با این‌که مدت زیادی از روز عاشورا و وقایعی که در آن روز خونین اتفاق می‌افتاد می‌گذرد، هم‌چنان نام افرادی که در آن روز بازداشت شده‌اند ادامه دارد.

می‌دانیم که در روز عاشورا دستگیری بسیار گسترده‌یی در شهر تهران و برخی شهرهای دیگر رخ داد، دستگیری‌هایی که در بیش‌تر موارد نام و اطلاعات خاصی از افراد بازداشت شده در دست نیست و در این میان از «محارب بودن» برخی‌شان سخن به میان آمده و برای آن تعداد نقشه‌های شومی کشیده شده است.

بر اساس شنیده‌ها بازداشت‌های در تهران به قدری گسترده و وسیع بوده که مسئولان زندان اوین را بر آن داشته که تعداد زیادی از زندانی‌هایی که به دلایل مشکلات مالی و پرداخت مهریه و دیه و نفقه در زندان بودند را به زندان‌های دیگر تهران منتقل کنند تا بازداشتی‌های اخیر را در یک‌ زندان داشته باشند.

مصطفا ریسمان‌باف دانش‌جوی ۲۶ ساله‌ی سال دوم کارشناسی ارشد دانش‌گاه علم و صنعت یکی از بازداشت‌شده‌های روز عاشورا است که پیش از این نیز هیچ فعالیت سیاسی نداشته و تا کنون یک‌بار با خانواده‌اش تماس تلفنی برقرار کرده و از حضور خود در زندان اوین خبر داده و هم‌چنین از جریمه‌ی نقدی خود و هم‌بندان‌اش توسط مسئولان زندان هم سخن گفته است.

هستند بسیاری دیگر که به صورت خانواده‌گی بازداشت شده‌اند و این روزها پسر و پدر به جرم اغتشاشات! با هم در زندان‌های ایران نگه‌داری می‌شوند و جای بسی تاسف است که دولت کودتا با تنگ‌نظری با آن‌هایی که ابتدا فقط رای‌شان را طلب می‌کردند، به گونه‌یی برخورد کرد که این روزها باید آمار دوستان زندانی‌مان را مرور کنیم و ببینیم که دیگر هیچ دوستی که آزاد باشد برای‌مان نمانده.

اگر قرار به اضافه کردن روز خاصی در تقویم ایران باشد، باید روزی که ندا غرق در خون‌، جان سپرد را  در تقویم جهانی ثبت کنیم تا با فرا رسیدن آن روز چهره‌ی زشت و پلید کودتاگران جمهوری اسلامی بیش از پیش آشکار شود.

در این میان:

پیش‌نهاد من:

شیدا جهان‌بین

Posted in ایرانComments (2)

Tags: , , , , , , , ,

از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی هیچ خبری در دست نیست


امروز باز هم با دل دردی که چند سالی است، همراه من شده، بیدار شدم. سرم درد می‌کند، چون شب پیش تا صبح خواب علیرضا را دیده‌ام و در خواب دیدم که بازداشت شده و فقط اشک ریختم و به زندان‌بان‌اش التماس کردم که آزادش کنند.

صبح که چشمان‌ام را باز کردم، هنوز گیج بودم، فکر می‌کردم واقعا علی‌رضا و سورنا را دیده‌ام، اما همه‌اش خواب بود. با دل‌درد می‌نشینم پای اینترنت که این روزها عادتی عمیق به آن پیدا کردم. می‌نشینم و خبرها را مرور می‌کنم و اول از همه به دکتر حسام فیروزی، عموی علیرضا، پیام می‌دهم که خبری تازه‌یی شده یا نه؟ که او هم در کمال ناامیدی می‌گوید هنوز هیچ خبر.

«هنوز هیچ خبر» مثل آوار بر سرم خراب می‌شود. هنوز هیچ خبر. علیرضا فیروزی و سورنا هاشمی از روز جمعه‌ی هفته‌ی گذشته ناپدید شده‌اند و هنوز هیچ خبری از آن‌ها نیست. بازداشت شده‌اند در حالی‌که نهاد بازداشت کننده را نمی‌شناسیم و اسم‌شان در هیچ نهاد امنیتی پیدا نمی‌شود.

سردرد و دل‌درد؛ طبق عادت قدیمی به سراغ دم‌کرده‌های گیاهی می‌روم و الان که در حال تایپ کردن هستم، یک لیوان گل گاوزبان دم شده با نبات و پای پرتقای کنارم است تا شاید از این دردهای لعنتی خلاص شوم.

ذهن‌ام خسته است آن‌قدر که هزار حدس و گمان برای علی‌رضا و سورنا در ذهن‌ام گذشته و به هیچ نتیجه‌یی نرسیده‌ام. خدا خدا می‌کنم که اتفاق بدی برای‌شان نیافتاده باشد که اگر این‌طور باشد، دیگر نمی‌توانم قد راست کنم.

علی‌رضا عزیزم، سورنای مهربان نمی‌دانم کجایید. هیچ تصوری از اتاقی که در آن محبوس‌ هستید ندارم و معتقدم بازداشت‌تان خیلی مظلومانه بود، کسی همراه‌تان نبود تا در لحظه‌ی نخست خبر پخش شود، دل‌ام هر جا که هستید با شما است. طاقت بیاورید، محکم باشید، آرام و صبور باشید. در انتظار آزادی‌تان نشسته‌ایم.

مرتبط:

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان