Tag Archive | "زندگی مشترک"

Tags: , ,

۸۸/۸/۸


خیلی کم پیش می‌آد که من و مدیار اون‌قدر غم‌گین باشیم تا به اتفاق‌های کوچکی که در زنده‌گی‌مان می‌افتد نخندیم و هر حرف و یا رویدادی را (حتا اگر مهم‌ترین هم باشد) جدی بگیریم. از اولین روز آشنایی ما همه چیز متفاوت بود، همه‌ی دخترها در دوران دوستی، به خصوص اگر تازه شروع شده باشد کمی رودربایستی دارند و یا شاید خودشان را دقیقا همان‌طور که هستند نشان ندهند، این در مورد پسرها هم صدق می‌کند، اما من و مدیار این طور نبودیم.

من خیلی راحت بودم و در کنار مدیار کاملا احساس راحتی می‌کردم و مطمئن بودم هیچ‌وقت از من و احساس‌ام سو‌استفاده نمی‌شود. روزهای دوستی پرحرارتی داشتیم. در همان زمان دوستان دیگری هم بودند که تازه ازدواج کرده بودند و یا در حال ازدواج بودند و همه با آداب و سنت‌های دست و پا گیر ایرانی در مورد خواستگاری و نامزدی و عروسی و خرید عروسی و … دست‌ و پنجه نرم می‌کردند.

اما ما اصلا دل‌مان نمی‌خواست شبیه آن‌ها باشیم و تمام لحظه‌هایی که می‌توانیم با عشق و خنده بگذرانیم، غصه‌ و استرس این مراسم را داشته‌ باشیم که آی نکند با این کار، فلانی ناراحت شود و …

kkkkkkkk

خواستگاری، نامزدی و حتا عقد ما کاملا متفاوت بود. بعد از خواستگاری که هر حرفی در آن بود به جز این‌که پدر من از مدیار در مورد حقوق ماهیانه و خانه و ماشین و مراسم ازدواج بپرسد، من و مدیار با خانواده‌ها خداحافظی کردیم و با هم تا نیمه‌های شب بیرون بودیم. که البته هر کدام از دوستان‌ شنیدند گفتند: بابا هر چیزی یک رسم و رسومی دارد، اما نمی‌دانستند که رسم و رسوم من و مدیار در چیزهای دیگری تعریف شده.

در یکی دیگر از روزها هم به جای این‌که برای‌مان خطبه‌ی عقد موقت! به زبان عربی بخوانند من و مدیار در حضور جمع و به فارسی به هم اعلام کردیم که از این پس همدیگر را به عنوان همسر می‌شناسیم. مدیار گفت: دوستت دارم و می‌خواهم همسرم باشی و من هم گفتم من هم دوستت دارم و همین را می‌خواهم و همدیگر را بوسیدیم و این طور بود که در مقابل چشم‌های متعجب دیگران نامزد شدیم.

در روز عقد هم که قرار بود ساعت ۵ بعد از ظهر در محضر انجام شود، من و مدیار تا ساعت ۴ در حال خرید لباس بودیم و وقتی عقد شدیم و من و مدیار در اولین شام رسمی زنده‌گی‌مان، خانواده‌های‌مان را هم میهمان کردیم، تصمیم گرفتیم باز هم به تهران گردی‌های شبانه‌مان برسیم و این کار را هم کردیم و این طور بود که زنده‌گی ما به طور رسمی شروع شد…

حالا تمام این‌ها را تعریف کردم تا به اصل موضوع برسم و اون این که من و مدیار از اولین روز آشنایی‌مان تصمیم گرفتیم تا در روز ۸۸/۸/۸ یک کار مهم انجام بدهیم. فردا این روز می‌رسد و من و مدیار هنوز تصمیمی برای آن کار بزرگ نگرفته‌ایم.

این ماجرای ۸۸/۸/۸ هم یکی از چیزهایی بود که وقتی به دوستان‌ام از دو سال پیش می‌گفتم به من و مدیار می‌خندیدند و می‌گفتند شماها خل شدید. اما این روز در حال رسیدن است و من هنوز تصمیمی برای‌اش نگرفته‌ام اما قول می‌دهم هر کار مهمی که در این روز (که نمی‌دانم چرا از سال‌ها پیش این‌قدر برای‌ام مهم بود) انجام دهم، به سمع و نظرتان برسانم.

