Tag Archive | "زندان اوین"

Tags: , , , , , , ,

رگ‌ها بر آمده


دهان‌ها بسته، لب‌ها خشک و چشم‌های‌مان اشک‌آلود، که فرزندان ایران را در زندان‌ها به بند کشیده‌اند.

سرها بلند و قامت‌ها راست، که عزیزان‌مان در زندان مقاومت کرده‌اند.

رگ‌ها برآمده، دست‌ها مشت و چهره‌ها سرخ، که دوستان‌مان در زندان در اعتصاب غذا هستند.

قلب‌ها متحد و ایمان‌های‌مان قوی، که ما نیز در اعتصاب، آن‌ها را همراهی خواهیم کرد.

نگرانی نسبت به جان مجید توکلی در پی ادامه اعتصاب غذای وی

انتقال حسین رونقی ملکی به سلول انفرادی در سومین روز از اعتصاب غذا

شیدا جهان‌بین

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , , , , ,

زنده‌گی بدون فرزاد کمانگر


فرزاد امروز از میان ما رفت، آقای معلم کرد ما، عزیز دل خیلی‌ از ما، دوست امیدوار و سرزنده‌یی که صدای‌ زیبا و آرامش‌اش در خانه‌ام می‌پیچید و مرا آرام می‌کرد.

فرزاد امروز  اعدام شد.

تا مدت‌ها کمرم همین طور شکسته خواهد ماند…

Posted in زندانی سیاسیComments (4)

Tags: , , , , , , ,

نوشته‌یی بدون پایان


علی: شیدا برات یه آهنگ می‌فرستم، گوش بده، خوش‌ات می‌یاد، یه کم از فاز موسیقی سنتی می‌آی بیرون.

من: بفرست ببینم چیه، یه دوست معمولی جان (خنده)

علی: الان این‌جا همه این آهنگ رو گوش می‌دن، یه کم جواده، توش می‌گه می‌خوام بیام خواستگاری و از این حرف‌ها

من: (خنده)

من: وای علییی چه آهنگ با مزه‌یی، حیف که نصف شبه و نمی‌تونم با صدای بلند گوش کنم

علی: ما اینیم دیگه، یه کم بذار شوهرت هم گوش کنه بلکه از گزارش نوشتن دست بکشه

من: باشه، براش می‌ذارم

علی: نیلشعیسلهعثصیذلطظاترشستیسمبز

من: اون وقت اینی که نوشتی یعنی چی؟

علی: یعنی فردا هزارتا کار دارم؛ باید برم روزنامه، می‌خوام برم بخوابم

من: خوب بخوابی علی، بای

علی است، علی ملیحی، چند شب پیش از بازداشت‌اش، چند شب پیش از این‌که او را با خود تا زندان اوین ببرند و درون اتاقک کوچکی حبس‌اش کنند. حالا ماه‌ها است که در زندان است و همین امروز پشت میله‌های زندان ۲۸ ساله شده است.

همه‌ی آن‌هایی که حتا یک‌ بار با علی صحبت کرده‌اند می‌دانند که جای‌اش تا چه اندازه خالی است.

=============================================================

نصور: سلام خواهری

من: سلام نصورررر، خوبی؟

نصور: خوبم، تو چه‌طوری؟ مدیار خوبه؟

من: خوب خوبیم، مرسی. چه خبرا؟ چه می‌کنی؟

نصور: شیدا اون جا به جایی که بهت گفتم رو انجام دادی؟

من: وایی نه، هی یادم می‌ره. چشم نصور قول می‌دم تا آخر هفته درست‌اش کنم

نصور: من دارم به خاطر خودت می‌گما، وگرنه

من: می‌دونم نصور جان، در اسرع وقت انجام می‌شه

نصور: مراقب خودتون و عشق‌تون باشید توی این دنیای گرگ صفت

من: اون هم چشم

نصور: فعلن

من: فعلن عزیز

این هم نصور است، نصور نقی‌پور، وبلاگ نویسی که بی‌جهت در زندان است، پسری اهل فرهنگ و ادبیات و بسیار آرام و باوقار که هر بار یاد حرف‌های‌اش می‌افتم، غصه‌ام می‌گیرد و می‌گویم کاش وقت بیش‌تری گذاشته بودم برای هم صحبتی با نصور.

نصور هم‌چنان به صورت بلاتکلیف در زندان است.

