<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شیدا جهان‌بین &#187; زندانی سیاسی</title>
	<atom:link href="http://www.sheidajahanbin.net/tag/%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.sheidajahanbin.net</link>
	<description>Sheida Jahanbin&#039;s official website</description>
	<lastBuildDate>Sat, 24 Jul 2010 08:12:18 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>فاطمه تنها است این روزها</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/04/1216</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/04/1216#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Jun 2010 09:34:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه نگار]]></category>
		<category><![CDATA[مسعود لواسانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1216</guid>
		<description><![CDATA[عکسی که می‌بیند، این چهره‌های شادابی که می‌بینید را شاید بشناسید، شاید هم نه.
این عکس متعلق است به دوست من، فاطمه خردمند، همان خانمی که در عکس می‌بینید و احساس رضایت و شادمانی از چشمان‌اش موج می‌زند. مردی که کنار او ایستاده و این‌قدر آرام و شادمان است، مسعود لواسانی است، همان روزنامه‌نگار در بندی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/06/CIMG0010.jpg"><img class="size-full wp-image-1217 alignnone" title="CIMG0010" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/06/CIMG0010.jpg" alt="" width="240" height="320" /></a>عکسی که می‌بیند، این چهره‌های شادابی که می‌بینید را شاید بشناسید، شاید هم نه.</p>
<p style="text-align: justify;">این عکس متعلق است به دوست من، فاطمه خردمند، همان خانمی که در عکس می‌بینید و احساس رضایت و شادمانی از چشمان‌اش موج می‌زند. مردی که کنار او ایستاده و این‌قدر آرام و شادمان است، مسعود لواسانی است، همان روزنامه‌نگار در بندی که از مهرماه سال گذشته در زندان به سر می‌برد و حتا یک روز هم به مرخصی نیامده، او ۶ سال از عمرش را باید در زندان باشد و به مدت ۱۰ سال از فعالیت‌های مطبوعاتی محروم شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">پسر کوچکی که در عکس می‌بینید، متین، فرزندشان است که این روزها به پدر دوست‌اش می‌گوید بابا. او حسرت داشتن پدرش را دارد تا مانند دوستان‌اش با او به پارک رود. متین این روزها کم‌حرف‌تر از همیشه، در ناخودآگاه ذهن‌اش پدری را طلب می‌کند که در زندان از دوری فرزندش بی‌تاب است.</p>
<p style="text-align: justify;">هیچ‌کدام از افرادی که در عکس می‌بینید، الان، در کنار هم نیستند. پدر زندانی است، مادر مشغول کار است تا بتواند خرج زنده‌گی‌اش را در نبود همسرش به دست بیاورد و متین عزیز هم مهد است، این جمع، حتا شب‌ها که همه در خانه‌های‌شان در کنار هم هستند، با هم نیستند. پدر زندان است، مادر خسته از کار روزانه و متین عزیز خسته از شیطنت‌های کودکی است.</p>
<p style="text-align: justify;">فاطمه می‌نویسد: «کاش دوباره دور هم جمع بشیم. فقط همینو می خوام. دیدن این عکسا برام خیلی  سخت شده. فقط و فقط اشکه واشک. و پاسخگوی اشک حقیقت گوی من کیه؟حضور من  یعنی عیان ظلم. کاری به کار هیچ کس ندارم . کسی رو هم ندارم که مثل بعضیا  با پارتی های کلفت مملکتی که دارن با وثیقه و بی وثیقه تند و تند بیان  مرخصی و آخرش هم تو اوین توی ویلا اسمشو بذارن زندانی و هر روز و روزی صد  بار تو صدای آمریکا بعنوان زندنیان مظلوم اسمشونو ببرن.»</p>
<p style="text-align: justify;">روزها از بازداشت مسعود لواسانی می‌گذرد، او دچار بیماری و فشار عصبی شده است، این روزها وقتی از زندان تماس می‌گیرد، سراغ پسرش را با غم می‌گیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">فاطمه می‌نویسد: «الهی خدا چنان این روزهای شیرین بزرگ شدن متینو که مسعود نمی بینه براش  جبران کنه که اصلا حسرتی براش نمونه&#8230;..<br />
مسعود حالش خیلی بهتره شکر  خدا.<br />
اما از صداش دلتنگی برای متین رو می شنوم. هر بار که زنگ می زنه با  حسرت عجیبی می پرسه متین اونجاس؟<br />
اون یه هفته ای که متین برای مریضی اش  پیشم نبود داشتم دغ می کردم. تازه کمی فهمیدم مسعود چه حالی داره و چقدر  مقاومت می کنه»</p>
<p style="text-align: justify;">مسعود لواسانی، مظلوم در زندان مانده است، او سال‌ها سابقه‌ی کار روزنامه‌نگاری در روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها را دارد و تنها به دلیل این‌که در لیست اصلاح‌طلبان و افراد سرشناس نیست، از حق مرخصی آمدن محروم شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">فاطمه می‌نویسد: «هر روز منتظر مسعودم&#8230;.. دیگه هر روز<br />
یاد می گیرم انتظار چطوریه/ سخت  تر از اونیه که به نظر میاد اما باز این سختی رو به جون می خرم.<br />
واسه  برگشتنش هر شب درا رو باز می ذارم!»</p>
<p style="text-align: justify;">کاش کاری از دست‌ام برای‌اش بر می‌آمد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">پی‌نوشت:</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #000000;"><a href="http://sayedmatin.blogspot.com/2010/06/blog-post_27.html" target="_blank">روز پدر&#8230;&#8230;</a> متنی است که در وبلاگ متین، پسر مسعود لواسانی منتشر شده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #008000;">شیدا جهان‌بین</span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/04/1216/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هر اتفاقی ممکن است</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1180</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1180#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 May 2010 16:25:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتصاب غذا]]></category>
		<category><![CDATA[بابک خرمدین]]></category>
		<category><![CDATA[حسین رونقی ملکی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[سازمان ملل]]></category>
		<category><![CDATA[مجید توکلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1180</guid>
		<description><![CDATA[تو استواری، انسانی، بزرگی، پاکی، پایدار بمان.
تو نور چشمی، رهبری، سخنگویی، زنده بمان.
بر خودم می‌بالم که در زمانه‌یی هستم که چشمان‌ام می‌بیند تو را و گوش‌های‌ام می‌شنود از تو، از تویی که مقاومی و شده‌یی نمادی از ایستاده‌گی در زندان، نمادی از جمعی از ما پیش چشمان میلیون‌ها انسانی که در داخل سرزمین مادری و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تو استواری، انسانی، بزرگی، پاکی، پایدار بمان.</p>
<p style="text-align: justify;">تو نور چشمی، رهبری، سخنگویی، زنده بمان.</p>
<p style="text-align: justify;">بر خودم می‌بالم که در زمانه‌یی هستم که چشمان‌ام می‌بیند تو را و گوش‌های‌ام می‌شنود از تو، از تویی که مقاومی و شده‌یی نمادی از ایستاده‌گی در زندان، نمادی از جمعی از ما پیش چشمان میلیون‌ها انسانی که در داخل سرزمین مادری و یا خارج از آن، حالا نگران تو هستند.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/05/majidbabak1.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-1182" title="majidbabak1" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/05/majidbabak1.jpg" alt="" width="250" height="126" /></a>امروز که خبرهای تازه‌یی از تو گرفتم، دل‌ام لرزید، از وقتی خبر را شنیده‌ام بارها از خودم پرسیده‌ام آیا ممکن است اتفاق بیافتد؟ و هر بار گفتم شاید و اشک در چشمان‌ام حلقه زده است.</p>
<p style="text-align: justify;">هنوز عکس‌های‌ات با آن نگاه معصوم در خبرگزاری‌های دولتی را به یاد دارم، هنوز شوکی که به همه‌ی ما وارد شد را خوب به یاد دارم، هنوز خشم‌ام، هنوز اشک‌های‌ام، هنوز اشک‌های‌مان، هنوز عکس‌های‌ مردان‌مان با روسری، هنوز همراهی دوستان غیر ایرانی، همه و همه را خوب به یاد دارم.</p>
<p style="text-align: justify;">تو سرسخت‌تر از آنی که کوتاه بیایی، تو خواسته‌های یک جنبش را داری، تو شدی دلهره‌ی ما در این روزها، تو باید بمانی، پایدار بمانی.</p>
<p style="text-align: justify;"><a title="Permanent Link to خونریزی معده مجید توکلی و بی‌خبری از وضعیت حسین  رونقی | رهانا" rel="bookmark" href="http://www.rhairan.biz/archives/13865">خونریزی معده مجید توکلی و بی‌خبری از وضعیت حسین رونقی |  رهانا</a></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1180/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رگ‌ها بر آمده</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1170</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1170#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 May 2010 08:22:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتصاب غذا]]></category>
		<category><![CDATA[بابک خرمدین]]></category>
		<category><![CDATA[حسین رونقی ملکی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زندان اوین]]></category>
		<category><![CDATA[سلول انفرادی]]></category>
		<category><![CDATA[مجید توکلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1170</guid>
		<description><![CDATA[دهان‌ها بسته، لب‌ها خشک و چشم‌های‌مان اشک‌آلود، که فرزندان ایران را در زندان‌ها به بند کشیده‌اند.
سرها بلند و قامت‌ها راست، که عزیزان‌مان در زندان مقاومت کرده‌اند.
رگ‌ها برآمده، دست‌ها مشت و چهره‌ها سرخ، که دوستان‌مان در زندان در اعتصاب غذا هستند.
قلب‌ها متحد و ایمان‌های‌مان قوی، که ما نیز در اعتصاب، آن‌ها را همراهی خواهیم کرد.
نگرانی نسبت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دهان‌ها بسته، لب‌ها خشک و چشم‌های‌مان اشک‌آلود، که فرزندان ایران را در زندان‌ها به بند کشیده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">سرها بلند و قامت‌ها راست، که عزیزان‌مان در زندان مقاومت کرده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">رگ‌ها برآمده، دست‌ها مشت و چهره‌ها سرخ، که دوستان‌مان در زندان در اعتصاب غذا هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">قلب‌ها متحد و ایمان‌های‌مان قوی، که ما نیز در اعتصاب، آن‌ها را همراهی خواهیم کرد.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.rhairan.biz/archives/13723" target="_blank">نگرانی نسبت به جان مجید توکلی در پی ادامه اعتصاب غذای وی</a></p>
<p style="text-align: justify;"><a title="Permanent Link to انتقال حسین رونقی ملکی به سلول انفرادی در سومین  روز از اعتصاب غذا | رهانا" rel="bookmark" href="http://www.rhairan.biz/archives/13653">انتقال حسین رونقی ملکی به سلول انفرادی در  سومین روز از اعتصاب غذا</a></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/03/1170/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نوشته‌یی بدون پایان</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/02/1148</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/02/1148#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Apr 2010 15:39:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره هدایت]]></category>
		<category><![CDATA[حسام فیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[زندان اوین]]></category>
		<category><![CDATA[علی ملیحی]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا فیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدیه گلرو]]></category>
		<category><![CDATA[نصور نقی پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1148</guid>
		<description><![CDATA[علی: شیدا برات یه آهنگ می‌فرستم، گوش  بده، خوش‌ات می‌یاد، یه کم از فاز موسیقی سنتی می‌آی بیرون.
من: بفرست ببینم چیه، یه دوست معمولی جان (خنده)
علی: الان این‌جا همه این آهنگ رو  گوش می‌دن، یه کم جواده، توش می‌گه می‌خوام بیام خواستگاری و از این حرف‌ها
من: (خنده)
&#8230;
من: وای علییی چه آهنگ  با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/20572_1241967183662_1663814241_586715_972174_n.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-1155" title="20572_1241967183662_1663814241_586715_972174_n" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/20572_1241967183662_1663814241_586715_972174_n-300x222.jpg" alt="" width="180" height="133" /></a>علی: شیدا برات یه آهنگ می‌فرستم، گوش  بده، خوش‌ات می‌یاد، یه کم از فاز موسیقی سنتی می‌آی بیرون.</p>
<p style="text-align: justify;">من: بفرست ببینم چیه، یه دوست معمولی جان (خنده)</p>
<p style="text-align: justify;">علی: الان این‌جا همه این آهنگ رو  گوش می‌دن، یه کم جواده، توش می‌گه می‌خوام بیام خواستگاری و از این حرف‌ها</p>
<p style="text-align: justify;">من: (خنده)</p>
<p style="text-align: justify;">&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">من: وای علییی چه آهنگ  با مزه‌یی، حیف که نصف شبه و نمی‌تونم با صدای بلند گوش کنم</p>
<p style="text-align: justify;">علی: ما اینیم دیگه، یه کم بذار شوهرت هم گوش  کنه بلکه از گزارش نوشتن دست بکشه</p>
<p style="text-align: justify;">من:  باشه، براش می‌ذارم</p>
<p style="text-align: justify;">علی:  نیلشعیسلهعثصیذلطظاترشستیسمبز</p>
<p style="text-align: justify;">من: اون  وقت اینی که نوشتی یعنی چی؟</p>
<p style="text-align: justify;">علی: یعنی  فردا هزارتا کار دارم؛ باید برم روزنامه، می‌خوام برم بخوابم</p>
<p style="text-align: justify;">من: خوب بخوابی علی، بای</p>
<p style="text-align: justify;">علی است، <a href="http://rhairan.biz/prisoners/?p=798" target="_blank">علی ملیحی</a>، چند شب پیش از  بازداشت‌اش، چند شب پیش از این‌که او را با خود تا زندان اوین ببرند و درون  اتاقک کوچکی حبس‌اش کنند. حالا ماه‌ها است که در زندان است و همین امروز  پشت میله‌های زندان ۲۸ ساله شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">همه‌ی  آن‌هایی که حتا یک‌ بار با علی صحبت کرده‌اند می‌دانند که جای‌اش تا چه  اندازه خالی است.</p>
<p style="text-align: justify;">=============================================================</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/3195_1052035066776_1402759391_128212_3436074_n.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-1156" title="3195_1052035066776_1402759391_128212_3436074_n" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/3195_1052035066776_1402759391_128212_3436074_n-200x300.jpg" alt="" width="120" height="180" /></a>نصور: سلام خواهری</p>
<p style="text-align: justify;">من: سلام نصورررر، خوبی؟</p>
<p style="text-align: justify;">نصور:  خوبم، تو چه‌طوری؟ مدیار خوبه؟</p>
<p style="text-align: justify;">من:  خوب خوبیم، مرسی. چه خبرا؟ چه می‌کنی؟</p>
<p style="text-align: justify;">نصور:  شیدا اون جا به جایی که بهت گفتم رو انجام دادی؟</p>
<p style="text-align: justify;">من: وایی نه، هی یادم می‌ره. چشم نصور قول می‌دم تا آخر هفته  درست‌اش کنم</p>
<p style="text-align: justify;">نصور: من دارم به خاطر  خودت می‌گما، وگرنه</p>
<p style="text-align: justify;">من: می‌دونم نصور  جان، در اسرع وقت انجام می‌شه</p>
<p style="text-align: justify;">نصور:  مراقب خودتون و عشق‌تون باشید توی این دنیای گرگ صفت</p>
<p style="text-align: justify;">من: اون هم چشم</p>
<p style="text-align: justify;">نصور: فعلن</p>
<p style="text-align: justify;">من: فعلن عزیز</p>
<p style="text-align: justify;">این هم نصور است، <a href="http://rhairan.biz/prisoners/?p=1537" target="_blank">نصور نقی‌پور</a>، وبلاگ نویسی  که بی‌جهت در زندان است، پسری اهل فرهنگ و ادبیات و بسیار آرام و باوقار  که هر بار یاد حرف‌های‌اش می‌افتم، غصه‌ام می‌گیرد و می‌گویم کاش وقت  بیش‌تری گذاشته بودم برای هم صحبتی با نصور.</p>
<p style="text-align: justify;">نصور هم‌چنان به صورت بلاتکلیف در زندان است.</p>
<p style="text-align: justify;">=============================================================</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/n1536003327_30004547_7370.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-1150" title="n1536003327_30004547_7370" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/n1536003327_30004547_7370-225x300.jpg" alt="" width="135" height="180" /></a>علیرضا: سلام شیدا، هستی؟</p>
<p style="text-align: justify;">من: سلام عزیزم، بله که هستم، خوبی؟</p>
<p style="text-align: justify;">علیرضا: چرا مدیار جواب نمی‌ده؟</p>
<p style="text-align: justify;">من: چون نیست، چی شده؟</p>
<p style="text-align: justify;">علیرضا: یه مصاحبه گرفتم، یه گزارش هم نوشتم،  می‌خواستم بفرستم بخونه، ببینه خوبه؟</p>
<p style="text-align: justify;">من:  برای من بفرست، می‌دم بخونه.</p>
<p style="text-align: justify;">علیرضا:  اوکی</p>
<p style="text-align: justify;">علیرضا: شیدا خیلی دلم براتون تنگ  شده، دل‌ام اون شب‌های خوبِ جمعِ خودمون رو می‌خواد</p>
<p style="text-align: justify;">من: آخ نگو علیرضا، من هم همین‌طور. گفته  باشمااااااااااااا، قلیون رو اول خودم می‌کشم</p>
<p style="text-align: justify;">علیرضا: عمرااااا بذارم</p>
<p style="text-align: justify;">من:  حالا می‌بینی، هر چی باشه من یه خانومم، خودت فکر می‌کنی مهتا قلیون رو  می‌ده به کی؟</p>
<p style="text-align: justify;">علیرضا: آخه بچه پررو،  قلیون بیاد دست تو که ول کن نیستی</p>
<p style="text-align: justify;">من:  حالا چون تویی می‌ذارم هر یه ربع، ۲ دقیقه قلیون بکشی</p>
<p style="text-align: justify;">علیرضا: (خنده)</p>
<p style="text-align: justify;">این هم علیرضای عزیز من است، <a href="http://rhairan.biz/prisoners/?p=3" target="_blank">علیرضا فیروزی</a> که غیبت‌اش طولانی  شده و می‌دانم وقتی از زندان آزاد شود، چندین سال بزرگ‌تر شده است، علیرضا  در جریان یک سفر بازداشت شد و مدت‌ها خبری از او نبود، اما حالا در زندان  اوین، در کنار حسام، عموی‌اش و در انتظار آزادی است.</p>
<p style="text-align: justify;">=============================================================</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/n1347348811_255989_1687.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-1157" title="n1347348811_255989_1687" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/n1347348811_255989_1687-199x300.jpg" alt="" width="119" height="180" /></a>حسام: شیدا جان</p>
<p style="text-align: justify;">من: جانم حسام؟ سلام</p>
<p style="text-align: justify;">حسام:  سلام حالت خوبه؟ مجتبی خوبه؟</p>
<p style="text-align: justify;">من: قربونت، خوبیم ما، شماها خوبید؟  از علیرضا چه خبر؟</p>
<p style="text-align: justify;">حسام: خوبیم، هم‌چنان بی‌خبریم. هیچ</p>
<p style="text-align: justify;">من: امروز هم باز با آی‌دی‌اش آن‌لاین شدند</p>
<p style="text-align: justify;">حسام: آره دیدم، نمی‌دونم دنبال چی می‌گردن،  یه زحمت برات دارم</p>
<p style="text-align: justify;">من: جونم؟ بگو</p>
<p style="text-align: justify;">حسام: هیچ خبری از علیرضا اینها نیست، یه  خبر بزن</p>
<p style="text-align: justify;">من: باشه، همین الان روش کار  می‌کنم</p>