Posted in شخصیComments (0)

Tags: , ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱۶)


داخلی، سالن پذیرایی منزل مدیار.
امروز اول فروردین ماه سال ۸۷ است و شیدا، نخستین عید نوروز خود را در خانه‌ی مدیار تجربه می‌کند. تجربه‌یی شیرین که ماندگار است.
شیدا در خانواده‌یی وارد شده، که فضای‌اش کاملا پسرانه بوده و هیچ دختری در جمع خانواده حضور نداشته و همین باعث شده تا رابطه‌ی گرم و خوبی بین شیدا و برادران مدیار برقرار شود. شیدا هم به دلیل این‌که برادری نداشته، از قرار گرفتن در کنار مرتضی و فرید و داریوش، به شدت لذت می‌برد.
امسال عید نوروز، شیدا از مدیار و تک تک افراد خانواده‌‌اش عیدی می‌گیرد و به آن‌ها عیدی می‌دهد. لحظه‌ی تحویل سال، لحظه‌یی است که شیدا، مدیار را در آغوش گرفته و پس از آن، مدیار و پدر و مادر او را بوسه باران می‌کند.
بعد از ظهر آن روز، مدیار و شیدا به خانه‌ی مادر بزرگ شیدا می‌روند و آ‌ن‌جا هم عیدی می‌گیرند و می‌گویند و می‌گویند و می‌خندند.
روز پنجم عید است و شیدا و مدیار، به شدت علاقه‌مند رفتن به مسافرت هستند اما هنوز نمی‌توانند به تنهایی مسافرت بروند، به همین علت، تصمیم می‌گیرند تا یک روزه به انزلی روند و در کنار دایی و خاله‌ی عزیز مدیار باشند. همین کار را هم انجام می‌دهند و ساعت ۴ صبح از تهران حرکت می‌کنند و ساعت ۱۰ صبح انزلی هستند. سفری خوش و هم‌راه با خاطره‌های فراوان. تا ساعت ۸ شب را در کنار اقوام مدیار می‌مانند و ساعت ۸ به سمت تهران حرکت می‌کنند.
دوباره نمایش‌گاه کتاب نزدیک است و مدیار کارهای زیادی را برای چاپ کتاب‌ها و تمام کردن تمام کارهای مربوط به نمایش‌گاه کتاب دارد، به همین دلیل در همین روزهای تعطیل هم، هم‌راه شیدا به دفتر می‌روند و به کارهای نمایش‌گاه می‌رسند. شیدا هم با پشت‌کار فراوانی، به ویرایش متن‌ها مشغول می‌شود و بیش‌تر کتاب‌ها را ویراستاری و آن‌ها را آماده‌ی نمایش‌گاه کتاب می‌کند.
روز ۱۶ فروردین ماه است که شیدا و مدیار به هم‌راه یکی از قدیمی‌ترین دوستان شیدا، به نام هانیه و امیر، همسرش و البته به اتفاق خانواده‌ی شیدا و هانیه با باغی در برغان در نزدیکی کرج می‌روند و خاطره‌ی آن روز هم، مخصوصا با گرفتن عکسی زیبا از شیدا در میان رودخانه توسط مدیار، یکی از شیرین‌ترین خاطرات دوران زنده‌گی شیدا و مدیار می‌شود.
پی‌نوشت ۱: تصمیم داشتم نوشته‌های‌ام را پایان دهم، اما می‌نویسم و دلایل ادامه دادن‌ام را در پایان این سلسله نوشته‌ها خواهم گفت.
پی‌نوشت ۲: الان که تمام این خاطرات را مرور می‌کنم، متوجه می‌شوم که در هیمن مدت، دوست و دشمن‌ زنده‌گی‌ام را شناخته‌ام. بودند و هستند دوستان و نزدیکانی، که خودشان را نزدیک‌ترن به من و مدیار می‌دانستند اما تاب دیدن خوش‌بختی ما را نداشتند. برخی عکس‌العمل نشان دادند و برخی نفر‌ت‌شان را در دل نگاه داشتند. اما دیدند که هیچ یک خللی در خوش‌بختی من و مدیار عزیز ایجاد نکرده و ما هم‌چنان عاشق، حتا گرم‌تر از روزهای نخستین، مشغول به زنده‌گی هستیم.
پی‌نوشت ۳: نام آن‌هایی که دوست‌ام داشتند و دارند و من نیز، دوست‌شان دارم را در نوشته‌های‌ام آورده ام، اما دل‌ام نمی‌خواست نام دشمنان به ظاهر دوست‌‌مان را ببرم چون خود می‌دانند که برای همیشه از ذهن و زنده‌گی‌ام پاک شده‌اند.