=============================================================

علیرضا: سلام شیدا، هستی؟

من: سلام عزیزم، بله که هستم، خوبی؟

علیرضا: چرا مدیار جواب نمی‌ده؟

من: چون نیست، چی شده؟

علیرضا: یه مصاحبه گرفتم، یه گزارش هم نوشتم، می‌خواستم بفرستم بخونه، ببینه خوبه؟

من: برای من بفرست، می‌دم بخونه.

علیرضا: اوکی

علیرضا: شیدا خیلی دلم براتون تنگ شده، دل‌ام اون شب‌های خوبِ جمعِ خودمون رو می‌خواد

من: آخ نگو علیرضا، من هم همین‌طور. گفته باشمااااااااااااا، قلیون رو اول خودم می‌کشم

علیرضا: عمرااااا بذارم

من: حالا می‌بینی، هر چی باشه من یه خانومم، خودت فکر می‌کنی مهتا قلیون رو می‌ده به کی؟

علیرضا: آخه بچه پررو، قلیون بیاد دست تو که ول کن نیستی

من: حالا چون تویی می‌ذارم هر یه ربع، ۲ دقیقه قلیون بکشی

علیرضا: (خنده)

این هم علیرضای عزیز من است، علیرضا فیروزی که غیبت‌اش طولانی شده و می‌دانم وقتی از زندان آزاد شود، چندین سال بزرگ‌تر شده است، علیرضا در جریان یک سفر بازداشت شد و مدت‌ها خبری از او نبود، اما حالا در زندان اوین، در کنار حسام، عموی‌اش و در انتظار آزادی است.

=============================================================

حسام: شیدا جان

من: جانم حسام؟ سلام

حسام: سلام حالت خوبه؟ مجتبی خوبه؟

من: قربونت، خوبیم ما، شماها خوبید؟ از علیرضا چه خبر؟

حسام: خوبیم، هم‌چنان بی‌خبریم. هیچ

من: امروز هم باز با آی‌دی‌اش آن‌لاین شدند

حسام: آره دیدم، نمی‌دونم دنبال چی می‌گردن، یه زحمت برات دارم

من: جونم؟ بگو

حسام: هیچ خبری از علیرضا اینها نیست، یه خبر بزن

من: باشه، همین الان روش کار می‌کنم

حسام: مرسی، کار کردی، لینک بده

من: حتمن

حسام: فعلن

این‌ها هم حرف‌ها و دل‌نگرانی‌های حسام است، حسام فیروزی نازنین که در روزهای آخر آزادی‌اش برای علیرضا، برادرزاده‌اش بی‌تاب بود، هیچ خبری از سلامت و حتا زنده بودن‌اش نداشت و به درهای بسته می‌خورد و علیرضا حتا یک تماس هم با خانواده‌اش نداشت. او برای چهارمین سال متوالی، نوروز امسال را هم در زندان بود و عسل، دخترک‌اش، بر سر سفره‌ی هفت‌سین برای پدرش اشک ریخت.

این‌ها دوستان من هستند، همان‌هایی که از صبح تا شب، قسمت بزرگی از زنده‌گی‌ام را تشکیل می‌دهند، چه آن روزهایی که آزاد بودند، چه این روزها که در زندان‌اند و هر روز حرف‌های‌شان را دوره می‌کنم.

هر روز به هر بهانه‌یی به یادشان می‌افتم و امید آزادی‌شان را دارم.

دوستان دیگری هم در زندان دارم، چه آن‌هایی که دیدم‌شان، چه آن‌هایی که روزهای زیادی خبرهای‌شان را دوره کرده‌ام و خواستم که نام‌شان از زبان‌ها و یادها نیافتد.

روزهایی که می‌گذرند و در پیش‌ اند، بهانه‌هایی هستند که نام‌های‌شان برای‌ام زنده شود، روز کارگر می‌آید و یادشان می‌کنم، روز معلم می‌آید و به یادشان می‌افتم، روز آزادی مطبوعات می‌آید و می‌شمارم آن‌هایی را که در زندان هستند به جرم نداشتن آزادی بیان.

زنده‌گی‌ام با نام و خبرهای‌شان عجین شده، بدون آن‌ها و بدون این‌که خبرهای‌شان را منتشر کنم و امید آزادی‌شان را داشته باشم، زنده‌گی برای‌ام غیر ممکن شده است. اما بعضی روزها، مثل امروز، طاقت‌ام تمام می‌شود و احساس می‌کنم قدرت تحملی بیش‌تر از این ندارم.