<p style="text-align: justify;">حسام: مرسی، کار کردی، لینک بده</p>
<p style="text-align: justify;">من: حتمن</p>
<p style="text-align: justify;">حسام: فعلن</p>
<p style="text-align: justify;">این‌ها هم حرف‌ها  و دل‌نگرانی‌های حسام است، <a href="http://rhairan.biz/prisoners/?p=1534" target="_blank">حسام فیروزی</a> نازنین که در روزهای آخر آزادی‌اش  برای علیرضا، برادرزاده‌اش بی‌تاب بود، هیچ خبری از سلامت و حتا زنده  بودن‌اش نداشت و به درهای بسته می‌خورد و علیرضا حتا یک تماس هم با  خانواده‌اش نداشت. او برای چهارمین سال متوالی، نوروز امسال را هم در زندان  بود و عسل، دخترک‌اش، بر سر سفره‌ی هفت‌سین برای پدرش اشک ریخت.</p>
<p style="text-align: justify;">این‌ها دوستان من هستند، همان‌هایی که از  صبح تا شب، قسمت بزرگی از زنده‌گی‌ام را تشکیل می‌دهند، چه آن روزهایی که  آزاد بودند، چه این روزها که در زندان‌اند و هر روز حرف‌های‌شان را دوره  می‌کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">هر روز به هر بهانه‌یی به  یادشان می‌افتم و امید آزادی‌شان را دارم.</p>
<p style="text-align: justify;">دوستان دیگری هم در زندان دارم، چه آن‌هایی که دیدم‌شان، چه  آن‌هایی که روزهای زیادی خبرهای‌شان را دوره کرده‌ام و خواستم که نام‌شان  از زبان‌ها و یادها نیافتد.</p>
<p style="text-align: justify;">روزهایی که  می‌گذرند و در پیش‌ اند، بهانه‌هایی هستند که نام‌های‌شان برای‌ام زنده  شود، روز کارگر می‌آید و یادشان می‌کنم، روز معلم می‌آید و به یادشان  می‌افتم، روز آزادی مطبوعات می‌آید و می‌شمارم آن‌هایی را که در زندان  هستند به جرم نداشتن آزادی بیان.</p>
<p style="text-align: justify;">زنده‌گی‌ام  با نام و خبرهای‌شان عجین شده، بدون آن‌ها و بدون این‌که خبرهای‌شان را  منتشر کنم و امید آزادی‌شان را داشته باشم، زنده‌گی برای‌ام غیر ممکن شده  است. اما بعضی روزها، مثل امروز، طاقت‌ام تمام می‌شود و احساس می‌کنم قدرت  تحملی بیش‌تر از این ندارم.</p>
<p style="text-align: justify;">عذاب وجدان  دارم از این‌که جز نوشتن کاری از دست‌ام بر نمی‌آید و نمی‌توانم باری از  دوش خانواده‌های‌شان بر دارم. بی‌طاقت می‌شوم وقتی <a href="http://www.rhairan.biz/archives/10813" target="_blank">نامه‌ی</a> وحید لعلی‌پور،  همسر مهدیه گلرو را می‌خوانم و نمی‌توانم کمکی به آزادی‌اش کنم، یا آن روزی  که همسر <a href="http://rhairan.biz/prisoners/?p=110" target="_blank">بهاره هدایت</a> از نبود بهارش در سال‌روز ازدواج و تولدش می‌گوید،  دل‌ام خون می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی به یاد مادر و  پدر <a href="http://rhairan.biz/prisoners/?p=2631" target="_blank">بابک خرمدین</a> (حسین رونقی ملکی) می‌افتم که فارسی حرف زدن برای‌شان مشکل  است و از صبح تا شب را پشت در زندان اوین می‌مانند و پسرشان را نمی‌بینند،  گریه می‌کنم، اشک‌های‌ام تمامی ندارد، ناله‌های‌ام هم در این‌جا انگار  تمامی ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">پایان این پست را  نمی‌بندم، پایان‌اش باز است، چون حرف‌های‌ام بیش‌تر از این‌ها است&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/02/1148/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاهین فضلی یکی از زندانیان گمنام جنبش سبز</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1389/01/1116</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1389/01/1116#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Apr 2010 22:38:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[زندانی]]></category>
		<category><![CDATA[شاهین فضلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1116</guid>
		<description><![CDATA[شاهین فضلی دانشجوی رشته‌ی مهندسی کامپیوتر دانش‌گاه علمی-کاربردی تبریز است که از تاریخ ۱۱ بهمن ماه در زندان است و برخلاف بسیاری از آن‌هایی که برای تعطیلات نوروز به مرخصی آمدند، در زندان مانده است. او نه در میان دانش‌جویان بازداشتی شهر تهران، که در بند مالی زندان تبریز است و خانواده‌اش در انتظار روزی هستند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://rhairan.info/prisoners/?p=305" target="_blank">شاهین فضلی </a>دانشجوی رشته‌ی مهندسی کامپیوتر دانش‌گاه علمی-کاربردی تبریز است که از تاریخ ۱۱ بهمن ماه در زندان است و برخلاف بسیاری از آن‌هایی که برای تعطیلات نوروز به مرخصی آمدند، در زندان مانده است. او نه در میان دانش‌جویان بازداشتی شهر تهران، که در بند مالی زندان تبریز است و خانواده‌اش در انتظار روزی هستند که برای‌اش وثیقه صادر شود و هر طور شده مبلغ آن‌را تهیه کنند و او را از زندان، جایی که حق‌اش نیست، خلاص کنند.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/image-F5F1_4BBF7E06.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-1117" title="image-F5F1_4BBF7E06" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/04/image-F5F1_4BBF7E06.jpg" alt="" width="144" height="140" /></a>شاهین چهره‌یی مهربان و آرام دارد، یک بار خبر بازداشت و بار دیگر خبر تداوم بازداشت‌اش در میان انبوه خبرهای بازداشت شده‌گان کار شد. شاهین را زندانی گمنام می‌دانم، چرا که در تمام روزهایی که مرخصی‌های نوروز تقسیم و از آن زندانیانی می‌شد که نام‌شان هر روز در صدر خبرها بود و روزهایی که دل‌نوشته‌های خانواده‌ی آن‌هایی که به مرخصی نیامدند در سایت‌ها کار شد و از وضعیت و شرایط جسمی و روحی وخیم آن‌هایی که در زندان ماندند سخن به میان آمد،کم‌تر کسی به یادش بود و قلب پر درد مادرش نادیده گرفته شد.</p>
<p style="text-align: justify;">تا آن‌جایی که از نزدیکان‌ شاهین شنیده‌ام اهل فرهنگ و سینما است و علاقه‌ی زیادی به نقد فیلم و مسائل آن دارد، او در خانواده‌یی فرهنگی به دنیا آمده است و برادر زاده‌ی بایرام فضلی، کارگردان و مدیر فیلمبرداری و یکی از صاحب نظران سینمای  ایران است.</p>
<p style="text-align: justify;">بازداشت ۱۱ بهمن ماه شاهین، سومین بازداشت او است که هر بار بدون این‌که جرمی مرتکب شده باشد صورت گرفته است، او پیش از انتخابات ریاست جمهوری در خرداد سال هشتاد و هشت به   اتاق ۳۷ زندان تبریز (دفتری که در مجاورت زندان مرکزی تبریز قرار دارد)   احضار شده بود و پس از بازداشت به مکانی نامعلوم منتقل شده و چند روز تحت   بازجویی و شکنجه بدنی قرار گرفته بود که اثر خاموش کردن سیگار روی گردن‌اش باقی مانده بود و حال جسمی او چنان بود که در بیمارستان بستری شد.</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین همیشه  فعالیت‌های فردی انجام می‌داده و با وجود اتهام‌های چون عضویت در سازمان مجاهدین و اتهام‌های دیگری که این روزها مثل نقل و نبات، شامل همه می‌شود باید اعلام کنیم که به هیچ حزب و گروهی وابسته نیست و هیچ اقدامی علیه امنیت ملی انجام نداده است. از سرگرمی‌های او حضور در جلسه‌های نقد فیلم و فعالیت‌های فرهنگی می‌توان نام برد که هیچ کدام از آن‌ها مصداق هیچ جرمی نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">عباس جمالی، وکیل او است و امیدوار است که به پرونده هر چه سریع‌تر رسیده‌گی شود و اگر لازم است برای‌اش وثیقه صادر شود تا هر چه سریع‌تر از زندان آزاد شود.</p>
<p style="text-align: justify;">زندانیان گم‌نام در زندان‌های ایران کم نیستند، زندانیانی که عدم خبررسانی، آن‌ها را با احکام غیرانسانی مواجه می‌کند و به دستگاه قضایی ایران اجازه می‌دهد تا هر چه می‌تواند بر آن‌ها سخت بگیرد. این نوشته را پس از دعوت <a href="http://www.madyariran.net/?p=4145" target="_blank">مدیار</a>، برای یاد کردن از زندانیان گم‌نام نوشتم، همان‌طور که <a href="http://www.sepehratefi.net/2010/04/blog-post_12.html" target="_blank">سپهر</a> و <a href="http://masihalinejad.com/?p=1523" target="_blank">مسیح</a> هم در این باره نوشته‌اند. از این رو از دوستان‌ام <a href="http://www.hisss.org/" target="_blank">شاهین</a>، <a href="http://azad-bashim.blogspot.com/" target="_blank">فرید</a>، <a href="http://negasht1.wordpress.com/" target="_blank">عسل</a>، <a href="http://farhadmobarez.blogfa.com/" target="_blank">فرهاد</a> و <a href="http://www.neweslahchi.blogfa.com/" target="_blank">مرتضا</a> دعوت می‌کنم که هر کدام، از زندانیان گم‌نامی که می‌شناسند بنویسند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #008000;">شیدا</span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1389/01/1116/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من اما وجدان بیدار مردم‌ام می‌مانم</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/12/1083</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/12/1083#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 15:02:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زندان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1083</guid>
		<description><![CDATA[جان‌اش در خطر است، سکوت خانواده‌اش او را در اتاق‌های بازجویی در هم می‌شکند، پشت خط‌های تلفن حرف‌های بازجو را تکرار می‌کند و امیدوار است که خانواده‌اش درک کنند که این کلمات او نیست، در هم شکسته و گریان است و شاید به تمام آن‌چه که نکرده اعتراف کرده باشد، شاید در تک‌نویسی‌ها هر چه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">جان‌اش در خطر است، سکوت خانواده‌اش او را در اتاق‌های بازجویی در هم می‌شکند، پشت خط‌های تلفن حرف‌های بازجو را تکرار می‌کند و امیدوار است که خانواده‌اش درک کنند که این کلمات او نیست، در هم شکسته و گریان است و شاید به تمام آن‌چه که نکرده اعتراف کرده باشد، شاید در تک‌نویسی‌ها هر چه می‌دانسته از دوستان‌اش نوشته و حالا که چند روز از آن گذشته، از خودش بی‌زار است، شاید حالا آرزو می‌کند که بازجو به سراغ‌اش بیاید تا  پس از گذشت چند روز کشدار انفرادی بتواند با کسی حرف بزند، حتا اگر به قیمت سیلی خوردن و شنیدن ناسزا تمام شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/02/01_RTX5DEH.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-1084" title="01_RTX5DEH" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/02/01_RTX5DEH.jpg" alt="" width="315" height="204" /></a>خانواده‌اش اما، ترسیده‌اند، فرزندشان نخستین زندانی سیاسی در کل خانواده است و اعدام‌ها و حبس‌های طولانی را در این روزها دیده‌اند و به گفته‌ی بازجوی فرزندشان، فکر می‌کنند اگر خبر منتشر نشود و همه چیز در سکوت باقی بماند، فرزندشان آزاد می‌شود و همه چیز به خوبی تمام می‌شود، اما نمی‌دانند این سکوت لعنتی هراس‌انگیزشان، در حال رقم زدن سال‌های جوانی فرزند بی‌گناه‌شان است که زیر دست مسئولان قضایی شکنجه‌های روحی می‌شود و کم آورده است.</p>
<p style="text-align: justify;">من اما، تصمیم می‌گیرم خبر بازداشت، ممنوع‌الخروجی، تفتیش خانه، بی‌گناهی، اتهام ارتباط با بیگانه و &#8230; را منتشر کنم و بگویم که او مستحق زندان نیست، بگویم که از شما نترسیده‌ام و می‌دانم انتشار خبر بازداشتی‌ها چه ضربه‌یی به شما می‌زند، که به رسالت‌ام عمل می‌کنم، که چشم بینا، گوش شنوا و وجدان بیدار مردم هستم. پس می‌نویسم، در هر جایی که بتوانم و فکر کنم که موثرتر است می‌نویسم.</p>
<p style="text-align: justify;">خانواده‌اش اما، با من برخورد می‌کنند و از من می‌خواهند که واقعیت را وارونه جلوه دهم که به مذاق بازجوها خوش آید، که نکند در میان بازگو کردن واقعیت‌های هول‌ناک، به بازجوها بر بخورد و امکان تماس را از فرزندشان بگیرند، از من می‌خواهند بنویسم که همه چیز آرام است، برخوردها مناسب‌ترین برخوردها و آزادی فرزندشان زود هنگام است.</p>
<p style="text-align: justify;">او اما، هر ثانیه به خود می‌لرزد، پیش‌نهاد اعتراف تلویزیونی و بازگو کردن هر آن‌چه انجام نداده را بهای آزادی‌اش قرار داده‌اند، مرور می‌کند. آرش رحمانی‌پور اعتراف کرد و به دار آویخته شد، من اعتراف می‌کنم و آزاد می‌شوم؟</p>
<p style="text-align: justify;">من اما، با چشمانی نگران در انتظار حرکت به موقع خانواده‌ و عمل صحیح او هستم، در دل‌ام خدا خدا می‌کنم که زودتر موقعیت خطرناک را درک کنند، زودتر اعتراضی، حرفی، سخنی از خانواده‌اش بشنوم که آینده‌اش را تغییر دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">او اما &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/12/1083/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای نعیمه دوستدار که همیشه بین نوشته‌های‌‌اش جا داشتیم</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/1056</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/1056#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Feb 2010 20:11:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشت]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه نگار]]></category>
		<category><![CDATA[نعیمه دوستدار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1056</guid>
		<description><![CDATA[شنیدن خبر بازداشت همیشه ناراحت می‌کند همه را، اما وقتی خبر مربوط به یکی از دوستانی باشد که روزهای زیادی را با هم گذرانده‌اید خیلی بیش‌تر کلافه می‌شوید. در این مدت تعداد زیادی از دوستان‌ من و مدیار بازداشت شدند که با بازداشت هر کدام‌شان گریستم و دل‌ام هزار بار برای‌شان پرکشید.
اما شنیدن خبر بازداشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شنیدن خبر بازداشت همیشه ناراحت می‌کند همه را، اما وقتی خبر مربوط به یکی از دوستانی باشد که روزهای زیادی را با هم گذرانده‌اید خیلی بیش‌تر کلافه می‌شوید. در این مدت تعداد زیادی از دوستان‌ من و مدیار بازداشت شدند که با بازداشت هر کدام‌شان گریستم و دل‌ام هزار بار برای‌شان پرکشید.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/02/19042_1386967394170_1231600811_1130310_8250806_n.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-1057" title="19042_1386967394170_1231600811_1130310_8250806_n" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/02/19042_1386967394170_1231600811_1130310_8250806_n-199x300.jpg" alt="" width="199" height="300" /></a>اما شنیدن <a href="http://www.rhairan.net/archives/3657" target="_blank">خبر بازداشت نعیمه دوستدار</a>، دختر با استعداد مدرسه‌ی فرهنگ و خبرنگار اجتماعی و فرهنگی روزنامه‌هایی چون جام جم و همشهری و &#8230; و رفیق سفرهای دخترانه‌یی که در آن فقط خنده بود و کشیدن نقشه‌هایی برای خلاصی پیدا کردن از رنج دنیا و تبعیض بین زنان و مردان آن‌قدر غم‌گین‌ام کرده که چهره‌اش مدام در ذهن‌ام است، چهره‌اش وقتی که با وسواس زیاد برای آن‌ها که دوست داشت، هدیه انتخاب می‌کرد و آن زمانی که بعد از یک سفر سه روزه، برای‌ام جشن تولد در خانه‌اش می‌گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">اسم نعیمه همیشه با نگاه‌های خاص‌اش به مسائل و نوشتن در مورد آن‌ها از زاویه‌یی که کم‌تر دیده می‌شود در ذهن‌ام می‌آید، احساس‌اش به مسائلی که در اطراف‌اش رخ می‌داد و شاید مورد توجه کسی نبود همیشه برای‌ام ستودنی بود، نوشته‌هایی که خطاب به خواهرم بود و او  را توصیف می‌کرد همیشه مرا به گریه می‌انداخت.</p>
<p style="text-align: justify;">هزاران خاطره‌ی رنگی و دوست داشتنی از تصمیم‌های منحصر به فرد گروه دوستی‌مان در ذهن‌ام است که حالا به جای لب‌خند، اشک در چشمان‌ام می‌آورد. نمی‌دانم در کدام چهاردیواری بی‌رحمی محبوس است و به کدام یک از خاطره‌های‌اش فکر می‌کند و کدام اتفاق را برای نوشتن در ذهن‌اش می‌پروراند.</p>
<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم دل‌اش برای <a href="http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/380/" target="_blank">نیلا</a> چه حالی دارد، نمی‌دانم برای دیدن چه کسی بی‌‌تاب شده، نمی‌دانم کلمه‌ی حبس و انفرادی برای‌اش چه معنایی پیدا کرده، اما می‌دانم که طاقت می‌آورد، می‌دانم که بی‌گناه بی‌گناه است و هیچ فعالیتی که مستحق زندان باشد، نکرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">او فقط در لحظه‌های تلخ و شیرین زنده‌گی‌اش حضور داشته است، شعر سروده است،<a href="http://www.bashgah.net/pages-30128.html" target="_blank"> داستان</a> نوشته است، از آن‌چه برای‌اش مهم است در <a href="http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/380/" target="_blank">وبلاگ‌اش</a> نوشته است و از بچه‌های موفق دبیرستان فرهنگی بوده است که حالا موسس‌اش، بسیاری از دانش‌آموزان‌اش را در بند می‌بیند و &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">نعیمه‌ی خوب و عزیز، طاقت بیار و به آن روزهایی فکر کن که دست‌ات باز در دستان <a href="http://ghoghnoos56.persianblog.ir/post/380/" target="_blank">نیلا</a> خواهد بود و این دخترک زیبا با لب‌خندش همه‌ی خوبی‌های دنیا را برای‌ات خواهد آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">صبوری کن و آرام باش که به انتظار آزادی‌ات هستیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/1056/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک ماه بی‌خبری مطلق از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی و عدم پاسخ‌گویی مسئولان</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/1023</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/1023#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Jan 2010 10:23:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[حقوق‌بشر]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشت]]></category>
		<category><![CDATA[بی خبری]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[سورنا هاشمی]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا فیروزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=1023</guid>
		<description><![CDATA[نزدیک به یک ماه (۲۶ روز) است که از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی هیچ خبری در دست نیست. این خبر هیچ کم از اعدام ناگهانی دو نفر از ۱۱ نفری که پس از انتخابات به اعدام محکوم شدند ندارد اما عادت‌مان شده تا اتفاق بدتری نیافتاده، ساکت بنشینیم.
در این ۷ ماه و نیم که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نزدیک به یک ماه (۲۶ روز) است که از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی هیچ خبری در دست نیست. این خبر هیچ کم از اعدام ناگهانی دو نفر از ۱۱ نفری که پس از انتخابات به اعدام محکوم شدند ندارد اما عادت‌مان شده تا اتفاق بدتری نیافتاده، ساکت بنشینیم.</p>
<p style="text-align: justify;">در این ۷ ماه و نیم که از انتخابات و حوادث پس از آن می‌گذرد چنین بی‌خبری از فعالانی که بازداشت شدند وجود نداشته و آن‌ها در کم‌ترین حالت یک‌بار با خانواده‌های‌شان تماس گرفته‌اند و یا در مقابل چشمان خانواده‌ها بازدشت شده‌اند، اما این قضیه برای علی‌رضا و سورنا رخ نداده و از همه بدتر این است که با وجود نشانه‌های زیادی که از بازداشت آن‌ها وجود دارد، نام‌شان در هیچ یک از نهادهای امنیتی نیست و هیچ مسئولی هم پاسخ‌گوی این مساله نیست.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/01/sorenahashemi2.jpg"><img class="alignright size-full wp-image-1024" title="sorenahashemi" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/01/sorenahashemi2.jpg" alt="" width="302" height="191" /></a>به فرض این‌که این دو، فعال نبودند و خانواده‌های‌شان ردی از آن‌ها در زندان‌ها نداشتند؛ نیروی انتظامی یک کشور که ادعای برقراری نظم و امنیت جانی شهروندان آن کشور را می‌کند باید به درخواست خانواده‌های این دو رسیده‌گی کند و جواب قانع‌کننده‌یی داشته باشد؛ که چرا دو جوان پس از خروج از تهران به قصد سفر به تبریز باید ناپدید شوند به گونه‌یی که کوچک‌ترین ردی از آن‌ها نباشد و در حالی‌که آن‌ها به شهر تبریز رسیدند؛ رد گوشی همراه خاموش آن‌ها در تهران پیدا شود.</p>
<p style="text-align: justify;">رسیدگی نکردن به این مسائل است که امنیت را به خطر می‌اندازد نه سفر جوانی ۱۹ ساله به عراق و در پی آن اعدام او به بهانه‌ی محارب بودن.</p>
<p style="text-align: justify;">از روی‌کرد برخی رسانه‌ها و سازمان‌هایی که تنها اسم حقوق بشری را به یدک می‌کشند هم هیچ انتظاری نمی‌توان داشت؛ رسانه‌هایی هم که تنها و تنها به پوشش اخبار اصلاح طلبان و زندانی شدن آن‌ها می‌پردازند که تکلیف‌شان مشخص است، گروه‌هایی که در مقابل ناپدید شدن و وضعیت خطرناک یکی از اعضای‌شان هم مهر سکوت بر لب زدند هم که جای خود دارد؛ اما برخورد سازمانی چون گزارش‌گران بدون مرز با این گونه مسائل که اسامی افرادی که روزنامه‌نگار، وب‌نگار و فعال در این حوزه نبوده‌اند را هم در میان گزارش‌های‌اش جای می‌دهد و برای آن‌ها بیانیه صادر می‌کند؛ در نهایت کم‌لطفی و بی‌توجهی است و این فکر را از نظر می‌گذراند که تبعیض و نگاهی مغرضانه به قضایا دارند. چرا که هنوز اسامی چون مسعود لواسانی، جواد ماهزاده و &#8230; در میان گزاش‌های‌شان نیامده و حتا موضعی هر چند کوچک نیز در برابر ناپدید شدن علی‌رضا فیروزی به عنوان یک روزنامه‌نگار با فعالیت مشخص و وبلاگ نویسی که در بیش‌تر موارد از زندانیان سیاسی و نقض حقوق بشر در وبلاگ‌اش مطلب نوشته نداشته است.</p>
<p style="text-align: justify;">از علی‌رضا فیروزی روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس؛ فعال دانش‌جویی و حقوق بشر و سورنا هاشمی فعال دانش‌جویی هیچ خبری در دست نیست و این در حالی است که افرادی ناشناس از طریق آدرس‌های اینترنتی آن‌ها آن‌لاین می‌شوند اما مشخص نیست به دنبال چه چیزی هستند. این مساله باعث ایجاد نگرانی‌های فراوان برای خانواده‌های این دو دانش‌جو شده است به طوری‌که آن‌ها هر روز از صبح در دادگاه انقلاب و زندان اوین حاضر می‌شوند اما هیچ ردی از آن‌ها در دست نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">تا زمانی‌که نگاه تبعیض آمیز و فعالیتی خالص و فقط برای رسیدن به آزادی و نشان دادن موارد نقض شده‌ی حقوق بشر در ایران نداشته باشیم؛ تنها آمار کشته‌شده‌گان، اعدامی‌ها و زندانی‌های‌مان بالا می‌رود و به آن‌چه که شایسته‌ی ملت است نخواهیم رسید.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>در این میان: </strong></span></p>
<ul>
<li><a href="http://www.rhairan.com/archives/1459" target="_blank">برای ایجاد رعب و وحشت دو نفر اعدام شدند</a></li>
<li><a href="http://www.rhairan.com/archives/1439" target="_blank">بیماران تالاسمی از این پس باید برای مهم‌ترین داروی‌شان هزینه بپردازند</a></li>
<li><a href="http://www.rhairan.com/archives/1485" target="_blank">از ۱۰۰ هزار مدرسه در کشور، ۶۵ هزار مدرسه سیستم گرمایشی و سرمایشی ندارد</a></li>
</ul>
<p><span style="color: #ff0000;"><strong>پیش‌نهاد من:</strong></span></p>
<ul>
<li><a href="http://www.madyariran.net/?p=3621" target="_blank">اعدام نشدند، به قتل رسیدند</a> از مدیار</li>
<li><a href="http://cameliaentekhabifard.net/wordpress/?p=384" target="_blank">پیش درآمد جشنهای دهه فجر با اعدام دو متهم ناآرامی های اخیر! </a>از کاملیا انتخابی‌فرد</li>
<li><a href="http://fardaaye-roshan.persianblog.ir/post/327/" target="_blank">چهل روز گذشت و تو نیستی!</a> از آرمان آریایی</li>
</ul>
<p><span style="color: #008000;"><strong>شیدا جهان‌بین</strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/1023/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>با توام خدا! دل مرثیه ای برای علیرضا</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/998</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/998#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Jan 2010 19:38:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[بازداشت]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه نگار]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا فیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[مهتا بردبار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=998</guid>
		<description><![CDATA[حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد؟!. خوب می دانم ردای سیاه کعبه، همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران.﻿
گفتی بهشت زیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><em>حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد؟!. خوب می دانم ردای سیاه کعبه، همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران.</em>﻿</p>
<p style="text-align: justify;">گفتی بهشت زیر پای مادران است &#8230; چه دلخوش بودیم به وعده هایت و فکر کردیم نوید که می دهی چشم داشتی نداری.</p>
<p style="text-align: justify;">خدایا اینجا برزخ است. خدایا اینجا جهنم است. خدایا خانه ام روی قله های نیش مار غاشیه است. خدایا !&#8230; خوابی؟ یا سرت شلوغ شده که روی بر نمی گردانی تا در این شبهای دلتنگ که جگر گوشه ام &#8230;آه جگر گو !&#8230;ای جگر !&#8230;آی از خون پر شده جگرم که نمی دانم پاره ی تنم در این سرمای زمستان سر بر کدام بستر سرد می گذارد که من در شب بی خوابی هایم یخ می زنم، بغضم یخ می زند، نگاهم می میرد و باز چون رو به تو می کنم راه تاریک&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">خدایا ! کجایی ؟ امان ! امان که طاقت بریده ام.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/01/n1536003327_30139596_6246.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-999" title="n1536003327_30139596_6246" src="http://www.sheidajahanbin.net/wp-content/uploads/2010/01/n1536003327_30139596_6246-199x300.jpg" alt="" width="199" height="300" /></a>خدایا !&#8230; به که پناه برم که دست سنگینش صورت فرزندم را به خون رنگین نکرده باشد و امان از که طلبم که نگاه سوزانش سینه دل پاره مرا نسوزانده باشد. پروردگارا ! نه ایوبم که صبر هزاران ساله داشته باشم نه یعقوبم که در پناه عصمت خویش به بوی پیراهنی از سرزمین گمشده دل خوش کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">خدایا ! یوسفم به چنگ  گرگ کدام بیابان اسیر است که شبها خونش از چشمهای من می ریزد. خدایا نمی دانم صدای ضجه های مادری را که حلقومش از شدت اندوه و رنج مثل گردبادی در هم پیچیده، می شنوی؟! آیا چشم های اشک آلود پدری را می بینی که قطره قطره غرورش را فرو می بارد و در این تیرگی سنگین و دهشت ناک زخم دلش را با اشک دیده می شوید ؟!.</p>
<p style="text-align: justify;">خدایا ! خود خوب می دانستی که نسل قابیل روی زمین چه ها که نخواهد کرد. می دانم که در عرش کبریائیت جشن عروج بندگان نیکویت را گرفته ای اما در سویی دیگر وااسفا می زنی که خلیفگان دروغینت در زمین نام پاک و بزرگ تو را به تلبیس ظلم و حیلت و کذب آلوده اند.</p>
<p style="text-align: justify;">کجایند مردان مقرب بارگاهت که چون بر صلیب می شدند صدق و راستی کرامت کلامشان بود در حالی که آویخته شدن بر صلیب عقوبت سلامشان ؟!.</p>
<p style="text-align: justify;">کجایند راست کردارانی که قدرت را از آب بینی چهار پایی کمتر خواندند و چون خواست مردم دیدند به شیوه ی بردباری و مکرمت تنها بر مسند سخت و دشوار قضاوت ماندند؟!.</p>
<p style="text-align: justify;">گمان کنم خدایا بس که از آفریدگان خویش خوش ندیدی درهای رحمت بر بندگان پر زحمت بسته ای. نه &#8230;! نه توچنین نمی کنی. می دانم؛ تو که موسایت را از رنجاندن چوپان ساده ای که به شیوه خویش با تو راز می گفت ، به سخنی سخت ، خروش کردی ، بندگان پاکت را که در راه اجرای حقوق انسانی و پاسداری از نوامیس بشری داد حق خواهی سر داده اند، کی فراموش کردی ؟!</p>
<p style="text-align: justify;">پروردگارا ! ما بندگان پریشان روزگاریم نه آنکه خس و خاریم؛ که بر دشواری های محقق کردن رسالت انسانی در زمین بر مصائب رنج و اندوه بردباریم . برگ سبزی که تحفه ی درویشیمان بود از طوبای صبوری بر سفره قناعت و رنجوری گذاشتیم و این بضاعت اندک توشه ی  راهمان بود که بشارتمان دادی &#8221; الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم &#8220;.</p>
<p style="text-align: justify;">ما دل خوش کرده بودیم که در راه رسیده به مدینه ی فاضله سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخوریم. حالا رخت سیاه خانه ات بر تن مادران، هزار کعبه ساخته. کدام مادر را طواف کنم که خون دیده اش دامن هاجر را سیل گیر نکرده باشد ؟!.</p>
<p style="text-align: justify;">انگار سرزمین من آیینه ای هزار تکه دورادور کعبه ی تو شده. در کدام بنگرم و بر کدام نماز گزارم که آه اندوهم غبار دلش نشود.</p>
<p style="text-align: justify;">خوب می دانم ردای سیاه کعبه ،همان میراث هزار ساله ی ابراهیم امروز بر دوش مادران است و خنجر تسلیمش در قربانگاه تو، در دست پدران. پس به بزرگواریت سوگند که سرهای سبز فرزندانمان را در پناه امن خویش به سلامت دار.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.mahtabordbar.blogfa.com/" target="_blank">مهتا بردبار</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/11/998/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باز هم دادگاه و دل بی‌قرار ما</title>
		<link>http://www.sheidajahanbin.net/1388/10/978</link>
		<comments>http://www.sheidajahanbin.net/1388/10/978#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jan 2010 08:58:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>شیدا جهان بین</dc:creator>
				<category><![CDATA[جنبش سبز]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[روز عاشورا]]></category>
		<category><![CDATA[زندانی سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[سورنا هاشمی]]></category>
		<category><![CDATA[علیرضا فیروزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.sheidajahanbin.net/?p=978</guid>
		<description><![CDATA[خبر خواندم که دادگاه پنج نفر از بازداشت شده‌های روز عاشورا که آن‌ها را «اغشاش‌گر» می‌نامند، دقایقی پیش آغاز شده و قاضی صلواتی باز هم بر مسند قضاوت نشسته تا با حکم‌های جدید، آه‌های جدیدتری را از نهاد خانواده‌ها بلند کند و به ما نشان دهد که هیچ مروتی در کار نیست و چشم‌اش بر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">خبر خواندم که دادگاه پنج نفر از بازداشت شده‌های روز عاشورا که آن‌ها را «اغشاش‌گر» می‌نامند، دقایقی پیش آغاز شده و قاضی صلواتی باز هم بر مسند قضاوت نشسته تا با حکم‌های جدید، آه‌های جدیدتری را از نهاد خانواده‌ها بلند کند و به ما نشان دهد که هیچ مروتی در کار نیست و چشم‌اش بر روی حق بسته است.</p>
<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم اگر برادر، همسر، پدر و یا پسرم امروز در آن دادگاه‌ کذایی حضور داشت و به او «اغتشاش‌گر» و «اراذل و اوباش» نسبت می‌دادند، چه حالی بودم، نمی‌دانم در این لحظه آن پنج عزیزی که در دادگاه نشسته‌اند، چه دردها در دل دارند فقط امیدوارم ثانیه‌ها برای‌شان زودتر بگذرد و تحمل‌اش آسان‌تر شود، امیدوارم حکمی که از آن می‌ترسم صادر نشود و جنایتی دوباره، تکرار نشود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">پی‌نوشت: </span></strong></p>
<p style="text-align: justify;">از علی‌رضا فیروزی و سورنا هاشمی کماکان خبری در دست نیست و هیچ تماسی با خانواده‌های خود نداشته‌اند. این روزها خیلی دل‌ام برای علیرضا می‌گیرد و اشک می‌ریزم و آروزی‌ام سلامتی‌اش است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #008000;">شیدا جهان‌بین</span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.sheidajahanbin.net/1388/10/978/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