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلنم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱۵)


خارجی، پارک پرواز، تهران.
بهمن ماه سال ۸۶ است و شیدا و مدیار در حال گذراندن روزهای خوش زنده‌گی هستند. شیدا علاوه بر خبرگزاری، در روزنامه‌ها و نشریات جشنواره‌های سینمایی نیز کار می‌کند و حاصل کارش، پیدا کردن دوستان خوبی مثل گلاویژ و مریم مجد و علی‌رضا سعیدی و مهرداد و … هستند.
هوای تهران بسیار سرد است. شیدا و مدیار، بیش‌تر وقت‌ها تا آخر شب با هم هستند و شیدا باید شب را به خانه برگردد. مدیار هم هر شب در حالی‌که از این‌که راه برگشت را تنها می‌رود، شکایت می‌کند، شیدا را به خانه می‌رساند و برمی‌گردد.
مدیار: می‌دونی از چی لج‌ام می‌گیره؟
شیدا با خنده: از چی؟
مدیار: از این‌که هر شب که می‌رسونم‌ات خونه، باید تنهایی برگردم.
شیدا: می‌گذره عزیز.
مدیار: من وقتی دخترم نامزد داشته باشه، مجبورش نمی‌کنم شب بیاد خونه.
شیدا: از الان نگو. به وقت‌اش عمل کن.
شب‌ها، در حالی که تهران سراسر برف است، شیدا و مدیار به خانه می‌روند.
یکی از این شب‌ها، به پیش‌نهاد افشین، تصمیم می‌گیرند که ۳ نفری در حالی‌که برف شدیدی باریده، به پارک پرواز بروند و آن‌جا برف بازی کنند.
در میانه‌ی راه، جواد اسدی هم به آن‌ها می‌پیوندد و و جمع سه نفره‌ی مدیار و افشین و جواد که در زندان، هم‌بند بودند کامل می‌شود و یاد تمام خاطرات مشترک‌شان را در زندان، زنده می‌کنند.
شیدا هم بین حرف‌های‌شان دائم به افشین می‌گوید: اگه تو الان مجرد نبودی، من مجبور نبودم، همین‌طور ساکت بشینم. من هم با خانوم‌ات حرف می‌زدم.
افشین با نگاه مهربان و خنده: آخه شیدا جون، کی زن‌اش رو به ما می‌ده؟؟؟
شیدا: ااااا. افشین، جدی می‌گم دیگه. زود باش، من تنهام توی جمع‌تون.
افشین: من نمی‌دونم مدیار با چه دل و جراتی توی این زمونه، زن گرفته. من جرات‌اش رو ندارم. همه هم که شیدا نمی‌شن.
شیدا و مدیار هم‌صدا و با خنده: خواهیم دید افشین جان.
آن شب برای شیدا، سراسر خاطره شد. سراسر خاطره‌های برفی. مخصوصا با دیدن جوان‌هایی که به قول یکی‌شان، “اتوبان یادگار رو انداخته بودن، اومده بودن بالا تا حال کنن.”
برف بازی، زمین خوردن مدیار و افشین و جواد و عکس گرفتن‌های مدیار از شیدا در حالت‌های مختلف که تمام شد، بچه‌ها تصمیم می‌گیرند که به خانه بازگزدند.
افشین: شیدا جان باید برسونم‌ات خونه‌تون یا می‌ری خونه‌ی مدیار؟؟
شیدا: می‌رم خونه‌ی خودمون افشین جان.
و باز هم گله و شکایت مدیار شروع ‌می‌شود که: من نمی‌دونم الان که ساعت ۲ شبه، بره خونه یا نره فردا صبح بره چه فرقی می‌کنه؟ و ….
و این جواد و افشین هستند که در حال خندیدن به مدیار و شیدا هستند و افشین می‌گوید: برای همین می‌گم زن نمی‌گیرم…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱۴)


داخلی، سال پذیرایی منزل بهزاد و اعظم.
این روزها، پس از این‌که خانواده‌ی شیدا، از حضور مدیار خبر دارند، شیدا و مدیار خیلی راحت‌تر از گذشته می‌توانند با هم باشند و به خانه‌‌ی دوستان‌شان روند. یکی از این دوستان، بهزاد و اعظم هستند که تقریبا از اولین افرادی بودند که از رابطه‌ی شیدا و مدیار باخبر شدند و از عزیزترین‌ها.
هر چند که پیش از این هم شیدا و مدیار به منزل دوستان‌شان می‌رفتند، اما عجله برای برگشت شیدا به خانه، همه و خود شیدا را کلافه می‌کرد و باعث می‌شد که نه خودش و نه مدیار نتوانند بیش‌تر با دوستان‌شان باشند.
اما حالا دیگر مهم نیست و شیدا می‌تواند بیش‌تر با مدیار باشد. امروز تولد اعظم است و شیدا و مدیار به همراه حسام و مهتا و عسل عزیز (دختر کوچک و باهوش حسام و مهتا) راهی‌ی منزل بهزاد در کرج هستند و شوخی‌ها و خنده‌های‌شان به هوا بلند است.
اعظم که توقع نداشت تا بچه‌ها با کیک و کادو وارد شوند، خوش‌حال است و همه با هم تولد اعظم را جشن می گیرند و بعد از آن بهزاد و مدیار و حسام بر سر مسائل سیاسی بحث می‌کنند و کتاب‌خانه‌ی بهزاد را به هم می‌ریزند. فضا حسابی شلوغ است و عسل با هیجان خاص دوران کودکی مشغول بازی است و هر از گاهی شیدا را صدا می‌زند تا شیرین‌کاری‌های‌اش را نشان دهد و البته به پیش‌نهاد بچه‌ها شعرهایی از حافظ و مولوی و شاملو را بلند بلند برای‌شان می‌خواند و همه لذت می‌برند و هم‌صدا با او زمزمه می‌کنند.
در همین روز است که مهتا پیش‌نهاد حضور در مجله‌ی فردوسی را مطرح می‌کند تا همین جمع به هم‌راه چند دوست دیگر، تیمی را در این مجله راه بیندازند و هر کدام عهده دار بخشی شوند.
این پیش‌نهاد با استقبال بچه‌ها روبه‌رو می‌شود و قرار می‌شود تا در ملاقات بعدی، سردبیر مجله‌ی فردوسی هم حضور داشته باشد تا با هم بیش‌تر آشنا شوند و کار را شروع کنند.
وقت رفتن می‌شود و اعظم مانند همیشه به شیدا اصرار می‌کند که شب بماند.
اعظم: حالا که دیگه مامان و بابا در جریان هستن، بمون دیگه.
شیدا: نمی‌شه اعظم جون. باید شب خونه باشم.
اعظم: بابا این حرف‌ها چیه؟ از صبح با هم باشید عیبی نداره، شب باید خونه باشی؟؟
همه می‌خندند و از همین‌جا این مسئله را دست می‌گیرند و حسام به بررسی‌ی آن از حیث روان‌شناسی می‌پردازد و همه‌گی به این نتیجه می‌رسند که یک سری قوانین دست و پا گیر که پدران و مادران از گذشته به ارث برده‌اند، باعث می‌شود تا این‌گونه فکر کنند.
شیدا این بار در خانه به راحتی بیان کرده بود که قصد رفتن به خانه‌ی بهزاد و اعظم را دارد و دیگر مجبور نبود تا به بهانه‌ی تهیه‌ی گزارش در کرج و …. هم‌راه مدیار برود و از این موضوع بسیار خوش‌حال بود و راحت D:

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱+۱۲)


داخلی. سالن پذیرایی.
امشب، شب یلداست و شیدا و مدیار، در جمع خانواده‌های‌شان نخستین شب یلدا را جشن می‌گیرند.
همه چیز خوب، همه چیز رنگی و همه چیز سرشار از عشق است و این دو خانواده، چه خوب با یک‌دیگر کنار آمده‌اند و هر یک عزیزان‌شان را هدیه داده‌اند.
حضور مرتضی، فرید و داریوش عزیز، برادران مدیار و شادی خواهر شیدا و دختر کوچک‌اش، زینب، رنگی دیگر به این جمع داده و پدرها و مادرها نیز غرق در شادی، در کنار هم هستند.
مدیار انگشتری را که برای شیدا هدیه گرفته بود، به دست شیدا می‌کند و دسته جمعی این بلندترین شب سال را در کنار هم به فال نیک می‌گیرند…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱۲)


داخلی، سالن پذیرایی منزل مدیار.
امروز ۲۰ آذر ماه ۸۶ است و شیدا همراه پدر، مادر و خواهرش منزل مدیار دعوت هستند. شیدا پس از حضور خانواده مدیار در خانه شان به عنوان خواستگاری، مدتی بیمار شد و به علت نفس تنگی که برای اش پیش آمده بود، چند روزی را در بیمارستان سپری کرد. در این مدت مدیار، برای شیدا انگشتری که شیدا پیش از بستری آن را دیده بود و از آن خوشش می آمد و به شکل دانه برفی زیبا بود را برای شیدا تهیه کرد تا آن را در موقعیتی مناسب به شیدا هدیه دهد.
خانواده ی شیدا با استقبال گرم خوانواده ی مدیار رو به رو می شوند و باز هم اظهار نظرهای سیاسی شدت می گیرد و می گویند و می خندند. در آن روز شیدا به اتاق مدیار می رود و کتابخانه ی دوست داشتنی او را می بیند و تصمیم می گیرد از این پس فقط و فقط کتاب به او هدیه دهد. به دلیل این که شوق مدیار برای کتاب خواندن را بسیار دوست داشت و تا آن زمان کتاب های زیادی را به عنوان هدیه از مدیار دریافت کرده بود.
آن جلسه هم به خوبی تمام می شود و قرارمی شود از این پس شیدا و مدیار رفت و آمد بیشتری با هم و خانواده های هم داشته باشند و شب یلدا نیز که نزدیک است، دو خانواده در کنار هم باشند.
این بار نیز مادر، پدر و خواهر شیدا به منزل برگشتند و شیدا و مدیار باز هم بیرون رفتند تا دوری بزنند و در مورد حرف های رد و بدل شده اظهار نظر کنند.
مدیار: اصلا باورم نمی شد که این قدر همه چیز خوب و بی دردسر پیش بره.
شیدا: من هم. این رو مدیون خانواده های خوبمون هستیم که به خواسته های ما احترام گذاشتند.
مدیار با خنده: می بینم که امروز اومدی خواستگاری من.
شیدا با خنده: نخیرم. اول شما اومدید. امروز هم باز اومدم که دوباره خواستگاریم کنی.
شیدا و مدیار مانند بچه هایی که سرشار از لذت هستند و بقیه ی مسائل را فراموش می کنند، در کنار هم خوش هستند و امیدوار…
پی نوشت ۱: امروز ویندوز کامپیوترمشکل پیدا کرده و من نتوانستم مانند همیشه از طریق نرم افزار، رسم الخط را رعایت کنم.
پی نوشت ۲: عکس العمل ها به این نوشته ها برام خیلی جالبه.

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱۱)


داخلی، سالن پذیرایی خانه‌ی شیدا.
امروز ۸ آذر ماه ۸۶ است و ساعت ۵ بعد از ظهر، قرار است خانواده‌ی مدیار برای خواستگاری به خانه‌ی شیدا بیایند. اگر طبق روال همیشه‌ی سنت ایرانیان بود، شیدا باید از صبح در خانه می‌ماند و خودش را مرتب می‌کرد و آماده‌ی حضور خواستگاران می‌شد، اما این چنین نبود. طبق معمول همیشه، شیدا و مدیار از صبح تا ساعت ۳ بعداز ظهر بیرون و در حال خندیدن به این روز و تصور اتفاق‌های امروز هستنند و شیدا مدام در حالی‌که قهقهه می‌زند، می‌گوید: من از اون دخترهایی نیستم که وقتی اومدید توی یک اتاق دیگه باشم، بعد بگن عروس گل‌ام کجاست و من با یک سینی چای وارد بشما. من از اول همون‌جا می‌شینم و هیچی تعارف نمی‌کنم. حالا شاید یه بار شیرینی تعارف کردم.
مدیار: اگر از اون دخترا بودی که من باهات ازدواج نمی‌کردم.
می‌گویند و می‌خندند. ساعت ۴ بعداز ظهر است که مدیار با شیدا تماس می‌گیرد و این شعر را برای‌اش می‌خواند:
“”صدا می‌زنم ام‌روز، در ترنمی که اعجازگونه به لبان‌ام می‌نشیند،عزیز آواز نام‌ات را… چه هوایی‌ست ام‌روز؛ بامدادش را سرانجامی‌ست اگر از چشم‌های بی مقدمه‌ی توست که هیچ منطقی را برنمی‌تابد.
از عزیز آواز نام‌ات که چامه‌ای دل‌نواز را نوید می‌دهد… به سماع و رقص‌اند عطر سیب‌ها و طعم نارنج‌ها.
گوش دار صدایی و خواهشی به تمنای توست:
می‌آیم، می‌آیم
و آستانه پر از عشق می‌شود،
و من به تو که در آستانه ایستاده‌ای سلامی همیشه‌گی خواهم داد. گوش دار”"
شیدا هم اشک‌های‌اش سرازیر می‌شود از شوق و …
ساعت ۴٫۴۵ است و مدیار که عجله دارد، از الان هم‌راه مادر، پدر، دایی و زن‌دایی‌اش به منزل شیدا رسیده و در ماشین نشسته‌اند تا ساعت ۵ شود و زنگ بزنند.
ساعت ۵ می‌شود و مهمان‌ها به خانه‌ی شیدا می‌آیند و شیدا و مدیار برای نخستین بار، در جمع ۲ خانواده قرار می‌گیرند و این برای‌شان بسیار مهم و دوست‌داشتنی است.
در این مراسم خواستگاری، برخلاف دیگر خواستگاری‌ها، هیچ صحبتی از داشتن خانه و ماشین و درآمد و سفرهای خارجی و مهریه و … به میان نمی‌آید، دو خانواده بزرگ‌وارتر از این حرف‌ها هستند و تنها حرفی که به میان می‌آید، مباحث سیاسی است که از نخستین روز حضور مدیار در خانواده‌ی شیدا به طرز جالبی دنبال می‌شود. در این خواستگاری همه نگاهی به مشکلات ایران و خاورمیانه و دست‌گیری دانش‌جویان و وبلاگ‌نویسان و نوع حکومت و رییس جمهور ایران و … می‌اندازند و هربار پس از این‌که این‌ها را می‌گویند، به یاد می‌آوردند که در مراسم خواستگاری حضور دارند و می‌خندند و تصمیم می‌گیرند حرف‌های سیاسی را تعطیل کنند، اما نمی‌شود.
حدود ۲ ساعتی می‌گذرد و دو خانواده تا حدودی با یک‌دیگر آشنا شده‌اند و قرار بعدی برای ۲ هفته‌ی دیگر می‌شود که خانواده‌ی شیدا به منزل مدیار بروند تا بتوانند در شب یلدا، مراسم کوچکی را به عنوان نامزدی برگزار کنند.
مراسمی سراسر از خنده و به دور از صحبت‌های تکراری‌ی مادر و پدران بر سر مهریه و خانه و ماشین و … برای شیدا و مدیار لذتی داشت که تا سال‌ها ماندگار می‌ماند.
بعد از مراسم خواستگاری، مدیار خانواده‌اش را به منزل می‌رساند و باز هم به دنبای شیدا می‌آید تا با هم گشتی بزنند.
پدر شیدا به مدیار با خنده: هنوز نیومده داری دختر ما رو می‌بریا.
برای پدر و مادر شیدا، که جز رضایت و شاد ماندن او، مانند گذشته، چیز دیگری مهم نیست، هنجار شکنی‌‌‌ی اش همراه با مدیار، امر جالبی است که نه تنها آن‌ها را نمی‌آزارد، بلکه به آن‌ها هم انرژی می‌دهد.
مدیار و شیدا ساعت ۸ شب برای گردش بیرون می‌روند و پس از خوردن چند سیخ جگر و دور زدن، به خانه بر می‌گردند و این اولین شبی است که شیدا با آرامش کامل به خواب می‌رود…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۱۰)


داخلی، دفتر انتشارات شهرخورشید.
شیدا بیش‌تر وقت‌ها پس از خروج از خبرگزاری به دفتر انتشارات شهرخورشید می‌رود و پس از یکی دو ساعت، با مدیار به سمت خانه حرکت می‌کنند. در این روزها که به دفتر می‌رود با تعداد بیش‌تری از دوستان مدیار آشنا می‌شود و با همه‌ی آن‌ها طوری دوست می‌شود که انگار از سال‌های دور هم‌دیگر را می‌شناسند.
افشین، الهام، کارنگ، حبیب، ریحانه، بهزاد، اعظم، حسام، مهتا، علی‌رضا، حسین، رضا، تعداد زیادی علی، تعداد زیادی محمد و … از دوستان مدیار هستند که حالا دوست شیدا هم هستند. شیدا بی‌خیال دنیا، غرق در این دوستی‌هاست و هم‌راه مدیار، به هر جا سرک می‌کشند، آن‌جا را غرق در خنده می‌کنند.
شیدا در مورد مدیار هر روز با مادر و شادی، خواهرش و گاهی هم پدرش صحبت می‌کند و آن‌ها دوست دارند مدیار را ببینند. تا این‌که در یکی از روزهای تابستان، شیدا که قرار است به ویلای یکی از دوستان برای تفریح برود، از مدیار هم می‌خواهد تا با هم و هم‌راه با دوستان شیدا و شادی به آن‌جا بروند و آن روز نخستین حضور مدیار در بین دوستان و تا حدودی خانواده‌ی شیدا بود که چه خوب می‌گذرد…
از حضور در نمایش‌گاه و برقراری رابطه‌یی که می‌توانست ۲ سال قبل‌تر، شکل بگیرد، ۷ ماهی می‌گذرد. بین شیدا و مدیار گاهی حرف از ازدواج به میان می‌آید ولی با این‌که در نهایت ذهن‌شان، می‌دانستند که دیر یا زود این اتفاق خواهد افتاد، هیچ‌وقت آن‌را جدی نمی‌گیرند. تا این‌که در یکی از روزهای آبان ماه، شیدا که پس از گذراندن یک روز خوب، در دفتر شهرخورشید، پشت میز نشسته است و پاهای خود را روی میز دراز کرده و می‌گوید و می‌گوید و می‌خندد با لحن جدی‌ی مدیار روبه‌رو می‌شود که: نظرت در مورد ازدواج چیه؟
شیدا با لب‌خند: نظری ندارم.
مدیار با جدیت بیش‌تری: یعنی چی نظری ندارم؟
شیدا با تعجب و لب‌خند: یعنی الان داری از من خواستگاری می‌کنی؟
مدیار: این‌طوری فکر کن.
شیدا: با اجازه‌ی بزرگ‌ترها بله.
این را می‌گوید و صدای خنده‌شان گوش دنیا را کر می‌کند. از آن روز به بعد، با دلی که پر از عشق و خوشی است، در پی تدارک مراسم خواستگاری و … می‌شوند و همان‌طور که خودشان دوست دارند، هیچ یک از مراسم‌شان طبق روال معمول همه‌ی زوج‌ها پیش نمی‌رود و هر یک به گونه‌یی می‌شود که خاطره‌ی خوش‌اش در ذهن همه‌ی نزدیکان و از همه بیش‌تر خودشان باقی است…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلمنامه‌ی زنده‌گی (۹)