عذاب وجدان دارم از این‌که جز نوشتن کاری از دست‌ام بر نمی‌آید و نمی‌توانم باری از دوش خانواده‌های‌شان بر دارم. بی‌طاقت می‌شوم وقتی نامه‌ی وحید لعلی‌پور، همسر مهدیه گلرو را می‌خوانم و نمی‌توانم کمکی به آزادی‌اش کنم، یا آن روزی که همسر بهاره هدایت از نبود بهارش در سال‌روز ازدواج و تولدش می‌گوید، دل‌ام خون می‌شود.

وقتی به یاد مادر و پدر بابک خرمدین (حسین رونقی ملکی) می‌افتم که فارسی حرف زدن برای‌شان مشکل است و از صبح تا شب را پشت در زندان اوین می‌مانند و پسرشان را نمی‌بینند، گریه می‌کنم، اشک‌های‌ام تمامی ندارد، ناله‌های‌ام هم در این‌جا انگار تمامی ندارد.

پایان این پست را نمی‌بندم، پایان‌اش باز است، چون حرف‌های‌ام بیش‌تر از این‌ها است…

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , , , ,

شبی با آرزوی بخشیده شدن صفر انگوتی


هیچ حرفی برای گفتن ندارم در شبی که باید باز هم با دلهره به صبح برسانم که نکند قوانین اسلامی کشورم، جان یکی دیگر از فرزندان ایران زمین را به وحشیانه‌ترین شکل ممکن بگیرد و خانواده‌ی دیگری از دیدن و انجام این جریان لب‌خند رضایت بر لبان‌شان ظاهر شود، که خیال‌مان راحت شد…

برای صفر انگوتی که صبح امروز به قرنطینه‌ی زندان اوین برای به سر بردن آخرین روز از زنده‌گی خود برده شده، آرزو می‌کنم که طعم شیرین بخشیده شدن را با تمام وجودش احساس کند و فرصتی دوباره برای نفس کشیدن و زنده بودن به دست آورد.

بعد نوشت:

محمد مصطفایی: امروز هم روز خیلی سختی بود. جمعیت زیادی در جلوی درب زندان اوین جمع شده بودند تا شاید بتوانند رضایت اولیاءدم مقتولین را بگیرند اولیاءدم صفر انگوتی یک ماه مهلت داد تا رضایتشان اخذ گردد. ولی دیگر محکومین به اعدام از جمله سهیلا غدیری به دار آویخته شدند.

جزئیات ماجرا را متعاقبا به نظر گرامیتان خواهم رساند.

ولی حیف که سهیلا و دیگران اعدام شدند و ای کاش اولیاءدم مقتولین تاملی کرده و از خون خواهی عدول می کردند و می بخشیدند.

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

Tags: , , , , ,

بخشش که شرط نمی‌خواهد


ggggggggggggggg1آن روزی که از طرف خانواده‌ی مقتول، پیش‌نهاد شد تا پدر دل‌آرا بگوید که دخترم به راستی قاتل بوده است تا آن‌ها از قصاص دل‌آرا چشم‌پوشی کنند، در دل‌ام گفتم بخشش که شرط و شروط نمی‌خواد.

همان زمان در دل‌ام به آن‌هایی سنگ خانواده‌ی مقتول را به سینه می‌زدند، می‌خندیدم، وقتی نامه‌ی خانواده‌ی مقتول که یکی از خانواده‌های فرهنگی و اصیل! شهر رشت هستند را در روزنامه‌ی اعتماد خواندم و دیدم به گفته‌ی خودشان، آن‌ها هم تا پیش از این حادثه خود را مدافع حقوق بشر می‌دانسته‌اند (چرا که در نامه‌ی‌شان ذکر کرده‌اند که ما تمام اخبار حقوق بشری را همیشه دنبال می‌کردیم و می‌کنیم) گفتم نکند ما هم وقتی به پای عمل می‌رسیم، چنین کنیم؟

اگر اعتقادمان بر این است که مجازات اعدام در هر حالتی خوب نیست، پس اگر فرزند خودمان هم توسط فرد مشخصی به قتل رسید، باید بر سر اعتقادمان بایستیم و بگوییم اعدام عمل پسندیده‌یی نیست، نه این‌که چنین کنیم.

به قولی دوستی، هم‌اکنون دست خانواده‌ی مقتول هم به خون دختری آلوده شده، که امروز صبح در بی‌خبری کامل حتا بدون حضور وکیل‌اش اعدام شد.

