
هیچ وقت دلام نمیخواست از آن دسته آدمها باشم که وبلاگشان بشود دفترچهی خاطرات روزانه و از ناکامیهایشان در زندهگی بنویسند طوریکه مخاطب بعد از خواندن متنشان نه تنها چیزی نیاموخته باشد، که بار سنگینی از غم نگارنده را با خود (حتا برای دقایقی) احساس کند.
اما اینبار نتوانستم. ناکامی ندارم اما دلام از دست همنوعانام به خصوص آن عدهیی که دم از فعالیتهای حقوق بشری میزنند و خودشان اندر خم یک کوچه ماندهاند، گرفته است.
آدمهای بیشماری در زندهگیام وارد شده و از آن رفتهاند. بودند کسانی که هنوز دلام برایشان تنگ میشود، در حالیکه نه فعال سیاسی بودند، نه دم از برابری حقوق زن و مرد میزدند و نه در جایی مثل امریکا که معانی زیادی از جمله مهد تمدن بودن، داشتن فرهنگ خاص و روابط خاصتر را با خود یدک میکشد، زندهگی میکردند اما در روحشان چیزی بود به نام شرافت، که این روزها کمتر با آن برخورد میکنم.
همچنین بودند کسانی که آمدند و از لحظهی ورودشان بوی نفاق را در فضای زندهگیام پراکندند. به هر روشی خواستند روی زندهگی ساده و رنگیام، خط سیاه بکشند که نگذاشتم. همیشه آدمها میآیند و میروند، آدمهایی که مثل کتاباند. برخیشان جلد زرکوب دارند و برخیشان جلد ضخیم و برخی جلد نازک. برخی از آدمها با کاغذ کاهی چاپ میشوند و برخی با کاغذ خارجی، برخیشوان ترجمه شدهاند.
برخی آدمها تجدیدچاپ میشوند و برخی فتوکپی آدمهای دیگرند. برخی آدمها با حروف سیاه چاپ میشوند و برخی از آدمها صفحات رنگی دارند. برخیشان تیتر دارند و فهرست و روی برخیشان نوشته: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
برخیشان قیمت روی جلد دارند و برخیشان با چند درصد تخفیف به فروش میرسند و برخی دیگر هم بعد از فروش پس گرفته نمیشوند. برخیشان را باید جلد گرفت، برخیشان در جیب جا میشوند برخیشان را هم باید در کیف مدرسه گذاشت.
برخی آدمها نمایشنامهاند و در چند پرده نوشته میشوند. برخی از آدمها فقط جدول و سرگرمیاند . برخی معلومات عمومی هستند.
برخیشان خط خوردهگی دارند و برخی غلط چاپی. از روی برخیشان باید مشق نوشت و از روی برخیشان جریمه. برخیشان را باید چند بار بخوانیم تا معنیشان را بفهمیم و برخی آدمها را باید نخوانده دور انداخت…
اما من تمام سعیام در زندهگیام این بوده تا مثل کتابی باشم که برای گروه سنی خاصی نوشته نشده باشد و در بین کتابهای دیگر گم نشوم و در کمترین حالت برخی سطرهایام در خاطر مخاطبام بماند.
پینوشت:
۱٫به نوشتههای گذشتهام برگشتم و دیدم این نوشتهام ارزش خواندن دوباره را دارد.
۲٫برخی از جملاتام را از نوشتههای مرحوم قیصر امینپور آوردهام.