خارجی، فضای باز مصلا.
روزهای رنگی، مثل مدادرنگی‌های زمان بچه‌گی.
یکی از روزهای پایانی‌ی نمایش‌گاه کتاب است و شیدا طبق معمول با تعدادی رانی‌ی هلو و کیک و گل، از صبح در نمایش‌گاه کتاب است. با قرار گرفتن در کنار فرید و محمدحسین و ریحانه و گاهی هم امیر حسن و از همه مهم‌تر مدیار، تمام مشکلات و اتفاق‌های خارج از نمایش‌گاه از خاطر شیدا پاک می‌شود.
شیدا و مدیار در حال قدم زدن در محوطه‌ی باز مصلا هستند و گرم گفت‌وگو. در مورد نخستین باری که با هم حرف زدند و بازداشت مدیار و دانش‌گاه و بچه‌های دانش‌گاه صحبت می‌کنند.
تا این‌که مدیار به شیدا می‌گوید: اگر من بازداشت نشده بودم، شکل رابطه‌ی ما کاملا متفاوت با امروز بود.
شیدا: دقیقا.
مدیار: مهم نیست، از نو همه چیز رو می‌سازیم. مهم اینه که باید ببینیم هم‌دیگر رو دوست داریم یا نه.
شیدا: درسته.
مدیار: خب؟
شیدا: چی خب؟
مدیار: علاقه‌یی هست بین ما؟
شیدا: اگر نبود من هر روز این‌جا بودم؟
مدیار با لب‌خند: بریم بستنی بخریم برای بچه‌ها.
شیدا و مدیار در این روزها بیش‌تر وقت را با هم می‌گذرانند و زمانی که شیدا نیست مدیار به همه و همه جا می‌گوید: شیدا کو؟ شیدا کجاست؟ و زمانی‌که مدیار نیست شیدا همه را کلافه می‌کند که: مدیار کو؟ مدیار کجاست؟؟ تا جایی که این تکیه کلامی می‌شود بین بچه‌ها و همه برای مدیار دست می‌‌گیرند و به محض دیدن او، دسته جمعی می‌گویند: شیدا کو؟ شیدا کجاست؟؟
روزهای خوشی است. روزهایی که سراسر رنگ است و حس و بوی خوب اردیبهشت ماه و نمایش‌گاه کتاب.
شیدا در این روزها، ساعت ۸ شب، به هم‌راه مدیار تا در خروجی مصلا می‌آید و پس از خداحافظی، از نمایش‌گاه راهی‌ی خانه می‌شود و نمی‌تواند هم‌راه با مدیار و دوستان‌اش که معمولا بعد از نمایش‌گاه دسته‌جمعی برای استراحت و تفریح به گردش می‌روند، حضور داشته باشد اما مدام در حال ارتباط تلفنی است و دل‌اش پیش مدیار است.
این‌که، این روزها در جایی غیر از نمایش‌گاه کتاب نمی‌توانند هم‌دیگر را ببینند، برای‌شان سخت است. وقتی مدیار می‌گوید کاش با ما بودی الان، شیدا با حسرت می‌گوید: مدیار، یعنی می‌شه روزی برسه که من بدون استرس و بدون دل‌خوری‌ی مامان و بابا بتونم تا ساعت ۲ شب هم با تو بیرون باشم؟
رابطه‌یی که بین شیدا و مدیار شکل گرفته، از نوع خاص رابطه‌های عاشقانه است سراسر خنده، سراسر خوشی و … و گویا همین است که عده‌یی که خودشان را نزدیکان می‌نامیدند، از همان روزهای اول، در پی بر هم زدن این رابطه بودند و ذهن مریض‌شان و قلب سراسر نفرت و کینه‌شان و سرشت حسودشان، زیبایی این رابطه را تاب نمی‌آورد…

Posted in خاطراتComments (0)

Tags: , ,

فیلم‌نامه‌ی زنده‌گی (۸)


امروز ۱۳ اردیبهشت ۸۶ است. شیدا بیش‌تر از آن‌که خبرنگار حوزه‌ی کتاب باشد، خبرنگار موسیقی است اما این روزها گویا علاقه‌ی بسیاری برای خروج از خبرگزاری و تهیه‌ی گزارش از نمایش‌گاه کتاب دارد.
شیدا از از صبح از خبرگزاری، چند بار با شماره‌ی موبایل مدیار تماس می‌گیرد تا در مورد گزارش نمایش‌گاه با او صحبت کند اما به دلیل شلوغی خظ‌ها، هر بار تماس قظع می‌شود و از طرفی مدیار هم نمی‌داند چه کسی با او تماس گرفته و هربار قطع کرده. شیدا در اتاق مصاحبه‌ی تلفنی خبرگزاری نشسته و متوجه اپراتور می‌شود که بلند اعلام می‌کند چه کسی با آقای سمیع نژاد تماس گرفته؟؟ شیدا به سرعت گوشی را برمی‌دارد اما این بار هم تماس قطع شده .
شیدا تصمیم می‌گیرد که باز هم به مصلا برود، اما می‌داند، این که به دبیر سرویس می‌گوید برای مصاحبه می‌روم دروغ است و می‌خواهد در کنار مدیار باشد.
اوهم‌‌راه با چند رانی هلو و شکلات، به مصلا می‌رسد و پس از جست‌وجوی فراوان غرفه را پیدا می‌کند که این‌بار محمدحسین، به تنهایی در آن حضور دارد. شیدا سلامی می‌کند.
شیدا: مدیار کجاست؟
محمدحسین: احتمالا رفته به غزفه‌ی هم‌راز سر بزنه یا این‌که رفته سیگاری دود کنه.
شیدا: پس کوله‌ی من این‌جا بمونه، من می‌رم چند تا مصاحبه بگیرم، برمی‌گردم.
شیدا مصاحبه‌ها را می‌گیرد و به غرفه برمی‌گردد اما باز هم مدیار نیست و فرید و محمدحسین مشغول فروش کتاب هستند.
شیدا: مدیار کجاست؟
محمد حسین: قبل از این‌که تو بیای این‌جا بود، گفت صبر کنی تا بیاد.
شیدا: پس من می یام توی غرفه.
محمد حسین با لب‌خند: بفرمایید.
شیدا وارد غرفه می‌شود و بحث داغ دانش‌گاه محمدحسین در آمل و روز دانش‌جو بین آن‌ها شکل می‌گیرد و محمدحسین، مثل همیشه با شور و هیجان و خنده، همه‌ی اتفاق‌های آن روز را برای شیدا تعریف می‌کند.
فرید در کنار غرفه مشغول فروش کتاب است.
شیدا: همیشه با خودم می‌گفتم خانواده‌ی مدیار وقتی حکم اعدام مدیار به گوش‌شون رسید چه حالی شدن.
فرید: آره، خیلی سخت بود. خیلی.
شیدا که تعجب کرده و از نسبت او با مدیار خبر ندارد: ببخشید شما؟
فرید با لب‌خند: من برادر مدیارم.
شیدا: وای خیلی ببخشید. من نمی‌دونستم. حالتون خوبه؟
فرید: ممنون.
شیدا رو به محمدحسین: مدیار کجاست پس؟؟
محمد حسین: شیدا دیوونم کردی، صبر کن می‌یاد.
شیدا با خنده: نه بگو دیگه، مدیار کو؟ کجاست؟
شیدا روی زمین پشت میز غرفه، جوری که خریداران کتاب او را نمی‌بینند، نشسته و گرم صحبت است، که مدیار می‌رسد.
شیدا: سلام.
مدیار : سلام. خوبی؟ خیلی منتظر شدی؟ رفته بودیم سالن کتاب‌های خارجی، چند تا کتاب بخریم.
محمدحسین و فرید هم‌زمان: ما رو دیوونه کرد از بس پرسید مدیار کو؟ مدیار کجاست؟
مدیار لب‌خندی می‌زند و به شیدا را با خود می‌برد تا در نمایش‌گاه دور بزنند. مدیار و شیدا با هم صحبت می‌کنند. درباره‌ی گزارش، درباره‌ی نمایش‌گاه امسال و …
به غرفه‌ی هم‌راز می‌رسند و دوستانی که در آن غرفه هستند را نیز به شیدا معرفی می‌کند. بعد برای بچه‌ها ناهاری می‌خرند و به غرفه برمی‌گردند.
شیدا دوباره روی زمین، پشت میز و به گونه‌یی که از دید مخاطبان مخفی باشد، می‌نشیند و با بچه‌ها مشغول خوردن ناهار می‌شود. اولین غذایی که هم‌راه با مدیار می‌خورد همان زرشک‌پلو با مرغ آن روز است که هرگز از خاطرش نمی‌رود…

Posted in خاطراتComments (0)

  • اشتراک
  • آخرین نوشته‌ها
  • نظرات
  • برچسب‌ها

بلاگ‌چرخان

شبکه دوستان