Posted in حقوق‌بشرComments (4)

Tags: , , ,

الان ساعت پنجه؛ مرگ بر شکنجه


الان ساعت پنجه؛ مرگ بر شکنجه!
این شعری است که آوا فیروزی، دختر ۷ ساله‌ی دکتر حسام فیروزی برای بازجوهای پدرش گفته و آن‌را در نامه‌یی نوشته تا پدرش، صبح امروز که راهی زندان است، به بازجوها برساند.
بغض سنگینی گلوی‌ام را می‌گیرد وقتی به یاد آوای‌ عزیزم می‌افتم که الان پس از دوری از پدرش، چه فکرها که نمی‌کند. قلب‌ام به سنگینی‌ی هوای مسموم زندان‌های کشورم است وقتی به یاد می‌آورم تمام خوبی‌های دکتر حسام فیروزی را؛ برای احمد باطبی، برای ابوالفضل جهاندار و برای تمام آن بیمارانی که درمان‌شان کرد، بدون این‌که تا کنون، ریالی از پول طبابت را در زنده‌گی‌‌اش آورده باشد.
به یاد نصیحت‌ها و مهربانی‌های‌اش به عنوان برادر بزرگ‌ترم هستم که چه گره‌هایی را برای‌ام گشود. به یاد مهتا بردبار عزیز، همسر دکتر حسام فیروزی هستم با وسعت دل‌اش.
حسام عزیز؛ می‌دانم که آوای‌ات خواب خفته‌گان را آشفته می‌سازد. به امید آزادی‌ات هستیم.

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , , ,

امیدرضا میرصیافی، وبلاگ‌نویسی که روانه‌ی زندان شد


امیدرضا میرصیافی، یکی از وبلاگ‌نویسانی است که باز هم در ایران دچار مشکل و صبح امروز روانه‌ی زندان شده است تا دو سال و نیم حبس خود را بگذراند.
او در وبلاگ‌اش با نام “روزنگار” به طرح موضوعات فرهنگی می‌پرداخت و به گفته‌ی خودش به فعالیت‌های سیاسی مشغول نبود اما متهم به تبلیغ علیه نظام شده است.
هم‌چنین اتهامات وی توهین به رهبران جمهوری اسلامی و توهین به مقدسات اسلام نیز اعلام شده. او پس از ۴۱ روز بازداشت در سلول انفرادی با قرار وثیقه بسیار سنگین صد میلیون تومانی آزاد شد. میرصیافی در تاریخ ۱۲ آبان در شعبه پانزده دادگاه انقلاب محاکمه و به دوسال و نیم حبس به دلیل آنچه که توهین به رهبران نظام و تبلیغ علیه نظام خوانده شده محکوم شد. وی پرونده‌ی مفتوح دیگری نیز در دادگاه عمومی تهران با اتهاماتی چون توهین به مقدسات اسلام دارد که زمان برگزاری آن اردیبهشت ماه سال آینده است.
با اعتراض شدید به بازداشت و حکمی که برای امیدرضا میرصیافی صادر شده است، خواستار آزادی او هستم.
پی نوشت: کاش فقط زمانی‌که همسر و یا خواهر و برادرمان در زندان هستند، به فکر افراد دربند در ایران نیافتیم و فقط در همان روزها به عنوان فعال حقوق بشر شناخته نشویم و پس از آزاد شدن عزیزان‌مان، همه چیز را فراموش کنیم.
کاش فقط برای فردوسی‌پور و برنامه‌ی نودی که خواسته یا نا‌خواسته بازی‌چه‌ی دست حکومت قرار گرفت تا مردم چند صباحی را مشغول شوند و آن‌ها با خیال راحت بتوانند به بازداشت گسترده‌ی بهاییان دست بزنند، سایت‌هایی مثل بالاترین و … را قبضه نکنیم.
کاش فقط برای مطرح کردن خود، وکالت افرادی امثال امیدرضا میرصیافی را به عهده نگیریم و خود باعث زندان رفتن او شویم.
کاش فقط دل‌مان برای انسانیتی که در ایران، هر روز زیر پا گذاشته می‌شود، بلرزد که دیر یا زود، دامن من و شما را نیز خواهد گرفت…
یک وبلاگ‌نویس راهی‌ی زندان شد به نقل از مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران

Posted in زندانی سیاسیComments (0)

Tags: , , ,

به اعدام نوجوانان پایان دهید


به دار آویختن ۲۹ نفر در یک روز و پس از آن اصرار داشتن بر اعدام نوجوانان زیر ۱۸ سال، کاری است که تنها از دست نامردان به اصلاح دین دار بر می آید.



هرزه نگار اینترنتی…

انتقال ۲ زندانی دیگر به سلول های انفرادی برای اجرای حکم اعدام

Posted in حقوق‌بشرComments (0)

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان